امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
بخش دوَم: مناقب امير مؤمنان علي بن ابي طالب عليه السلام

بخش دوم

قطره اي از درياي فضائل و مناقب پيشواي پيامبران گذشتگان ،

پدر پيشوايان پاکيزگان ، سرور موحّدان، برادر رسول پروردگار جهانيان ،

امير مؤمنان عليّ بن ابي طالب

صلوات الله عليه وآله الطاهرين

------------------------------------------------------------------

 818 / 1  -  در كتاب «الروضة في الفضائل» آمده : عمّار ياسر و زيد بن ارقم گويند : روز دوشنبه نوزدهم ماه صفر بود ، ما در محضر باصفاى امير مؤمنان على عليه السلام حضور داشتيم ، ناگاه فرياد بلندى گوش‏ها را پر كرد ، على عليه السلام بر «دكّة القضاء» نشسته بود ، روى به من كرد و فرمود :

 يا عمّار ! ائتني بذي الفقار .

 اى عمّار ! شمشير ذوالفقار مرا بياور .

وزن ذوالفقار ، هفت من و دو سوّم من مكّى بود.

من شمشير حضرتش را حاضر نمودم ، حضرت آن را از غلافش درآورد و روى زانوانش گذاشت ، و فرمود:

يا عمّار ! هذا يوم أكشف فيه لأهل الكوفة جميعاً الغمّة ليزداد المؤمن وفاقاً والمخالف نفاقاً .

 اى عمّار ! امروز غم و اندوه اهل كوفه را برطرف مى ‏نمايم و كارى انجام مى‏ دهم كه سبب افزايش وفاق مؤمنان و نفاق مخالفان گردد .

 آنگاه فرمود : اى عمّار ! كسى را كه پشت در است وارد كن .

عمّار گويد : من بيرون رفتم ، ناگاه پشت در زنى را ديدم كه بر كجاوه‏ اى بر شتر قرار گرفته و مى‏ گريد و فرياد مى‏ زند :

اى دادرس درماندگان ، اى مقصد جويندگان ، اى گنجينه رغبت كنندگان ، اى صاحب نيروى استوار ، اى [آزادكننده اسيران ، اى مهر ورزنده بر پيران ، اى روزى دهنده كودكان ، اى قديمى كه از هر قديمى پيشى گرفته ، اى ياور بى ‏ياوران ، اى تكيه ‏گاه بى ‏پناهان ، اى ذخيره تهيدستان ، اى امان بى ‏امانان ، اى ياور ضعيفان ، اى گنج فقيران!(1)] به سوى تو روى آوردم و به آستان تو توسّل جستم ، پس رويم را سفيد كن ، گره از امر مهمّ من بگشا و غم و اندوهم را بزداى.

عمّار گويد : اطراف اين بانو را هزار اسب سوار با شمشيرهاى از نيام كشيده شده گرفته بودند ، كه گروهى طرفدار او و گروه ديگرى بر عليه او سخن مى‏ گفتند.

من رو به آنها كرده و گفتم : امير مؤمنان على عليه السلام را پاسخ دهيد ، صاحب علم و دانش نبوّت را پاسخ دهيد .

 آن زن از شتر پايين آمد اطرافيانش نيز از مركبها پايين آمده و وارد مسجد شدند.

آن زن در برابر امير مؤمنان على عليه السلام ايستاد و گفت : اى على !(2) به سوى شما روى آورده ‏ام، گرفتاريم را برطرف و مشكلى كه موجب غم و اندوهم شده زايل كن ، زيرا تو صاحب اين امر و تواناى آنى ، و داناى به آنچه شده و تا قيامت خواهد شد ، هستى .

 در اين هنگام امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :

 اى عمّار ! برو و در ميان مردم كوفه ندا ده تا (به مسجد آمده و) شاهد قضاوت اميرالمؤمنين باشند .

عمّار گويد : من در ميان مردم كوفه فرياد زدم : مردم ! هر كه مى‏ خواهد شاهد آنچه خدا به على عليه السلام برادر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم عطا فرموده ، باشد ، در مسجد حضور بهم رساند .

در اين موقع ، مردم به سوى مسجد هجوم آورده و مسجد از جمعيّت پر شد . آنگاه امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :

 اى گروهى كه از شام آمده‏ ايد مشكلتان را مطرح كنيد !

 در اين هنگام ، پيرمردى كه بُرد يمنى و حلّه عدنى بر تن داشت و عمّامه خزّ سوسنى هم بر سر گذاشته بود ، از ميان آنها برخاست و گفت :

سلام بر تو اى گنج فقيران ! و اى پناه بى ‏پناهان ! اى مولاى من ! اين كنيزى كه در برابر توست دختر من است ، او هرگز شوهر نكرده ؛ ولى اينك در خانه من حامله شده است . به راستى او آبروى مرا در ميان خاندانم برده است . من به شدّت ، دليرى ، سختى ، سطوت ، كمال و عقل مشهورم . من همان «فليس بن عفريس» و شير غضبناكى هستم كه آتش قهرم خاموش نمى‏ گردد و همسايه‏ اى بر من قهر و غلبه نمى ‏كند . دليرى ، شجاعت ، حملات و سطوات من در ميان عرب كم ‏نظير است .

 با اين حال ، اينك اى على ! در كار خود متحيّر و سرگردان هستم ، پس امر مشكلى كه موجب اين غم و اندوهم گشته از من بزداى كه امام ، اُميد اُمّت است و اين مشكل بزرگى است كه من تاكنون همانند آن و از آن بزرگتر نديده‏ ام .

 امير مؤمنان على عليه السلام رو به آن دختر نمود و فرمود :

 اى دختر ! نظر تو درباره آنچه پدرت اظهار مى‏ دارد ، چيست ؟

    گفت : امّا آنچه پدرم مى‏ گويد : من دوشيزه هستم ، راست مى‏ گويد ، ولى اينكه مى‏ گويد : من حامله هستم ، سوگند به خدا ! من هرگز خيانتى نكرده‏ ام . اى امير مؤمنان ! تو جانشين رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و وارث او هستى ، چيزى بر تو پنهان نيست ، تو مى‏ دانى كه من در ادّعايم دروغ نمى‏ گويم ، پس اى گشاينده مشكلاتى كه موجب غم و اندوه مى‏ گردد ؛ مشكل مرا حل كرده و غم و اندوهم را بزداى .

    در اين هنگام امير مؤمنان على عليه السلام در بالاى منبر قرار گرفت و صداى تكبير سر داد و فرمود :

 «اللَّه اكبر» ، «اللَّه اكبر» ، و اين آيه شريفه را قرائت فرمود :

 «جاءَ الحَقُّ وَزَهَقَ الباطِلُ إنَّ الباطِلَ كانَ زَهُوقاً »(3) ؛

 «حق آمد و باطل نابود شد ؛ به راستى كه باطل نابودشدنى است» .

 سپس فرمود : اين حكم به من واگذار شده است ، آنگاه قابله شهر كوفه را خواست .

 زنى بنام خولاء (لبناء) كه قابله زنان كوفه بود ، آمد . حضرت به او فرمود : ميان خود و مردم پرده‏ اى بزن و ببين اين دختر ، حامله است يا نه ؟

 قابله دستور حضرتش را اجرا كرده آنگاه بيرون آمد و گفت : آرى ، او دوشيزه و در عين حال حامله است .

على عليه السلام رو به مردم كرد و فرمود :

 يا أهل الكوفة ! أين الأئمّة الّذين ادّعوا منزلتي ؟ أين من يدّعي في نفسه أنّه له مقام الحقّ فيكشف هذه الغمّة ؟

 اى مردم كوفه ! كجايند پيشوايانى كه مقام و منزلت مرا ادّعا مى ‏كردند؟ كجاست كسى كه ادّعا مى ‏كرد مقام حقّ را داراست تا اين مشكل را حلّ كند؟

عمرو بن حريث لعنه اللَّه با مسخره گفت : حلّ اين مشكل فقط به دست توست اى فرزند ابى طالب ! امروز امامت تو بر ما ثابت مى‏ شود !!

