امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
بخش دوازدهم : مناقب حضرت امام هادي عليه السلام

بخش دوازدهم

قطره‏ اى از درياى فضايل و مناقب پيشواى دهم ، نور درخشان ،

ماه تابان صاحب شرف ، كرامت ، شكوه و بزرگوارى

حضرت علىّ بن محمّد ، امام هادى صلوات اللَّه عليه

-----------------------------------------------------

 

 1116 / 1  -  طبرى در كتاب «الثاقب فى المناقب» در بخش معجزات امام هادى‏ عليه السلام در مورد زنده كردن مردگان ، مى ‏نويسد :

ابراهيم بن بلطون از پدرش نقل مى‏ كند كه گفت: من يكى از دربانان متوكّل بودم، روزى پنجاه غلام از ناحيه خزر به او هديه شد، او به من دستور داد تا آنها را تحويل گرفته و با آنان به نيكويى رفتار نمايم .

يكسال از اين ماجرا گذشت، روزى من در دربار متوكّل بودم كه ناگاه امام هادى‏ عليه السلام وارد شد، وقتى حضرت در جايگاه خود نشست، متوكّل به من دستور داد كه غلامان را وارد مجلس نمايم .

من دستور او را اجرا نمودم ، وقتى آنان وارد شده و چشمشان به امام هادى‏ عليه السلام افتاد ، همگى به سجده افتادند .

چون متوكّل اين صحنه را ديد، نتوانست خود را كنترل كند و (از ناراحتى) خود را كشان كشان حركت داد و پشت پرده پنهان شد، آنگاه امام هادى‏ عليه السلام برخاست و از دربار خارج شد .

وقتى متوكّل متوجّه شد كه امام‏ عليه السلام مجلس را ترك فرمود، از پشت پرده بيرون آمد و گفت: واى بر تو اى بلطون ! اين چه رفتارى بود كه غلامان انجام دادند ؟

گفتم: سوگند به خدا! من نمى ‏دانم؟

گفت: از آنان بپرس.

من از غلامان پرسيدم: اين چه كارى بود كه كرديد؟

 گفتند: اين آقايى كه در اينجا حضور داشت ، هر سال نزد ما مى‏ آيد و ده روز كنار ما مى‏ ماند و دين را براى ما عرضه مى‏ كند، او جانشين پيامبر مسلمانان است .

وقتى متوكّل از اين جريان با خبر شد، دستور داد همه غلامان را از دم تيغ گذرانده و به قتل برسانم.

من نيز فرمان او را اطاعت كرده و همه آنها را كشتم (!!)

شامگاهان خدمت امام هادى‏ عليه السلام شرفياب شدم، ديدم خادمش كنار درب ايستاده و به من نگاه مى‏ كند، وقتى مرا شناخت گفت: وارد شو!

من وارد شدم، ديدم امام هادى‏ عليه السلام نشسته، رو به من كرد و فرمود :

اى بلطون! با آن غلامان چه كردند؟

عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! سوگند به خدا! همه آنها را كشتند.

حضرت فرمود: همه آنها را كشتند؟

عرض كردم: آرى، سوگند به خدا!

حضرت فرمود: أتحبّ أن تراهم؟ آيا دوست دارى آنها را ببينى؟

عرض كردم: آرى، اى فرزند رسول خدا!

امام هادى  عليه السلام با دست مباركش اشاره فرمود كه : پشت پرده وارد شو!

من وارد شدم ، ناگاه ديدم همه آن غلامان نشسته‏ اند ، در برابر آنان ميوه‏ هايى است كه مشغول خوردن آنها هستند .(1)

 

 1117 / 2  -  باز نويسنده مزبور در بخش معجزات امام هادى‏ عليه السلام در مورد ريگها و سنگها ، مى‏ نويسد: ابو هاشم جعفرى گويد:

    همراه مولايم امام هادى‏ عليه السلام در سامرّا براى استقبال عدّه‏ اى از واردين ، به بيرون شهر رفتيم، ورود آنان تأخير افتاد، به همين جهت ، زير انداز زين اسب را كنارى فرش كردند تا حضرتش روى آن بنشيند، من نيز از مركبم پايين آمده و در برابر حضرتش نشستم.

    امام‏ عليه السلام براى من سخن مى‏ فرمود، من از تنگدستى گله كردم .

    حضرت با دست مباركش به ريگهايى كه در آنجا بود، اشاره كرد و مشتى از آن را به من عنايت نموده و فرمود :

 إتّسع بهذا يا أباهاشم ! واكتم ما رأيت .

 اى ابا هاشم! با اينها زندگى خود را وسعت بده، و آنچه ديدى پنهان كن .

    وقتى برگشتيم آن را با خود آوردم، چون دقّت كردم ديدم طلاى سرخى كه همانند آتش فروزان است .

    زرگرى را به خانه‏ ام دعوت كردم و گفتم: اين شمش را براى من ذوب كن . او ذوب كرد و گفت: طلايى بهتر از اين نديده‏ ام، اين طلا به شكل ريگ است، از كجا آورده‏ اى؟ از اين باشگفت ‏تر نديده‏ ام .

(به جهت كتمان اين امر به او) گفتم: اين چيزى است كه از روزگار ديرين پيرزنان ما ، براى ما ذخيره كرده‏ اند .(2)

 

 1118 / 3  -  باز در همان منبع آمده است: ابو هاشم جعفرى گويد :

    سالى كه «بغا» - يكى از فرماندهان متوكّل - به مكّه سفر كرده بود، من نيز به حجّ مشرّف شدم ، وقتى به مدينه رسيدم ، به منزل امام هادى‏ عليه السلام رفتم ، ديدم حضرتش سوار بر مركب شده و به استقبال «بغا» مى ‏رود ، سلام كردم، فرمود:

 اگر مى ‏خواهى با ما بيا.

    من به همراه حضرتش به راه افتادم و از مدينه خارج شديم، وقتى به بيرون شهر رسيديم حضرت متوجّه غلامش شد و فرمود :

 برو ببين اوايل لشكر مى‏ رسد يا نه؟

 آنگاه رو به من كرد و فرمود :

 أنزل بنا يا أباهاشم ؛ اى اباهاشم! با ما فرود آى .

من فرود آمدم، مى‏ خواستم چيزى از حضرتش بپرسم، ولى خجالت مى‏ كشيدم و از خجالت پايى جلو و پايى عقب مى ‏گذاشتم.

حضرت با تازيانه‏ اش در روى زمين نقش انگشتر سليمان را كشيد، ديدم در آخرين حروفش نوشته شده: «بگير»، و در ديگرى نوشته شده: «كتمان كن»، و در سوّمى نوشته شده: «ببخش». آنگاه با تازيانه‏ اش آن را كند و به من داد .

