امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
1 - اهداف دولت بريتانيا در کشورهاي اسلامي

(1)

اهداف دولت بريتانيا در کشورهاي اسلامي

    از ديرباز ، دولت بريتانياى كبير ، پيرامون نگهدارى امپراطورى پهناور و بزرگ خود مى‏ انديشيد ، همان گونه كه امروزه هست ، يعنى : خورشيد در درياهاى مشرق زمين ، تحت سلطه اين حكومت طلوع مى‏ كند و در درياهاى مغرب زمين تحت سيطره آن غروب مى ‏نمايد . ولى كشور ما در مقايسه با مستعمرات بسيار ما كه هم اكنون بر آن در هند ، چين و خاورميانه و غير از آنها ، سيطره داريم ، كوچك بود .

    درست است كه ما بر بخشهاى بزرگى از اين سرزمين‏ها به سبب اينكه هنوز در دست اهالى آن اداره مى ‏شد ، به تسلّط كامل نايل نيامده بوديم امّا سياست ما در آن كشورها سياستى پيروز و فعّال و حكومت آنها به دست ما در شُرُف سقوط بود . از اين رو ، بر ما لازم بود تا در دو مرحله بيانديشيم :

    1 - براى ابقاى تسلّط بر سرزمينهايى كه عملاً تحت سيطره ما بود . (به اصطلاح علم اقتصاد ، براى ابقاى سرمايه) .

    2 - براى ضميمه نمودن سرزمينهايى كه هنوز تحت سلطه ما درنيامده بود ، به سرزمينهاى تحت سيطره ، (به اصطلاح براى توسعه دارايى) .

    وزارت مستعمرات براى هر قسم از اين سرزمين‏ها ، به جهت مطالعه و بررسى اين مأموريّت مهم گروههايى را اختصاص داد . خوشبختانه من از روزى كه در اين وزارتخانه وارد شدم ، مورد اعتماد و اطمينان وزير قرار گرفتم و مسئوليّت شركت هند شرقى به من واگذار شد ، مأموريّت اين شركت هم به ظاهر كارى جز بازرگانى نبود ؛ ولى در واقع هدفش اتّخاذ راههايى براى تحت سلطه درآوردن هند و سرزمينهاى دوردست شبه قارّه هند بود .

    حكومت انگليس ، از آن رو كه اقوام و نژادهاى مختلف با اديان گوناگون و زبانهاى متفاوت و خواسته‏ ها و مصالح پراكنده در هند ، زندگى مى كردند نسبت به اين كشور ، خيالى راحت و مطمئن داشت ، همان گونه كه نسبت به كشور چين از لحاظ غلبه آيين بودا و كنفوسيوس بر اين بلاد ، نگرانى نداشت .

    بريتانيا از قيام صاحبان آيين هند و چين نگران نبود ، زيرا آيين بودا و كنفوسيوس ، ديگر رمقى نداشت و تنها به جنبه‏ هاى روحانى مى ‏انديشيد و به ظواهر مادّى زندگى بى‏ توجّه بود ، پس خوفى از قيام آن دو نبود ، به همين جهت بعيد بود كه روزى مردم اين دو سرزمين پهناور را شور و احساسِ وطن‏ پرستى به هيجان آورد و براى همين ، حكومت بريتانياى كبير ، كمترين نگرانى را از اين دو منطقه ، به دل راه نمى‏ داد .

    آرى ، ما از امكان تحوّل در آينده غافل نبوديم به همين جهت ، برنامه ‏هاى دراز مدّت داشتيم تا تفرقه ، جهل ، فقر و احياناً بيمارى را در اين بلاد گسترش دهيم و براى ما دشوار نبود كه خواسته‏ هاى خود را در زير پوشش خواسته‏ هاى اهالى اين سرزمينها پنهان و پوشيده داريم بطورى كه ظاهرى فريبنده و جذّاب و در عين حال باطنى متين و استوار داشته باشد تا هم ما به مقصود خود رسيده باشيم و هم آنها ما را خيرخواه خود گمان كرده باشند و با ما به ستيزه و خصومت برنخاسته باشند و ما مثَل بودائى قديمى را كه مى‏ گويد : «تلاش كن كه بيمار دارويش را دوست داشته باشد ، اگر چه تلخ باشد» دقيقاً بكار مى‏ بستيم .

