امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
بخش سيزدهم : در مناقب امام حسن عسکري عليه السلام

بخش سيزدهم

قطره‏ اى از درياى فضايل و مناقب پيشواى يازدهم ،

سبط سرور بشر پدر گرام مهدى منتظر عليه السلام

و شافع روز محشر، امام پسنديده و پاكيزه

ابو محمّد حضرت حسن بن على ، امام عسكرى صلوات اللَّه عليه

-----------------------------------------------------------------

 

 1132 / 1  -  در كتاب «الثاقب فى المناقب» مى‏ نويسد:

    ابوهاشم جعفرى مى ‏گويد : روزى مولايم امام حسن عسكرى ‏ عليه السلام سوار بر مركب شده و به سوى صحرا حركت كرد، من نيز به همراه حضرتش سوار بر مركبم شده و حركت كردم، حضرت جلوتر حركت مى ‏نمود من نيز پشت سرش در حركت بودم ، ناگاه به ياد بدهى خود افتادم ، در فكر بودم كه چگونه پرداخت خواهم نمود .

    ناگاه امام ‏ عليه السلام متوجّه من شد و فرمود :

 اللَّه يقضيه ؛ خداوند آن را پرداخت مى ‏نمايد .

 آنگاه از زين مركبش خم شد و با تازيانه‏ اش خطى در زمين كشيد و فرمود : يا أبا هاشم ! إنزل فخذ واكتم .

 اى اباهاشم! فرود آى، بردار و كتمان كن!

من از مركبم فرود آمدم ، ديدم شمش طلايى است ، برداشتم و در خورجينم گذاشتم و باز به راه خود ادامه داديم، باز به فكر فرو رفتم، و با خودم گفتم : اگر قيمت اين طلا به اندازه بدهى من باشد بهتر است ، و گرنه بايد طلبكارم را با آن راضى كنم، الآن بايد به فكر خرجى فصل زمستان - از قبيل، لباس و چيزهاى ديگر - باشم .

    همين كه اين امور از ذهنم خطور كرد ديدم امام‏ عليه السلام براى دوّمين بار از روى مركبش خم شد و با تازيانه‏ اش همانند خطّ نخستين ، خطّى ديگر كشيد و فرمود :

 إنزل فخذ واكتم ؛

 فرود آى، بردار و كتمان كن .

    من بار ديگر از مركبم فرود آمده و شمش نقره‏ اى برداشته و در خورجين ديگرم گذاشتم، بعد حضرتش اندكى به راه خود ادامه داده و به منزلش باز گشت.

    من نيز به خانه‏ ام آمدم، وقتى به خانه رسيدم ، مقدار بدهى خود را محاسبه كرده و مبلغ آن را بدست آوردم، سپس آن شمش طلا را وزن كرده و قيمتش را بدست آوردم ، ديدم بى ‏كم و زياد به اندازه بدهى من است .

    (نويسنده كتاب «الثاقب فى المناقب» پس از نقل اين حديث شريف گويد: ) آرى، اگر كسى در اين حديث بينديشد مى‏ فهمد كه اين معجزه از معجزه حضرت عيسى‏ عليه السلام كه از آنچه مى ‏خوردند و در خانه‏ هايشان ذخيره مى ‏كردند ، خبر مى داد ، بالاتر است، و توفيق از خداوند متعال است .(1)

 

 1133 / 2  -  شيخ صدوق ‏رحمه الله نقل مى‏ كند: احمد بن اسحاق‏ رضى الله عنه، وكيل قمى گويد:

    به محضر مولايم امام حسن عسكرى عليه الصلاة والسلام شرفياب شده، عرض كردم: قربانت گردم، مطلبى در دلم هست كه به خاطر آن غمگين هستم، مى ‏خواستم اين آن را از پدر بزرگوارت بپرسم، ولى ممكن نشد.

فرمود:

 آن مطلب چيست؟

 عرض كردم: آقاى من! از پدران بزرگوارتان - عليهم الصلاة والسلام - چنين روايت شده :

 أنّ نوم الأنبياء على أقفيتهم ، ونوم المؤمنين على أيمانهم ، ونوم المنافقين على شمائلهم ، ونوم الشياطين على وجوههم .

 خوابيدن پيامبران بر پشتشان، خوابيدن مؤمنان به طرف راستشان ، خوابيدن منافقان به طرف چپشان و خوابيدن شياطين بر رويشان است .

(آيا چنين است ؟) فرمود : آرى .

 عرض كردم: آقاى من! من هر چه سعى مى‏ كنم به طرف راستم بخوابم ، نمى‏ توانم، و خوابم نمى‏ برد.

