امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
4 - همفر ، جاسوس انگليس در بصره و آشنائي با محمد بن عبدالوهاب

(4)

همفر ، جاسوس انگليس

در بصره و آشنائي با محمد بن عبدالوهاب

    وقتى كه به بصره رسيدم به يكى از مسجدهاى اين شهر رفتم . مسجد به يكى از علماى سنّى مذهب عرب كه نامش شيخ عمر طائى بود تعلّق داشت ، با او آشنا شدم و با روئى خوش با او برخورد كردم ؛ ولى او از اوّلين لحظه به من بدگمان شده و شروع به پرسش از اصل و نسب و ساير خصوصيّات من كرد .

    من فكر مى‏ كنم كه رنگ پوست و لهجه من شيخ را به ترديد وادار كرد . ولى توانستم با اين ترفند كه من از اهل «اغدير» تركيه هستم و در «استانبول» شاگرد شيخ احمد افندى بوده ‏ام و در كارگاه خالد نجّار كار مى‏ كرده ‏ام ... و با ديگر اطّلاعاتى كه در مدّت اقامتم در تركيه به دست آورده بودم خود را از گرفتارى نجات دهم .

    من چند جمله نيز به زبان تركى حرف زدم ؛ ولى متوجّه شدم كه شيخ عمر طائى با اشاره چشم از يكى از حضّار خواست كه به او بگويد كه آيا تركى سخن گفتن من درست بود يا نبود . و آن شخص هم با چشمكى به او پاسخ مثبت داد .

    من نيز از اين كه توانسته بودم دل شيخ را به دست بياورم خوشحال بودم ؛ ولى گمانم سرابى فريبنده بيش نبود و پس از برهه ‏اى از زمان فهميدم كه شيخ عمر طائى مرا به چشم خودى نمى‏ نگريسته و چنين مى ‏پنداشته كه من از جاسوسان تركيه هستم ، از آنجا كه بعداً برايم روشن شد كه شيخ عمر طائى با حاكم معيّن از جانب سلطان عثمانى مخالف است و يكديگر را متّهم مى ‏كنند و بهم بدگمانند .

    و به هر حال ، چاره ‏اى نديدم جز اين كه از مسجد شيخ عمر به كاروانسراى غريبان و مسافران نقل مكان كنم ، در كاروانسرا اتاقى اجاره كردم ، صاحب كاروانسرا مرد احمقى بود كه هر بامداد آسايش را از من مى‏ گرفت ، چرا كه هنگام اذان صبح به در اتاق من مى ‏آمد و به شدّت در اتاق را مى‏ كوبيد تا من براى نماز صبح برخيزم و من مجبور بودم كه با او مدارا كنم ، پس برمى ‏خواستم و نماز صبح را مى‏ خواندم پس از آن مرا به خواندن قرآن دستور مى‏ داد كه تا طلوع آفتاب مشغول باشم .

    وقتى به او گفتم : خواندن قرآن واجب نيست ، تو چرا اين قدر اصرار مى‏ كنى ؟

    او در جواب گفت : هر كس در اين وقت بخوابد ، فقر و نكبت را به كاروانسرا و براى ساكنان آن به ارمغان خواهد آورد .

    و چون به خاطر تهديد خروج از كاروانسرا چاره ‏اى جز پذيرفتن دستوراتش نداشتم مجبور شدم كه اوّل اذان ، نماز بگزارم ، سپس بيش از يك ساعت هم هر روزه قرآن بخوانم .

    مشكلات من به همين اندازه پايان نمى ‏يافت ، زيرا صاحب كاروانسرا كه اسمش مرشد افندى بود يك روز پيش من آمد و گفت : من از روزى كه تو اتاق را اجاره كرده ‏اى به مشكلاتى گرفتار شده ‏ام و آنها را جز از طالع تو نمى ‏بينم و فهميدم سبب آن است كه تو مجرّدى و تجرّد شوم است . پس يا ازدواج مى‏ كنى يا اين كه از كاروانسرا بيرون مى‏ روى .

    من به او گفتم : من مالى ندارم تا ازدواج كنم (و مى‏ ترسيدم كه به او هم بگويم كه خواجه ‏ام ، زيرا اگر چنان عذرى مى ‏آوردم هيچ بعيد نبود كه عورتم را بيازمايد تا معلوم شود كه راست مى‏ گويم يا دروغ ؟ زيرا از مرشد افندى همچو كارى برمى‏ آمد) .

    مرشد افندى به من گفت : اى ضعيف الايمان ! آيا قول خداوند متعال را نخوانده ‏اى كه مى ‏فرمايد : «إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّه مِن فَضْلِه»(10) ؛ «اگر فقير باشند خداوند از فضل خود آنان را بى‏ نياز مى‏ گرداند» .

