امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
حجّاج؛ واردكننده افكار يهود

حجّاج؛ واردكننده افكار يهود

   در کتاب «تاریخ تحلیلی اسلام» می نویسد : «هر اندازه ساليان حكومت حجّاج بيشتر مى‏ شد، او بر سركشى از اسلام و گستاخى بر دين مى‏ افزود تا آنجا كه در يكى‏ از خطبه‏ هاى خود درباره زيارت‏ كنندگان قبر پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم گفت: مرگ بر اين مردم! چرا گرد پشته‏ اى خاك و چوب، پاره‏ اى‏ چند مى‏ گردند؟! چرا نمى‏ روند قصر اميرالمؤمنين عبدالملك! را طواف كنند؟ مگر نمى‏ دانند خليفه هر شخص بهتر از رسول‏ اوست! (27)

   و چون ديگر حاكمان حرمت او را در ديده خليفه مى‏ نگريستند، به او تملّق مى‏ گفتند و تقرّب مى‏ جستند!

   حجّاج از نو حكومت وحشت را در سراسر عراق و ناحيه‏ هاى شرقى آغاز كرد. بسيارى از بزرگان كوفه و مردمان‏ پارسا را بى‏ گناه كشت. هم او بود كه توانست شورش خوارج را فرونشاند. وى چنان وحشتى در دل‏ها انداخت كه نه‏ تنها عراق، بلكه سراسر خوزستان و شرق را آرامش فراگرفت.

   حجّاج با آن‏كه به زيردستان سختگيرى مى‏ كرد، در برابر زبردستان فروتن و حتّى سخت متملّق بود؛ چنان‏كه نامه‏ اى به‏ عبدالملك نوشت كه: شنيده‏ ام اميرالمؤمنين!! در مجلس عطسه كرده است و جمعى كه حاضر بوده‏ اند به او «يرحمُكَ اللَّه» گفته‏ اند؛ «فيا ليتني كنت معهم فأفوز فوزاً عظيما»!(28)

   وى در سخنان خود، مقام عبدالملك را بالاتر از پيغمبر مى‏ دانست و مى ‏گفت: مردم؛ آيا فرستاده شما نزد شما گرامى‏ تر است يا خليفه شما؟ پيغمبر فرستاده خدا بود و عبدالملك خليفه اوست!(30)­(29)

   عبدالملك نيز تلاش مى ‏كرد مردم را از طواف خانه خدا بازدارد و به جاى مكّه و مدينه، شام را در نظر مردم همانند حرم‏ خداوند جلوه دهد.

   يعقوبى در تاريخ خود مى ‏نويسد: او هنگامى كه مورد تهديد روميان و ابن زبير قرار گرفت، «نخست به فكر چاره كار روميان برآمد و پيمانى با امپراطورى روم بست و پرداخت مالياتى سنگين را به عهده گرفت. چون از سوى دشمن‏ خارجى آسوده‏ خاطر گشت، آماده سركوبى پسر زبير شد. براى مقابله با حجاز از راه‏هاى نظامى و سياسى، هر دو، دست‏ به كار شد.

   نخست براى اين‏كه حاجيانِ شام را نگذارد تا از تبليغات پسر زبير متأثّر گردند و بدين وسيله دعوت او را در شام‏ گسترش دهند، سفر حجّ را ممنوع ساخت.

   يعقوبى مى ‏نويسد: مردم شكايت كردند كه چرا ما را از حجّ واجب بازمى‏ دارى؟

   عبدالملك گفت: ابن شهاب زُهْرى از پيغمبر حديث مى كند كه به زيارت سه مسجد بايد رفت: مسجد الحرام، مسجد من و مسجد بيت المقدّس. امروز براى شما بيت المقدّس حرمت مسجد الحرام را دارد!

   و همين «ابن شهاب» مى ‏گويد: اين سنگ - صخره‏ اى كه يهوديان بر آن قربانى مى‏ كردند - همان سنگ است كه پيغمبر در شب معراج پاى بر آن نهاد!

   به دستور عبدالملك بر گرد آن سنگ قبّه‏ اى ساختند و بر آن پرده‏ هاى حرير آويختند و خادمانى براى آن معيّن كردند و مردم را به طواف آن واداشتند و اين رسم در تمام دوره بنى‏ اميّه باقى بود(31).