 امام‏ عليه السلام لحظاتى سكوت نمود، آنگاه فرمود: اى احمد! نزديك من بيا.

 من نزديك حضرتش رفتم، فرمود:

 يا أحمد ! أدخل يدك تحت ثيابك ؛

 اى احمد! دستت را زير لباست ببر .

    من چنين كردم، حضرت دست خود را از زير لباسش بيرون آورد و زير لباس من وارد نمود ، و دست راست خود را به طرف چپ من و دست چپش را به طرف راست من كشيد و اين كار را سه مرتبه تكرار كرد.

    از آن به بعد ديگر من نمى‏ توانم به طرف چپم بخوابم.(2)

    در نسخه «كافى» آمده: از آن پس ، هرگز بر آن پهلو خوابم نمى‏ برد.(3)

 

 1134 / 3  -  شيخ طوسى ‏قدس سره در كتاب «الغيبه» مى‏ نويسد :

    محمّد بن احمد انصارى گويد: گروهى از مفوّضه و مقصّره كامل بن ابراهيم مدنى را به سوى امام حسن عسكرى‏ عليه السلام فرستادند .

    كامل گويد: من با خودم گفتم: وقتى به محضرش شرفياب شدم از او مى ‏پرسم؛ تنها كسى وارد بهشت مى ‏شود كه شناخت و گفتارش همانند شناخت و گفتار من باشد .

    وقتى وارد محضر آقايم ابو محمّد عليه السلام شدم؛ ديدم كه لباس فاخرى بر تن دارد، با خود گفتم: ولىّ خدا و حجّت او لباس فاخر مى پوشد و به ما دستور مى ‏دهد كه با برادران دينى مواسات و يارى نماييم و ما را از چنين لباسهايى نهى مى‏ كند ؟!

    چون اين سخن از ذهنم خطور كرد، حضرت لبخندى زد و آستين‏هاى خود را بالا زد، ديدم لباس پشمى سياه زبر و خشنى به تن داشت، آنگاه فرمود :

 هذا للَّه وهذا لكم ... .

 اين لباس به خاطر خداوند متعال و اين يكى به خاطر شماست ...(4)

 

 1135 / 4  -  قطب الدين راوندى ‏قدس سره در كتاب «خرائج» مى‏ نويسد: ابو هاشم جعفرى گويد:

    من با خودم مى‏ گفتم: دوست دارم بدانم امام حسن عسكرى‏ عليه السلام در مورد قرآن چه مى ‏فرمايد؟ آيا به نظر آن حضرت قرآن مخلوق است يا غير مخلوق؟ [در حالى كه قرآن سواى خداوند متعال است] .

    در اين فكر بودم كه مولايم رو به من كرد و فرمود :

 مگر روايتى كه امام صادق‏ عليه السلام فرموده به تو نرسيده؟ آنجا كه امام صادق‏ عليه السلام مى ‏فرمايد:

 لمّا نزلت «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ »(5) خلق لها أربعة ألف جناح ، فما كانت تمرّ بملاءٍ من الملائكة إلّا خشعوا لها ؟! وقال : هذه نسبة الربّ تبارك وتعالى .

 وقتى (سوره) «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ » ؛ نازل شد، خداوند براى آن چهار هزار بال آفريد، او از مقابل هر گروهى از فرشتگان مى‏ گذشت، آنان براى او تواضع مى‏ نمودند، و مى‏ گفتند: اين نسبت پروردگار متعال است .(6)

 

 1136 / 5  -  باز در همان منبع و همچنين در «مناقب» آمده است: علىّ بن حسن بن سابور گويد:

    سالى در سامرّاء در زمان امام حسن عسكرى‏ عليه السلام خشكسالى شد، خليفه به حاجب و اهل كشور دستور داد تا براى نماز استسقا ؛ (طلب باران) به بيرون شهر بروند .

    مردم سه روز پشت سرهم براى نماز استسقا رفتند و دعا كردند؛ ولى باران نباريد .

    روز چهارم جاثليق به همراه مسيحيان و عدّه‏ اى از راهبان به سوى صحرا رفتند، در ميان آنان راهبى بود ، همين كه او دست بر دعا برداشت بارش باران از آسمان شروع شد، وى روز ديگر نيز براى دعا به صحرا رفت ، باز هم باران باريد، وقتى مردم اين صحنه را ديدند، به شكّ و ترديد افتادند، و از اين امر در شگفت شده و به دين مسيحيّت متمايل شدند .

(اين قضيّه به خليفه رسيد،) وى ناگزير از امام حسن عسكرى‏ عليه السلام كه در آن موقع در زندان بود(!!) يارى طلبيد، او مأمورى به نزد حضرتش فرستاد و آن حضرت را از زندان آزاد كرده و گفت : امّت جدّت را درياب كه هلاك شدند .