وقتى نگاه كردم ديدم شمس نقره خالصى است كه معادل چهارصد مثقال نقره دارد .

عرض كردم: پدر و مادرم فدايت! به راستى كه سخت نيازمند بودم، مى ‏خواستم از حضرتت درخواست كنم ، ولى خجالت مى ‏كشيدم و جلو و عقب مى‏ انداختم، خدا مى‏ داند كه رسالات خويش را كجا قرار دهد .

آنگاه سوار شده (و حركت كرديم) .(3)

 

 1119 / 4  -  باز در همان منبع آمده است : حسن بن محمّد بن جمهور عمى گويد : از يكى از دربانان متوكّل ، بنام «سعيد صغير» شنيدم كه مى گفت:

    روزى نزد سعيد بن صالح دربان - كه شيعه بود - رفتم ، به او گفتم: اى ابا عثمان! من نيز از ياران تو گشتم، و هم‏ عقيده و هم ‏مرام تو شدم .

    گفت: هيهات ! (دور است كه تو هم عقيده با ما شوى) .

    گفتم: چرا ، به خدا سوگند ! من از ياران شما هستم . گفت : چگونه؟

    گفتم : از طرف متوكّل مأموريّت پيدا كردم كه امام هادى‏ عليه السلام را تحت نظر گرفته و كنترل كنم .

    من طبق مأموريّت خود به خانه آن حضرت رفتم، ديدم او در حال نماز است، ايستادم تا نمازش به پايان رسيد .

    وقتى نمازش را تمام كرد رو به من نموده و با دست شريفش اشاره كرد و فرمود:

 يا سعيد ! لايكفّ عنّي جعفر [ - أي المتوكّل الملعون - ] حتّى يقطع إرباً إرباً، إذهب واعزب ؛

 اى سعيد! اين جعفر [- يعنى متوكّل ملعون - ] دست از من برنمى ‏دارد تا اين كه قطعه قطعه شود، برو از او دورى گزين!

    من با ترس و وحشت از خانه آن حضرت بيرون آمدم، چنان رعب و وحشت وجود مرا فرا گرفت كه قابل توصيف نيست، وقتى به دربار متوكّل رسيدم ، صداى شيون و ناله و خبر مرگ (كسى را) شنيدم ، پرسيدم چه خبر است ؟

    گفتند: متوكّل كشته شده است .

(وقتى اين معجزه را از حضرتش ديدم) از عقيده خود برگشته و به امامت آن حضرت معتقد شدم .(4)

 

 1120 / 5  -  باز در همان منبع آمده است: حسن بن محمّد بن على گويد:

    در يكى از روزها شخصى گريه كنان به حضور امام هادى‏ عليه السلام شرفياب شد ، در حالى كه اعضاى بدنش از ترس مى ‏لرزيد به امام‏ عليه السلام عرض كرد:

    اى فرزند رسول خدا! حاكم فرزند مرا متّهم به پيروى از شما كرده و دستگير نموده‏ است ، اينك او را به يكى از پاسبانان خود سپرده و دستور داده كه او را از بالاى فلان كوه پرتاپ كرده و در زير همان كوه دفنش كنند.

 امام هادى‏ عليه السلام فرمود:

 تو چه مى‏خواهى؟!

 عرض كرد: آقا! آنچه يك پدر مهربان نسبت به فرزندش مى‏ خواهد.

 فرمود : إذهب ، فإنّ إبنك يأتيك غداً إذا أمسيت ويخبرك بالعجب من إفتراقه .

 برو، فردا ، به هنگام شب فرزندت مى‏ آيد و در مورد جدايى خويش خبر شگفت انگيزى را به تو خواهد رساند .

    آن شخص با خوشحالى  از حضور امام هادى‏ عليه السلام مرخص شد، فردا در واپسين لحظات روز، فرزندش در بهترين حال و زيباترين قيافه آمد، وى از ديدن فرزندش خوشحال شد و گفت: فرزندم! بگو ببينم چه شده است؟

    گفت: پدرجان! فلان پاسبان مرا دستگير نموده و به پاى فلان كوه برد، ما از ديشب تا حال آنجا بوديم، او مأموريّت داشت كه امشب را در آنجا بمانيم و فردا صبح مرا به بالاى كوه برده و از آنجا به قبرى كه در پايين كوه كنده شده بود، پرت نمايد .

    براى اين مأموريّت ، چند نفر مأمور به جهت حفظ من گماشته بودند، من شروع به گريه كردم. ناگاه يك گروه ده نفره با چهره‏ هاى زيبا سر رسيدند ، آنان لباسهاى پاك و تميز بر تن كرده و با عطرهاى خوشبو خود را خوشبو نموده بودند ، كه من تا حال همانند آنان را نديده بودم . من آنها را مى ‏ديدم ، ولى مأموران حكومت آنها را نمى‏ ديدند، آنها رو به من كرده و گفتند: (چرا گريه مى‏ كنى؟) اين همه گريه و بى‏ صبرى [و بيهوده گويى و التماس] براى چيست ؟

    گفتم: مگر اين قبرِ آماده و اين كوه بلند را نمى‏ بينيد؟ مگر نمى‏ بينيد كه اين مأموران بى‏رحم مى‏ خواهند مرا از بالاى اين كوه به آن قبر پرتاب نموده و در آنجا دفنم كنند؟

    آنها گفتند: چرا، (مى‏ بينيم.) اگر ما آن فردى را كه مى خواهد تو را از بالاى كوه پرت كند، به جاى تو ، از آن كوه پرت نماييم ، مى ‏توانى خادم حرم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شوى ؟

    گفتم: آرى، سوگند به خدا ! در اين حال آنان برخاسته و به سوى پاسبان رفتند و او را گرفته و به سوى كوه كشيدند، او فرياد مى‏ زد؛ ولى مأموران از همكارانش صداى او را نمى‏ شنيدند و متوجّه نبودند، آنان او را به بالاى كوه برده و از آنجا پرتاب نمودند، تمام مفصلهايش قطعه قطعه شد و به پاى كوه رسيد، يارانش متوجّه شده و به سويش دويدند ، شروع به گريه و ضجّه نمودند و دست از من برداشتند .

من برخاستم، و آن ده نفر مرا از دست آنان نجات داده و همين الآن نزد تو آوردند، همينك آنان بيرون ايستاده و منتظر من هستند تا به كنار قبر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رفته و به خدمتگزارى آن حرم باصفا مشغول شوم .

(پدرش اجازه داده و) او (به سوى حرم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم) حركت كرد .