    من در مورد كار خودم شديداً متحيّر شده بودم كه چه بايد بكنم ؟ و چگونه جوابش را بدهم ؟ و آخرين دفعه به او گفتم : خوب ! بگو ببينم من چگونه بدون مال ازدواج كنم!؟ و آيا تو آمادگى دارى كه پول كافى به من قرض بدهى يا اينكه همسرى بدون مهريّه برايم بيابى !؟

    مرشد افندى كمى فكر كرد ، پس از آن سرش را بلند كرد و گفت : من اصلاً از سخن تو سر در نمى‏ آورم ، يا تا اوّل ماه رجب زن مى‏ گيرى يا اين كه از كاروانسرا بيرون مى‏ روى !

    و تا اوّل ماه رجب بيش از بيست و پنج روز باقى نمانده بود ، چرا كه ما در روز پنجم ماه جمادى الثانى بوديم .

    و مناسبت دارد كه در اينجا نام ماههاى اسلامى را به ترتيب ذكر كنم : «محرّم ، صفر ، ربيع الأوّل ، ربيع الثانى ، جمادى الأوّل ، جمادى الثانى ، رجب ، شعبان ، رمضان ، شوّال ، ذى القعده و ذى‏ الحجّه» و آغاز و سرانجام ماههاى مسلمانان بر مبناى رؤيت هلال است و روزهاى آن از سى روز بيشتر و از بيست و نه روز كمتر نيست.

    سرانجام به حرف مرشد افندى گوش دادم و جايى را نزد نجّارى يافتم و با او قرار گذاشتم كه مانند شاگردى با مزدى اندك در نزدش كار كنم و خواب و خوراكم را هم نزد او باشم .

    و بدين وسيله پيش از آن كه ماه بسر آيد از كاروانسرا بيرون آمده تا بساطم را در دكّان نجّار بيندازم .

    نجّار ، مردى باشهامت و شريف بود و با من مانند يكى از فرزندان خود رفتار مى‏ كرد ، نامش عبدالرضا و شيعه ايرانى و فارسى زبان از خطّه خراسان بود .

    نزد او فرصت را مغتنم شمردم تا زبان فارسى را هم از او بياموزم . شيعيان ايرانى هر روز عصر ، نزد او جمع مى ‏شدند و از هر درى ، از سياست تا اقتصاد ، سخن مى‏ گفتند و بر حكومت كشور خود بسيار پرخاش مى ‏كردند همان گونه كه بر خليفه عثمانى در «استانبول» انتقاد داشتند . امّا وقتى غريبه ‏اى وارد مى‏ شد سخن را كوتاه مى‏ كردند و درباره اُمور شخصى خود به گفتار مى ‏پرداختند .

    من نمى ‏دانم كه ايشان چگونه تا اين حدّ به من اعتماد داشتند ولى همان اواخر فهميدم كه آنها مرا از مردمان آذربايجان مى ‏انگارند ، چرا كه متوجّه شده بودند كه من تركى بلدم و سفيد پوستى من هم اين گمان را در ايشان تقويت مى‏ كرد ، چرا كه اغلب آذريها سفيد پوستند .

    و با اين وصف در همانجا با جوانكى كه در آن دكّان آمد و شد داشت و از هر سه زبان تركى ، فارسى و عربى آگاه بود ، آشنا شدم . او لباس طلبگى علوم دينى به تن داشت ، نامش محمّد بن عبدالوهّاب بود ، او جوانى پرغرور و بى‏ نهايت عصبانى بود ، از حكومت عثمانى بسيار خشمگين بود امّا نسبت به حكومت ايران بى ‏تفاوت .

    دليل رفاقتش با عبدالرضاى نجّار همين بود كه هر دو از خليفه عثمانى بدشان مى ‏آمد و من آخرش هم نفهميدم كه اين جوانك با وجود اين كه سنّى مذهب است ، فارسى را كجا آموخته و چگونه با عبدالرضاى شيعه مذهب ، رفيق شده ؟ البتّه هيچ يك از اين دو امر عجيب نبود ، چرا كه در بصره شيعه و سنّى با يكديگر برخورد مسالمت آميز و برادرانه داشتند ، همان طور كه ساكنان بصره به هر دو زبان (فارسى و عربى) آشنايى داشتند و بسيارى از آنها تركى را هم بلد بودند .

    محمّد بن عبدالوهّاب ، جوانى به تمام معنى آزاد بود و بر ضدّ شيعه تعصّبى نداشت (در صورتى كه اغلب سنّيها چنين بودند چرا كه آنها بر ضدّ شيعه آنچنان تعصّب داشتند كه گروهى از شيوخ سنّى ، شيعيان را تكفير مى‏ كردند و مى‏ گفتند : ايشان مسلمان نيستند) همان گونه كه او براى اتباع مذاهب چهارگانه متداول در ميان سنّيها نيز ارزشى قائل نبود و مى‏گفت : چيزى از ناحيه خدا بر اين مذاهب نازل نشده است .