   عبدالملك به خيال خود مى‏ خواست مكّه و مدينه را از رونق بيندازد و شام‏ را در ديده مسلمانان چون حرم خدا جلوه دهد (كارى كه بعضى از زمامداران نيز از آن تقليد كردند).»(32)

   به اين جريان نيز توجّه كنيد:

   سليمان فرزند عبدالملك آن‏گاه كه اثرى از آثار رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را نابود ساخت مورد تقدير عبدالملك قرار گرفت:

در کتاب «مقالات تاریخی» می نویسد:

   «سليمان بن عبدالملك در زمان ولايتعهدى به مدينه آمد و از ابان بن عثمان بن عفّان شنيد كه او سيره‏ اى تدوين كرده(33). زمانى كه آن سيره را بر وى خواندند، مشاهده كرد كه در آن از حضور انصار در قبله اوّل و دوّم و شركت در جنگ بدر ياد شده است.

   سليمان گفت: «ما كنت أرى لهولاء القوم هذا الفضل»؛ گمان نمى‏ بردم كه اين طايفه فضلى داشته باشند.

   پس از آن دستور داد تا آن سيره را سوزاندند. وقتى به دمشق بازگشت، پدرش از اين اقدام او ستايش كرد و گفت: «ماحاجتك أن تقدم بكتاب ليس لنا فيه فضل»!(34)

   به اعتقاد عبدالملك كتابى كه در آن فضيلت بنى‏ اميّه بيان نشده باشد، ارزش ندارد؛ هرچند فرموده‏ هاى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم‏ باشد.

   در كتاب «امويان...» مى ‏نويسد: «آنان در قدرت، سياستى در پيش گرفتند كه در بهترين شكل ممكن، كمترين اعتنايى به‏ مقتضيات اسلام ننموده و در بدترين شكل ممكن، قاطعانه در برابر اسلام سر بر كشيدند. سنگين‏ ترين اتّهام آن‏ ها همانا اين‏ است كه خلافت را براى خاندان خويش، موروثى ساختند.

   آنان به بسيارى از پيروان اسلام ستم روا داشته و حتّى شمارى از آن ‏ها و خاندان پيامبر را، به ويژه نواده بزرگوارش امام‏ حسين‏ عليه السلام را به شهادت رساندند، به شهرهاى مكّه و مدينه يورش بردند و تا جايى پيش رفتند كه دو بار، مكّه را آماج تيرهاى‏ خود قرار دادند.

   اين تصوير نمادين، انگاشت اخبار و روايات را از امويان به خوبى بر ما آشكار مى‏ سازد. امويان حتّى از گروش ديگران به‏ اسلام جلوگيرى مى‏ كردند تا حقوقى كه مى‏ بايد به نو مسلمانان داده شود، از آنِ خويش سازند و با زور و بيدادگرى‏ فرمان‏فرمايى مى ‏كردند.

   در اين دوره، آثار ادبى نوشته شد كه جرم و جنايت‏ هاى امويان را برشمرده، هماوردان و دشمنانشان را به ستايش‏ شاعرانه، ستوده و خدا را به گواه گرفته كه چرا جامعه اسلامى را در زير يوغ اين ستمگران از خدا بى‏ خبر، گرفتار و بى‏ پناه‏ ساخته است. نام آشناترين آثار، نوشته‏ هايى است از جاحظ در سده نهم ميلادى و مقريزى در سده پنجم ميلادى.»(35)


27) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 242/15، عقد الفريد: 284/5، مروج الذهب: 44/2.

28) ابن عبد ربه: 286/5.

29) همان: 285.

30) تاريخ تحليلى اسلام: 205.

31) تاريخ يعقوبى: 8/3.

32) تاريخ تحليلى اسلام: 202.

33) در اين باره كه نويسنده سيره، ابان بن عثمان بن عفّان بوده يا شخص ديگرى، به اين نكته توجّه كنيد:

   يكى از چهره‏ هاى سيره‏ نويس قرن دوّم هجرى «ابان بن عثمان بجلى» است. در بيشتر مآخذ، از وى با عنوان أبان بن عثمان الأحمر البجلى ياد شده است. تنها ياقوت حموى وى را «ابان بن عثمان بن يحيى بن زكريا اللؤلؤى» شناسانده كه دليل آن خلط دو شرح حال توسّط ياقوت، در مأخذ مورد استفاده ياقوت يعنى «الفهرست» شيخ طوسى بوده است. (نك: الفهرست: 179)

   آنچه در مصادر شيعى آمده آن است كه وى از موالى قبيله بجيله بوده است. مى‏ دانيم كه منظور از «موالى‏ بودن» لزوماً به معناى عجمى بودن نيست؛ چرا كه ميان خود عرب‏ها، پيش از اسلام و احتمالاً پس از آن، عقدولاء وجود داشته است.

   نمونه آن، ولاء زيد بن حارثه نسبت به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم يا ولاء عمّار بن ياسر نسبت به بنى مخزوم است. بااين حال، احتمال عجمى بودن ابان قوى است.