امير مؤمنان على عليه السلام رو به پدر دختر نمود و فرمود :

 اى اباالغضب آسيب ‏ديده! آيا تو از شهر دمشق نيستى ؟

 گفت : آرى .

 فرمود : آيا از قريه‏ اى بنام «أسعار» نيستى ؟

 گفت : آرى .

 فرمود : آيا در ميان شما كسى هست كه همين الآن تكّه‏ اى يخ بياورد ؟!

 گفت : يخ در شهرهاى ما زياد است ؛ ولى ما هم اكنون توانايى حاضر نمودن آن را نداريم.

 فرمود : فاصله ميان شهر ما و شما دويست و پنجاه فرسنگ است ؟

 گفت : آرى ، اى مولاى من ! فرمود :

 أيّها الناس ! انظروا إلى ما أعطى اللَّه عليّاً من العلم النبويّ الّذي أودعه اللَّه ورسوله من العلم الربّاني .

 اى مردم ! اينك بنگريد به آنچه كه خدا از علم نبوى به على عطا فرموده است همان علمى كه خداوند و رسولش از علم ربّانى در او به وديعت گذاشته‏ اند .

    عمّار گويد : امير مؤمنان على عليه السلام دست مبارك خود را در حالى كه بر بالاى منبر مسجد جامع كوفه بود دراز كرد و تكّه يخى آورد كه هنوز قطرات آب از آن چكّه مى ‏كرد . در اين هنگام مردم فرياد زدند و موج فرياد جمعيّت مسجد را فرا گرفت ، حضرت رو به مردم كرد و فرمود :

 اسكتوا ! ولو شئت أتيت بجباله .

 آرام باشيد ! اگر بخواهم كوه يخ را حاضر مى ‏كنم .

 آنگاه به قابله كوفه فرمود : اين تكّه يخ را بگير و به همراه دختر از مسجد بيرون رو ، آنگاه تشتى زير او بگذار و اين تكّه يخ را در نزديكى رحم او قرار ده ، زالوئى بيرون خواهد آمد كه وزن آن پنجاه و هفت مثقال و دو دانق(4) است .

قابله تكّه يخ را گرفت و به همراه دختر از مسجد بيرون آمد و تشتى آورده و آن طور كه حضرتش فرموده بود انجام داد ، ناگاه زالوى بزرگى داخل تشت افتاد و آن را وزن كرد همان اندازه بود كه حضرتش فرموده بود .

قابله با كنيز به مسجد آمد و زالو را در برابر حضرتش بر زمين گذاشت ، حضرت فرمود :

 آيا وزن نمودى ؟

 گفت : آرى ، وزنش پنجاه و هفت مثقال و دو دانق بود .

 امير مؤمنان على عليه السلام فرمود : آرى ، و اين آيه را تلاوت فرمود :

 «وَإنْ كانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنا بِها وَكفى بِنا حاسِبينَ »(5) ؛

 «و اگر به مقدار يك دانه خردل (كار نيك و بدى) باشد ما آن را حاضر مى ‏كنيم و كافى است كه ما حسابگر باشيم» .

 آنگاه فرمود : اى اباالغضب ! دخترت زنا نكرده جز آنكه او در ده سالگى در جايى وارد آب شده و اين زالو وارد رحم او گشته و از آن موقع تا حالا در رحم او بوده و بزرگ شده است.

    در اين هنگام پدر دختر برخاست و مى‏ گفت : گواهى مى‏ دهم كه تو مى‏ دانى آنچه را كه در رحم‏ها است و آگاه از ضمايرى .(6)

    نويسنده رحمه الله گويد : اين روايت را بحرانى قدس سره با اندكى تفاوت و اغلاط در عبارات از سيّد مرتضى رحمه الله نقل نموده است .(7)

 

 819 / 2  -  در يكى از مناقب عتيق آمده :

    ميثم تمّار (يار باوفاى امير مؤمنان على عليه السلام) گويد : من در حضور مولايم امير مؤمنان على عليه السلام بودم ، مردم در اطراف حضرتش بودند ، ناگاه مرد بلند بالايى كه قباى خاكسترى بر تن داشت و عمّامه زردى بر سر گذاشته بود و با دو شمشير مسلّح بود ، بدون اينكه سلامى داده سخنى گويد ، وارد شد .

    مردم از اطراف براى ديدن او گردن كشيدند ، و با گوشه چشمان به او مى ‏نگريستند كه آنها از همه اطراف در برابر او ايستاده بودند ، ولى مولايمان امير مؤمنان على عليه السلام سر مباركش را به خاطر او بلند نكردند .

    هنگامى كه حواسّ مردم جمع شد ، زبانش همانند شمشير برّان و تيزى كه از نيام خود كشيده شود ، گشوده شد و گفت : كداميك از شما به شجاعت برگزيده شده ، تاج كمال و فضيلت بر سر نهاده ، زرهى از قناعت به خود پوشيده است ؟

    كداميك از شما در حرم تولّد يافته ، داراى خلق و خوى والا و متّصف به بزرگوارى و كرم هستيد ؟

    كداميك از شما سرش كم مو ، اساسش استوار ، پهلوان جنگجو ، تنگ كننده نفَسها و گيرنده قصاص هستيد ؟

    كداميك از شما شاخه تر و تازه و بخشى از خاندان با نجابت ابى طالب هستيد ؟ كداميك از شما كسى است كه حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را در دورانش يارى نمود ، و سلطنت او را قوى و شأن او را والا گردانيد ؟

    كداميك از شما قاتل دو عمرو و به اسارت گيرنده دو عمرو(8) هستيد ؟

    ميثم تمّار گويد : امير مؤمنان على عليه السلام در پاسخ او فرمود :

 من هستم اى سعد بن فضل بن ربيع بن مدركة بن طيّب بن اشعث بن ابى سمع بن احبل بن فزارة بن دعيل بن عمرو دوينى ! (9)

 او گفت : لبّيك اى على !

 امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :

سل عمّا بدا لك فأنا كنز الملهوف ، وأنا الموصوف  بالمعروف ، أنا الّذي قرعني الصمّ الصلاب وهطل بأمرى السحاب ، وأنا المبعوث بالكتاب ، أنا الطور والأسباب ، أنا «ق» والقرآن المجيد ، أنا النبأ العظيم .

 أنا الصراط المستقيم أنا البارع ، أنا العسوس أنا القلمّس والعفوس ، أنا المداعس ، أنا ذوالنبوّة والسطوة ، أنا العليم ، أنا الحليم ، أنا الحفيظ ، أنا الرفيع ، وبفضلي نطق كلّ كتاب وبعلمي شهدوا ذووا الألباب، أنا عليّ أخو رسول‏اللَّه، زوج ابنته، وأبو بنيه.

 آنچه مى‏ خواهى پرسش كن كه من گنج اندوهناكانم ، من به نيكوكارى موصوف هستم ، منم كسى كه زمين سرسخت از من قرار گرفت و به دستور من ابر باران باريد ، منم كسى كه در هر كتاب توصيف شده‏ ام ، من طور و اسبابم ، من «ق» و قرآن مجيدم ، من نباء عظيمم ، من صراط مستقيمم ، منم داراى كمال ، منم جوينده شكار ، منم سرور بزرگوار ، منم دلير و جنگجو .

 منم داراى نبوّت و سطوت ، منم دانا ، منم شكيبا ، منم حافظ ، منم والا ، و به سبب فضل من هر كتابى گويا و به سبب دانش من صاحبان عقل و خرد گواهى دهند ، منم على ، برادر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم ، شوهر دختر او و پدر فرزندان او .