امام حسن عسكرى‏ عليه السلام فرمود:

 من فردا بيرون مى ‏روم و ان شاء اللَّه شكّ و ترديد را از بين مى‏ برم.

    روز سوّم جاثليق به همراه راهبان به سوى صحرا رفتند ، امام حسن عسكرى‏ عليه السلام نيز به همراه عدّه‏ اى از يارانش به صحرا رفتند، وقتى حضرت چشمش به راهب افتاد و ديد كه دستش را براى دعا بلند نموده به يكى از غلامانش دستور داد تا دست راست او را نگهدارد و آنچه ميان انگشتانش است ، بگيرد .

    غلام ، طبق فرمايش امام‏ عليه السلام دست او را نگهداشت و از ميان دو انگشت سبابّه‏ اش استخوان سياهى گرفت .

    امام‏ عليه السلام آن را گرفت آنگاه به راهب فرمود:

 اكنون دعا كن و طلب باران نما!

راهب شروع به دعا كرد، آسمان ابرى بود، ولى ابرها پراكنده شده و آفتاب درخشان آشكار گشت.

خليفه، از امام حسن عسكرى  عليه السلام پرسيد: اى ابا محمّد ! اين استخوان چيست؟ حضرت فرمود:

هذا رجل مرّ بقبر نبيّ من الأنبياء فوقع إلى يده هذا العظم ، وما كشف من عظم نبيّ إلّا وهطلت السماء بالمطر .

 اين شخص از كنار قبر يكى از پيامبران عبور نموده و اين استخوان را از قبر آن پيامبر بدست آورده و استخوان هيچ پيامبرى در پيشگاه خدا ظاهر نمى ‏شود مگر آن كه به زودى از آسمان باران مى‏ بارد .(7)

 

 1137 / 6  -  در رجال كشى ‏قدس سره آمده است: محمّد بن حسن گويد:

    بيمارى سختى در چشمم پديد آمد، نامه‏ اى به محضر مولايم امام حسن عسكرى  عليه السلام نوشته و از آن حضرت خواستم كه براى من دعا بفرمايد .

    وقتى نامه را فرستادم با خودم گفتم: كاش از حضرتش مى ‏پرسيدم كه سرمه‏ اى براى چشمم بيان مى‏ كرد.

پاسخ نامه كه با خطّ مبارك آن حضرت نوشته بود ، آمد ، در آن براى سلامت چشم بيمارم دعا فرموده بود، چرا كه يكى از چشمانم نابينا بود، و پس از آن مرقوم فرموده بود:

 أردت أن أصف لك كحلاً ، عليك بصبر مع الإثمد كافوراً وتوتيا ، فإنّه يجلو ما فيها من الغشاء وييبس الرطوبة .

 خواسته بودى كه براى تو سرمه‏ اى را بيان كنم، بر تو باد كه: صبر(8) را با اثمد(9)، كافور و توتيا مخلوط كن و از آن سرمه‏ اى تهيه كرده و به چشمت بكش كه اين سرمه تارى چشم را از بين برده و چشم را جلا مى ‏دهد و رطوبت آن را نيز از بين مى‏ برد.

محمّد بن حسن گويد: من طبق دستور مولايم اين سرمه را درست كردم و چشمم بهبود يافت و خدا را سپاس مى‏ گويم.(10)

 

 1138 / 7  -  باز در همان كتاب آمده است: فضل بن حارث گويد:

    من در سامرّاء بودم، هنگامى كه جنازه امام هادى‏ عليه السلام را براى تشييع بيرون آوردند امام حسن عسكرى‏ عليه السلام را ديديم كه در سوگ پدر بزرگوارش گريبان چاك كرده و در حركت بود .

    من از جلالت و بزرگى او - كه سزاوار چنين بزرگى بود - در شگفت بودم، و نيز از چهره زيبا و گندمگونى كه رنگ‏باخته بود در تعجّب بودم و از رنج ناراحتى كه داشت دلم براى حضرتش مى‏سوخت. همان شب به خواب رفتم و آن حضرت را در خواب ديدم، فرمود:

 اللون الّذي تعجّبت منه إختيار من اللَّه لخلقه يختبر به كيف يشاء ، وأنّها هي لعبرة لاُولى الأبصار ، لايقع فيه على المختبر ذمّ ، ولسنا كالناس فنتعب ممّا يتعبون ، نسأل اللَّه الثبات ونتفكّر في خلق اللَّه ، فإن فيه متّسعاً ، واعلم إنّ كلامنا في النوم مثل كلامنا في اليقظة .