    امّا آنچه خاطر ما را نگران مى‏ ساخت ، كشورهاى اسلامى بود ، زيرا ما گرچه با آن مرد بيمار (امپراطورى عثمانى) قراردادهايى بسته بوديم كه همه آنها به نفع ما بود و بنا بر پيشبيني هاى كارشناسان وزارت مستعمرات ، امپراطورى بيمار عثمانى ، در مدّتى كمتر از يك قرن ، آخرين نفسهاى خود را خواهد كشيد ، همچنين قراردادهايى پنهانى و محرمانه با دولت ايران داشتيم و در ايران و عثمانى ، جاسوسان و مزدوران خود را جاى داده بوديم و رشوه و فساد ادارى و سرگرمى پادشاهان با زنان زيبا ، كالبد اين دو كشور را متلاشى كرده بود ؛ ولى در عين حال ما باز هم بنا به عللى اُميد و اطمينانى به نتايج سياستهاى خود نداشتيم كه مهمّ‏ترين آن علل عبارتند از :

    1 - نفوذ نيرومند اسلام در دل مسلمانان ، زيرا هر فرد مسلمان عميقاً به دين اسلام معتقد و پايبند است ، بطورى كه مسلمانان عادى ، ايمانشان به اسلام همانند ايمان كشيشان به مسيحيّت است و همان گونه كه رهبران مذهبى مسيحيّت در راه دينشان ، از سرِ جان و مال خود مى‏ گذرند و مسيحيّت را بر همه چيز ترجيح مى‏ دهند ، عوام مسلمانان هم فدائى دين اسلامند و اسلام را بر همه چيز برمى گزينند و اختيار می ‏نمايند .

    و مسلمانان شيعه ، در ايران براى منافع ما خطرناكترند چرا كه ايشان مسيحيان را كافر و نجس مى‏ دانند . پس شخص مسيحى ، در نزد مسلمانان شيعه ، به منزله نجاست گنديده‏ اى است كه دست او را آلوده كرده باشد و او هر آن ، درصدد برطرف كردن آن نجاست و آلودگى از خويش است .

    روزى از شيعه‏ اى پرسيدم : چرا شما اين گونه به مسيحيان مى ‏نگريد ؟

    او گفت : پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله وسلم ، انسانى حكيم بود و مى‏خواست كه هر كافرى را تحت فشار ادبى قرار دهد تا در اثر احساس تنگنا و وحشت به سوى خدا و دين صحيح الهى هدايت شود ، همان گونه كه حكومتها هر گاه از انسانى ، احساس خطر كنند ، او را در محاصره و تنگنا قرار مى‏ دهند تا از نافرمانى و خطر به جانب فرمانبردارى و پيروى سر فرود آورد .

    البتّه منظور از نجاست و پليدى را كه يادآور شديم ، پليدى معنوى است نه آلودگى مادّى آشكار و اين اعتقاد را تنها نسبت به مسيحيّت ندارند بلكه مسلمانان ، هر كافرى را  گر چه مجوس و از مردم ايران باستان هم باشد ، نجس و پليد مى‏ دانند .

    به آن شيعه گفتم : خوب ، ولى چرا مسيحيان را نجس مى ‏دانيد و حال آن كه اينها به خدا و رسالت و روز قيامت معتقدند ؟!

    او گفت : به دو جهت : نخست آن كه آنها پيامبر ما (محمّد صلى الله عليه وآله وسلم) را انكار مى‏ كنند و اين انكار ، مستلزم اين است كه اينها پيامبر ما را دروغگو بدانند و ما در مقابل اين تهمت ، بنابر قانون عقل ، مقابله بمثل می ‏نمائيم و آنها را نجس و آلوده مى ‏دانيم چرا كه عقل مى‏ گويد تو حق دارى آزار دهنده خود را بيازارى ! .(1)

    جهت ديگر آن كه مسيحيان نسبتهاى نالايق به پيامبران الهى مى ‏دهند ، از جمله اين كه مى‏ گويند : حضرت مسيح (عليه السلام) شراب مى‏ خورد ، و او نفرين شده بود به همين جهت به دار كشيده شد .

    با ترس و اضطراب به او گفتم : مسيحيان چنين نمى‏ گويند .

    او گفت : «تو نمى‏ دانى و از مسيحيّت بى‏ خبرى ، آنها در كتاب مقدّس خود اين مطلب را گفته ‏اند» .

    من ديگر خاموش شدم و حال آن كه مى‏ دانستم كه او در مطلب دوّم خود ، يعنى اعدام حضرت مسيح (عليه السلام) دروغ مى‏ گويد .(2) گرچه در مطلب نخستين خود ، راست مى‏ گفت و من از بيم آن كه مبادا به مسيحى بودن و جاسوس و مأمور بودن من شك نمايند از طولانى كردن بحث با او خوددارى كردم (چرا كه از اوان مأموريّتم در لباس مسلمانان درآمده بودم و همواره در انزواى مسلمانى خود را نشان مى ‏دادم) .