در اين هنگام عرب گفت : به ما چنين رسيده كه در روى زمين تويى كه مردگان را زنده كرده و زندگان را مى‏ ميرانى ، و مردم را فقير ، غنى و حاجت روا مى ‏نمايى .

على عليه السلام فرمود : مشكلت را بگو .

    گفت : من نماينده شصت هزار جمعيّت از قبيله «عقيمه» هستم ، شخصى از آنها مدّتى است مرده و آنان در علّت مرگش باهم اختلاف دارند . اكنون جسد آن مرده را به همراه من فرستاده‏ اند كه اينك پشت در مسجد است ، اگر او را زنده نمايى خواهيم دانست كه تو راستگو ، نجيب ‏زاده و شريف هستى . و به راستى يقين مى ‏كنيم كه تو حجّت خدا در زمين هستى ، و اگر نتوانى او را زنده كنى ، او را به ميان قبيله‏ اش برگردانده و خواهيم فهميد كه ادّعاى تو غير صحيح است و آنچه را كه توانايى انجام آن را ندارى ، اظهار مى ‏نمايى .

    حضرت على عليه السلام رو به ميثم تمّار كرد و فرمود :

 اى اباجعفر! سوار مركبى شو و خيابانها و محلّات كوفه را دور بزن و ندا ده:

 من أراد أن ينظر إلى ما أعطاه اللَّه عليّاً أخا رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم وبعل فاطمة الزهراء عليها السلام في الفضل والعلم فليخرج إلى النجف غداً .

 كسى كه مى‏ خواهد فضيلت و برترى علم و دانشى كه خدا به على ، برادر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و شوهر فاطمه زهرا عليها السلام داده بنگرد ، فردا به صحراى نجف آيد .

هنگامى كه ميثم تمّار مأموريّتش را انجام داد و برگشت ، امير مؤمنان على عليه السلام به او فرمود : اين عرب را مهمان كن .

(ميثم تمّار گويد : ) من او را با تابوتى كه در آن مرده‏ اى را به همراه داشت به خانه‏ ام بردم و با خانواده در خدمتش بوديم .

فردا صبح هنگامى كه امير مؤمنان على عليه السلام نماز صبح را خواند به سوى صحراى نجف به راه افتادند . من نيز به همراه حضرتش بودم ، در كوفه كسى از خوب و بد نماند جز آنكه به صحراى نجف آمدند .

امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :

 اى ابا جعفر ! اعرابى را با مرده‏ اى كه به همراه دارد بياور .

    من فرمان حضرتش را اطاعت كرده و هر دو را در صحراى نجف حاضر ساختم . امير مؤمنان على عليه السلام رو به مردم كرد و فرمود :

 يا أهل الكوفة ! قولوا فينا ما ترونه منّا ، وارووا عنّا ما تسمعونه .

 اى مردم كوفه ! آنچه از ما مشاهده مى ‏كنيد درباره ما بگوئيد ، و آنچه از ما مى‏ شنويد ، به ديگران روايت كنيد .

 آنگاه فرمود : اى اعرابى ! شترت را بخوابان ! و جسد رفيق مرده‏ ات را با كمك عدّه‏ اى از مسلمانان از تابوت بيرون بياور .

    ميثم تمّار گويد : مرد عرب از تابوت پارچه‏ اى از ديباج زرد بيرون آورد و باز كرد . زير آن ، پارچه‏ اى از ديباج سبز بود ، آن را هم باز كرد . زير آن ، كيسه‏ اى از لؤلؤ بود كه در ميان آن ، جوانى بود كه گيسوانش همانند گيسوان زنان زيبا بود . على عليه السلام رو به آن اعرابى كرد و فرمود :

 چند روز است كه اين جوان مرده ؟

 گفت : چهل و يك روز .

 حضرت فرمود : علّت مرگش چه بود ؟

    اعرابى گفت : خانواده او مى‏ خواهند تو او را زنده نمايى تا بگويد چه كسى او را كشته ، چرا كه او صحيح و سالم شب خوابيده و بامدادان گوش تا گوش او بريده شده است . حضرت فرمود :

 چه كسى خون او را مى‏ خواهد ؟

    گفت : پنجاه نفر از خويشان او دست به دست هم داده و در پى خون او هستند . اى برادر رسول خدا ! شكّ و ترديد را از ميان بردار و امر قتل او را آشكار كن . حضرت فرمود :

 عمويش او را كشته است ، زيرا دختر خود را به ازدواج او درآورد ، ولى اين جوان او را رها كرد ، و زن ديگرى اختيار نمود، عمويش از كينه و حقدش او را كشت .

    اعرابى گفت : ما به اين سخن راضى و قانع نمى‏ شويم ، مى‏ خواهيم اين جوان خودش در ميان خانواده‏ اش شهادت دهد كه چه كسى او را كشته تا آتش فتنه و جنگ در ميان آنان خاموش گردد .

    امير مؤمنان على عليه السلام برخاست و خداى متعال را حمد و سپاس گفته و او را ثنا خواند و بر پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم درود فرستاد ، آنگاه فرمود :

 يا أهل الكوفة ! ما بقرة بني إسرائيل بأجلّ عند اللَّه تعالى من عليّ أخي رسول اللَّه ، إنّها أحيى اللَّه بها ميّتاً بعد سبعة أيّام .

 اى مردم كوفه ! به راستى كه ارزش گاو بنى ‏اسرائيل در نزد پروردگار از على ، برادر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بالاتر نيست ، همانا خداى متعال به وسيله او مرده‏ اى را پس از هفت روز زنده كرد .

 سپس كنار جسد مرده رفت و فرمود : همانا گاو بنى ‏اسرائيل عضوى از بدنش را به مرده زدند و او زنده شد . من عضوى از بدنم را به اين مرده مى‏ زنم ، چرا  كه عضوى از من ، نزد خداى بهتر از آن گاو است .

 آنگاه با پاى راستش او را تكان داد و فرمود :

 اى مدركة بن حنظلة بن غسّان بن بحر بن فهم بن سلامة بن طيّب بن مدركة بن اشعب بن اخرص بن داهلة بن عمر بن فضل بن حباب ! برخيز ، كه على به اذن خدا تو را زنده نمود .

در اين هنگام جوانى از تابوت برخاست كه سيمايش از آفتاب زيباتر و از مهتاب درخشنده ‏تر بود و رو به امير مؤمنان على ‏عليه السلام كرد و گفت :

لبيّك ، لبيّك اى زنده ‏كننده استخوان‏ها ! اى حجّت خدا بر مردم ، اى بى ‏نظير در فضل و احسان ! اى امير مؤمنان ! اى جانشين رسول پروردگار جهانيان ! اى علىّ بن ابى طالب !

امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :

 اى جوان ! چه كسى تو را كشته است ؟

 گفت : عمويم حريث بن زمعة بن ميكال بن اصم .

 سپس امير مؤمنان على عليه السلام به آن جوان فرمود : به سوى خانواده‏ ات برگرد .

 جوان گفت : من نيازى به خويشانم ندارم .

 حضرت فرمود : چرا ؟

 گفت : مى ‏ترسم دوباره مرا بكشند و شما در ميان اين اُمّت نباشيد ، پس چه كسى مرا زنده مى ‏نمايد ؟!

 حضرت رو به اعرابى كرد و فرمود : تو به سوى خانواده‏ ات باز گرد .

    اعرابى گفت : من تا زنده‏ ام به همراه تو و اين جوان هستم .

    آنان نزد امير مؤمنان على عليه السلام ماندند تا اينكه هر دو ، در جنگ صفّين به فيض شهادت نايل شدند ، رحمت خدا بر آنها باد .