 از رنگ چهره‏ ام كه در شگفت شدى آن امتحانى است از خداوند نسبت به بندگان خويش كه آن گونه كه مى ‏خواهد مى‏ آزمايد. و آن عبرتى است براى صاحبان بينش و بصيرت و براى آزمايش شونده مذمّتى نيست، ما همانند مردم نيستيم كه چون آنان دچار رنج شويم، از خداوند متعال ثبات قدم و تفكّر در آفريدهاى او را خواستاريم، چرا كه در آن وسعتى است، و بدان كه سخن ما در خواب مانند سخن ما در بيدارى است .(11)

 

 1139 / 8  -  در كتاب «اعلام الورى» تأليف شيخ جليل ‏القدر، ابوعلى طبرسى، صاحب «مجمع البيان» و نيز در «الثاقب فى المناقب» و «الصراط المستقيم» آمده است :

    ابو هاشم جعفرى گويد : من در محضر باصفاى مولايم امام حسن عسكرى‏ عليه السلام بودم، براى ورود ، شخصى از مردم يمن از حضرتش اجازه خواستند ، (حضرت اجازه دادند) مردى زيبا، بلند قامت و تنومند وارد شد و بر امام‏ عليه السلام با اظهار ولايت سلام نمود .

    حضرت با پذيرش ولايتش به او پاسخ داد و دستور جلوس فرمود.

    او در كنار من نشست، من با خودم گفتم: اى كاش! مى‏ دانستم اين شخص كيست؟

    در اين هنگام امام حسن عسكرى‏ عليه السلام فرمود:

 هذا من ولد الأعرابيّة صاحبة الحصاة الّتي طبع آبائي فيها بخواتيمهم فانطبعت ، فقد جاء بها معه يريد أن نطبع فيها .

 او از فرزندان همان زن عربى است كه داراى سنگريزه‏ اى بود كه پدران من به آن مهر مى ‏زدند، و آن مهر نقش مى‏ بست، اينك آن را آورده مى ‏خواهد من مهر كنم .

 آنگاه امام‏ عليه السلام رو به آن مرد يمنى نمود و فرمود: سنگريزه را بده .

او سنگريزه‏ اى را بيرون آورد، يك طرف آن صاف بود، امام‏ عليه السلام آن را گرفت و مهرش را بيرون آورده و بر آن زد، در همان حال نام حضرتش در آن نقش بست، گويى همينك مى‏ بينم كه در آن نوشته بود:

«الحسن بن على عليهما السلام» .

    من رو به مرد يمنى كرده و گفتم: آيا تا به حال امام حسن عسكرى‏ عليه السلام را ديده بودى؟

    گفت: نه، به خدا سوگند! من مدّتى بود كه دوست داشتم و عاشق بودم كه او را ببينم، تا اين كه ساعتى پيش جوانى آمد - كه او را نيز نمى ‏شناختم - و به من گفت: برخيز و حضور آن حضرت شرفياب شو . من برخاستم و خدمتش شرفياب شدم.

    آنگاه مرد يمنى برخاست، در حالى كه او مى‏گفت: رحمت و بركات خداوند بر شما اهل بيت باد، كه فرزندانى كه برخى از برخى ديگرند، گواهى مى‏دهم كه حق تو همانند حق امير مؤمنان على و امامان پس از او صلوات اللَّه عليهم أجمعين واجب و لازم است، و حكمت و امامت به سوى تو منتهى مى ‏شود و تو همان ولىّ خدايى هستى كه در نشناختن تو ، عذر احدى پذيرفته نيست .

    من پرسيدم: اسمت چيست؟

    گفت: نام من، «مهج بن صلت بن عقبة بن سمعان بن غانم بن اُمّ غانم» است و او همان بانوى يمنى و داراى سنگريزه‏ اى بود كه امير مؤمنان على‏ عليه السلام به آن مهر زده بود.

    ابو هاشم جعفرى گويد: من اشعارى را در اين زمينه سرودم:

 بدرب الحصا مولى لنا يختم الحصى

 له اللَّه أصفى بالدليل وأخلصا

 وأعطاه آيات الإمامة كلّها

 كموسى وفلق البحر واليد والعصا

 وما قمّص اللَّه النبيّين حجّةً

 ومعجزةً إلّا الوصيّين قمّصا

 فمن كان مرتاباً بذاك فقصره

 من الأمر أن تتلو الدليل وتفحصا

  مولاى ما از طريق سنگريزه ، كه بر آن مهر مى ‏زند كه خداوند او را برگزيده و اين را بهترين دليل براى او قرار داده است .

