امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
6 - فراخوان مجدّد همفر به لندن براي ارائهٔ دستورات جديد!

(6)

فراخوان مجدّد همفر

به لندن براي ارائهٔ دستورات جديد!

   پس از آنكه مدّتى در بغداد بودم ، دستور رسيد كه فورى به لندن باز گردم ، از اين رو به سوى لندن رهسپار شدم و آنجا با دبيركلّ و بعضى از اعضاى وزارت جلسه‏ اى تشكيل دادم كه من آنچه را در اين سفر طولانى مشاهده كرده و به انجام رسانده بودم ، بيان كردم .

    آنها از اطّلاعات من نسبت به عراق بسيار شادمان شدند و خوشحالى خود را ابراز داشتند . من پيش از آن نيز گزارشات خود را مفصّلاً نوشته بودم .

    بعدها متوجّه شدم كه صفيّه هم كه در بصره صيغه شيخ محمّد بن عبدالوهّاب بود مطابق گزارشات من گزارشهايى تهيّه و به آنها فرستاده است و همچنين فهميدم كه در هر سفرى ، وزارت مستعمرات ، مراقب من بوده است و مراقبان ، درباره من گزارشات رضايت بخشى ارسال كرده بودند كه گزارشات قلمى و زبانى مرا گواهى مى‏ كرد .

    دبيركلّ ، وقتى را براى جلسه ملاقاتى با شخص وزير مستعمرات برايم معيّن كرد ، زمانى كه در دفتر وزير به ديدارش رفتم به گونه ‏اى از من استقبال و پذيرايى كرد كه با دفعه قبل از اين ملاقات كه از استانبول به لندن برگشته بودم تفاوت داشت و دريافتم كه اين بار در دل او به جايگاه شايسته‏ اى نايل شده ‏ام .

    وزير ، نهايت خرسندى خود را از تسلّط من بر محمّد بن عبدالوهّاب ، ابراز داشت و اظهار نمود كه او گمشده وزارت بوده است و چندين بار تأكيد كرد كه با او قراردادهاى گوناگونى ببندم و نيز گفت : صرف تسلّط تو بر شيخ محمّد به همه سختيهايى كه در اين راه كشيده‏ اى مى‏ ارزد . و چون من نگرانى خود را از بابت از دست رفتن محمّد بن عبدالوهّاب و نقش برآب شدن نقشه‏ ها و آرزوهايم پس از جدايى از او ، ابراز نمودم ، وزير گفت : نگران او (شيخ) مباش چرا كه از روزى كه از او جدا شده ‏اى به همان انديشه ‏ها و نظريّات باقى مانده است .

    وى در ادامه گفت : مزدوران و جاسوسان وزارت با او در اصفهان تماس حاصل كرده ‏اند و وزارت را از احوالات او آگاه ساخته ‏اند .

    ولى من از خود پرسيدم كه شيخ چگونه اسرار پنهان خويش را برايشان مكشوف داشته است ؟! ولى ترسيدم كه اين مطلب را از وزير بپرسم . ولى بعدها كه مجدّداً با شيخ ملاقات كردم فهميدم كه شخصى بنام عبدالكريم در اصفهان با او ملاقات كرده و خودش را برادرِ من معرّفى كرده است و به او مو به مو اسرارى را كه در ميان من و او بوده است ، گوشزد كرده است تا بتواند به اعماق دل او رسوخ كند و از بقيّه اسرار پنهان او نيز سر درآورد .

    محمّد بن عبدالوهّاب گفت كه صفيّه در اصفهان با او ديدارى تازه كرده و مجدّداً صيغه او شده است و شيخ را اين بار نيز از خود بهره‏مند ساخته است .

    نيز گفت كه عبدالكريم تا شيراز به همراه او بوده است و در آنجا متعه‏ اى ديگر بنام آسيه كه زيباتر ، دلرباتر و مهربانتر از صفيّه بوده برايش فراهم كرده كه با او بهترين اوقات زندگيش را  گذرانيده است .

    همچنين بعدها برايم روشن شد كه نام مستعار عبدالكريم به يكى از مسيحيان جلفاى اصفهان تعلّق داشته كه او از جاسوسان مزدور وزارت مستعمرات بوده ، و آسيه يكى از يهوديان شيراز بوده كه او نيز يكى از جاسوسان مزدوران وزارت بوده است .

    نتيجه چيرگى ما چهار نفر بر محمّد بن عبدالوهّاب آن بود كه او را به بهترين نحوى كه در آينده بدردمان بخورد آماده نموديم .

    بعد از آن كه در حضور دبيركلّ و دو نفر ديگر از اعضاى وزارت كه از پيش آن دو را نمى‏ شناختم اوضاع را براى وزير شرح دادم ، وزير به من گفت : تو شايسته عاليترين مدال وزارت شده ‏اى چرا كه به بالاترين پلّه نردبان جاسوسان مخلص ما رسيده ‏اى .

    سپس اضافه كرد : دبيركلّ به زودى تو را بر بعضى از اسرار دولت آگاه مى سازد كه در مأموريّت خود از آنها بهره‏مند خواهى شد .

    سپس به من اجازه دادند كه ده روز به سوى خانواده خود بازگردم ، من هم از وزارتخانه به سوى خانه خود روان شدم و با فرزند خود كه به من شباهت داشت و تازه بعضى از كلمات را هم فرا گرفته بود و به راه افتاده بود كه گوئى تكّه‏ اى از روح من بود كه بر زمين قدم مى‏ گذاشت ، بهترين لحظه‏ ها را سپرى كردم و حال آن كه يك شادى توصيف ناشدنى مرا فرا گرفته بود كه نزديك بود از عشق بميرم و از بودن با زن و فرزند نهايت لذّت را بردم همان گونه كه عمّه بسيار پير خود را نيز در همين سفر ملاقات كردم كه هميشه مرا با عطوفت و لطف خويش نوازش مى‏ كرد و خوشحال بود كه موفّق شدم او را در اين سفر ببينم ، او در سفر سوّم من ، زندگى را بدرود گفت و مرگِ او در من اثرى ناملايم از درد و رنج و حسرت باقى گذارد .

    اين ده روز هم گذشت كه گويى ساعتى بيش نبود . آرى ، روزهاى خوش هميشه اين گونه مى‏ گذرند در حالى كه روزهاى بد و ناخوشايند با آن كه آن هم مى گذرد ولى گويى قرنها بر انسان گذشته است و چنان روزهاى ناملايم را بياد مى‏ آورم كه در عراق و نجف بيمار بودم و يك روز از آن روزها چون سالى بر من گذشت و هنوز هم تلخى آن روزها در كامم مانده است . حتّى اين كه از شيرينى روزگار خوشى به آن اندازه كه از تلخى روزگار ناخوشى برايم باقى مانده ، چيزى در كام ندارم .

    من براى دريافت دستورات مأموريّت آينده ، به وزارتخانه رفتم ، دبيركلّ با برخوردى بسيار خوش و چهره‏ اى خندان و لطفى زياد ، از من استقبال كرد و دستم را به گرمى فشرد كه همه ابعاد برادرى را از اين برخورد گرم او در ميان خودمان احساس كردم .

    او به من گفت : وزير مرا شخصاً مأمور كرده همان گونه كه انجمن ويژه برنامه ‏هاى وزارت مستعمرات نيز مرا برگزيده است تا تو را بر دو سرّ بسيار مهمّ آگاه سازم و اين از آن روست كه در آينده بتوانى از آنها خوب استفاده كنى و اين دو راز را جز اندكى از اهل سرّ قابل اعتماد دستگاه كسى نمى‏ داند .