    مردم كوفه نيز پس از مشاهده اين جريان شگفت ‏انگيز به خانه‏ هايشان بازگشتند ، و سخنان گوناگونى در مورد حضرت بر زبان جارى كردند .(10)

 

 820 / 3  -  عمّار ياسر گويد : من به همراه امير مؤمنان على عليه السلام بودم در آن هنگام كه از سرزمين نخيله - كه در دو فرسنگى كوفه است - مى‏ گذشت ، ناگاه پنجاه مرد يهودى از نخيله بيرون آمده و گفتند : تو علىّ بن ابى طالب امام هستى ؟

    حضرت فرمود : آرى .

    گفتند : در كتابهاى ما آمده: صخره‏ اى است كه نام شش پيامبر بر آن نوشته شده ، اينك ما به دنبال آن سنگ هستيم ؛ ولى آن را پيدا نمى ‏كنيم ، اگر تو امام هستى آن سنگ را براى ما پيدا كن .

    حضرت فرمود : دنبال من بياييد .

    عمّار گويد : آنان پشت سر حضرتش به راه افتادند تا اينكه به صحرايى رسيدند ، ناگاه در آن صحرا ، كوهى عظيم از ريگ ديدند ، على عليه السلام فرمود :

 أيّتها الريح ! انسفى الرمل عن الصخرة .

 اى باد ! ريگها را از روى سنگ پراكنده ساز !

    ساعتى نگذشت تا اينكه بادى وزيد ، ريگها را پراكنده ساخت و سنگى ظاهر شد ، حضرت فرمود : اين همان سنگ شماست .

    گفتند : آنچنان كه ما شنيده‏ ايم و در كتابهايمان خوانده‏ ايم ، بر روى اين سنگ ، نام شش پيامبر نوشته شده ؛ ولى ما آن اسامى را روى آن نمى‏ بينيم .

    على عليه السلام فرمود :

 نامهايى كه بر آن نوشته شده ، در طرفى است كه بر زمين قرار گرفته ، آن را برگردانيد (تا ديده شود) .

    در اين هنگام يك گروه هزار نفرى تشكيل شده و به كمك همديگر يك دست گشتند تا آن سنگ را برگردانند ، ولى نتوانستند .

    على عليه السلام فرمود : كنار برويد !

    آنگاه دست مباركش را در حالى كه سوار بر مركب بود به طرف سنگ دراز كرد و آن را برگرداند . پس اسامى شش نفر از پيامبران صاحب شريعت را بر روى آن يافتند ، آنان عبارت بودند از : آدم ، نوح ، ابراهيم ، موسى ، عيسى و محمّد عليهم السلام .

    در اين هنگام گروهى از يهود ، به دست مبارك حضرتش ايمان آورده و گفتند : ما گواهى مى‏ دهيم كه معبودى جز خدا نيست و محمّد ، رسول خدا است و تو امير مؤمنان، سرور جانشينان و حجّت خدا در زمين هستى.

    كسى كه تو را بشناسد سعادتمند گشته و نجات پيدا خواهد كرد ، و كسى كه با تو مخالفت نمايد گمراه و سرگردان گشته و به سوى دوزخ سقوط خواهد كرد ، مناقب و فضايل تو از حدّ و حدود بالاتر و آثار نعمت‏هاى تو از شمارش افزونتر است .(11)

 

 821 / 4  -  در يك نسخه مناقب خطّى كهنى - كه شايد بيش از سيصد سال پيش نگارش يافته - آمده است :

    اعثم كوفى - كه يكى از معاندان بود - گويد : در جنگ صفّين مردى از اهل شام به ميدان مبارزه آمد .

    على عليه السلام به او فرمود :

 (اى شامى !) برگرد ، تا فرزند (هند) جگرخوار تو را وارد دوزخ نكند .

    شامى گفت : هم اكنون معلوم مى‏ شود كه كداميك از ما وارد دوزخ خواهيم شد .

پس امير مؤمنان على عليه السلام نيزه‏ اى به سوى او حواله و او را با نيزه بلند كرد و در هوا نگاه داشت ، آن لعين فرياد زد : يا اميرالمؤمنين ! همينك آتش جهنّم را ديدم و از پشيمان‏ شدگان گرديدم .

حضرت اين آيه را تلاوت فرمود :

 «أَ لْآنَ وَقَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَكُنْتَ مِنَ المُفْسِدينَ»(12) .

 «هم ‏اكنون ، در حالى كه پيش از اين عصيان كردى و ار مفسدان بودى» .(13)

 

 822 / 5  -  در كتاب «مصباح الأنوار» مى ‏نويسد : جابر بن عبداللَّه (انصارى) گويد: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

 ما عصاني قوم من المشركين إلّا رميتهم بسهم اللَّه تعالى ،

 هيچ گروهى از مشركان مرا نافرمانى نكردند جز آنكه با تير خدا آنها را هدف قرار دادم .

 گفته شد : اى رسول خدا ! تير خدا كدام است ؟ فرمود :

 هو عليّ بن أبي طالب ما أبرزته في طلب ثار ، ولا بعثته في سريّة إلّا رأيت جبرئيل عليه السلام عن يمينه ، وميكائيل عن يساره وملك الموت أمامه ، وسحابة تظلّه حتّى يعطيه اللَّه خير النصر والظفر .

 مقصود ، علىّ بن ابى طالب است ، در هيچ خونخواهى او را آشكار ننمودم و به هيچ جنگى او را نفرستادم جز آنكه ديدم جبرئيل در سمت راستش ، ميكائيل در سمت چپش و ملك الموت در در پيش روى اوست و ابرى او را سايه مى ‏اندازد تا آنكه خداوند متعال بهترين يارى و پيروزى را به او عنايت فرمود .

    نويسنده رحمه الله گويد : نظير همين روايت را صاحب كتاب «الثاقب في المناقب» نيز آورده است .(14)

 

 823 / 6  -  باز در همان كتاب آمده : جابر بن عبداللَّه (انصارى) گويد : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند :

 إنّ اللَّه يباهي بعليّ كلّ يوم الملائكة المقرّبين .

 همانا خداى متعال هر روز به وسيله على عليه السلام به فرشتگان مقرّبش مباهات مى ‏نمايد .(15)

    اين حديث شريف را ابن شيرويه ديلمى در كتاب «الفردوس» از ابن عبّاس نقل كرده است .

 

 824 / 7  -  باز در همان منبع مى‏ خوانيم : ابن عبّاس گويد : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به علىّ بن ابى طالب عليه السلام فرمودند :

 لو أنّ البحر مداد والغياض أقلام ، والإنس كتّاب ، والجنّ حسّاب ما أحصوا فضائلكم يا أبا الحسن !

 اى اباالحسن ! اگر درياها مركّب ، درختان جنگلها قلم ، انسانها نويسنده و جنّيان حسابگر شوند نمى‏ توانند فضايل تو را بشمارند .(16)

 

 825 / 8  -  در تفسير فرات مى ‏نويسد : عبداللَّه بن عبّاس گويد :

    روزى در خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نشسته بوديم كه ناگاه چشم حضرتش به مارى افتاد كه همانند شتر بود ، على عليه السلام خواست او را با عصا بزند ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او فرمود :

 إنّه إبليس ، وإنّي قد أخذت عليه شروطاً ما يبغضك مبغض إلّا شاركه في رحم اُمّه .

 او ابليس است ، همانا من از او ، شروطى را پيمان گرفته‏ ام ؛ هيچ دشمنى با تو دشمنى نمى ‏ورزد جز آن كه او در رحم مادرش شركت مى ‏نمايد .

 و اين است معناى فرمايش خداوند متعال كه مى ‏فرمايد :

 «وَشارِكْهُمْ فِي الأَمْوالِ وَالأَوْلادِ»(17) .