 پدرش برخاست و به نزد امام هادى‏ عليه السلام آمد، و جريان را گزارش داد، چندى نگذشت كه خبر رسيد كه گروهى ، آن پاسبان را گرفته و از بالاى كوه پرتاب كرده و يارانش او را در همان قبر دفن كرده‏ اند و آن جوانى كه مى‏ خواستند در آن قبر دفن كنند ، فرار كرده است .

در اين هنگام امام هادى‏ عليه السلام لبخندى زد و به آن شخص فرمود:

 إنّهم لايعلمون ما نعلم ؛

 آنچه را كه ما مى ‏دانيم ، آنان نمى ‏دانند .(5)

 

 1121 / 6  -  باز در همان منبع مى‏ خوانيم: يكى از دربانان متوكّل به نام زرّافه مى‏ گويد : روزى مردى شعبده ‏باز، از هندوستان نزد متوكّل آمد، او در شعبده بازى مهارت تامّى داشت كه تا آن موقع نظير او ديده نشده بود، خود متوكّل نيز شعبده بازى را دوست داشت ، تصميم گرفت توسّط آن شعبده باز امام هادى‏ عليه السلام را شرمنده سازد. به همين جهت، به آن مرد گفت: اگر بتوانى او را شرمنده سازى ، هزار دينار به تو جايزه مى ‏دهم .

    روى اين تصميم مجلسى ترتيب داده و امام هادى‏ عليه السلام نيز دعوت شد ، مجلس آماده شد ، سفره غذا را گستردند و متوكّل نشست، من نيز كنار او نشستم، و حضّار همه نشستند، امام هادى‏ عليه السلام نيز تشريف ‏فرما شد، سمت چپ حضرت يك پشتى بود كه روى آن تصوير شيرى نقش شده بود، شعبده ‏باز كنار همان پشتى نشست .

در سفره نان‏هاى نازكى بود كه از قبل آماده كرده بودند ، وقتى حضرت دستش را دراز كرد تا نانى بردارد ، شعبده ‏باز كارى كرد كه نان در هوا پريد، حضرت خواست نان ديگرى بردارد باز آن مرد، همان كار را كرد، دست به نان سوّمى گذاشت باز هم نان را به هوا پراند ، حاضرين خنديدند .

در اين موقع، امام هادى‏ عليه السلام دست مباركش را به تصوير شيرى كه در پشتى بود ، زد و فرمود :

 خذيه ؛ اين مرد را بگير!

ناگاه شير نمايان شده و شعبده ‏باز را بلعيد و به همان جاى سابق خود برگشت و در پشتى قرار گرفت .

همه حاضرين از اين كار در حيرت فرو رفتند، امام هادى‏ عليه السلام برخاست برود، متوكّل گفت : از شما درخواست مى‏ كنم كه بنشين و اين مرد را برگردان .

امام هادى‏ عليه السلام فرمود :

 واللَّه ! لاتراه بعدها ، [أ] تسلّط أعداء اللَّه على أولياء اللَّه ؟!

 به خدا قسم! ديگر او را نخواهى ديد (آنگاه رو به متوكّل كرد و فرمود : ) آيا دشمنان خدا را بر دوستان او مسلّط مى‏ كنى؟

    حضرت اين بفرمود و از مجلس بيرون رفت ، و آن مرد نيز پس از آن ديده نشد .(6)

 

 1122 / 7  -  مسعودى در «مروج الذهب» مى‏ نويسد: ابو دعامه گويد:

    در ايّامى كه امام هادى‏ عليه السلام در اثر زهر ستم مسموم و بيمار شده بود كه عاقبت در اثر همان بيمارى به شهادت رسيد، به عيادت حضرتش شرفياب شدم . وقتى پس از عيادت تصميم گرفتم مرخص شوم ، حضرت فرمود :

 اى ابا دعامه! به سبب اين عيادت، حقّى بر من پيدا كردى، نمى‏ خواهى با حديثى تو را شاد و مسرور نمايم؟

 عرض كردم: چرا، اى فرزند رسول خدا! به راستى كه من چه قدر شايق و نيازمند اين لطف شما هستم.

 فرمود: پدرم امام جواد عليه السلام از پدرش امام رضا عليه السلام، آن حضرت از پدرش امام كاظم‏ عليه السلام، آن حضرت از پدرش امام صادق‏ عليه السلام، آن حضرت از پدرش امام باقر عليه السلام، آن حضرت از پدرش امام سجّاد عليه السلام، آن حضرت از پدرش امام حسين‏ عليه السلام، آن حضرت از پدرش امير مؤمنان على بن ابى طالب‏ عليهما السلام نقل كرده كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به من فرمود: يا على! بنويس.

 عرض كردم: چه بنويسم؟

 فرمود: بنويس:

 بسم اللَّه الرحمن الرحيم ، الإيمان ما وقّر في القلوب ، وصدّقته الأعمال ، والإسلام ما جرى على اللسان ، وحلّت به المناكحة .

 بنام خداوند بخشنده مهربان ، ايمان چيزى است كه در دلها استوار گردد و اعمال و رفتار شخص آن را تصديق نمايد. و اسلام آن است كه فقط بر زبان جارى گشته و به سبب آن ازدواج حلال شود.

ابو دعامه گويد: من عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! سوگند به خدا! نمى‏ دانم كداميك از اين دو نيكوترند ؟ حديث يا سلسله سند آن ؟

    فرمود:

 إنّها لصحيفة بخطّ عليّ بن أبي طالب  عليه السلام وإملاء رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم نتوارثها صاغراً عن كابر .

 همانا اين صحيفه‏ اى است به خط مبارك علىّ بن ابى طالب‏ عليه السلام و املاى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم كه براى خاندان ما از بزرگ به كوچك به يادگار مانده است.(7)

 

 1123 / 8  -  قطب راوندى در كتاب «الخرائج» مى‏ نويسد:

    محمّد بن حسن بن اشتر علوى گويد: دوران كودكى را مى‏ گذراندم، به همراه پدرم با عدّه‏ اى از افراد لشكرى و كشورى و گروهى از آل ابوطالب و بنى عبّاس كنار درب متوكّل بوديم، مرسوم بود وقتى امام هادى‏ عليه السلام وارد مى‏ شد همه مردم به احترام آن حضرت از اسب پياده مى‏ شدند.

    يكى از افراد به اين امر اعتراض كرد و گفت: چرا ما به خاطر اين جوان از مركب پياده مى‏ شويم؟ در حالى كه او نه شرافتش از ما بيشتر است و نه از نطر سنّى از ما بزرگ‏تر است و نه از ما دانشمندتر است؟

    همگى گفتند: آرى، سوگند به خدا ! ديگر به احترام او از مركب پياده نخواهيم شد.