    سپس دست مرا گرفت و مرا داخل يكى از اتاقهاى وزارتخانه كرد و من در آنجا چيز عجيبى مشاهده كردم . آنجا ميز گردى قرار داشت كه دور آن ده مرد نشسته بودند . يكى از آنها در لباس پادشاه عثمانى بود و به تركى و انگليسى سخن مى‏ گفت ، دوّمى همانند شيخ الإسلام استانبول بود و سوّمى در لباس پادشاه ايران و چهارمى در زىّ عالم دربار شيعه و پنجمى در شكل و قيافه و لباس مرجع تقليد شيعه در نجف و اين سه نفر اخير به فارسى و انگليسى حرف مى ‏زدند و در نزد هر يك از اين پنج نفر نويسنده‏ اى بود كه آنچه را هر يك بگويد بنويسد با اين فرضى كه هر يك از بدَلها راهى به سوى آن اصلها است تا دستاورد جاسوسان مزدور ما در اطراف آن اصليها در تركيه ، ايران و عراق ، داده ‏هاى ورودى باشد كه به ذهن اين بدلها ريخته شود و ما اطّلاعات خروجى را از عكس العمل و انديشه اين بدلها بدست آوريم .

    آنگاه دبيركلّ به من گفت : ما اين پنج بدل را كه نقش آن پنج نفر اصلى را بازى مى‏ كنند ، در نقش آن اصليها به بازى درآورده ‏ايم تا ببينيم كه آنها چگونه مى‏ انديشند ؟ چرا كه ما اين بدلها را از اطّلاعاتى كه از تركيه ، ايران و عراق بدست آورده‏ ايم بهره‏مند مى‏ سازيم و ايشان خود را به منزله آن پنج نفر اصلى فرض مى‏ كنند سپس به سؤالات ما پاسخ مى‏ دهند و ما تجربه كرده‏ ايم كه نتايج افكار اين پنج بدل ، در حدود هفتاد درصد با نحوه انديشه آن پنج نفر اصلى مطابقت دارد .

    دبيركلّ گفت : اگر مى‏ خواهى خودت امتحان كن ، تو كه با عالم نجف برخورد كرده ‏اى .

    گفتم : آرى ، مسائلى هم از مراجع تقليد نجف پرسيده‏ ام .

    آنگاه به نزد بدل مرجع تقليد نجف رفتم و به او گفتم : مولانا ! آيا براى ما شيعيان جايز است كه با حكومت عثمانى بجنگيم ؟ چرا كه حكومت عثمانى سنّى شديد التعصّب است .

    بدل اندكى تأمّل كرد و گفت : براى ما جايز نيست كه با حكومت عثمانى به جهت اين كه سنّى مذهب است بجنگيم ، چرا كه مسلمانان همه باهم برادرند ولى از اين جهت كه بر اُمّت مسلمان ستم مى‏ كنند جنگيدن با آنها جايز است و اين هم از باب امر به معروف و نهى از منكر است تا اين كه از ستمگرى بر ما دست بردارند و آن وقت ما ديگر با آنها و شؤون حكومتى آنها نزاعى نداريم .

    من گفتم : مولانا ! رأى شما درباره طهارت يهود و نصارى چيست ؟ آيا اهل كتاب نجسند يا نه ؟

    بدل گفت : آرى ايشان نجسند و اجتناب و دورى از آنها واجب است .

    من گفتم : چرا ؟

    او گفت : اين از باب مقابله به مثل است ، چرا كه آنها ما را كافر مى ‏دانند و پيامبر ما محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را تكذيب مى‏ كنند و ما نيز در اين امر با ايشان مقابله به مثل مى‏ كنيم .

    من گفتم : مولانا ! مگر نظافت از ايمان نيست ؟ پس چرا در صحن شريف ، خيابانها و كوچه ‏ها اين قدر آشغال مى‏ ريزند ؟ حتّى من در مدارس علميّه هم نظافت نديدم .

    او گفت : شكّى نيست كه نظافت از ايمان است ولى ما چه كنيم كه مشكل ، كم‏ آبى و از طرفى بى ‏توجّهى حكومت به امر نظافت است .

    بدل خيلى حاضر جواب بود و عجيب آن كه همه پاسخهاى او به سؤالات من مطابق با پاسخهايى بود كه خود مرجع تقليد در مقابل همين سؤالات به من داده بود بدون هيچ كم و زيادى به استثناى عبارت (بى ‏توجّهى حكومت به امر نظافت) كه در پاسخ سؤال سوّم من بدل به جواب مرجع تقليد شيعه اضافه كرده بود .

    من از اين بدلسازى دقيق و مطابق با اصل سخت در شگفت ماندم ، چرا كه مرجع تقليد شيعيان در نجف در جواب همين سؤالات من ، دقيقاً همين پاسخها را داده بود و بدل مرجع تقليد به فارسى سخن مى‏گفت همان گونه كه خود مرجع تقليد شيعيان در نجف فارسى حرف مى ‏زد .

    دبيركلّ به من گفت : اگر با هر يك از اشخاص اصلى چهارگانه ديگر هم رو به رو شوى و با آنها صحبت كنى ، آنگاه مى‏ توانى با بدلهاى آنها نيز گفت و گو كنى تا ببينى كه چگونه رفتار و گفتار اين بدلها همسان اصليهايشان است .

    من گفتم : من كيفيّت افكار شيخ الإسلام را می ‏شناسم ، چرا كه استادم شيخ احمد افندى كاملاً راجع به افكار او برايم سخن گفته است .

    دبيركلّ گفت : پس بفرما با بدلش صحبت كن .

    من پيش بدل شيخ الإسلام رفتم و به او گفتم : افندى ! آيا فرمانبردارى از خليفه عثمانى شرعاً واجب است ؟

    او گفت : آرى فرزندم ! همان گونه كه فرمانبردارى از خدا و رسولش واجب است .

    گفتم : افندى ! به چه دليلى اطاعتش مثل اطاعت خدا و پيامبر واجب است ؟

    او گفت : آيا نشنيده ‏اى اين آيه شريفه را كه خداوند متعال مى‏ فرمايد : «أَطيعُوا اللَّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُول وَاُولِى الأَمْرِ مِنْكُم»(30) ؛ «فرمان خدا و رسول او و فرمان داران از طرف خدا و رسول را اطاعت كنيد» ؟

    من گفتم : افندى ! اگر خليفه اولى الأمر باشد چگونه خدا ما را به اطاعت يزيد بن معاويه فرمان مى ‏دهد(31) آن يزيدى كه بر لشكر خود هر گونه بهره ‏ورى نامشروعى را از شهر مدينه منوّره آزاد كرد و حسين (عليه السلام) سبط رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) را كشت ؟! و چگونه خدا ما را به اطاعت وليد شارب خمر دستور مى ‏دهد ؟!

    بدل گفت : فرزندم ! همانا يزيد از جانب خداوند متعال اميرالمؤمنين بود و در قتل حسين (عليه السلام) خطا كرد و توبه نمود (!) امّا در اين كه مدينه منوّره را بر لشكر خود مباح كرد خطا نكرد ، چرا كه ايشان طغيان كردند و ظلم نموده و از فرمان او سرپيچى كردند و امّا وليد ؛ او نيز شراب خالص نمى‏ نوشيد ، بلكه آن را با آب ممزوج مى‏ كرد و شرابى كه مستى نياورد در شريعت اسلام حرام نيست .(32)

    من همين سؤالات را از استادم شيخ احمد افندى پرسيده بودم و جوابهاى او به آن پرسشها با پاسخ بدل چندان تفاوتى نداشت .

    بعد از اين گفت و گو من به دبيركلّ گفتم : فايده اين نمايش چيست ؟

    او گفت : ما مى‏ دانيم كه سلاطين و علماى شيعه و سنّى چگونه مى‏ انديشند و براى برخورد با ايشان در جريانات سياسى و دينى راه حلّهاى مناسبى پيدا مى كنيم و آنها را به كار مى ‏بنديم .

    مثلاً هنگامى كه بدانى كه دشمنت از جانب مشرق خواهد آمد لشكر خود را در همان طرف براى جلوگيرى از او گُسيل مى‏ دارى ؛ ولى اگر ندانى كه از كدام سو خواهد آمد لشكر خود را در تمام جهاتى كه احتمال مى‏ دهى از يكى از آنها حمله خواهد كرد بطور پراكنده آماده مى‏ سازى همان گونه هر گاه بدانى كه چگونه يك فرد مسلمان براى مذهب و دين خود استدلال مى‏ كند آنگاه براى سركوب كردن او قادر خواهى بود كه جوابهاى دندان شكن آماده كنى ، آنگاه پاسخهاى تو براى درهم شكستن عقايد مسلمانان كافى خواهد بود .