 «و در ثروت و فرزندانشان شركت جوى» .(18)

 

 826 / 9  -  باز در همان كتاب آمده : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

 يا عليّ ! قد غفر اللَّه تعالى لك ولأهلك ولشيعتك ومحبّي شيعتك ، ومحبّي محبّي شيعتك ، فأبشر فإنّك الأنزع البطين ، منزوع من الشرك ، بطين من العلم .(19)

 اى على ! به راستى كه خداى متعال تو را بخشيد و همچنين خانواده تو و شيعيان و دوستان شيعيان و دوستداران دوستان شيعيان تو را بخشيد ، مژده باد تو را كه تو انزع بطين (دور شده از شرك، و سرشار از علم و دانش) هستى.

 

 827 / 10  -  باز در همان كتاب مى‏ خوانيم : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

 لمبارزة عليّ بن أبي طالب لعمرو بن عبدود أفضل من عمل اُمّتي إلى يوم القيامة .(20)

 همانا مبارزه علىّ بن ابى طالب با عمرو بن عبدود (پهلوان نامى عرب) برتر از عمل اُمّت من تا روز قيامت است .

 

 828 / 11  -  باز در همان كتاب آمده : انس گويد :

    آگاه شديم كه روزى امير مؤمنان على عليه السلام دلش مى‏ خواسته جگر بريان با نان نرم ميل كند ، و اين خواسته تا يك سال دوام داشت ، روزى در حالى كه روزه بود اين خواسته‏ اش را به فرزندش امام حسن عليه السلام مى ‏فرمايد ، آن حضرت اين غذا را براى پدر بزرگوارش آماده مى‏ سازد .

هنگامى كه مى‏ خواهد افطار نمايد سائلى در مى‏ زند، على ‏عليه السلام مى ‏فرمايد:

 يا بنيّ ! احملها إليه لايقرء صحيفتنا غداً » أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ في حَياتِكُمُ الدُّنْيا وَاسْتَمْتَعْتُمْ بِها »(21) .

 فرزندم ! اين طعام را به آن سائل بده تا فرداى قيامت اين آيه را براى ما نخوانند كه :  «از طيّبات زندگيتان در دنيا استفاده كرديد و از آن بهره برديد».

 

 829 / 12  -  باز در همان منبع آمده است : ابى مغنم مسلم بن اوس و جارية بن قدامه سعدى در مجلس امير مؤمنان على عليه السلام حضور داشتند ، حضرت بر فراز منبر در مسجد كوفه سخن مى‏ گفت و مى ‏فرمود :

 سلوني من قبل أن تفقدوني ، فإنّي لا اُسئلُ إلّا اُجيب عمّا دون العرش ، لايقولها بعدي إلّا كذّاب أو مفتري .

 از من بپرسيد ، پيش از آن كه مرا نيابيد ، چرا كه هر چيزى كه پايين‏تر از عرش است از من پرسيده شود پاسخ آن را مى‏ دهم ، پس از من ، كسى چنين ادّعايى نمى ‏كند ، مگر دروغگو و افترا زننده .

    از گوشه مسجد مردى برخاست كه در گردنش كتابى - مانند قرآن - داشت، چهره‏ اى گندمگون ، قامتى بلند و موهاى مجعّد داشت ، گويى از يهوديان عرب بود ، او رو به على عليه السلام كرد و با صداى بلند گفت : اى كسى كه ادّعا مى ‏كنى آنچه را كه نمى‏ دانى و پيشقدم مى‏ شوى آنچه را كه نمى ‏فهمى (!!!) اكنون من از تو مى ‏پرسم و تو پاسخ بده .

    ياران امير مؤمنان على عليه السلام از گوشه و كنار مجلس به سوى او پريده و خواستند به او حمله نمايند ؛ ولى امير مؤمنان على عليه السلام از آنان جلوگيرى نموده و فرمود :

 او را رها نماييد ، و شتاب نكنيد ، چرا كه با شتاب و سبك‏ عقلى حجّتهاى خدا اقامه نمى‏ شود، و با شتاب پرسشگر هم براهين خدا آشكار نمى‏ گردد .

 آنگاه رو به آن مرد كرد و فرمود : با هر زبانى كه مى‏ خواهى و با همه فهم و دانشت بپرس كه - ان شاء اللَّه - پاسخ مى‏ دهم .

 آن مرد پرسيد : فاصله ميان مغرب و مشرق چقدر است ؟

 حضرت فرمود : به اندازه مسافت هوا .

 پرسيد : مسافت هوا چيست ؟

 فرمود : دوران و چرخش فلك .

 پرسيد : اندازه دوران و چرخش فلك چقدر است ؟

 فرمود : سير يك روز خورشيد .

 آن مرد گفت : راست گفتى . (پس بگو : ) قيامت كى برپا مى‏ شود ؟

 فرمود : هنگام حضور مرگ و فرا رسيدن اجل .

 گفت : راست گفتى ، عمر دنيا چقدر است ؟

 فرمود : گفته شده : هفت هزار ، سپس بى ‏پايان است .

 آن مرد گفت : راست گفتى ، بكّه و مكّه كجاست ؟

 فرمود : مكّه اطراف حرم و بكّه محلّ و موضع كعبه است .

 آن مرد گفت : راست گفتى ، پس چرا مكّه به اين اسم ناميده شده ؟

 فرمود : چون خداى متعال زمين را از زير آن كشيد .

 پرسيد : چرا بكّه گويند ؟

 فرمود : چون در آنجا گردنهاى گردنكشان و ستمكاران خم و چشمهاى گنهكاران گريان گرديد .

 آن مرد گفت : راست گفتى ، خداوند متعال پيش از آنكه عرش را بيافريند در كجا بود ؟

 امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :

 سبحان اللَّه الّذي لايدرك كنه صفته حملة عرشه على قربهم من كرسيّ كرامته ، ولا الملائكة المقرّبين من أنوار سبحات جلاله ، ويحك! لايقال للَّه : أين ، ولا بِم ، ولا فيم ، ولا أنَّى ، ولا حيث ، ولا كيف .

 پاك و منزّه است خدايى كه حاملان عرش او كُنه صفت او را درك نمى ‏كنند ، با اينكه به كرسى كرامت او نزديك هستند ، و فرشتگان مقرّب ياراى درك انوار جلال او را ندارند . واى بر تو ! براى خداوند نمى‏ توان گفت كه خداى كجاست ؟ و به چه چيز است ؟ و چطور است ؟ و در كجاست ؟ و چگونه است ؟ (او خالق زمان و مكان است و در زمان و مكان نمى‏ گنجد و هرگز به آن مقيّد نمى‏ گردد) .

 آن مرد گفت : راست گفتى ، پيش از اينكه خداى متعال آسمان و زمين را بيافريند عرش او چقدر بر روى آب بود ؟

 امير مؤمنان على عليه السلام فرمود : آيا مى‏ توانى خوب حساب كنى ؟

 گفت : آرى .

 حضرت فرمود : اگر زمين را پر از دانه‏ هاى خردل كنند، تا آنكه ميان زمين و آسمان پر شود ، آنگاه به تو اجازه دهند با اين ضعفت ، آنها را دانه دانه از مشرق تا مغرب حمل كنى ، و به تو عمر طولانى و توانايى انجام اين كار را بدهند تا اينكه آنها را حمل نموده و بشمارى ؛ آسان‏تر از شمارش عدد سالهايى است كه عرش، پيش از آفرينش آسمان و زمين بر روى آب بوده ، همانا من جزئى از يك دهم از هزاران هزار جزء آن را به تو گفتم ، و از كاستى و محدود نمودن اين امر به سوى خدا استغفار مى ‏نمايم .