    ابو هاشم جعفرى رو به آنان كرده و در ردّ سخن آنها گفت: سوگند به خدا! وقتى او را ديديد با كوچكى و خوارى پياده خواهيد گشت.

    ديرى نگذشت كه امام هادى‏ عليه السلام تشريف آورد، وقتى چشمشان به حضرت افتاد همگى به احترام او از مركب پياده شدند.

    ابو هاشم رو به آنان كرد و گفت: مگر شما نبوديد كه تصميم داشتيد كه ديگر به احترام او پياده نشويد؟ چه شد كه پياده شديد؟

    آنان گفتند: به خدا قسم! ما بر خودمان تسلّط نداشتيم، و بى اختيار از مركبها پياده شديم .(8)

 

 1124 / 9  -  باز در همان منبع آمده است: احمد بن عيسى كاتب گويد:

    رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را در عالم خواب ديدم كه گويى در خانه ما خوابيده است، ديدم كه مشتى خرما به من عنايت فرمود كه بيست و پنج دانه بود.

    چندى نگذشت كه ديدم امام هادى‏ عليه السلام با يك راهنما به روستاى ما آمد، راهنما آن حضرت را در خانه ما اسكان داد و هر روز شخصى را مى‏ فرستاد و از من علوفه مى‏ گرفت ، روزى از من پرسيد: چقدر از ما طلب كارى؟

    گفتم: من از شما پول نمى‏ خواهم.

    او گفت: ميل دارى نزد اين علوى بروى و بر او سلام كنى؟

    گفتم: بدم نمى آيد.

    من به خدمت حضرتش شرفياب شده عرض كردم: در اين روستا افراد زيادى از ياران و دوستداران شما زندگى مى ‏كنند، اگر دستور بفرماييد مى ‏توانم به حضورتان احضارشان كنم. فرمود:

(لازم نيست) اين كار را انجام ندهيد .

 عرض كردم: ما انواع خرماهاى خوب و عالى داريم، اگر اجازه بفرماييد، مقدارى به حضورتان بياورم .

 فرمود: إن حملت شيئاً [لم] يصل إليّ ، ولكن احمله إلى القائد ، فإنّه سيبعث إليّ منه .

 اگر خودت بياورى به من نمى‏ رسد، ولى به اين راهنما بده، او مقدارى از آن را براى ما مى آورد.

    من از انواع خرماها براى راهنما دادم، ولى خودم نيز از نوع بهترش را در جيبم گذاشته و يك ظرف كوچك نيز كره برداشتم و به خدمتش بردم ، راهنما به من گفت: آيا دوست دارى نزد صاحبت بروى؟

    گفتم: آرى. من به حضورش مشرّف شدم، ديدم از خرمايى كه به راهنما داده بودم ، مقدارى در برابر حضرت قرار دارد، من هم خرما و كره‏ اى كه با خود آورده بودم بيرون آودم و در برابرش گذاشتم .

    حضرت مشتى از آن خرماها را برداشت و به من داد و فرمود :

 لو زادك رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم لزدناك .

 اگر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بيشتر مرحمت كرده بود ، ما هم بيشتر مى ‏داديم .

    وقتى خرماها را شمردم ديدم همچنان كه در خواب ديده بودم بيست و پنج دانه است نه كم و نه زياد .(9)

 

 1125 / 10  -  باز در همان كتاب آمده است: ابو محمّد بصرى از ابو العبّاس، دايى فرزند كاتب ابراهيم بن محمد نقل مى ‏كند و مى‏ گويد:

    ما در مورد امامت امام هادى‏ عليه السلام سخن مى‏ گفتيم كه ابو العبّاس رو به من كرد و گفت: اى ابو محمّد! من در اين مورد به چيزى اعتقاد نداشتم، و همواره به برادرم و همچنين كسانى كه قايل به امامت او بودند شديداً خورده مى‏ گرفتم و آن‏ها را مذمّت نموده و به آنان دشنام مى ‏دادم، تا اين كه روزى در ميان گروهى قرار گرفتم كه از طرف متوكّل مأموريّت پيدا كرديم تا امام هادى‏ عليه السلام را احضار نماييم.

    ما به سوى مدينه حركت كرده و وارد شهر مدينه شديم . وقتى به حضورش رسيديم طبق مأموريّت قرار بر حركت شد، به راه افتاديم، و منزلها را پشت سر گذاشته و سير نموديم، تا اين كه به منزلى رسيديم، روزى تابستانى و هوا خيلى گرم بود ، از حضرتش خواستيم كه در آن منزل فرود آييم .

 فرمود: نه .

    ما از آن منزل رد شديم، و هنوز چيزى نخورده و ننوشيده بوديم، گرما افزايش يافت و گرسنگى و تشنگى بر ما چيره شد، در اين حال ما به منطقه‏ اى رسيديم كه صحراى كويرى بود، چيزى ديده نمى‏ شد، نه آبى داشت و نه سايه‏ اى كه استراحت كنيم، ما همگى به آن حضرت چشم دوخته و به او نگاه مى‏ كرديم .

در اين حال حضرت رو به ما كرد و فرمود:

 چه شده ؟ گمان مى ‏كنم كه گرسنه و تشنه هستيد ؟

 گفتيم: آرى، سوگند به خدا! اى آقاى ما! به راستى كه خسته شده‏ ايم .

 فرمود: در اينجا فرود آييد و بخوريد و بياشاميد .

    من از اين سخن آن حضرت در شگفت شدم، چرا كه ما در صحراى كويرى بوديم كه عارى از آب و علف بود ، و نه سايه درختى كه ما در زير سايه آن استراحت كنيم، نه چشمه آبى .

    وقتى كمى تأمّل كرديم، حضرت فرمود:

 شما را چه شده؟ فرود آييد.

    من به سرعت گروه را نگه داشتم تا مركبها را بخوابانند ، ناگاه متوجّه شدم، دو تا درخت بزرگى است كه گروه زيادى مى ‏توانند در زير سايه آنها استراحت كنند - و اين در صورتى بود كه من آن منطقه را مى ‏شناختم كه منطقه‏ اى وسيع و كويرى بود - و متوجّه چشمه آبى شدم كه بر روى زمين جارى است و آب گوارا و خنكى داشت .

    ما از مركبها فرود آمده و در آنجا اطراق كرديم، غذا ميل نموده و آب خورديم و استراحت نموديم .