    داستان مذاهب چهارگانه اهل سنّت اين است كه : سنّيهاى مسلمان پس از آن كه از رحلت پيامبرشان بيش از يك قرن گذشته بود چهار عالم بنامهاى : ابوحنيفه ، احمد بن حنبل ، مالك بن انس و محمّد بن ادريس شافعى در ميانشان سرآمد شدند و بعضى از خلفا ، مردم را وادار كردند كه از يكى از اين چهار تن تقليد كنند و از آن به بعد ، نبايد عالمى از علما در كتاب و سنّت پيامبر ، اجتهاد كند .

    آنان با اين كار در حقيقت درِ انديشه‏ هايشان را بستند و جمود امروز مسلمانان از تحريم اجتهاد آن روز سرچشمه مى‏ گيرد .

    در حالى كه شيعيان اين فرصت را غنيمت شمردند تا مذهب خود را حتّى الامكان گسترش دهند ، و تلاش شيعه در گسترش مذهب خودش بدانجا انجاميد كه جمعيّت انگشت شمار شيعه كه يك دهم تعداد سنّيها نبود ظرف مدّت بسيار كوتاهى چنان رشد كرد كه با تعداد سنّيها برابر شد .(11)

    البتّه اين امرى طبيعى است ، چرا كه اجتهاد ، باعث تحوّل و دگرگونى فقه اسلامى است و فهم كتاب و سنّت مانند اسلحه نوين و پيشرو با زمانه پيش مى‏رود برخلاف محبوس و منحصر كردن مذهب در چارچوب طريقه ‏اى خاصّ و بستن درِ فهم و باب شنيدن بر روى نيازهاى زمانه كه در حكم اسلحه كهنه و وامانده است و هر گاه تو را سلاحى كهنه و وامانده باشد و دشمنت داراى اسلحه‏ اى نوين و پيشرفته باشد ، قهراً دير يا زود او بر تو چيره خواهد شد .

    (و گمان من اين است كه به زودى خردمندان و روشنفكران سنّى مذهب ، باب اجتهاد را دوباره بر روى خود خواهند گشود و اگر چنين نكنند ظرف همين چند سده آينده ايشان را به اقلّيت سنّى مذهب و اكثريّت شيعه مذهب بشارت مى‏ دهم).

    و اين جوانك مغرور يعنى محمّد بن عبدالوهّاب در فهم كتاب و سنّت با تكيه به دريافت خود تكرو بود و زيرآب انديشه بزرگان اهل سنّت را مى‏ زد ، آن هم نه تنها بزرگان زمان خودش را بلكه اگر برخلاف برداشت ابوبكر و عمر چيزى مى‏ فهميد ، دريافت آنها را نيز زير پا مى‏ گذاشت و پشيزى ارزش نمى‏ داد و مى‏ گفت : پيامبر فرموده است كه من در ميان شما كتاب و سنّت را باقى مى‏ گذارم و نفرموده كه : كتاب و سنّت و صحابه و مذاهب را بر جاى مى نهم . از اين رو ، پيروى كتاب و سنّت واجب و راجح است هر گاه آراى مذاهب و صحابه و بزرگان با آن مخالف باشد .

    روزى در خانه عبدالرضا محفل ميهمانى بود ، در اين ميهمانى من و محمّد بن عبدالوهّاب و يك عالم شيعى ايرانى بنام شيخ جواد قمى به همراه بعضى از دوستان عبدالرضا حضور داشتيم ، در ميهمانى بحثى سخت ميان محمّد و آن عالم شيعى درگرفت كه البتّه من تمامش را بخاطر ندارم ؛ ولى بعضى از گوشه‏ هايى از آن مباحثات در خاطرم مانده بازگو مى ‏كنم .

    شيخ جواد قمى به او گفت : اگر تو ادّعا دارى كه آزادى و مقلّد نيستى ، پس چرا مانند شيعه پيرو على عليه السلام نيستى ؟

    محمّد گفت : براى اين كه على (عليه السلام) مانند عمر و ديگران است و سخنش حجّت نيست و حجّت تنها كتاب و سنّت است .

    شيخ جواد گفت : آيا پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم نفرموده است كه : «من شهر دانشم و على دروازه آن است» پس همانا پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم ميان على عليه السلام و ديگر صحابه تفاوت قائل شده است و براى على عليه السلام امتيازى والا جداى از ديگران اعلان كرده است .