    سپس دبيركلّ كتاب قطور هزار صفحه‏اى را به من داد كه در آن نتايج مناظرات و نقشه ‏هايى كه در ميان اين پنج نفر اصلى و پنج نفر بدلى در امور لشكرى ، مالى ، فرهنگى و دينى ردّ و بدل شده بود ، وجود داشت .

    من كتاب را با خود به خانه بردم و از اوّل تا آخر آن را در سه هفته يعنى در مدّتى كه دبيركلّ به من مرخصى داده بود مطالعه كردم ، وى دستور داد كه بعد از مطالعه كتاب را پس بدهم ، هنگامى كه كتاب را مطالعه مى‏ كردم از ردّ و ايرادها و دقّت مناظرات سخت به شگفت آمده بودم ، گويا كه همه آنها واقعى بود و تا آنجا كه من اطّلاع داشتم بيش از هفتاد درصد با اصل پاسخها مطابق بود ، اگرچه دبيركلّ قبلاً به من گفته بود كه اين پاسخهاى درست نمايشى نزديك به هفتاد درصد از دقّت برخوردار است و بنا به پيش‏بينى علمى كتاب به طور يقين دانستم كه امپراطورى عثمانى در مدّتى كمتر از يك قرن درهم مى‏شكند و اساسش فرو مى‏ ريزد .

    دبيركلّ به من گفت : اتاقهاى ديگرى نيز در اين ساختمان وجود دارد كه در آنها نظير اين نمايش نسبت به ساير بلادى كه تحت سيطره استعمارى ما قرار دارد ، يا حكومت بريتانيا تصميم دارد در آينده بر آنها دست يابد ، وجود دارد .

    من به دبيركلّ گفتم : چگونه بر چنين بدلهايى با اين دقّت و توان دست يافتيد ؟!

    او گفت : پيوسته مزدوران در همه كشورها اطّلاعات كافى را در اختيارمان قرار مى ‏دهند و اين بدلها در اين خصوص افراد برجسته و قابلى هستند و طبيعى است كه اگر بر اطّلاعات كافى خاصّى بدان گونه كه فلان كس مى ‏داند دست يابى ، نوع انديشه و نتيجه‏ گيرى تو نيز مانند انديشه و نتيجه‏ گيرى او خواهد شد ، چرا كه تو در اين هنگام نسخه‏ اى مطابق اصل شده ‏اى .

    دبيركلّ ادامه داد و گفت : اين نخستين رازى بود كه وزير مستعمرات به من دستور داده بود تا تو را از آن آگاه سازم و امّا راز دوّم پس از يك ماه بعد از آن كه اين كتاب را تماماً مطالعه كردى به تو خواهم گفت (و مقصودش همان كتاب هزار صفحه ‏اى بود كه بدان اشاره كردم) .

    من با دقّت و توجّه كتاب را مطالعه كردم و افقهاى تازه‏ اى از دانش نسبت به اوضاع مسلمانان برايم آشكار شد همان گونه كه چگونگى انديشه ايشان برايم واضح شده بود و همان گونه كه علّت عقب‏ ماندگى مسلمانان از قافله پيشرفت ملّت‏هاى مترقّى برايم روشن شده بود و همان گونه كه به وضوح دانسته بودم كه نقاط ضعف مسلمانان چيست ؟ و همان طور كه نقاط قوّت مسلمانان هم برايم واضح شده بود و همان گونه كه برايم روشن شده بود كه چگونه بايد نقاط قوّت آنها را از بين برده و به نقاط ضعف تبديل كنيم .

    از جمله نقاط ضعف مسلمانان اينكه :

    1 - اختلاف در ميان سنّى و شيعه ، اختلاف در ميان احكام و ملّتهايشان ، اختلاف در ميان دو حكومت عثمانى و ايران ، اختلاف در ميان عشاير و اختلاف در ميان علما و حكومت .

    2 - جهل و بي سوادى كه تقريباً همه مسلمانان - جز اندكى - را دربرگرفته بود .

    3 - افسردگى و به ياد تحصيل و معرفت نبودن و هشيارى نداشتن .

    4 - ترك دنيا به طور كلّى و روى آوردن به آخرت و عمل فقط براى آن .

    5 - ديكتاتورى حاكمان و استبداد فراگير .

    6 - ناامن بودن راهها و گسسته بودن ارتباطات مگر كمى .

    7 - نداشتن بهداشت عمومى حتّى اين كه طاعون و وبا پيوسته همه جا تلفات زيادى برجا مى‏ گذاشت بطورى كه تقريباً در هر نوبتى دهها هزار انسان را از بين مى‏ برد .

    8 - خرابى شهرها و خشكى بيابانها و كم آبى و خشكى رودها و كمى كشت‏زارها .

    9 - هرج و مرج ادارى كه نه نظامى و نه مقياس و ميزانى و نه قانونى در كار بود ، چرا كه مسلمانان با آن كه از ظاهر و لفظ قرآن نهايت بزرگداشت را داشتند ولى نسبت به عمل به قوانين آن گويا قرآنى در ميانشان نبود .

    10 - اقتصاد بى‏سامان بحدّى كه فقر در سراسر بلاد مسلمين سايه افكنده بود .

    11 - نبودن ارتش منظّم به معنى واقعى و نبودن اسلحه كافى و فرسودگى اسلحه موجود .

    12 - حقير شمردن زنان و پايمال كردن حقّ آنان .

    13 - كثيف و آلوده بودن بازارها و خيابانها و در و ديوارها و همه جا .

    در كتاب (مزبور) بعد از بيان هر نقطه ضعفى از مسلمانان ، يادآور شده بود كه قانون اسلام برخلاف آنچه مسلمانان رفتار مى ‏كنند ، توصيه نموده است ، پس بر ما لازم بود كه مسلمانان را در نادانى خود نگه داريم تا به حقيقت دين خود پى نبرند و از جمله يادآوري هاى كتاب اين بود كه اسلام :

    1 - مسلمانان را به اتّحاد و همبستگى و الفت و مهربانى دستور مى دهد و فرمان مى‏ دهد كه اختلافات را كنار بگذارند . پس در قرآن است كه : «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْل اللَّهِ جَميعاً ...»(33) ؛ «همگى به ريسمان الهى (كه اهل بيت عليهم السلام هستند) چنگ زنيد .

    2 - دستور مى‏ دهد تا در طلب دانش باشند ، پس در حديث است كه : «طلب العلم فريضة على كلّ مسلم ومسلمة» ؛ «فرا گرفتن دانش بر هر مرد و زن مسلمان لازم است» .

    3 - مسلمانان را به كنجكاوى و تفكّر فرمان مى ‏دهد . پس در قرآن است كه : «فَسيرُوا فِي الْأَرْض»(34) ؛ «در زمين سير و گردش نماييد» .

    4 - مسلمانان را به طلب دنيا دستور مى‏ دهد . پس در قرآن است «وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُول رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنة وَفِي الآخِرَة حَسَنة»(35) ؛ «بعضى از مردم مى‏ گويند : پروردگارا به ما در دنيا و آخرت خوبى عطا فرما» .

    5 - مسلمانان را به مشورت كردن با يكديگر دستور مى‏ دهد . پس در قرآن است كه : «وَأَمْرُهم شُورى بَيْنَهُم»(36) ؛ «آنان در اُمور خودشان مشورت مى‏ كنند» .

    6 - مسلمانان را به امنيّت راهها فرمان مى ‏دهد (و مى ‏فرمايد( «فَامْشُوا في مَناكِبِها »(37) ؛ «در پستى‏ها و بلنديهاى زمين گام برداريد» .

    7 - مسلمانان را به رسيدگى به بهداشت و تندرستى سفارش مى‏ كند . پس در حديث است كه : «إنّما العلوم اربعة : علم الفقه لحفظ الإيمان وعلم الطبّ لحفظ الأبدان وعلم النحو لحفظ اللسان وعلم النجوم لحفظ الأزمان» ؛ «علوم چهار نوعند : 1 - علم فقه براى حفظ ايمان ، 2 - علم طب براى حفظ بدنها ، 3 - علم نحو براى نگاهداشت زبان ، 4 - علم ستاره ‏شناسى براى حفظ زمان» .