    2 - اسلام ، روزگارى آيين زندگانى و سرورى بود و بر كسى كه روزگارى سرورى و آقائى داشته ، دشوار است كه بندگى و بردگى را بر او تحميل كرد ، چرا كه غرور سرورى و آقائى ، انسان را به آقا منشى و برترى جوئى وادار مى ‏نمايد هر چند كه در اثر انقلاب زمانه ، به ضعف و پستى افتاده باشد . از طرفى ما نمى‏ توانستيم كه تاريخ اسلام را چنان منحرف و واژگون سازيم كه مسلمانان باور كنند كه آقائى و سرورى و سلطنت و سيطره ايشان ، لازمه شرايط خاصّى بوده است كه از بين رفته و قابل بازگشت نيست .

    3 - با وجود ضعف زيادى كه حكومتهاى عثمانى و ايران داشتند (همان طور كه اشاره كرديم) ، حكومت بريتانيا چندان از اين دو حكومت ، خاطر جمعى نداشت و احساس امنيّت و اطمينان نمى‏ كرد ، چرا كه وجود حكومت مركزى كه مردم پشتيبانش بودند و سرورى و سيادت و پول و اسلحه در اختيار داشت ، مى ‏توانست سبب بيدارى و هشيارى مسلمانان گردد و اين خود ، اسباب ناامنى ما را فراهم سازد .

    4 - ما نگرانى زيادى از جانب دانشمندان و علماى مسلمان داشتيم ، علماى دانشگاه الأزهر (مصر) ، علماى عراق و ايران بلندترين سدّ در رسيدن ما به خواسته‏ هايمان بودند ، چرا كه آنها كمترين اطّلاعى از روش زندگى مدرن نداشتند و بهشتى را كه قرآن بديشان وعده نموده بود ، فرا روى خويش قرار داده بودند و سر مويى از موضع و جايگاه خويش ، پايين نمى‏ آمدند .

    از طرفى ، مردم هم پيرو ايشان بودند و شاه نيز همچون موشى كه از گربه مى‏ ترسد ، از ايشان در هراس بود .

    گرچه اهل سنّت به اندازه شيعه ، تابع علماى خود نبودند ، چرا كه ايشان حكومت و ولايت را در دست سلاطين و علماى وابسته به دولت مى‏ دانستند ولى شيعه براى علماى خود جايگاه مستحكمترى قائل بودند و پيروى و فرمانبرى از افراد را مخصوص علماى خود مى‏ دانستند و بس و براى پادشاهان اهميّتى قائل نبودند ، ولى اين تفاوت عقيده ، در ميان شيعه و سنّى ، هيچ گونه دخالتى در كاهش نگرانى وزارت مستعمرات و ساير حكّام بريتانياى كبير نداشت .

    ما كنفرانس هاى بسيارى برپا كرديم تا براى اين مشكلات نگران كننده راه حلّى كافى بيابيم ؛ ولى هر بار با شكست مواجه شده و به بن ‏بست مى ‏رسيديم و گزارشاتى كه جاسوسان ، دست نشاندگان و مزدوران ما ارسال مى ‏نمودند ، خبر از نااميدى و بيچارگى ما مى‏ داد ، همان گونه كه نتايج همه كنفرانسها ، صفر يا زير صفر بود ؛ ولى ما مجالى براى نااميدى نمى ‏داديم : چرا كه ما خود را به صبر بى ‏نهايت و پرحوصلگى عادت داده بوديم .

    فراموش نمى‏ كنم روزى كنفرانسى را تشكيل داديم كه وزير مستعمرات و بزرگترين كشيش و چند تن از كارشناسان در آن حضور داشتند ، جمعاً بيست نفر در آن كنفرانس شركت داشتيم و جلسه ، بيش از سه ساعت بطول انجاميد ، سرانجام بى‏ نتيجه پايان يافت تا اين كه كشيش بزرگ ، در آخر جلسه همه را دلدارى داد و اميدوار ساخت و گفت : «مأيوس نباشيد ! چرا كه حضرت مسيح (عليه السلام) پس از سيصد سال ، بعد از آن همه شكنجه ، تبعيد ياران ، پراكندگى ياران و كشته شدن خود و پيروانش به پيروزى رسيد و چه بسا كه حضرت مسيح (عليه السلام) از ملكوت خود به ما نظرى افكند و در نتيجه ما توفيق بيابيم كه كفّار را (مقصودش مسلمانان است) از مراكزشان دور سازيم اگرچه سيصد سال طول بكشد ! پس بر ما واجب است كه به سلاح ايمان راسخ مسلّح گرديم و به صبر طولانى مجهّز شويم و همه وسايل و اسباب را در راه سيطره و نشر و ترويج مسيحيّت ، در سرزمين مسلمانان ، بكار بنديم ، گرچه پس از قرنها كوشش و تلاش و تدبير به نتيجه برسيم ، چرا كه پدران براى فرزندان مى‏ كارند» .