    البتّه در ميان ما كسانى بودند كه بارها از آنجا عبور كرده بودند، در آن موقع شگفتي هايى از دلم خطور كرد، من با دقّت به آن حضرت مى‏ نگريستم و مدّتى در مورد حضرتش به فكر فرو مى‏رفتم، وقتى متوجّه شدم، ديدم حضرت تبسّم نمود و روى مبارك از من برگرداند.

    با خودم گفتم: به خدا قسم! قطعاً تحقيق خواهم كرد كه او چگونه شخصيتى است؟

    نزديكى هايى كه مى‏ خواستيم حركت كنيم برخاستم پشت درخت رفته و شمشيرم را در زير خاك پنهان كردم و دو سنگ به عنوان علامت روى آن گذاشتم ، آنگاه خود را تطهير نموده و براى نماز وضو گرفتم .

امام هادى‏ عليه السلام رو به ما كرد و فرمود:

 استراحت كرديد؟ گفتيم: آرى.

 فرمود: بسم اللَّه، كوچ كنيد!

    ما از آن منطقه بار بسته و كوچ كرديم، وقتى ساعتى راه رفتيم، من برگشتم آن علامتى كه در آن مكان گذاشته بودم، پيدا كردم ؛ ولى خبرى از آن درختان و چشمه آب نبود، گويى خداوند متعال در آن منطقه اصلاً چيزى نيافريده بود ، نه درختى ، نه آبى ، نه سايه‏ اى و نه رطوبتى!

    من از اين مسأله در شگفت شده و دستانم را به سوى آسمان بلند نموده و از خداوند خواستم كه مرا بر محبّت آن حضرت و نيز در ايمان به او و شناختش ثابت قدم و استوار نمايد، آنگاه به دنبال قافله حركت نموده و خودم را به آنان رساندم.

    وقتى خدمت حضرتش رسيدم، امام هادى‏ عليه السلام رو به من كرد و فرمود:

 اى ابو العباس! بررسى كردى؟

 عرض كردم: آرى، اى آقاى من ! به راستى كه من در اين امر ترديد داشتم ؛ ولى اينك من در پيش خودم به واسطه شما بى‏ نيازترين مردم در دنيا و آخرت هستم .

 فرمود: هو كذلك ، هم معدودون(10) معلومون لايزيد رجل ولا ينقص.

 آرى، چنين است، شيعيان ما افراد شمرده ‏شده و شناخته ‏شده هستند كه نه شخصى از آنها كم مى ‏شود و نه زياد .(11)

 

 1126 / 11  -  شيخ صدوق‏قدس سره در «كمال الدين» مى‏ نويسد: فاطمه، دختر محمّد بن هيثم گويد:

    من در خانه امام هادى‏ عليه السلام بودم، موقع تولّد جعفر، فرزند امام هادى‏ عليه السلام بود ، ديدم همه اهل خانه از تولّد او خوشحال و مسرور هستند، ولى امام هادى‏ عليه السلام از اين امر خوشحال و مسرور نبود .

عرض كردم: آقاى من! چرا شما به خاطر اين مولود خوشحال و مسرور نيستيد؟ فرمود:

 يهوّن عليك أمره ، فإنّه سيضلّ خلقاً كثيراً .

 امر او بر تو آسان خواهد شد، چرا كه توسّط او عدّه زيادى از مردم گمراه خواهند شد(12). (13)

 

 1127 / 12  -  علىّ بن محمّد نوفلى گويد : از امام هادى عليه السلام شنيدم كه مى ‏فرمود :

 إسم اللَّه الأعظم ثلاثة وسبعون حرفاً ، وإنّما كان عند آصف منه حرف واحد ، فتكلّم به فانخرقت له الأرض فيما بينه وبين سبا ، فتناول عرش بلقيس حتّى صيّره إلى سليمان ، ثمّ بسطت له الأرض في أقلّ من طرفة عين ، وعندنا منه إثنان وسبعون حرفاً ، وحرف واحد عند اللَّه عزّوجلّ استأثر به في علم الغيب .

 اسم اعظم خداوند متعال هفتاد و سه حرف است كه نزد آصف بن برخيا فقط يك حرف بود كه با خواندن آن ، زمين ميان او و ملكه سبا درنورديده شد و تخت بلقيس را نزد سليمان پيامبر عليه السلام آورد، آنگاه زمين گسترده گرديد ، و اين در كمتر از يك چشم برهم نهادن صورت گرفت. ولى از آن اسم اعظم در نزد ما هفتاد و دو حرف است و يك حرف آن نزد خداوند متعال است كه آن را در علم غيب خويش برگزيده است .(14)

 

 1128 / 13  -  در كتاب «مناقب» آمده است: سليمه كاتب گويد:

    يكى از خطباى متوكّل ملقّب به «هريسه»، به متوكّل گفت: كسى با تو آن گونه كه تو در مورد علىّ بن محمّد عليهما السلام رفتار مى ‏نمايى، رفتار نمى‏ كند، وقتى او وارد خانه تو مى‏شود همه به او خدمت مى‏ نمايند، و همواره براى ورود او پرده را كنار مى‏ زنند .

    متوكّل به همه درباريان دستور داد كه ديگر براى آن حضرت خدمتى نكرده و پرده را كنار نزنند ، كسى خبر داد كه علىّ بن محمّد عليهما السلام وارد خانه مى‏ شود ، پس كسى بر آن حضرت خدمت نكرد و پرده را در برابرش كنار نزد ، وقتى كه امام هادى‏ عليه السلام وارد شد ، بادى وزيده و پرده را كنار زد و حضرت وارد شد و موقع خروج هم ، چنين شد .

متوكّل گفت: پس از اين براى او پرده را كنار بزنيد، ديگر نمى‏ خواهم باد براى او پرده را كنار بزند .(15)

 

 1129 / 14  -  مسعودى در «مروج الذهب» مى ‏نويسد: به متوكّل گزارش دادند كه امام هادى‏ عليه السلام در منزلش نامه‏ ها و اسلحه‏ هايى است كه شيعيان قم برايش فرستاده‏ اند و او تصميم دارد بر عليه دولت و حكومت متوكّل قيام نمايد .

متوكّل عدّه‏ اى از مأموران ترك را به خانه حضرت اعزام كرد، آنان شبانه به خانه حضرتش هجوم آورده و همه جاى خانه را تفتيش كرده و چيزى نيافتند ، آنها امام‏ عليه السلام را تنها در اتاقى ديدند كه در به روى خود بسته و لباس پشمينه‏ اى بر تن دارد و بر روى ريگها و سنگريزه‏ ها نشسته و به عبادت خداوند متعال و قرائت آياتى از قرآن مشغول است .

امام هادى‏ عليه السلام را با همان حال به نزد متوكّل بردند و به او گفتند: در خانه وى چيزى نيافتيم، جز آن كه ديديم رو به قبله نشسته و مشغول قرائت قرآن بود.