    8 - مسلمانان را به آبادانى سفارش مى‏ نمايد . پس در قرآن است كه «خلقَ لَكُم ما فِي الأَرْض جَميعاً»(38) ؛ «(خداوند) همه آنچه را كه در زمين است براى شما آفريد» .

    9 - مسلمانان را به نظم دستور مى ‏دهد . پس در قرآن است كه : «مِن كُلِّ شَي‏ء مَوْزُون»(39) ؛ «از همه چيزها به اندازه رويانيديم» ، و در حديث است كه : «ونظم أمركم» ؛ «و در كارهايتان نظم داشته باشيد» .

    10 - مسلمانان را به بهبود اقتصادى سفارش مى ‏كند . پس در حديث است كه : «من لا معاش له لا معاد له» ؛ «كسى كه گذران زندگى ندارد در واقع معاد هم ندارد» .

    11 - مسلمانان را به داشتن لشكر قوى و سلاح نيرومند فرمان مى‏ دهد كه : «وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطعتُم مِن قُوَّة»(40) ؛ «آنچه مى‏ توانيد از نيرو براى مبارزه با دشمنان مهيّا كنيد» .

    12 - مسلمانان را به احترام به زنان سفارش مى‏ كند . پس در قرآن است كه : «وَلَهُنَّ مِثْل ما عَلَيْهِنّ بِالْمَعْرُوف»(41) ؛ «براى زنان مثل آنچه وظيفه دارند ، حقوق شايسته‏ اى است» .

    13 - مسلمانان را به نظافت و پاكيزگى سفارش مى‏ كند . پس در حديث است كه : «النظافة من الإيمان» ؛ «پاكيزگى از ايمان است» .

    كتاب مزبور نقاط قوّت مسلمانان را چنين يادآور شده و به از بين بردن آنها دستور داده ، عبارتند از :

    1 - مسلمانان اهميّت نمى ‏دهند كه برادران مسلمانشان به چه قوم و سرزمينى بستگى دارد يا به چه زبانى سخن مى‏ گويد و چه رنگى دارد و از كدام بلاد آمده است .

    2 - در ميان مسلمانان ربا ، احتكار ، زنا ، شراب و خوك حرام است .

    3 - مسلمانان به علماى خود نهايت ارتباط و نزديكى را دارند .

    4 - و طايفه بزرگى از سنّيها خليفه عثمانى را احترام مى‏ كنند و او را نمونه پيامبر اسلام مى ‏انگارند و فرمانبرداريش را واجب مى‏ شمارند همان گونه كه طاعت خدا و رسول را واجب مى‏ دانند .

    5 - جهاد را واجب مى‏ دانند .

    6 - شيعيان غير مسلمانان را نجس مى دانند با هر عقيده اى كه باشد .

    7 - مسلمانان اعتقاد دارند كه اسلام برتر است و هيچ چيز بر او برترى ندارد .

    8 - شيعيان ، ساختن معابد غير اسلامى (اعمّ از اهل كتاب و مشركين) را حرام مى‏ دانند .

    9 - بيشتر مسلمانان بيرون راندن يهود و نصارى را از شبه جزيره عربستان واجب مى‏ دانند .

    10 - مسلمانان به نماز ، روزه ، حجّ و امثال آنها اهتمام بسزايى دارند .

    11 - شيعيان ، پرداختن وجوهات (خمس و سهم امام) را به مراجع تقليد خود واجب مى ‏شمرند .

    12 - مسلمانان به عقيده اسلامى خود بسيار تعصّب دارند .

    13 - مسلمانان ، فرزندان خويش را خيلى دقيق به روش پدران خويش تربيت مى‏ كنند تا جداسازى فرزندان از پدران غير ممكن باشد .

    14 - زن ، در نزد مسلمانان بايد در حجاب بسيار پوشيده باشد تا فساد در ميان زنان راه پيدا نكند .

    15 - نماز جماعتى در ميان مسلمانان وجود دارد كه هر روزه چندين بار آنها را در كنار هم گرد مى ‏آورد .

    16 - حرمهاى پيامبر و آل او و صالحان ، مركز تجمّع و رفت و آمد مسلمانان است .

    17 - در ميان مسلمانان بسيارى از اشخاص با رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) نسبت خانوادگى دارند و از اولاد اويند و ايشان يادآوران پيامبر اسلامند و پيامبر را در ميان خود بطور زنده يادآورى مى‏ كنند .

    18 - شيعيان حسينيّه‏ هايى دارند كه در ايّام خاصّى ايشان را گردهم مى‏ آورد و واعظان در آن مكانها ، ايمان را در دلهاى ايشان قوى مى ‏سازند و آنان را بر كردار نيك سفارش مى‏ كنند .

    19 - امر به معروف و نهى از منكر در ميان مسلمانان واجب است .

    20 - مسلمانان ، ازدواج و زياد كردن فرزندان و تعدّد زوجات را در دين خود نيكو مى‏ شمرند .

    21 - مسلمانان ، به اسلام درآوردن يك فرد غير مسلمان را بهتر از دارا بودن همه دنيا مى‏ شمرند .

    22 - مسلمانان ، عقيده دارند كه هر كس يكى از سنّتهاى نيكوى اسلام را رواج دهد هم پاداش عمل نيك خود را دارد و هم مانند كسانى كه بعد از او آن سنّت نيكو را بجا مى‏آورند پاداش خواهد داشت .

    23 - مسلمانان ، بزرگداشت عظيمى از احياى قرآن و حديث دارند و پيروى از آن دو را موجب بهشت و پاداش اخروى مى ‏دانند .

    سپس كتاب مزبور سفارش كرده بود كه نقاط ضعف مسلمانان را گسترش دهيد و نقاط قوّت آنها را از بين ببريد و راهنمايي هاى كافى براى اجراى اين دستورات در اختيار گذاشته بود .

    آن كتاب درباره آنچه براى گسترش دادن نقاط ضعف امكان دارد مى‏ گويد :

    1 - براى دامن زدن اختلافات مى ‏توان بدبينى را در ميان گروههاى درگير بيشتر نمود و كتابهايى را كه در مورد اين دسته و آن دسته بدگويى دارد در ميانشان منتشر كرد و در راه خرابكارى و جدايى افكنى بايد از سرمايه كافى دريغ نداشت .

    2 - با جلوگيرى از باز شدن مدرسه‏ ها و انتشار كتابهاى سودمند و با سوزاندن كتابهاى مفيد تا آنجا كه ممكن است و نيز با جلوگيرى مردم از اين كه فرزندان خود را در مدارس علميّه وارد سازند به وسيله متّهم ساختن علما و آخوندها مى‏ توان مردم را در جهل و نادانى نگه داشت .

    3 و 4 - با وعده ‏هاى نسيه اُخروى و مهمّ و زيبا جلوه دادن بهشت در مقابل ايشان و اين كه به زندگى دنيا مكلّف نيستند و ترويج و توسعه محافل و حلقه ‏هاى تصوّف و رواج دادن كتابهايى كه مردم را به زهد و بى‏ ميلى به دنيا فرا مى‏ خواند ، مانند : كتاب احياء العلوم غزالى و مثنوى مولوى و كتابهاى محى‏ الدين بن عربى مى‏ توان مردم را در حالت سرگردانى و عقب ماندگى فرهنگى و اقتصادى نگاه داشت .

    5 - با اين بيان كه فرمانروايان «ظلّ اللَّه في الأرض» (سايه خداوند بر روى زمين) هستند ، و اين كه ابوبكر ، عمر ، عثمان ، على (عليه السلام) و بنى‏اميّه و بنى‏ عبّاس همگى با زور و شمشير به حكومت ديكتاتورى رسيدند مى‏ توان ديكتاتورى فرمانروايان را تقويت كرد .

    مثلاً ابوبكر با شمشيرِ عمر و تهديد او و ترس مردم از او كه مبادا خانه‏ هاى ايشان را مانند خانه فاطمه دخت پيامبر (عليهما السلام) به واسطه سرپيچى از حكم زور دستگاه خلافت ، به آتش بكشد ، به خلافت غاصبانه ديكتاتورى دست يافت .