    علاوه بر اين كنفرانس ، يك بار در وزارتخانه ، كنفرانسى برپا شد كه نمايندگانى از بريتانياى كبير ، فرانسه و روسيّه در آن شركت داستند ، كنفرانس در بالاترين سطوح بود ، شركت كنندگان متشكّل از هيأتهاى ديپلماسى و كشيشان بلندمرتبه بود ، خوشبختانه من نيز به سبب دوستى عميقى كه با وزير مستعمرات داشتم ، در اين كنفرانس شركت كردم .

    شركت كنندگان در اين كنفرانس ، هر كدام از مشكلاتى كه از ناحيه مسلمانان براى مسيحيان فراهم مى ‏آمد ، به طور گسترده سخن گفتند كه چگونه بايد مسلمانان را پراكنده ساخت و درهم شكست و چطور بايد ايشان را از عقيده خود دور نمود و ايشان را به ايمان مسيحى نزديك كرد ، همان گونه كه اسپانيا پس از قرنها كه به دست اقوام مسلمان بربرى نژاد آفريقايى ، اسلام آورده بود ، مجدّداً به مسيحيّت بازگشت ، ولى نتايج كنفرانس در حدّ دلخواه نبود و من همه مباحثات آن كنفرانس را در كتاب خود بنام «به سوى ملكوت مسيح» نگاشته ‏ام .

    به راستى كه كندن درختى را كه به شرق و غرب زمين ، ريشه دوانيده است ، بسيار سخت است ؛ ولى بر انسان لازم است كه به هر قيمتى شده ، بر سختيها چيره شود ، دين مسيحيّت فقط براى منتشر شدن و گسترش در جهان آمده و وعده آن را خود حضرت مسيح به ما داده است .(3)

    امّا محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) پيامبر اسلام توانست از شرايط خاّص زمان خود كه انحطاط امپراطورى ‏هاى شرق (ايران) و غرب (روم) بود بهره‏ورى نمايد (و دين اسلام را گسترش دهد) ؛ ولى آنچه مشروط به شرايط خاصّى باشد ، با از بين رفتن برخى از آن شرايط مختلّ و نابود مى‏ گردد .(4) و ما خوش گمانيم كه اكنون جريان برعكس گذشته است و مسلمانان تضعيف شده و كشورهاى مسيحى به قدرت رسيده ‏اند .

    ما بايد از انحطاط مسلمانان به سود خود بهره جوييم ، چرا كه كشورهاى مسيحى ، امروزه ترقّى لازم خود را نموده ‏اند ، پس حالا وقت آن است كه به خونخواهى برخيزيم و آنچه را كه در طول قرنهاى متمادى از دست داده‏ ايم ، پس بگيريم و اينك دولت قدرتمند روزگار ، بريتانياى كبير ، زمام اين قيام مبارك را به دست گرفته است .

 


1) اين گفتار مطابق دستورات حياتبخش اسلام نيست ، بلكه گزارش يك جاسوس انگليسى از زبان يك فرد عامى است . بنابراين داراى هيچ گونه ارزشى نيست .

2) بنابر پندار مسيحيان حضرت عيسى عليه السلام به دار آويخته شده ولى بنابر اعتقاد مسلمانان او يكى از چهار پيامبرى است كه هنوز به حيات خويش ادامه مى ‏دهد و در روزگار پرشكوه ظهور امام عصر ارواحنا فداه بسيارى از مسيحيان جهان با راهنمايى حضرت عيساى مسيح از اعتقاد به مسيحيّت دست برداشته و به امامت مصلح جهان امام زمان عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف معتقد مى‏ شوند .

3) انجيل ، مسيحيان را بارها به آمدن پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله وسلم بشارت داده ، و به اين گونه پايان يافتن دين مسيحيّت را اعلام نموده است .

4) با رجوع به تاريخ اسلام روشن مى ‏شود كه پيشرفت شگفت ‏انگيز اسلام بر اساس دستورات حياتبخش آن بوده است و با همه كارشكنى ‏هايى كه از سوى دشمنان دين از صدر اسلام انجام گرفته و تاكنون ادامه دارد ، پرچم پرافتخار اسلام با دست تواناى مصلح جهان در سراسر گيتى به اهتزاز درمى‏ آيد . اين حقيقتى است كه نه تنها قرآن بلكه انجيل و ساير كتاب‏هاى اديان ديگر نيز به آن بشارت داده ‏اند .

 

    بازدید : 19573
    بازديد امروز : 3336
    بازديد ديروز : 6042
    بازديد کل : 93250237
    بازديد کل : 71198426