متوكّل كه مجلس شرابى تشكيل داده و نشسته بود، و جام شرابى در دستش بود، وقتى حضرت را ديد هيبت و جلالت حضرتش او را فراگرفت و بى‏اختيار او را بزرگ شمرده و تعظيم نمود و در كنار خودش جاى داد ، آن لعين جامى كه در دستش بود به آن حضرت تعارف كرد.

امام هادى‏ عليه السلام فرمود:

 واللَّه ! ما يخامر لحمي ودمي قطّ ، فاعفني .

 سوگند به خدا! هرگز گوشت و خونم با چنين چيزى آميخته نشده، عذر مرا بپذير .

متوكّل عذر حضرت را پذيرفت و دست از او برداشت، آنگاه گفت: شعرى بخوان! حضرت فرمود:

 من كم شعر مى‏ خوانم .

 گفت : بايد بخوانى .

امام هادى اين اشعار را خواند:

 باتوا على قلل الأجبال تحرسهم

 غُلب الرجال فلم تنفعهم القلل

 واستنزلوا بعد عزّ من معاقلهم

 وأسكنوا حفراً يا بئسما نزلوا

 ناداهم صارخ من بعد دفنهم

 أين الأساور والتيجان والحُلل

 أين الوجوه الّتي كان منعّمة

 من دونها تضرب الأستار والكلل؟

 فأفصح القبر عنهم حين سائله

 تلك الوجوه عليها الدود تنتقل

 قد طال ما أكلوا دهراً وقد شربوا

 وأصبحوا اليوم بعد الأكل قد اُكلوا

 بر قلّه‏ هاى كوهها ، شب را به روز آوردند در حالى كه مردان نيرومند از آنان پاسدارى مى‏ كردند؛ ولى قلّه‏ ها نتوانستند آنها را از خطر مرگ نجات دهند .

 آنان پس از عزّت از جايگاه‏ هاى امن خويش به پايين كشيده شدند و در گوديهاى گور جايشان دادند ، به چه جايگاه ناپسندى فرود آمدند !

 آنگاه كه آنان در گورها دفن شدند فريادگرى ، فرياد برآورد : كجاست آن دستبندها ، تاج‏ها و لباس‏هاى فاخر ؟

 كجاست آن چهره هايى كه به ناز و نعمت پروريده شدند و به خاطر آنها پرده‏ ها مى ‏آويختند؟

 گور به جاى آنان با زبان فصيح پاسخ مى ‏دهد : اكنون بر آن چهره‏ ها ، كرمها راه مى ‏روند .

 آنان روزگارى به خوردن و آشاميدن مشغول بودند ، ولى اينك خودشان خورده مى ‏شوند.

راوى مى‏ گويد: وقتى متوكّل اين اشعار را شنيد، منقلب شد و گريست به گونه‏ اى كه ريشش از اشك چشمش تر شد، حاضران در مجلس نيز گريستند، آنگاه متوكّل چهار هزار دينار به امام هادى‏ عليه السلام تقديم كرد و آن حضرت را با احترام به منزلش باز گرداند.

    كراجكى‏ رحمه الله در كتاب «كنز» در ادامه اين روايت ، چنين مى ‏نويسد:

    وقتى متوكّل اين اشعار را شنيد دگرگون شد و جام شراب بر زمين زد و مجلس عيش و نوشش در اين روز بهم ريخت .(16)

 

 1130 / 15  -  در كتاب «الصراط المستقيم» مى‏ نويسد: (احمد بن هارون گويد:

    من خدمت امام هادى‏ عليه السلام بودم،) حضرت از اسب فرود آمد تا چيزى بنويسد، در اين هنگام اسب سه بار شيهه كشيد .

    امام هادى‏ عليه السلام به زبان فارسى به او فرمود:

 برو فلان جا، بول و غايط نموده و برگرد .

    اسب چنين نمود .

    من شاهد اين صحنه بودم، شيطان در دلم وسوسه نمود و اين امر را بزرگ شمردم، در اين حال امام هادى  عليه السلام رو به من كرد و فرمود:

 لايعظّم عليك إنّما أعطى اللَّه آل محمّد عليهم السلام أكبر ممّا أعطى داود وسليمان .

 اين امر را بزرگ نشمار، چرا كه خداوند براى آل محمّد عليهم السلام بزرگتر از آنچه به حضرت داوود و سليمان عليهما السلام داده، عنايت فرموده است .(17)

 

 1131 / 16  -  دانشمند عالى ‏مقام ، علىّ بن عيسى اربلى در كتاب «كشف الغمّه» مى ‏نويسد: فتح بن يزيد گرگانى گويد:

    هنگامى كه از مكّه به سوى خراسان مى‏ رفتم، در راه با امام هادى‏ عليه السلام همسفر شدم، آن حضرت نيز عازم عراق بود، شنيدم كه حضرت مى ‏فرمود:

 من اتّقى اللَّه يتّقى ، ومن أطاع اللَّه يطاع .

 هر كس از خدا بترسد، ديگران از او خواهند ترسيد، و هر كه از خداوند اطاعت نمايد، ديگران از او اطاعت خواهند كرد.

    از اين كلام حضرت خوشم آمد و ميل داشتم كه خدمتش شرفياب شوم، به حضورش شتافته و سلام عرض كردم، آن حضرت پاسخ سلام مرا داد و اجازه فرمود كه در محضرش بنشينم، وقتى نشستم نخستين سخنى كه ايراد نمود اين كه فرمود:

 يا فتح ! من أطاع الخالق لم يبال بسخط المخلوق ، ومن أسخط الخالق فأيقن أن يحلّ به الخالق سخط المخلوق .

 وإنّ الخالق لايوصف إلّا بما وصف به نفسه ، وأنّى يوصف الخالق الّذي يعجز الحواسّ أن تدركه ، والأوهام أن تناله ، والخطرات أن تحدّه ، والأبصار عن الإحاطة به .

 اى فتح! هر كس فرمانبر آفريدگار باشد از خشم بندگان مخلوق نمى ‏هراسد، و هر كس خداوند آفريدگار را به خشم آورد پس به يقين بداند كه روزى گرفتار خشم بندگان مخلوق خواهد شد.

 به راستى كه آفريدگار جز بدانچه خويشتن را وصف نموده نمى‏ توان توصيف كرد، چگونه توصيف مى ‏شود آفريدگارى كه حواس از درك او، اوهام از رسيدن به او، انديشه‏ ها از حد و وصف او و ديدگان از احاطه به او ناتوان هستند.