    محمّد گفت : اگر قول على (عليه السلام) حجّت است ، پس چرا پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم نگفت كتاب خدا و على بن ابى طالب (عليه السلام) ؟

    قمى گفت : چرا ، فرموده است ، همانجا كه آن حضرت صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : كتاب خدا و عترتم اهل بيتم و على عليه السلام سيّد عترت پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم است .

    محمّد بن عبدالوهّاب انكار كرد كه پيامبر اين فرمايش را فرموده باشد ، ولى شيخ جواد قمى آن قدر دليل قانع كننده آورد كه محمّد بن عبدالوهّاب ساكت شد و از جواب دادن عاجز شد .(12)

    ولى محمّد بر شيخ جواد اعتراض كرد و گفت : اگر پيامبر فرموده باشد «كتاب خدا و عترت من» پس سنّت رسول چه مى‏ شود !؟

    قمى گفت : سنّت رسول همان شرح كتاب خدا است ، پس چون رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : «كتاب خدا و عترت من» ، مقصودش اين بود كه كتاب خدا با شرحش كه همان سنّت باشد .

    محمّد گفت : آيا كلام عترت شرح كتاب خدا نيست ؟ پس چه نيازى به خود ايشان بود ؟

    شيخ جواد قمى گفت : وقتى كه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم رحلت فرمود اُمّت به شرح قرآن نيازمند شدند آن هم شرحى كه با نيازهاى زمانه مطابق باشد و از همين رو ، پيامبر اُمّت را به كتاب خود به عنوان اصل ارجاع داده است و به عترت به عنوان شرح دهندگان آن در حوادثى كه پى در پى در زمانه اتّفاق مى ‏افتد و اُمّت در هر زمان بدانها نيازمند مى‏ شوند .

    من از اين بحث و مجادله خيلى در شگفت مانده بودم و بسيار هم خوشم آمده بود و ديدم كه محمّد بن عبدالوهّاب ، آن جوانك مغرور و متكبّر در نزد شيخ جواد قمى ، آن پيرمرد عالم شيعى ايرانى چگونه همانند گنجشكى در دست صيّاد بى‏ حركت مانده بود .

    من گمشده ‏اى را كه در جستجويش بودم در محمّد بن عبدالوهّاب يافتم ، چرا كه آزاد انديشى ، غرور و نفرت او از بزرگان زمانه ‏اش و رأى مستقلّش (كه حتّى به خلفاى چهارگانه در برابر برداشت خودش از كتاب و سنّت ، اهميّتى نمى‏ داد) ، از برجسته ‏ترين نقاط ضعف او بود كه من بدان وسيله مى‏ توانستم در او نفوذ كنم و بر او چيره شوم .

    اين جوان خودخواه و مغرور كجا ؟! و آن شيخ ترك كه من در تركيه نزد او درس مى‏ خواندم كجا ؟! چرا كه آن پير ، نمونه‏ اى از گذشتگان و بسان كوهى استوار و پابرجاى بود كه كسى بر او چيره نمى ‏شد ، او چنان مؤمن و متعبّد و پايبند به شريعت اسلام بود كه هر گاه نام ابوحنيفه را بر زبان مى‏ آورد (كه داراى مذهب حنفى بود) از جا برمى‏ خواست و وضو مى‏ گرفت آنگاه اسم ابوحنيفه را مى ‏برد و هنگامى كه مى‏ خواست كتاب صحيح بخارى را بردارد (وآن كتابى است بزرگ در نزد اهل سنّت كه آن را بى‏ نهايت مقدّس مى‏ دانند) برمى‏ خاست و وضو مى‏ گرفت آنگاه كتاب را برمى‏ داشت .

    امّا شيخ محمّد بن عبدالوهّاب ، ابوحنيفه را خيلى مورد اهانت و انتقاد قرار مى ‏داد و مى‏ گفت : من از ابوحنيفه بيشتر مى‏ فهمم و معتقد بود كه نصف كتاب صحيح بخارى باطل است .

    من با محمّد بن عبدالوهّاب محكمترين پيوندها و روابط را برقرار كردم و هميشه غرور او را پرورش مى‏ دادم و باد دماغش را زياد مى‏ كردم و به او تلقين مى ‏نمودم كه تو از على (عليه السلام) و عمر شايسته ‏ترى و اگر پيامبر حاضر بود تو را خليفه خود مى‏ كرد نه آن دو را ، من همواره به او مى گفتم : (آرزومند و اميدوارم كه اسلام به دست تو تجديد شود ، چرا كه تو تنها مُنجى هستى كه اُميد مى‏ رود كه اسلام را از اين سقوط ، به جايگاه رفيع خود باز گردانى) .