    عمر با وصيّت ابوبكر خلافت را غصب كرد ؛ و عثمان با دستور عمر غاصب خلافت شد ؛ و على (عليه السلام) با انتخاب انقلابيّون به خلافت رسيد ؛ و معاويه با شمشير ، خلافت را غصب كرد ؛ و سپس بنى‏اميّه غاصب خلافت شدند ؛ و سفّاح ، اوّلين خليفه غاصب عبّاسى و نخستين ديكتاتور از بنى ‏عبّاس با قدرت شمشير بر بنى‏ اُميّه فائق آمد ، سپس بنى ‏عبّاس پس از او ديكتاتورى را به ارث صاحب شدند ، همه اينها دليل بر آن است كه حكومت در اسلام از نوع ديكتاتورى است .

    6 - با مشغول كردن فرمانروايان به اُمور پوچ و بيهوده مى‏ توان ايشان را از مجازات دزدان و راهزنان بازداشت و از دزدان و راهزنان حمايت كرد و اسلحه در اختيارشان قرار داد و به ادامه دادن دزدى و راهزنى و آشوب و اغتشاش تشويقشان كرد تا سرانجام ناامنى در ممالك اسلامى گسترده‏ تر گردد .

    7 - بايد با ترويج مذهب جبر در ميان مسلمانان و اين كه همه اُمور با قضا و قدر خداوند و بدون اختيار بندگان صورت مى ‏گيرد(42) ايشان را از بهداشت دور نگه داريم ، بدين نحو كه به ايشان بگوييم كه علاج بى‏ فايده است . آيا خدا در قرآن نگفته است كه : «الَّذي يُطْعِمُنى وَيسقينى × وَإِذا مَرِضتَ فَهُو يَشْفينى»(43) ؛ «اوست كه به من طعام مى ‏دهد و مرا سيراب مى‏ سازد ، وقتى بيمار شدم همو شفايم مى ‏دهد» . و آيا نگفته است كه : «وَالَّذى يُميتُنى ثُمَّ يُحْيينى»(44) ؛ «او مرا مى‏ ميراند ، آنگاه زنده ام مى‏ نمايد» . پس شفا به دست خدا است و مرگ نيز به دست اوست . پس راهى به سوى شفا بدون اراده خداوندى وجود ندارد و بدون قضا و قدر الهى فرار از مرگ ممكن نيست .

    8 - با آنچه در گفتار سوّم و چهارم گذشت مى‏ توان مسلمانان را از لحاظ كشاورزى و آبادانى نيز در عقب ‏ماندگى نگاه داشت .

    9 - و با اين بيان كه اسلام دين عبادت است و نظامى در آن نيست و پيامبر و خلفا كابينه وزارت و تشكيلات و ادارات و قوانينى نداشتند هرج و مرج را در ميان مسلمانان تقويت كرد .(45)

    10 - عقب‏ماندگى اقتصادى خود نتيجه طبيعى عقب ماندگي هايى است كه تا اينجا برشمرديم و با آتش زدن محصولات ، و غرق كردن كشتي هاى بازرگانى ، و آتش زدن بازارها و ويران كردن سدّها و سرازير كردن سيلابها به مزارع و شهرها و مسموم ساختن منابع آب آشاميدنى مى‏توان به عقب‏ماندگى اقتصادى بيشتر دامن زد .

    11 - با به بازى گرفتن فرمانروايان به انواع فساد و شراب و قمار و اسراف اموال در اُمور شخصيّتشان ، مى‏توان آنان را چنان بيچاره ساخت كه ديگر اندوخته‏ اى براى تهيّه اسلحه و تأمين خوراك لشكر و سرباز در دستشان باقى نماند .

    12 - مى‏ توان شايع ساخت كه اسلام زنان را حقير و ناچيز شمرده است با اين پوشش كه آيا در قرآن نيامده است : «الرِّجال قَوَّامُون عَلَى النِّساء»(46) ؛ «مردان بر زنان سرپرست هستند» . و اين كه آيا در سنّت وارد نشده است كه : «المرأة شرّ كلّها» ؛ «زن همه‏ اش شرّ است» .(47)

    13 - آلودگى و كثافت نتيجه طبيعى كمبود آب است . پس بايد به هر نحوى كه ممكن است جلوى ازدياد آب و بهبود وضع آبرسانى را گرفت .

    امّا سفارشات كتاب پيرامون از بين بردن نقاط قوّت مسلمانان عبارت بودند از :

    1 - بايد با احياء فريادهاى برخاسته از نژاد پرستى ، اقليم پرستى ، تعصّبات زبان و رنگ و پوست و غير اينها از موارد اختلاف برانگيز و تفرقه ‏انداز ، مسلمانان را از يكديگر متفرّق تر سازيم و با يكديگر در اختلاف بيشترى بياندازيم ، همان گونه كه در آن كتاب سفارش كرده بود بايد سعى كنيم تا مسلمانان كوشش خود را در راه احياء و بزرگداشت تمدّنهاى پيش از اسلام به كار گيرند ، مانند : احياء و بزرگداشت فرعونها و نظام فرعونى در مصر و دوگانه پرستى در ايران و تمدّن و آيين بابلى در عراق ؛ و تا آخر سفارشاتى كه تا پايان صفحه ‏اى طولانى از كتاب به اين امر پرداخته شده بود .

    2 - همچنين لازم است تا مفاسد چهارگانه‏ اى كه ذكر آنها خواهد آمد در ميان مسلمانان بطور آشكار و پنهان رواج يابد ، يعنى شراب ، قماربازى ، زنا و گوشت خوك .

    سپس كتاب سفارش كرده بود كه بايد با يهود و نصارى و مجوس (زرتشتيان) و صابئيانى كه در كشورهاى اسلامى زندگى مى‏ كنند همكارى جدّى و پيمان محكمى براى ترويج اين مفاسد چهارگانه برقرار كرد (كه هم اين مفاسد را عمل كنند و هم مسلمانان را به اين موارد متمايل و مشغول سازند و تشويق و ترغيب نمايند).

    و از براى كسانى كه در ميان مسلمانان اين مفاسد چهارگانه را ترويج مى‏ كردند و شايع مى‏ ساختند ، از صندوق وزارت مستعمرات بودجه ‏اى ويژه به عنوان اضافه حقوق ، اختصاص داده بودند و براى كسانى كه بيشتر و بيشتر اين مفاسد چهارگانه را بتوانند شايع كرده و گسترش دهند ، جوايز و تشويقاتى در نظر گرفته بودند .

    كتاب مزبور سفارش مى‏ كرد كه از وابستگان سفارت بريتانياى كبير براى انجام و توسعه و رواج اين مفاسد چهارگانه بايد پشتيبانى كرد و نيز بايد كسانى را كه در نشر و ترويج اين مفاسد چهارگانه گرفتار خشم و مجازات مسلمانان مى ‏شوند ، نجات داد ؛ همان گونه كه آن كتاب سفارش مى ‏كرد كه بايد ربا را به هر صورتى كه ممكن است رواج داد چرا كه اين مفسده علاوه بر آن كه ويرانى اقتصادى آنان را به دنبال خواهد داشت باعث مى‏ شود تا مسلمانان در هتك حرمت به قوانين قرآن جرى و گستاخ شوند و كسى كه نسبت به يك قانون جزئى بى ‏اعتنايى و گستاخى كند نسبت به ساير قوانين نيز به آسانى گستاخ و حرمت شكن خواهد شد...

    و همچنين كتاب سفارش مى‏ كرد كه لازم است در مورد ربا اين شبهه را ايجاد كنيم كه ربا به طور مطلق و به هر صورتى حرام نيست ؛ بلكه تنها موردى از آن حرام است و آن ربائى است كه مضاعف و چندين برابر باشد ، چرا كه قرآن مى‏ گويد : «لاتَأْكُلوا الرِّبا أَضْعافاً مُضاعَفة»(48) ؛ «ربا مخوريد كه دائم سود بيفزاييد تا چند برابر شود» .(49)

    3 و 4 - همچنين بايد ارتباط قوى در ميان مسلمانان با علمايشان را از طريق تهمت زدن و افترا بستن بر علما و داخل كردن بعضى از مزدوران در لباس علماى مسلمان (كه مرتكب خلاف شرع شوند) تضعيف سازيم ، تا براى ايشان همه علماء وضع مشكوك و ترديدآميز پيدا كنند تا مسلمانان در شبهه باشند كه كدام يك از علمايشان واقعاً عالم است و كداميك مزدور استعمار .