   قبيله «بجيله» قبيله اى قحطانى دانسته شده است. اين قبيله همانند بسيارى از قبايل حجازى يا يمنى ديگر، درپى آغاز شدن فتوحات به عراق كوچيد و در قادسيّه حضور يافت. در اين جنگ شمارى از ايرانيان خود به‏ اعراب پيوستند و ولاء آن‏ها را پذيرفتند.

   بسيارى نيز به اسارت درآمدند و طبعاً به تدريج، پس از آزادى به عنوان موالى قبايل عربى درآمدند. قبيله «بجيله» در جنگ صفّين در كنار اميرالمؤمنين‏ عليه السلام بوده و حتّى از مختار نيز بر ضدّ مخالفانش دفاع كرده‏ است. (معجم قبائل العرب: 63 - 65/1)

بدين ترتيب بايد آثارى از تشيع را در اين قبيله سراغ داشت.

   افزون بر احمر، لقب ديگرى نيز براى وى، محمّد بن سلام - كه از شاگردان وى بوده - آورده و آن «الأعرج» است. وى در چند مورد از وى با عنوان «أبان الأعرج» ياد مى‏ كند. (نك: طبقات فحول الشعراء: 482/2)

   با توجّه به نقل‏ هاى وى از ابان - كه مكرّر در «طبقات الشعراء» آمده - بايد منظور وى ابان مورد نظر ما باشد. احتمال آن هست كه اعرج تصحيف‏ شده «أحمر» باشد.

   توجّه به اين نكته لازم است كه جداى از «أبان بن عثمان الأحمر»، شخص ديگرى با عنوان «أبان بن عثمان بن عفّان» وجود دارد كه فرزند عثمان بوده و جداى از آن‏كه سال‏ها حكومت مدينه را داشته، ادّعا شده كه در اخبار سيره نبوى نيز دستى داشته است.

   تشابه اسمى سبب شده است تا برخى به خطا پسر عثمان بن عفّان را بجاى «ابان» امامى مذهب قرار دهند. ازجمله «فؤاد سزگين» در بيان سيره‏ نويسان عصر اوّل، از ابان بن عثمان بن عفان ياد كرده و نوشته است كه‏ منقولاتى از او در «تاريخ يعقوبى» آمده است. (تاريخ التراث العربى، التدوين التاريخى: 70)

   اين در حالى است كه فردى كه در «تاريخ يعقوبى» از وى نقل شده، ابان بن عثمان الأحمر است. دليل آن نيزاين است كه يعقوبى تصريح مى‏كند كه وى راوى اخبار امام جعفر صادق‏ عليه السلام است.

   طبيعى است كه سنّ و سال پسر عثمان - كه در جنگ جمل در كنار عايشه بوده - در اين حدّ نبوده كه بتواند راوى اخبار امام صادق‏ عليه السلام باشد. به علاوه كه نگاهى به مصادر حديثى شيعه و آشنايى مختصر با احاديث‏ ابان، نشان می ‏دهد كه اين خطا، خبط و خلط بسيار بزرگى است.

   ترديدى وجود ندارد كه وى كوفى بوده است؛ زيرا قبيله بجيله در كوفه بوده است.

   نجاشى با اشاره به آن‏كه «أصله كوفي» مى نويسد: «كان يسكنها تارة والبصرة تارة». به همين دليل است‏ بسيارى از بصريان از قبيل ابوعبيده معمّر بن مثنّى و محمّد بن سلام جمحى در بصره، از شاگردان وى بوده‏ اند. (رجال النجاشى: 13 رقم8)

   گفتنى است كه در عبارتِ نقل‏ شده در «كشى» آمده است كه: «وكان أبان من أهل البصرة». (رجال الكشى:352 رقم 660)

   بايد دانست كه ابان در شمار اصحاب اجماع بوده است؛ كسانى كه: «أجمعت العصابة على تصحيح ما يصحّ‏ عنهم». كسانى كه آنچه صحّت انتسابش به ايشان درست باشد، نبايد در آن ترديد كرد. اين امر، بهترين دليل برمرتبت والاى علمى و وثاقت ابان بن عثمان است.

   وى راوى روايات فراوانى در ابواب مختلف فقه است كه در كتب اربعه و ديگر آثار فقهى روايت شده است.فهرستى از آن‏ها را علاّمه تسترى در «قاموس الرجال» به دست ما داده است. موارد نقل‏شده از ابان بن عثمان‏ در كتاب «الفروع كافى» را محقّقى ديگر فراهم آورده است. (الشيخ الكلينى وكتابه الكافى: 299 - 263).«منابع تاريخ اسلام: 63»

34) مقالات تاريخى: 263.

35) امويان؛ نخستين دودمان حكومت‏گر در اسلام: 27.

 

 

 

 

 


 

    بازدید : 13393
    بازديد امروز : 47886
    بازديد ديروز : 299320
    بازديد کل : 150220613
    بازديد کل : 105529808