 و به او همه نشانه‏ هاى امامت را همانند موسى‏ عليه السلام - كه شكافتن دريا و يد بيضا و عصا را داده بود - عطا فرموده است .

 خداوند هر حجّت و معجزه‏ اى كه بر پيامبران خود عطا نموده بر اوصيا نيز عطا فرموده است .

 آرى ، هر كه در اين امر ترديد نمايد در واقع كوتاهى از خود اوست؛ بايد در اين رابطه دليل را بنگرد و آن را جست و جو كند .(12)

 

 1140 / 9  -  در كتاب «الثاقب فى المناقب» آمده است: ابو هاشم جعفرى گويد:

    از مولايم امام حسن عسگرى‏ عليه السلام شنيدم كه مى‏فرمود:

 إنّ في الجنّة باباً يقال له: المعروف ، ولا يدخله إلّا أهل المعروف .

 همانا براى بهشت درى است كه آن را «معروف» گويند، از آن در ، تنها «اهل معروف» ؛ (نيكوكاران) وارد مى ‏شوند.

    من در دلم خدا را سپاس گفتم و از اين كه در بر آوردن حوايج مردم متحمّل زحماتى مى ‏شوم، مسرور شدم.

    در اين حال امام‏ عليه السلام متوجّه من شد و نگاهى به من كرد و فرمود:

 نعم ، دُم على ما أنت عليه ، فإنّ أهل المعروف في دنياهم هم أهل المعروف في الآخرة ، جعلك [اللَّه] منهم يا أباهاشم ورحمك .

 آرى، به اين كار خودت ادامه بده، زيرا كه اهل معروف در دنيا همان اهل معروف در آخرت هستند. اى ابو هاشم! خداوند تو را از آنان قرار داده و به تو رحمت نموده است .(13)

 

 1141 / 10  -  باز در همان منبع آمده است: ابو هاشم جعفرى گويد:

    من در حضور امام حسن عسكرى‏ عليه السلام بودم، محمّد بن صالح ارمنى از تفسير آيه شريفه «وَإذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ... »(14) ؛ «و (به خاطر بياور) زمانى را كه پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم برگرفت ...» ، پرسيد . امام‏ عليه السلام فرمود:

 آنان با اين كار در شناخت پروردگار استوار مانده و اين امر محقّق شد ؛ ولى آن موقف و حادثه را فراموش كردند و به زودى بياد خواهند آورد، اگر جز اين بود كسى نمى‏ توانست بفهمد كه آفريدگار و رازق او كيست.

    ابوهاشم جعفرى گويد: من در دلم از بزرگى نعمتى كه خداوند به ولىّ خود داده و از فزونى علم و دانش او در شگفت شده و در انديشه فرو رفتم كه امام‏ عليه السلام رو به من كرد و فرمود:

 الأمر أعجب ممّا عجبت منه يا أباهاشم ! وأعظم ، ما ظنّك بقوم مَن عرفهم عرف اللَّه ، ومَن أنكرهم أنكر اللَّه ، ولايكون مؤمناً حتّى يكون لولايتهم مصدّقاً ، وبمعرفتهم موقناً .

 اى ابوهاشم! مطلب  شگفت ‏انگيزتر و بزرگتر از آن است كه تو تعجّب مى ‏كنى، تو چه مى ‏پندارى در مورد گروهى كه هر كس آنان را شناخت در واقع خدا را شناخته و هر كه منكر آنان شد در واقع خدا را انكار كرده است، و هرگز كسى مؤمن نمى شود تا آن كه ولايت آنها را تصديق و به معرفت آنان يقين داشته باشد .(15)

 

 1142 / 11  -  باز در همان منبع و همچنين در «كافى» آمده است : اقرع گويد:

    در نامه‏ اى خدمت امام حسن عسكرى‏ عليه السلام نوشتم: آيا امام محتلم مى شود ؟

    وقتى نامه را فرستادم با خود گفتم: (احتلام از شيطان است) و خداوند اولياى خود را از شرّ شيطان حفظ فرموده است.

پاسخ نامه چنين آمد:

 حال الأئمّة عليهم السلام في المنام حالهم في اليقظة ، لايغيّر النوم منهم شيئاً، وقد أعاذ اللَّه عزّوجلّ أولياءه من الشيطان، كما حدّثتك نفسك.

