امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
جريانى در مورد نوشتن نامه به محضر امام زمان ارواحنا فداه

جريانى در مورد نوشتن نامه

به محضر امام زمان ارواحنا فداه

    محدّث نورى رحمه الله در كتاب «نجم الثاقب» مى ‏نويسد :

    دانشمند شايسته و پرهيزكار مرحوم سيّد محمّد فرزند جناب سيّد عباس - كه اينك در روستاى جشيث(1) از توابع جبل عامل ساكن، و از عموزادگان سيّد درّ الدين عاملى اصفهانى داماد شيخ جعفر نجفى اعلى اللَّه تعالى مقامهما است - قصّه جالبى دارد :

    حاكمان ستمگر حكم سربازى او را صادر مى كنند، او تن به سربازى نداده و از وطن خود متوارى مى ‏شود، او با فقر و سختى شديد و با پولى اندك فرار مى‏ كند، و از آنجائى كه شخص عفيفى بوده هرگز از مردم سئوال نمى ‏كرد، مدّتى به سياحت پرداخته و در آن ايّام در بيدارى و خواب، عجايب بسيارى مى‏ بيند.

    وى سرانجام در نجف اشرف مجاور شده، و در صحن مقدس از حجره‏ هاى فوقانى سمت قبله منزل مى‏ گيرد، زندگى او در نهايت پريشانى مى‏ گذشت، او تا زنده بود كسى از زندگى فقيرانه او جز افراد اندكى خبر نداشت، از موقعى كه از وطن خود متوارى شد تا زمان فوت، پنج سال طول كشيد، در اين مدّت من با او رفت و آمد داشتم.

    او شخص بسيار عفيف و با حيا و قانعى بود، در ايّام عزادارى در جلسات حاضر مى‏ شد، زندگى فقيرانه ‏اى داشت و چون اكثر وقت‏ها بيش از چند دانه خرما و مقدارى آب چاه صحن شريف چيز ديگرى نداشت، به همين جهت براى توسعه روزى خود، دعاهاى وارده در مورد روزى را مواظبت مى‏ نمود، و گاهى كتابهاى دعا را امانت مى‏ گرفت، گويا كمتر ذكر و دعايى بود كه نخوانده باشد. و اكثر شب‏ها و روزها مشغول دعا و ذكر بود.

    روزى عريضه‏ اى به خدمت حضرت بقيّة اللَّه ارواحنا فداه مى ‏نويسد و تصميم مى‏ گيرد كه چهل روز اين كار را ادامه دهد.

    وى همه روزه پيش از طلوع آفتاب موقع باز شدن دروازه كوچك شهر - كه به سمت درياست - بيرون مى‏ رود، و براى اين كه كسى او را نبيند مقدارى به طرف راست حركت مى‏ كند، آنگاه عريضه را در گِل گذاشته و به يكى از نواب حضرت سپرده و در آب مى‏ اندازد، مدّت سى و هشت يا سى و نه روز اين عمل را انجام مى‏ دهد.

    او قضيّه را چنين ادامه مى‏ دهد : روزى عريضه را به آب انداخته و برمى‏ گشتم، سر را به زير افكنده و خيلى عصبانى بودم، ناگاه متوجّه شدم كه گويا كسى از پشت سرم مى‏ آيد.

    او لباس عربى پوشيده و مثل عرب‏ها چپيه بر سر بسته بود، به من سلام كرد، من با حال افسرده، جواب مختصرى دادم و توجّهى به او نكردم، چون نمى‏ خواستم با كسى حرف بزنم، او مسافتى را با من طىّ كرد و من همچنان ناراحت و افسرده بودم، رو به من كرد و به لهجه اهل جبل عامل فرمود :

    سيّد محمّد ! چه حاجت دارى كه امروز سى و هشت - يا سى و نه - روز است كه پيش از طلوع آفتاب از شهر بيرون مى آيى و تا فلان مكان از دريا مى‏ روى و عريضه در آب مى‏ اندازى؟ گمان مى‏ كنى امام تو از حاجت تو خبر ندارد؟

    شگفت زده شدم، زيرا كسى از كار من خبر نداشت، بويژه شماره روزها را جز خودم كسى نمى‏ دانست، حتّى كسى مرا در كنار دريا نديده بود، و از اهل جبل عامل هم كسى در اينجا نبود كه من او را نشناسم، خصوصاً كه لباس عربى بپوشد، كه اين لباس در جبل عامل مرسوم نبود.

    به ذهنم رسيد كه نعمت بزرگ را دريافته و به حضور امام غايب حضرت بقيّة اللَّه ارواحنا فداه نائل شده ‏ام.

    من در جبل عامل شنيده بودم كه دست مبارك آن حضرت خيلى نرم و لطيف است، و هيچ دستى مثل آن نيست، با خود گفتم : الان دست مى‏ دهم، اگر احساس كردم كه دستش لطيف است به آداب تشرّف به حضور مبارك حضرتش عمل مى‏ نمايم.

    دو دست خود را پيش بردم، آن جناب نيز دو دست مبارك را پيش آورد مصافحه كردم، نرمى و لطافت زيادى حسّ كردم، يقين كردم كه به نعمت عظمى و موهبت كبرى رسيده ‏ام. خواستم دست مباركش را ببوسم، كسى را نديدم.(2)


1) جشيث : مخفّف جبّ شيث نبىّ اللَّه، در آن روستا چاهى است كه به شيث پيغمبر نسبت مى‏ دهند.

2) جنّة المأوى : 248، نجم الثاقب : 421.

 

    بازدید : 1945
    بازديد امروز : 654
    بازديد ديروز : 10746
    بازديد کل : 94075678
    بازديد کل : 71611157