    من و محمّد بن عبدالوهّاب باهم برنامه گذاشتيم كه تفسير قرآن را در پرتو انديشه‏ هاى ويژه خودمان نه در سايه فهم صحابه و مذاهب و بزرگان ، مباحثه كنيم و ما قرآن مى‏ خوانديم و در مورد بعضى از نكات آن سخن مى‏ گفتيم .

    من با اين كار مى‏ خواستم او را به دام بيندازم و او نيز براى اين كه خود را به عنوان نمونه‏ اى آزادانديش جلوه دهد و اطمينان مرا به خودش بيشتر و بيشتر سازد آرا و نظريّات مرا به راحتى مى‏ پذيرفت .

    يك روز به او گفتم : جهاد واجب نيست .

    او پاسخ داد : چگونه !؟ و حال آن كه خدا فرموده است : با كفّار جهاد كن !

    به او گفتم : خدا مى‏ گويد : با كفّار و منافقان جهاد كن ، پس اگر جهاد واجب است پس چرا پيامبر با منافقان جهاد نكرد ؟

    او گفت : پيامبر با زبانش با آنها جهاد كرد .

    من گفتم : پس جهاد با كفّار نيز با زبان واجب است .

    او گفت : ولى پيامبر با كفّار جنگ كرد .

    من در پاسخ گفتم : جنگ پيامبر دفاع از خويشتن بود ، چرا كه كفّار مى ‏خواستند پيامبر را به قتل برسانند پس او هم دفاع كرد .

    آنگاه محمّد بن عبدالوهّاب سرش را به عنوان تصديق تكان داد .(13)

    و روزى ديگر به او گفتم : متعه نساء (يعنى ازدواج موقّت) جايز است .

    او گفت : هرگز چنين نيست .

    من گفتم : خدا مى ‏فرمايد : «فَمَا اسْتَمْتَعْتم بِه مِنْهُنّ فَآتُوهُنّ اُجُورَهُنّ»(14) ، «آنچه از آنها استمتاع كرديد بهايش را بپردازيد».

    او گفت : عمر متعه را حرام كرد ، وى مى‏ گفت : «متعتان كانتا على عهد رسول اللَّه وأنا اُحرّمهما واُعاقب عليهما» ،(15) «دو متعه است كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم جايز بود و من آن دو را حرام نموده و كسى را كه انجام دهد مجازات می ‏كنم» .

    پس گفتم : تو مى‏ گوئى كه من از عمر داناترم ، پس چرا از عمر پيروى مى كنى ؟ پس هر گاه عمر بگويد كه متعه را حرام كرده است و حال آن كه پيامبر آن را حلال كرده بود ، پس چرا تو رأى قرآن و نظر پيامبر را ترك مى ‏كنى و رأى عمر را مى ‏گيرى ؟

    او ساكت شد و من چون سكوت او را دليل بر قانع شدنش يافتم و از پيش هم غريزه جنسى او را تحريك كرده بودم و حال آن كه او در آن زمان همسرى نداشت ، به او گفتم : آيا من و تو حق نداريم كه صيغه بگيريم و از آن بهره‏مند شويم !؟

    او سرش را از روى رضايت تكان داد و من اين رضا و رغبت او را بزرگترين دستاورد تلاشهاى خود دانسته آن را بى ‏نهايت مغتنم شمردم و با او وعده گذاشتم كه برايش صيغه‏ اى جور كنم تا كيفش كوك شود ، نهايت تلاش و كوششم اين بود كه ترس او را از مردم درهم بشكنم ، ولى او با من شرط كرد كه اين مسأله بين من و او رازى ناگفتنى باقى بماند و آن زن را هم از نام او آگاه نسازم .

    من فوراً به نزد يكى از زنان مسيحى رفتم كه پيشاپيش براى فاسد كردن جوانان مسلمان از جانب وزارت مستعمرات ، آماده ، كارآزموده و دوره ديده بودند ، و قضيّه را مفصّلاً براى او بازگو كردم و نام او را صفيّه نهادم و در روز مقرّر شيخ محمّد را به خانه او بردم ، در خانه جز صفيّه كسى نبود ، من و شيخ صيغه عقد را براى مدّت يك هفته خوانديم و شيخ هم مهريّه او را سكّه طلايى قرار داد . آنگاه من از بيرون خانه و صفيّه از داخل آن ، شيخ محمّد بن عبدالوهّاب را براى نقشه‏ هاى خود آماده مى ‏كرديم .