    راوى گويد : آن مرد سرش را تكان داد و گفت : گواهى مى‏ دهم كه معبودى جز خدا نيست و حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم بنده و فرستاده اوست ، و اين اشعار را سرود :

 حُزت أقاصي العلوم فما            تبصر أن نوظرت مغلوباً

 وأنت أصل العلم يا ذاالهدى         تجلو من الشكّ الغيا هيبا

 لاتنثني عن كلّ اُشكولة            تبدي إذا حلّت أعاجيبا

 به عالى ‏ترين مراتب دانش دست يافته‏ اى و ديده نشد تو در مناظره دچار شكست شوى .

 تو ريشه و سرچشمه علم و دانشى اى راهنماى هدايت ! كه تيرگى‏هاى شكّ و ترديد را برطرف مى‏سازى .

 تو از هيچ معضل و مشكل علمى به زانو درنمى ‏آيى ؛ و زمانى كه مشكلات را حلّ نمايى شگفتيهايى آشكار مى‏ گردد .(22)

 

 830 / 13  -  عبدالواحد بن زيد گويد : من به حجّ خانه خدا مشرّف شدم ، مشغول طواف كعبه بودم ، ناگاه چشمم به دو كنيزى افتاد كه در كنار ركن يمانى ايستاده بودند ، يكى از آنها به خواهرش گفت : نه ، به حقّ برگزيده بر وصيّت و جانشينى، حكم كننده به مساوات و برابرى ، دادگر در قضاوت ، داراى بيّنه عالى و نيّت درست ، شوهر فاطمه مرضيّه عليها السلام ! چنين و چنان نبود .

من صداى او را مى‏ شنيدم، رو به او كرده و گفتم: اينكه توصيف مى ‏كردى، كيست ؟

 گفت : سوگند به خدا ! او مهتر مهتران ، راه رسيدن به احكام ، قسمت كننده بهشت و دوزخ ، كشنده كفّار و فجّار ، پرورش دهنده اُمّت و رئيس پيشوايان ، امير مؤمنان و امام مسلمانان ، شير هميشه پيروز و غالب ، ابوالحسن علىّ بن ابى طالب عليهما السلام است .

عرض كردم : از كجا على عليه السلام را مى‏ شناسى ؟

 گفت : چگونه نشناسم كسى را كه پدرم در ركاب او در جنگ صفّين به شهادت رسيد . روزى آن حضرت نزد مادرم آمد و فرمود :

 كيف أصبحت يا اُمّ الأيتام ؟

 اى مادر يتيمان ! چگونه صبح كردى ؟

 مادرم گفت : خير است اى امير مؤمنان !

 آنگاه من و اين خواهرم را به حضرتش نشان داد . من مبتلا به بيمارى پوستى جُدَرى بودم ، سوگند به خدا! چنان اين بيمارى در من اثر كرده بود كه چشمانم را از دست داده بودم ، هنگامى كه حضرتش مرا با آن حال ديد آهى كشيد و اين اشعار را قرائت فرمود :

 ما إن تأوَّهت من شي‏ء رزيت به      كما تأوّهت للأطفال في الصغر

 قد مات والدهم من كان يكفلهم         في النائبات وفي الأسفار والحضر

 به چيزى آه نكشيدم كه به آن مصيبت‏ زده باشم مانند آهى كه براى اطفال به خاطر كوچكى آنها كشيده‏ ام . كودكانى كه پدرشان را از دست داده‏ اند و چه كسى در سختى‏ها و سفر و حضر به آنان رسيدگى مى ‏كند ؟

    آنگاه دست مباركش را بر صورت بيمار من كشيد ، در همان لحظه چشمانم باز شد . سوگند به خدا ! اى پسر برادرم ! چنان چشمانم خوب شد كه رميدن شتر را در شب تاريك مى‏ بينم و اين به بركت امير مؤمنان على بن ابى طالب عليهما السلام است .

    آنگاه مولايمان على عليه السلام چيزى از بيت المال براى ما عطا فرمود و دلهاى ما را مسرور نمود و بازگشت .

    عبدالواحد گويد : وقتى اين سخن از او شنيدم برخاستم و دينارى چند از هزينه سفرم برداشته و به او دادم و گفتم : اى دختر ! بگير اين چند درهم را و در موقعش خرج كن .

    گفت : از جانب من مال خودت باشد اى مرد ! ما بهترين ارث را از بهترين انسان به ارث برديم . سوگند به خدا ! امروز ما جزء عيال و خانواده ابا محمّد حسن بن على عليهما السلام هستيم .

    پس روى برگرداند و اين اشعار را مى‏ خواند:

 ما نيط حبّ عليّ في خناق فتى         إلّا له شهدت بالنعمة النعم

 ولا له قدم زلّ الزمان به               إلّا له أثبتت من بعدها قدم

 ما سرّني أن أكن من غير شيعته         لو أنّ لي ما حوته العرب والعجم

 مهر على عليه السلام از گردن جوانى آويخته نشده جز آنكه به او بهترين نعمتها گواهى داده شد .

 و هرگز گام‏هاى او از زمانه نلغزيده جز آنكه پس از آن ، گام‏هايش استوار گشت .

 اگر من جز شيعه او بودم ؛ اگر دارايى عرب و عجم مال من بود مرا خوشحال و مسرور نمى ‏كرد .(23)

 

 831 / 14  -  اعمش گويد : سالى به حجّ بيت اللَّه الحرام مشرّف بودم ، در يكى از منازل فرود آمدم ، زن نابينايى را ديدم كه مى‏ گفت : اى برگرداننده آفتاب درخشان بر علىّ بن ابى طالب عليه السلام ، بعد از آنكه غروب كرده بود ، چشم مرا باز گردان .

    اعمش گويد : من از سخن او در شگفت شده و دو دينار از جيبم بيرون آورده و به او دادم .

    او با دستانش آن دو دينار را لمس كرده و به طرف من انداخت و گفت : اى مرد ! مرا به خاطر فقر و بينوايى خوار نمودى ، افّ بر تو ، همانا كسى كه آل محمّد عليهم السلام را دوست بدارد هرگز خوار و ذليل نمى‏ شود .

    اعمش گويد : من براى انجام حجّ به راه خود ادامه دادم ، و مناسك حجّم را انجام دادم و به سوى منزلم رهسپار شدم ، و در اين مدّت همه فكر و ذكرم در مورد آن زن بود ، تا اينكه به همان مكان رسيدم ، ناگاه آن خانم را ديدم كه دارد نگاه مى ‏كند ، رو به او كرده گفتم : اى زن ! مهر و محبّت علىّ بن ابى طالب عليه السلام با تو چه كرد ؟

    گفت : اى مرد ! من شش شب خداوند را به آن حضرت قسم دادم ، شب هفتم كه شب جمعه بود در خواب ديدم كه آقايى به خوابم آمد و به من فرمود : اى زن ! آيا علىّ بن ابى طالب را دوست مى‏ دارى ؟

    عرض كردم : آرى .

    فرمود : دستت را روى چشمت بگذار ، آنگاه دعايى خواند و فرمود :

    خداوندا ! اگر اين زن با نيّت درست علىّ بن ابى طالب را دوست مى‏ دارد ، پس بينايى چشمانش را باز گردان .

    سپس به من فرمود : دستت را از روى چشمت بردار .

    من دستم را از روى چشمم برداشتم ، ناگاه در خواب مردى را در برابر خودم ديدم ، عرض كردم : تو چه كسى هستى كه خداوند به سبب تو به من احسان نمود ؟ فرمود :

 أنا الخضر ، أحبّي عليّ بن أبي طالب عليه السلام ، فإنّ حبّه في الدنيا يصرف عنك الآفات ، وفي الآخرة يعيذك من النار .