 حال امامان عليهم السلام در خواب و بيدارى يكسان است، خواب تغييرى در حال آنان نمى ‏دهد، و همان گونه كه در دل تو خطور نموده بود خداوند اولياى خود را از شرّ شيطان حفظ فرموده است .(16)

 

 1143 / 12  -  مسعودى قدس سره در «اثبات الوصيّه» مى‏ نويسد : جعفر بن محمّد بن موسى گويد :

من در سامرّاء كنار خيابانى نشسته بودم، امام حسن عسكرى‏ عليه السلام در حالى كه سوار بر مركبى بود از آنجا عبور فرمود، من علاقه زيادى داشتم كه داراى فرزندى باشم، با خود گفتم: آيا مى‏شود من هم داراى فرزندى باشم ؟!

در اين حال كه امام‏ عليه السلام از كنار من عبور مى ‏كرد با سر مباركش اشاره فرمود : آرى .

    با خود گفتم: آيا پسر مى ‏شود ؟

    امام‏ عليه السلام با سر مباركش اشاره نمود: نه .

    پس از آن همسرم حامله شد و براى من دخترى به دنيا آورد.(17)

 

 1144 / 13  -  در «الثاقب في المناقب» آمده است:

    علىّ بن زيد، يكى از احفاد امام سجّاد عليه السلام گويد: من با امام حسن عسكرى‏ عليه السلام از دار الخلافه تا منزلش همراه شدم، حضرت به منزلش تشريف برد، وقتى خواستم از حضورش مرخص شوم ، فرمود:

 عجله نكن و قدرى صبر كن . آنگاه وارد منزل شد و به من اجازه ورود داد، وارد شدم، حضرت دويست دينار به من داد و فرمود :

 صيّرها في ثمن جارية ، فإنّ جاريتك فلانة قد ماتت .

 با اين مبلغ كنيزى بخر، چرا كه فلان كنيزت از دنيا رفت.

    من از حضورش مرخص شده و از منزل خارج شدم در حالى كه فرمايش امام‏ عليه السلام در ذهنم بود، وقتى به خانه‏ ام رسيدم غلامم گفت: هم اكنون فلان كنيز مرد.

    گفتم: چگونه؟

    گفت: داشت آب مى ‏خورد ناگهان آب راه تنفّس او را گرفت و مُرد.(18)

 

 1145 / 14  -  ابوهاشم جعفرى گويد: روزى در خدمت امام حسن عسكرى‏ عليه السلام بودم كه فهفكى از حضرتش پرسيد: چرا زن بيچاره و ناتوان يك سهم، ولى مرد قوى دو سهم ارث مى‏ برد؟

    حضرت فرمود:

 لأنّ المرأة ليس عليها جهاد ولانفقة ولامعقلة إنّما ذلك على الرجال.

 چون زن نه تكليف جهاد دارد و نه بار هزينه زندگى بر دوش اوست و نه ديه كسى را مى ‏پردازد ، ولى همه اينها بر عهده مردان است.

    ابوهاشم گويد: من با خودم گفتم: شنيده بودم كه همين پرسش را ابن ابى العوجاء از امام صادق‏ عليه السلام پرسيد و آن حضرت همين پاسخ را دادند.

 در اين فكر بودم كه امام‏ عليه السلام رو به من كرد و فرمود:

 آرى، اين، پرسش ابن ابى العوجاء بود، و اگر معناى پرسش يكى باشد پاسخ ما نيز يكى است .

 جرى لآخرنا ما جرى لأوّلنا ، وأوّلنا وآخرنا في العلم والأمر سواء ، ولرسول اللَّه وأميرالمؤمنين صلوات اللَّه عليهما وآلهما فضلهما .

 آنچه براى نخستين ما جارى شده در حق آخر ما هم جارى است، نخستين فرد از ما، با آخرين فرد از نظر دانش و ولايت برابر است، و البتّه رسول خدا و امير مؤمنان - صلوات اللَّه عليهما وآلهما - فضايل خودشان را دارند .(19)

 

 1146 / 15  -  در كتاب «الأنوار البهيّه» آمده است : روايت شده :

 امام ‏حسن عسكرى‏ عليه السلام در دوران كودكى در چاه آب افتاد ، اين در حالى بود كه امام هادى‏ عليه السلام مشغول نماز بود ، زنها فرياد مى‏زدند .

 وقتى امام‏ عليه السلام سلام نمازش را داد فرمود : باكى نيست.

 در آن حال ديدند كه آب تا لب چاه بالا آمده و حضرت حسن عسكرى‏ عليه السلام روى آب است و با آب بازى مى ‏كند .(20)

 

 1147 / 16  -  محدّث عالى مقام ، محمّد بن يعقوب كلينى ‏رحمه الله در كتاب شريف «كافى» مى‏ نويسد: حسن بن ظريف گويد:

    دو پرسش در ذهنم بود كه مى ‏خواستم نامه‏ اى به حضور امام حسن عسكرى‏ عليه السلام بنويسم و آنها را بپرسم، نامه‏ اى آماده كرده و نوشتم:

    هنگامى كه حضرت قائم ارواحنا فداه قيام كند چگونه داورى مى‏ نمايد؟ و مبناى قضاوت و داورى او در ميان مردم چگونه است؟

    وقتى نامه را ارسال كردم متوجّه شدم كه مى ‏خواستم معالجه تب ربع(21) را نيز بپرسم ، ولى فراموش كردم .