    بعد از آن كه صفيّه با ربودن عقل و هوش محمّد آنچه مى‏ خواست از او بدست آورد و محمّد نيز شيرينى مخالفت اوامر شرعيّه را در زير چتر اجتهاد و استقلال انديشه و آزادى چشيد ، من در روز سوّم از متعه ، با محمّد بحثى طولانى راجع به حرام نبودن شراب نمودم و هر چه او به آيات قرآنيّه و احاديث نبويّه استدلال مى‏ كرد من شبهه مى ‏انداختم و سرانجام به او گفتم : ميگسارى و شرب خمر معاويه و يزيد و خلفاى بنى‏ اميّه و خلفاى بنى‏ عبّاس بر كسى پوشيده نيست ،(16) آيا ممكن است كه همه اينها گمراه باشند و تو به تنهايى درست انديش و راست روش باشى !؟

    بدون شكّ آنها كتاب خدا و سنّت پيامبر را بيش از من و تو مي ‏فهميدند و همين ميگسارى آنها با وجود آن كه كتاب و سنّت را از ديگران بهتر مى‏ فهميدند خود از جمله دلائلى است كه آنها شرب خمر را بنا بر كتاب و سنّت حرام نمى‏ دانستند و برداشت آنها از آيات و روايات كتاب و سنّت كراهت بوده است و بس ، و در كتاب‏هاى مقدّسه يهود و نصارى نيز نصوص و شواهدى بر حلال بودن شراب وجود دارد پس آيا ممكن و معقول است كه شراب در يك دين حرام باشد و در دين ديگر حلال !؟ و حال آن كه همه اديان از نزد يك خدا نازل شده است ؟!

    ديگر اين كه راويان آورده ‏اند كه عمر شراب مى‏ نوشيد تا اين كه آيه «فَهَلْ أَنْتُم مُنْتَهُون»(17) نازل شد و اگر شراب حرام مى ‏بود هر آينه پيامبر او را مجازات مى‏ فرمود . پس مجازات نكردن پيامبر ، دليل بر حلال بودن شراب است .

    محمّد بن عبدالوهّاب سراپا گوش بود و با تمام وجودش القائات مرا به نقد جان مى‏ خريد سپس از با اندوه نفَسى كشيد و گفت : البتّه در پاره ‏اى از اخبار ثابت است كه عمر شراب را به وسيله آب ، ضعيف و بيجان مى‏ نمود آنگاه آن را مى ‏نوشيد و توجيه مى‏ كرد كه شراب به سبب مسكر بودنش (مست نمودنش) حرام است و بس و بدون اين ويژگى حرمتى ندارد .

    آنگاه شيخ محمّد بن عبدالوهّاب در دنباله سخن خود گفت : عمر اين مطلب را درست فهميده بود ، چرا كه قرآن مى ‏فرمايد : «همانا شيطان دوست دارد كه دشمنى و كينه را در ميان شما بيندازد به وسيله شراب و قمار و شما را از ياد خدا و از نماز باز دارد» .(18) پس اگر شراب مست ‏كننده نباشد اين اُمورى كه در آيه ذكر شده ، از آن به دست نمى ‏آيد(19) در نتيجه دستور بازدارنده ‏اى راجع به نوشيدن آن ، زمانى كه مستى‏ آور نباشد ، وجود ندارد .

    من به صفيّه ماجرا را بازگو كردم و به او تأكيد كردم كه دفعه آينده حتماً شيخ محمّد را با شراب غليظ سيراب كن ! او نيز همان كار را كرد و برايم بازگو كرد كه شيخ اين دفعه همه آن را سركشيد و چيزى از شراب غليظ را باقى نگذاشت ، عربده سر داد و با او چندين مرتبه در آن شب نزديكى نمود و من نيز آثار ضعف و بيحالى را فرداى آن شب در او يافتم و بدين طريق من و صفيّه كاملاً بر شيخ چيره و غالب شديم .

    و چقدر شگفت انگيز بود زرّين كلامى كه وزير مستعمرات هنگام وداعش با من به زبان آورد كه : «ما اسپانيا را به وسيله شراب و زنا از چنگال اين كفّار (مقصودش مسلمانان است) باز گرفتيم . پس اين بار بايد كه ديگر سرزمينهايمان را نيز با همين دو نيروى بزرگ از ايشان باز ستانيم» .

    يك روز من با شيخ راجع به روزه صحبت كردم و به او گفتم : قرآن مى‏فرمايد : «وَأَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُم»(20) ، «اگر روزه بگيريد براى شما بهتر است» و نفرموده است كه روزه بر شما واجب است(21) پس روزه در شرع اسلام امرى مستحبّ است و واجب نيست .

    او نسبت به اين شبهه مقاومت نشان داد و به من گفت : اى محمّد ! تو مى‏ خواهى مرا از دينم بيرون سازى ؟

    به او گفتم : اى فرزند عبدالوهّاب دين چيزى جز صفاى دل و سلامت روح نيست و با ديگران هم دشمن نبودن ، آيا پيامبر نفرموده است كه دين محبّت است ؟ و آيا خدا در قرآن حكيم نفرموده است : «وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتيكَ الْيَقين»(22) ، «خدا را پرستش كن تا زمانى كه مرگ تو را دريابد» .(23)

    پس هنگامى كه انسان يقين به خدا و روز قيامت پيدا كرد و دلش پاك و رفتارش پاكيزه شد از بهترين مردم خواهد بود .