 من خضر هستم ، علىّ بن ابى طالب عليه السلام را دوست بدار كه دوستى او در دنيا بلاها و آفات را از تو دور مى ‏كند و در آخرت از آتش جهنّم پناهت مى‏ دهد .(24)

 

 832 / 15  -  شيخ فقيه ، منتجب الدين علىّ بن حسين حاستى در «اربعون حديث» خود مى ‏نويسد: قتاده گويد :

    روزى اروى ، دختر حارث بن عبدالمطلب در مدينه نزد معاويه آمد ، او پيرزن سالمندى بود ، هنگامى كه چشم معاويه به او افتاد گفت : خوش آمدى اى خاله ! بعد از ما حالت چه طور است ؟!

    اروى گفت : تو چطورى پسر خواهرم ؟! به راستى كه كفران نعمت و ناسپاسى كردى ، و با پسرعمويت بد رفتارى نمودى ، و خود را به غير اسمت ناميدى و امرى را كه حق تو نبود بدست گرفتى... - تا آخر سخن او

    معاويه در پاسخ او گفت : اى خاله ! حاجتت را بگو و اين افسانه‏ هاى گذشتگان را رها كن .

    اروى گفت : براى من دو هزار دينار ، دو هزار دينار و دو هزار دينار مى‏ دهى .

    معاويه گفت : با دو هزار دينار اوّلى چه مى ‏كنى ؟

    گفت: با آن چشمه‏ اى جوشان در سرزمينى پست مى‏ خرم و به نيازمندان فرزندان حارث بن عبدالمطلّب مى‏ بخشم .

    معاويه گفت : دو هزار دينار مال تو ، با دو هزار دينار دوّم چه مى ‏كنى ؟

    اروى گفت : به وسيله آن فقراى فرزندان حارث بن عبدالمطلب را با هم‏كفوان خودشان به ازدواج همديگر درمى ‏آورم .

    معاويه گفت : آن هم از آن توست ، با دو هزار دينار سوّم چه مى ‏كنى ؟

    اروى گفت : در سختيهاى روزگار آن را مصرف كرده و به زيارت خانه خدا مى ‏روم .

    معاويه گفت : اين هم از آن توست .

    سپس معاويه افزود : سوگند به خدا ! اگر پسر عمويت على زنده بود چنين احسانى به تو نمى ‏كرد .

    اروى گفت : راست گفتى . همانا على عليه السلام امانت خدا را حفظ كرد و تو آن را ضايع نموده و در مال خدا خيانت كردى .

    آنگاه اروى ناراحت شد و گفت : آيا در مورد على عليه السلام سخن مى‏ گويى ! خداوند دهانت را بشكند ، و بلايت را سخت كند !

    آنگاه اروى با صداى بلند ناله زد و گريست و اشعار ابى اسود دؤلى(25) را خواند كه :

 ألا يا عين ويحك أسعدينا             ألا فابكي أميرالمؤمنيا

 رزئنا خير من ركب المطايا         وجرّ بها ومن ركب السفينا

 ومن لبس النعال ، ومن حفاها       ومن قرأ المثاني والمئينا

 إذا استقبلت وجه أبي حسين          رأيت البدر راق الناظرينا

 ألا فابلغ معاوية بن حرب            فلا قرّت عيون الشامتينا

 أفي الشهر الحرام فجعتمونا          بخير الناس طرّاً أجمعينا

 نعى بعد النبيّ فدته نفسي            أبو حسن وخير الصالحينا

 كأنّ الناس إذ فقدوا عليّاً             نعام ضلّ في بلد عرينا

 فلا واللَّه لا أنسى عليّاً              وحسن صلاته في الراكعينا

 لقد علمت قريش حيث كانت       بأنّك خيرهم حسباً وديناً

 فلايفرح معاوية بن حرب         فإنّ بقيّة الخلفاء فينا

 آگاه باش! اى ديده‏ ام ! واى بر تو ، مرا يارى كن ، آگاه باش و بر امير مؤمنان گريه كن .

 ما به مصيبت بهترين كسى كه بر مركب سوار شد و با آن جولان زد و سوار شتر بيابان گشت ، مبتلا شديم . و كسى كه نعلين پوشيد و كسى كه آن را بيرون آورد و كسى كه قرآن و آيات آن را قرائت نمود . در آن هنگام كه ديدگانت به چهره ابو حسين مى‏ افتد ، گويى ماه كامل را ديده‏ اى كه ديدگان را روشن مى ‏كند. آگاه باش و به معاوية بن حرب برسان كه چشم شما شماتت ‏كنندگان هرگز روشن نخواهد شد . آيا در ماه حرام ، ما را به مصيبت بهترين همه مردم مبتلا ساختيد؟

 قربان كسى كه پس از پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم از دنيا رفت ، او ابوحسن و بهترين شايستگان بود .

 گويا مردم پس از شهادت على ‏عليه السلام همانند چهارپايانى هستد كه در ميان شهرشان گم گشته و حيرانند. سوگند به خدا ! هرگز على ‏عليه السلام را و نماز نيكوى او را در ميان نمازگزاران فراموش نخواهم كرد . (اى على!) به راستى از زمانى كه قريش خود را شناخت ، فهميد كه تو از بهترين آنها از جهت نژاد و دين هستى . بنابراين ، اى معاوية بن حرب! شاد مباش چرا كه باقى ‏مانده خلفا و جانشينان در ميان ما است .

    راوى گويد : در اين هنگام معاويه ملعون نيز گريست و گفت : اى خاله ! به خدا سوگند ! ابوالحسن چنين بود كه تو گفتى ، آنگاه دستور داد آنچه اروى خواسته بود ، به او دادند .(26)

 

 833 / 16  -  محمّد بن سليمان گويد : پدرم - كه نخستين اصحاب رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را درك كرده بود ، گويد : من از زرّ بن حبيش شنيدم كه مى‏ گفت :

هنگامى كه امير مؤمنان على عليه السلام به شهادت رسيد قاصد مرگ او به مدينه آمد ، مدينه از اين خبر دردناك يكپارچه ضجّه و ناله و گريه شد ، و خاطره روز وفات رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم زنده گشت . مردم خود را با سرعت به خانه عايشه رساندند وقتى ديدند اين خبر به او هم رسيده ، باز گشتند .

 تا اينكه بامداد فردا فرا رسيد ، خبر رسيد كه امّ المؤمنين (!!!) عايشه عازم حركت به سوى مرقد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است . مردم با سرعت خود را به او رساندند ، او از شدّت گريه و زيادى اشك توان سخن و پاسخ مردم را نداشت ، و مردم همچنان دور او را گرفته بودند ، او آمد و به درگاه مرقد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رسيد ، آنگاه دستانش را كنار در گذاشت و فرياد زد :

سلام بر تو اى آقاى پيامبران ، سلام بر تو اى سرور شفيعان ، سلام بر تو اى بهترين كسى كه پيراهن و ردا را بر تن كرد ، و بزرگوارترين كسى كه نعلين را پوشيد ، سلام بر تو و بر دو همراهت ابوبكر و عمر (!!) ، سوگند به خدا ! خبر مرگ بهترين مردم را به سوى تو آورده‏ ام و بر نزديكترين فرد تو ندبه مى ‏كنم ، سوگند به خدا ! پسرعموى تو كه هرگز فضايلش فراموش نمى‏ شود ، كشته شد . سوگند به خدا ! حبيب تو مرتضى كشته شد ، سوگند به خدا ! همسر بانوى بانوان فاطمه زهرا عليها السلام كشته شد ، اى رسول خدا ! اگر هم اكنون سنگ قبر برداشته شود خواهى ديد كه من اشك ريزان و واله و حيران هستم .