    و تأكيد بر اين بود كه چنين مزدورانى را استعمار به سوى مراكز علمى دينى مسلمانان مانند الأزهر ، استانبول ، نجف و كربلا گسيل دارد .

    و يكى از راههاى ضعيف ساختن ارتباط قوى مسلمانان با علمايشان گشودن مدارسى بود كه مزدوران ما براى تربيت كودكان مسلمان افتتاح مى‏ كردند تا اين كه كودكان مسلمان را (با  كراهت و نفرت از علما و خليفه عثمانى و ذكر بدي هاى او و اين كه او خليفه‏ اى عيّاش و خوشگذران است و با خرج كردن اموال مسلمانان در راه فساد و اسراف ، نمى‏تواند در همه شؤن نمونه و الگوى پيامبر اسلام باشد) تربيت كنند .

    5 - بايد در مسأله جهاد مسلمانان را در شكّ و ترديد قرار داد كه جهاد امرى مقطعى بوده است و در اين زمان جهادى بر مسلمانان واجب نيست .

    6 - بايستى اين انديشه و عقيده كه كفّار نجسند را از ميان شيعيان برچيد و بايد به ايشان گفت كه قرآن مى‏ گويد : «طعامكم حلّ لهم وطعامهم حلّ لكم»(50) ؛ «طعام شما بر آنان و طعام آنان بر شما حلال است» .(51) و اين كه پيامبر همسرى يهودى بنام صفيّه و همسرى نصرانى بنام ماريه داشت و امكان ندارد كه بانوى پيامبر نجس باشد .(52)

    7 - لازم است كه مسلمانان بر اين عقيده باشند كه مقصود پيامبر از واژه اسلام مطلق دين بوده است ، اعمّ از يهوديّت و مسيحيّت نه خصوص اسلام محمّدى به دليل آن كه قرآن اهل هر دين آسمانى را مسلمان می ‏نامد و در قرآن آمده است كه يوسف پيامبر گفت كه مرا مسلمان بميران و ابراهيم و اسماعيل گفتند : «رَبَّنا وَاجْعَلْنا مُسْلمين لَك وَمِن ذُرِّيَّتنا اُمَّة مُسلمة لَك»(53) ؛ «پروردگارا ! ما را تسليم فرمان خود گردان و فرزندان ما را نيز تسليم خود بدار» ؛ و يعقوب نبى به فرزندان خود گفت : «فَلاتَمُوتنّ إِلّا وَأَنْتُم مُسْلِمون»(54) ؛ «پس نميريد مگر آنكه تسليم رضاى خدا باشيد» .(55)

    8 - چگونه بناى كنيسه ‏ها و كليساها حرام است و حال آن كه پيامبر و خلفاى او آنها را ويران نكردند ؛ بلكه بالعكس آنها را احترام مى ‏نمودند و در قرآن آمده است : «وَلَوْلا دَفْعُ النّاس بَعْضهم بِبَعْض لَهُدِّمَتْ صَوامِع وَبِيَع وَصَلوات»(56) ؛ «اگر خداوند متعال برخى از مردم را به وسيله برخى ديگر دفع نمى‏ نمود ، هر آينه صومعه‏ ها ، كليساها و كِنشتها نابود مى ‏شد» . و صومعه ‏هاى مخصوص مسيحيان و بيع مخصوص يهوديان و صلوات مخصوص زردتشتيان است و اسلام پرستشگاهها را احترام مى‏گذارد نه آن كه آنها را ويران كند و از ساختن آنها جلوگيرى نمايد .(57)

    9 - بايد در مورد حديث «أخرجوا اليهود من جزيرة العرب» ؛ «يهود را از جزيرة العرب بيرون نماييد» ، و حديث «لايجتمع دينان في جزيرة العرب» ؛ «در جزيرة العرب دودين اجتماع نمى‏ كنند» ، تشكيك كرد بدين نحو كه اگر اين دو حديث صحيح مى‏ بود همسران پيامبر يهودى و نصرانى نبودند و همسر صحابى طلحه ، يهودى نبود و پيامبر با نصاراى نجران به گفت و گو نمى ‏نشست .

    10 - بايد مسلمانان را از انجام عبادات منصرف ساخت و لازم است كه در فوايد عبادات ايشان را مردّد ساخت و به شكّ انداخت با اين شبهه كه خداوند از طاعت مردم بى‏ نياز است . و بايد از حجّ و از هر گونه اجتماع در ميان مسلمانان (مانند نماز جماعت) و حضور در مجالس حسين (عليه السلام) و دسته ‏هاى عزادارى كه به صورت راهپيمايى انجام مى‏ پذيرد به شدّت جلوگيرى كرد همان گونه كه بايد از ساخت و تعمير مساجد و مشاهد مشرّفه و كعبه و حسينيّه‏ ها و مدارس شديداً جلوگيرى كرد .

    11 - واجب است در امر خمس تشكيك كرد و بايد شبهه انداخت كه خمس مخصوص غنائم جنگى است كه از دارالحرب و جبهه‏ هاى جنگ بدست مى‏ آيد نه ويژه سود حاصل از معاملات .

    ديگر اين كه واجب است كه خمس را به پيامبر يا امام پرداخت كرد نه به عالم دين ، علاوه بر اين كه علما با اين اموال مردم براى خودشان خانه ‏ها ، قصرها و حيوانات سوارى و باغها مى‏ خرند .(58) پس شرعاً جايز نيست كه خمس سودهاى حاصل از معاملات را به ايشان بدهند .

    12 - بايد ارتباط عقيدتى مسلمانان را با اسلام سست و ضعيف كنيم و بايد اسلام را دين عقب‏ماندگى و هرج و مرج جلوه دهيم و بگوييم علّت عقب‏ماندگى مسلمانان از قافله پيشرفت جهانى و بسيارى اضطراب ، ناامنى و دزدى در ميان مسلمانان تقصير اسلام است .

    13 - لازم است در ميان پدران و پسران جدائى بيندازيم تا پسران را از تحت تربيت پدران خارج سازيم و آن موقع تربيت ايشان به دست خودمان خواهد افتاد و هنگامى كه فرزندان از تحت تربيت پدران خارج شدند چاره‏اى جز جدائى از عقيده و دورى از تعليمات دينى و فاصله از ارتباط با علماء نخواهند داشت .

    14 - به بهانه اين كه حجاب شيوه خلفاى بنى‏ عبّاس بوده است و به اسلام اصيل ربطى ندارد زنان را بايد به بى ‏حجابى تشويق و ترغيب نمود و دليل بر اين كه حجاب به اسلام اصيل ربطى ندارد اين است كه مردم زنان پيامبر را مى ‏ديدند و زن در همه امور اجتماعى شركت مى ‏كرد(59) و پس از آن كه زنان را بى‏ حجاب كرديم بايد جوانان را به سوى ايشان شائق و راغب گردانيم تا اين كه فساد در ميان زنان و مردان رواج يابد و براى انجام اين نقشه اوّل بايد زنان نامسلمان را بى‏ حجاب سازيم تا زنان مسلمان از آنها سرمشق بگيرند .

    15 - به بهانه فسق ائمّه جماعات و افشاگرى از بدي هاى ايشان و با تحريك و تهييج دشمنى در ميان ائمّه مساجد و نمازگزاران همراه ايشان ، با هر وسيله و از هر راهى كه ممكن شود بايد صفوف نمازهاى جماعت را درهم شكست .