 او از وصف، توصيف كنندگان فراتر، از ستايش ستايش‏گران والاتر است، در عين نزديكى دور، و در عين دور بودن نزديك است، پس او در نزديك بودنش دور و در دورى ‏اش نزديك است ، او چگونگى را به وجود آورده و نمى‏توان گفت: چگونه است؟ مكان را آفريده و ايجاد نموده و نمى‏ توان گفت: كجاست؟ چرا كه او منزّه است از اين كه داراى چگونگى و مكان باشد.

 او يگانه، يكتا، بى‏نياز از همه چيز است، نه فرزندى دارد و نه زاييده شده و نه همتايى دارد، پس جلال و عظمت او والاست.

 آرى ، خدا را نمى‏ توان وصف كرد، بلكه به كنه و حقيقت حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم نيز نمى‏ توان راه يافت و وصف كرد، چرا كه خداوند جليل ، نام آن حضرت را با نام مبارك خويش قرين كرده، و او را در عطاء و بخشندگى خود شريك نموده و پاداش كسى را كه از او فرمان برد همانند پاداش مطيع خود قرار داده ، آنجا كه مى ‏فرمايد:

«وَما نَقَمُوا إِلّا أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ»(18) .

 «و آنان انتقام نگيرند جز آن هنگام كه خداوند و رسول او آنان را از فضل خودش بى نياز ساختند» .

 و در جاى ديگر به نقل از سخن اشخاصى را كه از فرمان او سر باز زدند و در ميان طبقات آتش و پوششهاى قطران مورد شكنجه و عذابند، مى‏ گويند: «يالَيْتَنا أَطَعْنَا اللَّهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولا»(19) ؛

«اى كاش! خدا و پيامبر را اطاعت كرده بوديم» .

 يا چگونه مى ‏توان كسانى را كه خداوند بزرگ ، اطاعت آنان را مقرون اطاعت پيامبرش كرده، وصف نمود؟ آنجا كه مى ‏فرمايد:

 «أَطيعُوا اللَّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ وَأُولي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»(20) ؛

 «اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر را و صاحبان امر را» .

 و در جاى ديگر مى‏ فرمايد: «وَلَوْ رُدُّوهُ إِلَى الرَسُولِ وَإِلى اُولي الْأَمْرِ مِنْهُمْ»(21) ؛ «اگر آن را به پيامبر و پيشوايان بازگردانند» .

 و در مورد ديگر مى‏ فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها»(22)؛ «خداوند به شما فرمان مى ‏دهد كه امانتها را به صاحبانش بدهيد».

 و مى‏ فرمايد: «فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاتَعْلَمُونَ»(23) ؛ «اگر نمى ‏دانيد از آگاهان بپرسيد» .

 يا فتح ! كما لايوصف الجليل جلّ جلاله ، والرسول [و] الخليل ، وولد البتول ؛ فكذلك لايوصف المؤمن المسلّم لأمرنا .

 اى فتح! همان گونه كه خداوند بزرگ، پيامبر [و] خليل و فرزندان حضرت زهراى بتول ‏عليها السلام را نمى‏توان وصف نمود؛ همان گونه مؤمنى را كه تسليم امر ماست نمى ‏توان وصف نمود .

 بنابراين ، پيامبر ما صلى الله عليه وآله وسلم برترين پيامبران و خليل ما، برترين خليلان، و جانشين و وصى آن حضرت، گرامى‏ ترين اوصيا است، نامهاى مبارك آنان برترين نامها، و كنيه آنان بهترين و شيرين‏ترين كنيه‏ هاست.

 اگر قرار بر اين بود كه جز افراد همگون، با ما همنشينى نكنند، كسى را توان همنشينى با ما نبود و اگر جز همگون بر ازدواج ما نبود، كسى را ياراى ازدواج با ما نبود.

 (آرى،) آنان متواضع‏ترين مردم از جهت تواضع و فروتنى، بزرگترين آنان از جهت حلم و بردبارى، بخشنده‏ترين آنان از جهت بخشش و سخاوتمندى، و محكم‏ترين آنان از جهت پناهگاه هستند . جانشينان آن دو بزرگوار ، دانش آنها را به ارث برده‏ اند. پس امر را بر آنان برگردان و تسليم آنان شو، خداوند تو را به مرگ آنان بميراند و به زندگى آنان زنده نمايد.

 آنگاه فرمود: اگر مى‏ خواهى مرخصى، خدايت رحمت كند.

فتح گويد: من از محضرش مرخص شدم، فرداى آن روز خدمتش شرفياب گشته، سلام كردم، جواب عنايتم فرمود .

عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! اجازه مى ‏فرماييد پرسشى كه از ديشب مرا به خود مشغول نموده، بپرسم؟ فرمود:

 بپرس، اگر خواستم توضيح مى‏دهم و اگر خواستم، پاسخ نمى ‏گويم، پس نظريه‏ ات را تصحيح كن و در پرسشت استوار باش و با دقّت تمام ، به پاسخ گوش كن و پرسش را مشكل و مشتبه مكن كه خود و پاسخگو را در زحمت اندازى، چرا كه ياد دهنده و ياد گيرنده در رشد و هدايت شريكند و هر دو مأمور به نصيحت هستند، و از غش و فريب باز داشته شده‏ اند.

 وأمّا الّذي اختلج في صدرك ليلتك فإن شاء العالم أنبأك ، إنّ اللَّه لم يظهر على غيبه أحداً إلّا من ارتضى من رسول .

 فكلّ ما كان عند الرسول كان عند العالم ، وكلّ ما اطّلع عليه الرسول فقد اطّلع أوصياءَه عليه لئلّا تخلو أرضه من حجّة يكون معه علم يدلّ على صدق مقالته ، وجواز عدالته .

 ولى آنچه كه ديشب به فكر تو رسيده اگر امام بخواهد، تو را از آن آگاه مى‏ سازد ، چرا كه خداوند كسى را از علم غيب خويش آگاه نفرموده جز فرستادگانى را كه برگزيده است(24).

 پس هر چه نزد پيامبر هست، نزد امام نيز هست و از هر چيزى كه پيامبر آگاه است اوصيا و جانشينان او نيز آگاه هستند، تا آنكه زمين او ، از حجّت و راهنما خالى نماند، حجّتى كه داراى دانشى است كه بيانگر صدق گفتار او و جواز عدالت اوست.

 اى فتح! شايد شيطان بخواهد تو را گرفتار اشتباه نمايد و در آنچه به تو گفتم وسوسه كند و در مورد موضوعاتى كه به تو خبر دادم به شك و ترديد بيندازد، تا از راه خدا و صراط مستقيم منحرف نمايد و بگويى: اگر يقين كنم آنان داراى چنين مقاماتى هستند پس آنان خدايان هستند.