    امّا او سرش را از روى اعتراض و مخالفت جنبانيد .

    يكبار ديگر به او گفتم : نماز واجب نيست .

    او پرسيد : چطور !؟

    گفتمش : براى اين كه خداوند در قرآن مى ‏فرمايد : «وَأَقِم الصَّلاة لِذِكْري»(24) ، «نماز را به سبب اين كه مرا به خاطر آورى بخوان» ، پس مقصود از نماز به خاطر آوردن خداوند متعال است پس تو بايد سعى كنى كه خداوند را به خاطر داشته باشى نه آن كه نماز خوانى .(25)

    شيخ پاسخ داد : آرى من نيز شنيدم كه يكى از علما در اوقات نماز ، بجاى آن كه نماز بجاى آورد ، خداوند متعال را ياد مى‏ نمود .

    من از اين سخن او بى نهايت شادمان گشتم و شروع كردم به پروردن و بزرگ جلوه دادن اين نظريّه او تا اينكه باورم شد كه مغزش را بكار گرفته‏ ام و بعد از آن فهميدم كه او گاهى به امر نماز اهميّت نمى ‏دهد و گاهى نماز مى‏ خواند و گاهى نمى‏ خواند به ويژه نماز صبح كه غالباً از او فوت مى ‏شد به دليل آن كه من تا نيمه‏ هاى شب با او بيدار مى ‏نشستم از اين رو نزديك صبح بى ‏رمق مى ‏شد و براى نماز برنمى ‏خاست .

    من بدين گونه به آرامى و به تدريج رداى ايمان را از دوش شيخ برمى ‏كشيدم .

    روزى خواستم كه با او راجع به پيامبر سر بحث را باز كنم امّا او در برابر من سخت ايستادگى كرد و مرا تهديد كرد كه اگر دوباره راجع به اين موضوع سرسخن باز كنم با من قطع رابطه خواهد كرد .

    من ترسيدم از من برَمَد و آنچه مدّتها آن را با تلاش بسيار بنا كرده ‏ام با يك بى‏ احتياطى درهم ريزد . از اين رو ، ديگر راجع به پيامبر بحثى را نگشودم . ولى سعى كردم تا خود بزرگ‏ بينى را در او تقويت كنم در اينكه براى خود مذهب سوّمى غير از مذهب سنّى و شيعه بسازد .

    وى از اين تلقينات من با تمام وجودش استقبال مى‏كرد از آن رو غرور و آزادانديشيش را سيراب مى‏ كرد . و با يارى صفيّه كه ارتباطش با او پس از هفته اوّل ازدواج موقّت به واسطه چند نوبت ديگر از اين نوع ازدواج همچنين ادامه داشت شيخ را كاملاً رام كرديم .

    يك روز به شيخ گفتم : آيا درست است كه پيامبر در ميان ياران خود برادرى ايجاد كرد ؟

    پاسخ داد : آرى .

    پرسيدم : آيا احكام اسلام موقّت است يا دائم و هميشگى است ؟ جواب داد : البتّه دائمى است ، چرا كه پيامبر مى ‏فرمايد : «حلال محمّد حلال إلى يوم القيامة و حرام محمّد حرام إلى يوم القيامة» ؛(26) حلال پيامبر تا روز قيامت حلال است و حرام او تا روز قيامت حرام است .

    من گفتم : پس من و تو عقد برادرى مى ‏بنديم .

    ما باهم عقد برادرى بستيم و از آن زمان همه جا و همه وقت خودم را تابع او قرار مى‏ دادم و سعى مى‏ كردم كه درختى كه نشانده ‏ام ميوه دهد . آن درختى كه گرانبهاترين روزهاى جوانيم را به پايش ريختم .

    من هر ماه نتايج تلاشهايم را به وزارت مستعمرات مى ‏نوشتم - چنان كه از زمانى كه از لندن بيرون آمدم بدين روش عادت كردم - در پاسخ ، نامه ‏هايى بس تشويق و ترغيب كننده دريافت مى ‏داشتم . من و شيخ محمّد بن عبدالوهّاب در راهى كه برايش كشيده بوديم ، به سرعت سير مى‏ كرديم و من در سفر و حضر او را تنها نمى‏ گذاردم و مأموريّت من آن بود كه روحيّه استقلال و آزادى و بى‏ قيدى و حالت شكّ و ترديد را در او بپرورانم و هميشه او را به آينده ‏اى درخشان مژده مى ‏دادم و روحيّه آتشين و نفس انتقادگرش را مى‏ ستودم .