    پاسخى كه آمد چنين بود:

 سألت عن القائم عليه السلام ، فإذا قام يقضي بين الناس بعلمه كقضاء داود  عليه السلام لا يسأل البيّنة .

 درباره قضاوت و داورى حضرت قائم‏ عليه السلام پرسيده بودى كه چگونه است؟ هنگامى كه او قيام كند همانند حضرت داوود عليه السلام با علم و يقين خود، داورى مى‏ كند و از مردم گواه نمى ‏خواهد .

 در ضمن مى ‏خواستى در مورد تب ربع بپرسى ، ولى فراموش كردى، براى معالجه آن ، آيه شريفه «يا نارُ كُوني بَرْداً وَسَلاماً عَلى إبْراهيمَ »(22) ، را در ورقه‏ اى بنويس و در گردن شخص بيمار (تب‏ دار) بياويز كه ان شاء اللَّه به اذن خداوند بهبود مى ‏يابد .

    حسن بن ظريف گويد: ما طبق فرمايش امام‏ عليه السلام اين آيه را نوشته و به گردن بيمارمان آويختيم و او بهبود يافت.(23)

 

 1148 / 17  -  شهيد اوّل ‏قدس سره در كتاب «دروس» مى‏ نويسد: ابو هاشم جعفرى گويد:

    روزى امام حسن عسكرى‏ عليه السلام به من فرمود:

 قبري ب «سرّ من رأى» أمان لأهل الجانبين .

 قبر من در سامرّاء براى دو گروه - يعنى دوست و دشمن - امان است .(24)

 

 1149 / 18  -  حسن بن سليمان در كتاب «محتضر» مى‏ نويسد: نقل شده كه دست خطّى از مولايمان امام حسن عسكرى‏ عليه السلام يافت شده كه در آن حضرتش مرقوم فرموده:

 أعوذ باللَّه من قوم حذفوا محكمات الكتاب ، ونسوا اللَّه ربّ الأرباب ، والنبيّ وساقي الكوثر في مواقف الحساب ، ولظى والطامّة الكبرى ونعيم دارالثواب ، فنحن السنام الأعظم ، وفينا النبوّة والولاية والكرم ، ونحن منار الهدى والعروة الوثقى ، والأنبياء كانوا يقتبسون من أنوارنا ، ويقتفون آثارنا ، وسيظهر حجّة اللَّه على الخلق بالسيف المسلول لإظهار الحقّ .

 پناه مى‏ برم به خدا از گروهى كه محكمات كتاب خدا را حذف كرده و خداوند ربّ الأرباب و پيامبر و ساقى كوثر را در مواقف حساب و آتش جهنّم و بلاى هنگامه بزرگ (روز قيامت) و پاداش آخرت را فراموش نمودند. ما همان ركن اعظم (الهى) هستيم .

 نبوّت، ولايت و كرامت در ميان ماست، ما منار و گلدسته هدايت و دستگيره محكم (عروة الوثقى) هستيم، و پيامبران از پرتو نور ما بهره مى ‏گرفتند، و از آثار ما پيروى مى ‏كردند، به زودى حجّت خدا بر مردم با شمشيرى آخته و كشيده شده از نيام ، براى آشكار نمودن حق، ظاهر خواهد شد.

 اين دست خطّ حسن بن على بن محمّد بن علىّ بن موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على اميرالمؤمنين عليهم السلام است .(25)

 

 1150 / 19  -  در كتاب «الثاقب فى المناقب» آمده است: ابو هاشم جعفرى گويد:

    از مولايم امام حسن عسكرى‏ عليه السلام شنيدم كه مى ‏فرمود:

 من الذنوب الّتي لاتغفر قول الرجل : يا ليتني لا اُواخذ إلاّ بهذا .

 يكى از گناهانى كه آمرزيده نخواهد شد ، اين است كه انسان گويد: اى كاش! من جز با اين گناه مؤاخذه نمى‏ شدم.

    من با خودم گفتم: به راستى كه اين سخن خيلى دقيق است، سزاوار است كه انسان هر چيزى را از خودش و كارش جستجو كند كه همه چيزها در خود اوست . در اين فكر بودم ، ديدم امام‏ عليه السلام رو به من كرد و فرمود :

 صدقت يا أباهاشم ! إلزم ما حدّثتك به نفسك ، فإنّ الإشراك في الناس أخفى من دبيب الذرّ على الصفا في الليلة الظلماء ، أو من دبيب الذرّ على المسح الأسود .