    16 - مقبره‏ ها را بايد به بهانه اين كه در عصر پيامبر نبوده است و بدعت است(60) منهدم ساخت همان گونه كه لازم است كه مردم را از زيارتها بازداشت و بايستى در اين عقيده كه مقابر موجود از آنِ پيامبر و ائمّه و نيكان است در انديشه مسلمانان چنين القاء شبهه كنيم كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در نزد آرامگاه مادر خويش مدفون است و ابوبكر و عمر در بقيع و عثمان قبرش ناشناخته است و على (عليه السلام) در بصره است امّا در نجف قبر مغيرة بن شعبه است نه آرامگاه على (عليه السلام) ، و سر حسين (عليه السلام) در مسجد حنّانه مدفون است و قبر جسدش ناشناخته است و در شهر كاظمين قبر دو خليفه عبّاسى قرار دارد نه قبر كاظم و جواد (عليهما السلام) از آل پيامبر و در طوس قبر هارون است نه قبر رضا (عليه السلام) از اهل البيت و در سامراء قبور بنى عبّاس است نه قبور هادى و عسكرى (عليهما السلام) از اهل البيت و بايد قبرستان بقيع را يكپارچه با خاك يكسان سازيم همان گونه كه لازم است همه گنبدها و ضريحهاى موجود اولياى مسلمانان را در همه سرزمينها تخريب كنيم !(61)

    17 - در مورد سادات و خاندان پيامبر اسلام ، بايد در نسبشان اشكال‏گيرى نماييم و مردم را در اعتقاد به سيّد بودنشان به شكّ اندازيم تا نسبت به انتساب ايشان به پيامبر مردّد شوند و نيز لازم است كه لباس خاصّ سادات يعنى عمّامه مشكى و سبز را بر تن غير سادات بپوشانيم تا امر سيّد و غير سيّد در نزد مردم مخلوط شود و تا اين كه به سادات اصيل بدگمان گردند و در نسب ايشان گمان بد برند همان گونه كه بر ما لازم است تا مردان دين و سادات را خلع لباس نماييم تا عاقبت نسب خاندان پيامبر نابود شود و براى اين كه مردم احترام رجال دين را پاس ندارند .

    18 - بايد حسينيّه ‏ها را به بهانه اين كه مراكز بدعت و گمراهى است(62) و در عهد پيامبر اسلام و خلفاى او وجود نداشته است ، منهدم ساخت همان گونه كه لازم است مردم را از رفت و آمد بدانها به هر وسيله‏ اى كه ممكن شود بازداشت و همان طور كه لازم است كه از تعداد خطيبان و سخنرانان و واعظان بكاهيم و بايد براى هر سخنرانى و منبرى مالياتها و عوارض خاصّى تعيين كنيم تا خطيب و صاحب حسينيّه مجبور به پرداخت آن شوند .

    19 - بايد مسلمانان مزه آزادى از قيود دين و طعم لااُباليگرى را بچشند به اين نحو هر كسى هر غلطى مى ‏خواهد بكند پس نه امر به معروفى واجب است و نه نهى از منكرى و نه تعليم احكامى و بايد به مردم اين انديشه را بقبولانيم كه عيسى بدين خود و موسى بدين خود ، و اين كه هيچ كس را در قبر ديگرى نمى‏ خوابانند و اين كه امر به معروف و نهى از منكر ويژه پادشاه است و شامل ديگر مردم نمى‏ شود .

    20 - بايد جلوى ازدياد نسل مسلمانان گرفته شود و هيچ مرد مسلمانى نبايد بيش از يك همسر اختيار كند و لازم است كه براى ازدواج قيودات دست و پاگير و مشكل سازى در نظر گرفته شود ، از قبيل اين كه : هيچ عربى حقّ ازدواج با فارس و بالعكس را ندارد و هيچ تركى حقّ ازدواج با هيچ عربى ندارد و بالعكس .

    21 - واجب است كه تبليغ اسلام و هدايت نامسلمانان به سوى اسلام به شدّت ممنوع گردد ، اكيداً لازم است كه شايع كنيم كه اسلام دين قوم خاصّى است و از اين رو قرآن گفته است «وَإِنَّهُ لَذِكْر لَكَ وَلِقَوْمِك»(63) ؛ «همانا قرآن براى تو و قومت هر آينه شرف است» .(64)

    22 - سنّتهاى حسنه و اُمور خيريّه بايد خيلى محدود شود و چنين اُمورى بايستى در اختيار دولت قرار گيرد تا جايى كه هيچ كس حق نداشته باشد مسجدى يا مدرسه ‏اى يا يتيمخانه و پرورشگاهى بسازد و جلوى هر گونه سنّت حسنه و امر خيرى بايد گرفته شود .

    23 - بايد قرآن‏هايى در ميان مردم منتشر كنيم كه آنها را دستكارى و كم و زياد كرده باشيم و به بهانه اين كه در قرآن كريم كم و زياد شده است مردم را درباره قرآن به شكّ اندازيم و لازم است كه آياتى از قرآن را كه در آنها از يهود و نصارى و كفّار بدگويى شده است ، از قرآن خارج سازيم و بايد آيات جهاد و امر به معروف را از قرآن حذف كنيم .

    لازم است كه قرآن را به زبانهاى محلّى مانند تركى ، فارسى و هندى ترجمه كرد و بايد از خواندن قرآن عربى در غير سرزمينهاى عربى جلوگيرى شود همان گونه كه واجب است از اذان و نماز و دعا به لغت عربى در غير سرزمينهاى عربى جلوگيرى شود و همان گونه كه بسيار لازم است كه در احاديثى كه مسلمانان از پيامبر روايت مى‏ كنند مردم را به شكّ اندازيم و لازم است همان طور كه با قرآن رفتار مى‏كنيم از تحريف و ترجمه و طعن با احاديث هم رفتار كنيم .

    آنچه در اين كتاب يافتم خيلى شگفت آور بود اين كتاب كه به نام «چگونه اسلام را درهم شكنيم؟» بود بهترين برنامه براى كار آينده من بود هنگامى كه كتاب را به دبيركلّ بازگرداندم و تعجّب شديد خود را به او ابراز داشتم او به من گفت : بدان كه تو در اين ميدان ، تنها نيستى بلكه لشكريان خالصى همين كار تو را مشغولند و كسانى را كه وزارت مستعمرات تاكنون براى اين مأموريّت بسيج نموده است بيش از پنج هزار نفرند و وزارت در انديشه اين است كه عدّه آنان را به صد هزار نفر برساند و آن روزى كه به بسيج كردن اين عدّه برسيم روزى است كه ما بر همه مسلمانان چيره و غالب آمده ‏ايم و اسلام و سرزمينهاى اسلامى را بكلّى متلاشى كرده ‏ايم .

    سپس دبيركلّ افزود : من به تو مژده مى ‏دهم كه بيشترين مدّتى كه وزارت مستعمرات نياز دارد تا اين نقشه را تكميل نمايد صد سال است و اگر ما خودمان تا آن زمان نباشيم فرزندان ما آن روزگار را با چشم خود خواهند ديد و چقدر دلنشين است ضرب ‏المثلى كه مى‏ گويد :

    ديگران كاشتند و ما خورديم     ما بكاريم و ديگران بخورند .

    هنگامى كه عروس درياها بتواند اسلام را متلاشى سازد و بر سرزمينهاى اسلامى غالب شود جهان مسيحيّت را از خود خشنود خواهد ساخت ، چرا كه مسلمانان دوازده قرن پياپى مسيحيّت را به زحمت انداختند و همواره بر پيكرش تاختند و از هر گوشه ‏اى به گوشه ديگر مطرود ساختند .

    دبيركلّ گفت : جنگهاى صليبى هيچ فايده ‏اى نداشت همان گونه كه مغول در ريشه ‏كن كردن اسلام هيچ سودى نبردند ، چرا كه كارشان ناگهانى و بى‏نقشه و بى‏ برنامه بود و عمليّات نظامى و جنگى آشكار مى‏ نمودند . از اين رو به سرعت برچيده شدند امّا حالا رهبر حكومت بريتانياى كبير فكرش را از درون بلاد اسلامى تحت نقشه‏ اى دقيق و حساب شده و با صبرى طولانى و نهايى ، متوجّه منهدم ساختن اسلام نموده است .

    درست است كه ما نيازمند به يك لشكركشى هم در آخر خواهيم بود ؛ ولى لشكركشى در آخرين مرحله جاى خواهد داشت يعنى زمانى كه ما سرزمينهاى اسلامى را ساقط نموده و از همه سو آنها را ويران ساخته باشيم كه ديگر توان تمديد قوا و مقابله به مثل با ما را نداشته باشند .