    روزى برايش خوابى سرِ هم كردم و به او گفتم : ديشب در خواب رسول اللَّه (صلى الله عليه وآله وسلم) را ديدم و بدان گونه كه از منبريها شنيده بودم پيامبر را برايش توصيف كردم كه بر منبر نشسته بود و عدّه ‏اى از علما بر گِردش بودند كه هيچ يك را نمى ‏شناختم و در آن هنگام تو را ديدم كه داخل شدى و چهره ‏ات نورانى بود . هنگامى كه به خدمت رسول اللَّه (صلى الله عليه وآله وسلم) رسيدى پيامبر به احترام تو برخاست و ميان دو چشمت را بوسيد و به تو فرمود : (اى محمّد !) تو همنام منى و وارث علم منى و در اداره اُمور دين و دنيا قائم مقام و جانشين منى .

    پس تو گفتى : اى رسول خدا ! من مى‏ ترسم كه علمم را بر مردم بنمايانم .

    رسول اللَّه فرمود : مترس كه همانا تو از والا مقامانى !

    وقتى محمّد خواب را شنيد ، نزديك بود كه از خوشحالى پرواز كند و مكرّر از من مى‏ پرسيد : آيا واقعاً در ديدن چنان خوابى به او راست گفته ‏ام يا نه ؟

 


10) سوره نور ، آيه 32 .

11) بديهى است كه پيشرفت جهان تشيّع بر اساس حقّانيّت و دليل‏هاى دندان‏ شكن بزرگان دين بوده است نه اصل اجتهاد .

12) حديث ثقلين از احاديث بسيار معروف و معتبر نزد شيعه و سنّى مى‏ باشد ، در اين باره رجوع كنيد به كتاب «الغدير مقدّمه ج 1 ص 28 ؛ ج 3 ص 180  80  65 43 و 327 ؛ ج 5 ص 284 و 345 ، ج 6 ص 330 ؛ ج 7 ص 176 و 309 ؛ ج 10 ص 278 ؛ ج 11 ص 4» . (على ضفاف الغدير : 235) .

13) رجوع به صفحات تاريخ و جنگ‏هاى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم ثابت مى‏ كند كه محمّد بن عبدالوهّاب از روشن‏ترين حقايق اسلامى آگاهى نداشته و با اين همه خود را نجات‏ دهنده اسلام می ‏دانسته است!

14) سوره نساء ، آيه 24 .

15) در اين باره رجوع كنيد به كتاب : «لولا نهى عمر لَما زَنى إلاّ شقيّ» تأليف : الشيخ ابومحمّد بن احمد بن على .

16) ببينيد وهّابيّت و ساير اهل سنّت چه كسانى را به عنوان خليفه جايگزين اهل بيت عليهم السلام قرار داده و آنان را رهبر و پيشواى خود مى ‏دانند !

17) سوره مائده ، آيه 91 .

18) سوره مائده ، آيه 91 .

19) حرمت شراب از مسائل ضرورى اسلام است و حرام بودن آن فقط به دليل اسكار آن نيست ، بلكه نجس بودن آن نيز دليل بر حرمت استفاده از آنست اگر چه آن را با آب مخلوط كنند .

20) سوره بقره ، آيه 184 .

21) خداوند در قرآن مى‏ فرمايد : «يا أيُّهَا الَّذينَ آمَنوا كُتِبَ عَلَيْكم الصِّيام ...» «سوره بقره آيه 183» ، اى اهل ايمان بر شما روزه‏ داشتن واجب گرديد ... ، بديهى است كه محمّد بن عبدالوهّاب از آيات وجوب روزه هيچ گونه آگاهى نداشته است و به اين جهت در بحث بارها مغلوب يك مزدور انگليسى مى‏ شود .

22) سوره حجر ، آيه 99 .

23) در كتاب‏هاى تفسير «يقين» را در اين آيه به معناى فرا رسيدن مرگ معنى نموده‏ اند . بنابراين واضح مى‏ شود كه نه تنها همفر بلكه محمّد بن عبدالوهّاب نيز از تفسير آيات قرآن كريم بى‏اطّلاع بوده است .

24) سوره طه ، آيه 14 .

25) واجب بودن نماز در اسلام روشن و قطعى است به گونه‏ اى كه حتّى كودكان مسلمان از آن آگاهند ، ولى محمّد بن عبدالوهّاب ... !

26) رجوع كنيد به كتاب بحار الأنوار : ج 11 ص56 ، ج 16 ص 354 ، ج 47 ص 35 ، ج 68 ص 326 ، ج 89 ص 148 .

 

    بازدید : 19466
    بازديد امروز : 3457
    بازديد ديروز : 6042
    بازديد کل : 93250480
    بازديد کل : 71198547