 اى ابا هاشم! راست گفتى، به آنچه با خود گفتى پاى‏بند باش ، چرا كه شرك در ميان مردم از حركت مورچه در شب تاريك بر روى سنگ صاف - يا بر لباس سياه - پنهان‏تر است .(26)

 


1) الثاقب في المناقب : 217 ح 20 .

2) الدعوات راوندى : 70 ح 169 ، بحار الأنوار : 190/76 ح 21 .

3) الكافى : 513/1 ح 27 (با اندكى تفاوت) ، بحار الأنوار : 286/50 ح 61 .

4) الغيبة طوسى : 148 ، بحار الأنوار : 253/50 ح 7 .

5) سوره توحيد ، آيه 1 .

6) الخرائج : 686/2 ح 6 ، بحار الأنوار : 254/50 ح 9 .

7) الخرائج: 441/1 ح 23 ، بحار الأنوار: 270/50 ح 37 . نظير اين روايت در المناقب : 425/4 نقل شده است .

8) صَبِر : عصاره درختى تلخ را گويند كه مصرف داروئى دارد .

9) اثْمِد : سنگى است كه آن را نرم كرده و به عنوان سرمه به چشم مى‏ كشند، معادن اين سنگ در شرق زمين واقع است .

10) رجال كشّى : 815/2 ضمن رقم 1018 ، بحار الأنوار : 299/50 ح 73 .

11) رجال كشّى : 843/2 رقم 1087 ، بحار الأنوار : 300/50 ح 75 . گفتنى است كه اين حديث طبق نسخه «بحار الأنوار» ترجمه شده است .

12) الثاقب في المناقب : 561 ح 1 ، إعلام الورى : 138/2 ، بحار الأنوار : 302/50 ح 78 . اين حديث به صورت اختصار در «الصراط المستقيم : 206/2 ح 5» نقل شده است .

13) الثاقب في المناقب : 564 ح 1 ، إعلام الورى : 143/2 ، الخرائج : 689/2 ح 12 المناقب : 432/4 (با اندكى تفاوت) ، بحار الأنوار : 258/50 ح 16 .

14) سوره اعراف ، آيه 172 .

15) الثاقب في المناقب : 567 ح 8 ، كشف الغمّة : 419/2 (با اندكى تفاوت) .

16) الثاقب في المناقب : 570 ح 15 ، الخرائج : 446/1 ح 31 ، بحار الأنوار : 290/50 ح 64 . نظير اين روايت را ثقة الإسلام كلينى رحمه الله در الكافى : 509/1 ح 12 و علّامه اربلى رحمه الله در كشف الغمّة : 423/2 نقل نموده‏ اند .

17) إثبات الوصيّة : 247 ، نظير اين روايت را راوندي در الخرائج : 438/1 ح 16 نقل نموده است ، بحار الأنوار : 268/50 ح 30 .

18) الثاقب في المناقب : 216 ح 19 ، الخرائج : 426/1 ح5 (با اندكى تفاوت) ، بحار الأنوار : 264/50 ح 23 . اين روايت در المناقب : 431/3 (به صورت اختصار) نقل گرديده است .

19) الخرائج : 685/2 ح5 ، المناقب : 437/3 ، بحار الأنوار : 255/50 ح 11 .

20) الأنوار البهيّة : 311 ، الخرائج  451/1 ضمن ح36 ، بحار الأنوار : 274/50 ح 45 .

21) تب ربع يا تب نوبه : تبى را گويند كه يك روز مى‏ گيرد و دو روز نمى‏ گيرد ، باز روز چهارم شروع مى‏ شود . (مؤلّف‏ رحمه الله)

22) سوره انبياء ، آيه 69 ؛ «اى آتش! بر ابراهيم سرد و سالم باش» .

23) الكافى : 509/1 ح 13 ، الخرائج : 431/1 ح 10 (با اندكى تفاوت) ، بحار الأنوار : 264/50 ح 24 .

24) الأنوار البهيّة : 330 ، بحار الأنوار : 59/102 ح 1 .

25) بحار الأنوار : 264/26 ح 49 .

26) الثاقب في المناقب : 567 ح 9 ، المناقب : 439/4 ، بحار الأنوار : 250/50 ح 4 .

 

 

 

 

 

    بازدید : 10494
    بازديد امروز : 2191
    بازديد ديروز : 4212
    بازديد کل : 73337047
    بازديد کل : 61000679