    سپس دبيركلّ اضافه كرد و گفت : بزرگان ما در استانبول زيركتر و باهوشتر از آنى كه گمان مى‏ رود بودند ، از آنجا كه همين نقشه‏ اى را كه ما ريخته بوديم عمل كردند و در لا به لاى مسلمانان قرار گرفتند و براى تربيت فرزندان خود مدرسه ‏هايى را گشودند و در ميان ايشان كليساهايى را تأسيس كردند و در بين ايشان شراب ، قمار و فحشا را رواج دادند و جوانان ايشان را نسبت به دينشان به شكّ و ترديد انداختند و در ميان حكومتهايشان اختلاف و نزاع بپا داشتند و اينجا و آنجا شعله فتنه ‏ها را در ميانشان مشتعل ساختند و خانه‏ هاى بزرگانشان را از زنان زيباروى مسيحى پر كردند تا اين كه شكوه و شوكت مسلمانان كم شد ، دينداريشان رو به ضعف رفت و يكپارچگى و الفتشان به تفرقه مبدّل شد و يك روز ناگهان بزرگان ما بر ايشان يورش خواهند برد و لشكركشى خواهند نمود تا ريشه اسلام را يكجا از آن سرزمينها قطع نمايند .

 


30) سوره نساء ، آيه 59 .

31) خداوند اطاعت و پيروى كسانى را بر مردم واجب نموده است كه از طرف خدا و رسول او باشند و پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم آنها را معيّن فرموده است ، نه هر كسى كه چنين مقامى را ادّعا مى‏ كند .

32) قبلاً گفتيم شراب نجس و خوردن آن حرام است اگرچه با آب مخلوط شود .

33) سوره آل عمران ، آيه 103 .

34) سوره آل عمران ، آيه 137 .

35) سوره بقره ، آيه 201 .

36) سوره شورى ، آيه 38 .

37) سوره ملك ، آيه 15 .

38) سوره بقره ، آيه 29 .

39) سوره حجر ، آيه 19 .

40) سوره انفال ، آيه 60 .

41) سوره بقره ، آيه 228 ، «ولهنّ مثل الّذي عليهنّ بالمعروف» .

42) مسأله قضا و قدر صحيح است ولى مذهب جبر باطل مى‏ باشد ، زيرا دعا و تغيير در رفتار انسان مقدّرات الهى را عوض مى ‏كند .

43) «وَالّذي هُو يُطْعِمُنى ويسقينِ × وَإِذا مَرِضْت فَهُو يَشْفينِ» ، «سوره شعراء ، آيه 79 و 80».

44) «وَالَّذي يُميتُنى ثُمَّ يُحيينِ» ، «سوره شعراء ، آيه 81» .

45) اسلام آئين حيات و زندگى است و قرآن كريم و روايات خاندان وحى عليهم السلام بهترين قوانين و دستورات را به جامعه بشريّت ارائه نموده ‏اند كه اجراى كامل آن‏ها ، با حكومت الهى حضرت بقيّة اللَّه ارواحنا فداه تحقّق يافته و ياوران آن حضرت سراسر گيتى را در اختيار گرفته و قوانين حياتبخش اسلام را در تمام جهان اجرا مى ‏نمايند .

46) سوره نساء ، آيه 34 .

47) تفاوت زنان و مردان از لحاظ عاطفه و همچنين از جهات جسمانى ، مسأله‏ اى است كه همه دانشمندان جهان آن را پذيرفته ‏اند . هيچ گاه اسلام زنان را ناچيز نشمرده است .

    در بعضى از روايات كه از سيصد و سيزده تن مردان ممتاز كه ياوران بزرگ امام عصر عجّل اللَّه تعالى له الفرج مى‏ باشند سخن به ميان آمده از پنجاه نفر زنان باعظمت كه از ياوران نزديك امام عصر ارواحنا فداه مى‏ باشند ياد مى‏ كند .

48) سوره آل عمران ، آيه 130 .

49) حرمت ربا در اسلام از مسائل ضرورى دين اسلام است و نه تنها در آيه بالا بلكه در آيات ديگر و روايات بسيار ، به حرمت آن تصريح شده است .

50) «وَطَعامُ الَّذينَ اُوتُوا الكِتابَ حِلٌّ لَكُم وَطَعامُكُم حِلٌّ لَهُم» ، «سوره مائده ، آيه 5» .

51) مقصود از طعام در اين آيه شريفه فقط حبوبات است همان گونه كه در روايات بسيار وارد شده و شامل ساير خوراكى ‏ها نمى‏ شود . رجوع كنيد به تفسير شبّر ص 134 .

52) هيچ يك از زنان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم يهودى و يا نصرانى نبوده ‏اند .

53) سوره بقره ، آيه 128 .

54) سوره بقره ، آيه 132 .

55) در آيه ‏هاى ذكر شده مقصود از لفظ «مسلمين» ، «مسلمه» و «مسلمون» ، تسليم بودن در برابر خداوند است . و در آيه‏اى كه نقل مى‏ كنيم خداوند اهل كتاب را از اسلام و مسلمانان جدا ساخته است . قرآن كريم مى ‏فرمايد : «إِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلام وَمَا اخْتَلَفَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتاب إِلّا مِن بَعْد ما جاءَهُم الْعِلْم بَغْياً بَيْنَهُم وَمَنْ يَكْفُر بِآياتِ اللَّه فَإِنَّ اللَّه سَريع الْحِساب»؛ «همانا دين پسنديده نزد خدا آيين اسلام است و اهل كتاب در آن راه مخالفت نپيمودند مگر پس از آنكه به حقّانيّت آن آگاه شدند و اين اختلاف را به خاطر رشك و حسد انجام دادند و هر كس به آيات خداوند كافر شود ، (بترسد) كه محاسبه خدا زود خواهد رسيد» ، «سوره آل عمران ، آيه 19» .

56) سوره حجّ ، آيه 40 .

57) همفر آيه مذكور را ناقص نقل كرده است و اوّل و آخر آن را انداخته است . اگر آنها همه پرستشگاه‏ها را احترام مى ‏گذارند و آنها را ويران نمى ‏كنند پس چرا وهّابيها حرم اهل بيت عليهم السلام را در بقيع خراب نمودند !

58) خمس از فروع دين ما مى باشد و كسى نمى‏ تواند به بهانه سوء استفاده عدّه ‏اى ، اين واجب الهى را ترك نموده و از پرداخت خمس به مستحقّان آن خوددارى نمايد .

59) آنچه را كه همفر نقل كرده است جز افترا چيز ديگرى نيست . خداوند در قرآن مى‏ فرمايد : «وَقَرْنَ في بُيُوتِكُنَّ وَلاتَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْاُولى» ، «و در خانه‏ هايتان بنشينيد و آرام گيريد و مانند دوره جاهليّت پيشين خودآرايى مكنيد» ، «سوره احزاب ، آيه 33» .

60) پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله وسلم به زيارت گذشتگانشان مى‏ رفتند و گفتار همفر دليل بر عدم آگاهى و آشنا نبودن با رفتار پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله وسلم مى‏ باشد .

61) بنابراين تخريب حرم‏هاى مطهّر بقيع عمل وهّابيّت و دستور انگليس بوده است .

62) از اين دستور معلوم مى‏ شود كه نقش حسينيّه‏ ها و عزادارى‏ ها در پايبند نمودن مردم به دين بسيار مؤثّر است كه دشمنان اينچنين در پى از بين بردن آنها مى ‏باشند .

63) سوره زخرف ، آيه 44 .

64) اسلام آيين جهانى است و پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله وسلم همه كسانى را كه به سوى اسلام گرايش پيدا نموده و مسلمان مى ‏شدند مى‏ پذيرفتند بنابر اين اسلام مخصوص به قبيله و نژاد خاصّى نيست .

 

    بازدید : 19065
    بازديد امروز : 3313
    بازديد ديروز : 6042
    بازديد کل : 93250191
    بازديد کل : 71198403