 معاذ اللَّه! آنان آفريده ، پرورش‏يافته و فرمان‏بردار خداوند متعال هستند، در برابر او متواضع و فروتن و به او رغبت دارند، وقتى شيطان با اين گونه وسوسه‏ ها تو را وسوسه نمود او را با آنچه ياد دادم ، ريشه‏ كن ساز .

    فتح گويد: عرض كردم: قربانت گردم، مشكلم را حل نمودى و وسوسه شيطان ملعون را با اين توضيحات از بين بردى، او در دل من وسوسه نموده بود كه شما خدايان هستيد.

    فتح گويد: وقتى امام هادى‏ عليه السلام اين سخن را از من شنيد، سر به سجده گذاشت و در سجده مى ‏فرمود:

 راغماً لك يا خالقي ! داخراً خاضعاً ؛

 آفريدگارا! من براى تو به خاك افتادم و با فروتنى سر به خاك گذاشتم .

 حضرت پيوسته در اين حال بود تا اين كه شب به پايان رسيد .

 آنگاه فرمود: اى فتح! نزديك بود كه هلاك شده و ديگران را به هلاكت بيندازى، به حضرت عيسى‏ عليه السلام ضررى نرسيد در آن موقع كه افرادى از نصارا به جهت عقايد باطلشان (در مورد آن حضرت) به هلاكت رسيدند، اگر مى ‏خواهى مى ‏توانى مرخص شوى، خداى رحمتت كند.

    فتح گويد: من با خوشحالى از محضرش مرخص شدم، چرا كه خداوند وسوسه‏ هاى شيطان را از من دفع نموده بود و نسبت به آن بزرگواران شناخت خوبى پيدا كرده بودم، و به خاطر اين امر، خداى را حمد و سپاس مى ‏نمودم.

    من در اين مسافرت، در منزل ديگرى به حضور آن حضرت شرفياب شدم، آن حضرت تكيه داده بود، در برابرش مقدارى گندم برشته بود، كه آن حضرت آنها را مخلوط مى نمود، اين بار شيطان مرا وسوسه نمود كه امام نبايد چيزى بخورد و بياشامد! چرا كه اين آفت است و امام آفت‏پذير نيست. همين كه اين امر از ذهنم خطور كرد، حضرت فرمود :

 اى فتح! بنشين. ما از پيامبران اسوه و الگو گرفته‏ ايم، آنان مى ‏خوردند و مى ‏آشاميدند، و در بازارها راه مى‏رفتند، هر جسمى نيازمند غذاست جز آفريدگار رازق؛ چرا كه او پديد آورنده اجسام است، او پديد نيامده ، محدود نيست و هرگز قابل فزونى و كاستى نيست، ذات او از آنچه ذات اجسام تركيب يافته پاك و منزّه است. او يگانه، يكتا و بى ‏نيازى است كه نه زاده و نه زاييده شده و نه همتايى دارد.

 او پديد آورنده چيزها و به وجود آورنده اجسام است ، او شنوا ، دانا ، نكته دان، آگاه ، رؤوف و مهربان است و از آنچه ستمگران مى‏ گويند بى ‏نهايت پاك و منزّه و بزرگ است .

 اگر خداوند، آنچنان كه وصف مى ‏شود، بود، هرگز پروردگار از پرورش يافته و آفريدگار از آفريده شده و پديدآورنده از پديدآمده، شناخته نمى ‏شد، ولى (خداوند) ميان او و جسمى كه پديد آورده فرق گذاشته و اشياء را به وجود آورده ، چرا كه چيزى مشابه او نيست كه ديده شود و او شبيه هيچ موجودى نيست .(25)

 


1) الثاقب في المناقب : 529 ح 1 .

2) الثاقب في المناقب : 532 ح 1 ، بحار الأنوار : 138/50 ح 22 . نظير اين روايت را راوندى در «الخرائج : 673/2 ح 3» آورده است .

3) الثاقب في المناقب : 532 ح 2 .

4) الثاقب في المناقب : 539 ح 3 .

5) الثاقب في المناقب : 543 ح 3 (با اندكى اختلاف) .

6) الثاقب في المناقب : 555 ح 15 . اين روايت به صورت اختصار در «الصراط المستقيم : 203/2 ح 7» نقل شده است .

7) بحار الأنوار : 208/50 ضمن ح 22 .

8) الخرائج : 675/2 ح 7 ، بحار الأنوار : 137/50 ح 20 .

9) الخرائج : 411/1 ح 16 ، بحار الأنوار : 153/50 ح 39 .

10) علّامه مجلسى رحمه الله مى‏ گويد : منظور از اين كه «آنان افراد شمرده شده‏ اند» يعنى : شيعيان ما افراد شمرده شده‏ اند و تو نيز از آنان هستى .

11) الخرائج : 415/1 ح 20 ، بحار الأنوار : 156/50 ح 45 .

12) گفتنى است كه او همان جعفر كذّاب است كه پس از برادرش امام حسن عسكرى‏ عليه السلام ادّعاى امامت نمود، در حالى كه مى‏ دانست فرزند آن حضرت، امام مهدى (ارواحنا فداه) ، امام مى‏ باشدو بدين وسيله گروهى از مردم گمراه شدند . (مترجم)

13) كمال الدين : 321/1 ذيل ح 2 ، بحار الأنوار : 231/50 ح 5 و 176 ضمن ح 55 . اين روايت را اربلى در كشف الغمّه : 385/2 (با اندكى تفاوت) نقل كرده است .

14) كشف الغمّة : 385/2 ، بحار الأنوار : 176/50 ضمن ح 55 .

15) المناقب : 406/4 ، بحار الأنوار : 203/50 ح 12 .

16) بحار الأنوار : 211/50 ذيل ح 24 .

17) الصراط المستقيم : 204/2 ح 12 .  

18) سوره توبه ، آيه 74 .

19) سوره احزاب ، آيه 66 .

20 و21 و22) سوره نساء ، آيه 58  83  59 .

23) سوره نحل ، آيه 43 .

24) اشاره به فرمايش خداوند متعال است كه مى‏فرمايد : «عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً × إلّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ» ؛ «داناى غيب اوست ، پس هيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمى‏سازد ؛ جز فرستادگانش كه آنان را برگزيده است» . سوره جنّ ، آيه 26 و 27  

25) كشف الغمّة : 388 - 386/2 ، بحار الأنوار : 177/50 ح 56 .

 

 

    بازدید : 10119
    بازديد امروز : 2134
    بازديد ديروز : 4212
    بازديد کل : 73336932
    بازديد کل : 61000621