    آنگاه عايشه استرجاع نموده و گفت : «إنّا للَّه وإنّا إليه راجعون» ، سپس دستور داد ميان او و مردم پرده‏ اى زده شود ، پس از آن گفت : اى مردم ! براى شما چه شده است ؟ براى چه اجتماع نموده‏ ايد ؟ چه مى‏ گوييد ؟

    گفتند : اى امّ المؤمنين (!!!) نظر تو در مورد علىّ بن ابى طالب عليه السلام چيست ؟

    عايشه گفت : اى مردم ! مى‏ خواهيد در مورد على عليه السلام چه بگويم ؟ سوگند به خدا ! او سرور جانشينان پيامبران و پسر عموى خاتم پيامبران بود ، او پيشواى پرهيزكاران و برگزيدگان بود ، او شوهر زهراى بتول و شمشير برّان و كشيده شده خداوند بر عليه دشمنان بود ، او امير نيكوكاران و قاتل كافران و يكى از عشره مبشّره بود ، پيشرو جهادگران شما و پيشگام در سعى و كوشش بوده ، هم ‏پيمان با شب‏ زنده ‏دارى و معدن فكر ، استوار كننده دين و مولاى مؤمنان ، انزع بطين ، عقل استوار ، قوى در دين خدا ، و قيام‏كننده به امر خدا بود .

    اى مردم ! همانا ميان من و على بلاها و سختيهايى در شبهاى تاريك در محلّه‏ هاى بصره بود - اى كاش ! باز مى‏ گشت ، و كدام بازگشت است كه بيداد آن را گرد آورده ، و خواب آن را تسكين داده و آرام بخشد - من بر شترى سوار شده و تلّ‏ها را پشت سر گذاشته و آمدم تا اين كه ميان لشكرش قرار گرفتم ، بعد از دو خاكريز سرخ ، او را ديدم كه دورى سفر مانع از بيدارى و شب ‏زنده‏ داريش نبود ، نزديكش شدم تا اين كه در برابرش ايستادم ، او صورت خود را بر خاك گذاشته و گريه مى ‏كرد و بلند مى‏ گريست و مانند زن جوان‏مرده به خود مى‏ پيچيد و مى‏ گفت :

 «سجد لك وجهي ، وخضع لك قلبي ، واستسلم لأمرك نفسي ، فكيف المفرّ غداً من أليم عذابك ، وشديد عقابك» .

 صورتم براى تو بر خاك است ، و قلبم براى تو فروتن و جانم تسليم امر توست ، پس فرداى قيامت چگونه مى‏ توان از شكنجه دردناك و عقاب سخت تو فرار كرد .

    عايشه گويد : من نزديك شدم تا اينكه در برابرش قرار گرفتم ، و سرش را بر دامنم گرفتم و خاك را از گونه‏ هايش پاك كردم (!!!) ، آنگاه از نزد او بازگشتم ، در حالى كه او بهترين بندگان خدا در نزد من بود .

زرّ بن حبيش گويد : آنگاه عايشه خود را بر روى قبر پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم انداخت و مى‏ گريست و ناله مى‏ زد و مى‏ گفت : پدر و مادرم فداى تو باد اى پيامبر هدايت ! سوگند به خدا! حامل لواى تو در فرداى قيامت ، كشته شد .

آنگاه نگاهى به مردم كرد ، ديد همه گريه مى ‏كنند ، رو به آنها كرد و گفت : اى مردم ! گريه كنيد ! سوگند به خدا ! امروز گريه گوارا است ، امروز محمّد مصطفى و فاطمه زهرا عليهما السلام وفات نموده‏ اند .

وقتى ديد مردم مشغول گريه‏ اند ، نفس عميقى كشيد و خود را به قبر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم انداخت، سوگند به خدا ! من گمان كردم كه روحش از دنيا مفارقت كرده است ، پس زنان قريش او را به خانه‏ اش بردند ، او مى‏ گفت:

 عجبت لقوم يسألوني عن الّذي         فضائله مشهورة في المشاهد

 فجدّد حزني واستهلّت مدامعي         لوجهك يا من يرتجى للشدائد

 شگفتم از گروهى كه از من در مورد كسى مى‏ پرسند كه فضايلش در مشاهد مشهور است . پس حزن و اندوهم تازه گشت و اشكم بر چهره تو جارى شد ، اى كسى كه تو در شدايد و سختيها دست اميد به سوى تو دراز مى‏ گردد .(27)

 

 834 / 17  -  نويسنده رحمه الله گويد : ما در جلد اوّل اين كتاب ، صفحه 849 [ح 651 ] حكايتى را در مورد فضايل سادات به صورت اجمال نقل كرديم . ولى پس از پايان يافتن جلد نخست ، اصل آن حكايت را به صورت تفصيل بدست آورديم ، اينك از آنجايى كه نقل آن خالى از فايده نيست تفصيل قصّه را بيان مى ‏نماييم :

    ابراهيم بن مهران گويد : در شهر كوفه در همسايگى ما مرد بقّالى زندگى مى ‏كرد ، كُنيه او اباجعفر بود . وى شخص خوش معامله‏ اى بود ، هرگاه يكى از علويان براى خريد نزد او مى ‏رفت ، مضايقه نمى ‏كرد ، اگر پول به همراه داشت جنس را مى‏ داد و گرنه به نوكرش مى‏ گفت : به حساب علىّ بن ابى طالب عليه السلام بنويس .

    او مدّتى به همين منوال سپرى كرد ، پس از مدّت زمانى ورشكست گشته و فقير شد و ناچار در مغازه را بسته و خانه ‏نشين شد . او هر روز دفتر حسابش را بررسى مى ‏كرد ، وقتى مى ‏فهميد يكى از بدهكارانش زنده است ، كسى را نزد او مى ‏فرستاد و طلب خود را از او مى‏ گرفت و هر كسى را كه مى ‏فهميد از دنيا رفته و چيزى باقى نگذاشته اسمش را خط مى ‏كشيد.

    روزى كنار در خانه‏ اش نشسته بود و دفتر حسابش را بررسى مى ‏كرد ، ناگاه مردى ناصبى از آنجا عبور مى ‏كرد ، او به طرز مسخره ‏آميزى گفت : بدهكار بزرگت علىّ بن ابى طالب چكار كرد ؟

    مرد بقّال از شماتت ناصبى غمگين شد برخاست و وارد منزلش شد . شب فرا رسيد ، خوابيد ، در عالم خواب پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم را ديد كه امام حسن و امام حسين عليهما السلام در برابرش راه مى ‏روند ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به آن دو بزرگوار فرمود پدرتان كجاست ؟

 :

 امير مؤمنان على عليه السلام كه پشت سر پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم بود فرمود : اى رسول خدا ! من اينجا هستم .

 رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : چرا بدهى اين مرد را نمى‏ پردازى ؟

 على ‏عليه السلام عرض كرد : اى رسول خدا ! اين - كيسه - حقّ او در دنياست كه آن را براى او آورده‏ ام .

 رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : كيسه را به آن مرد بده .

 ابو جعفر بقّال گويد : امير مؤمنان على عليه السلام كيسه پشمينه‏ اى به من داد و فرمود : اين حقّ توست  ، بگير .

 رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رو به من كرد و فرمود :

 خذه ، ولاتمنع من جاءَك من ولده يطلب من عندك ، وامض لا فقر عليك بعد هذا اليوم .

 اين كيسه را بگير ، و هر كه از فرزندانش براى خريد نزد تو آمد مضايقه نكن و جنس بده كه پس از امروز ، ديگر براى تو فقر و نادارى نخواهد بود .

مرد بقّال گويد : وقتى از خواب بيدار شدم ، كيسه در دستم بود ، زنم را صدا زده و گفتم : فلانى ! خوابيده‏ اى يا بيدارى ؟

    گفت : من بيدارم .

    گفتم : چراغ را روشن كن .

    او برخاست و چراغ اتاق را روشن كرد ، من كيسه را به او دادم ، نگاه كرد ، ديد هزار دينار در آن است .

    زنم گفت : اى مرد ! نكند فقرت تو را واداشته يكى از تجّار را فريب داده و مالش را گرفته باشى ؟!

    گفتم : نه به خدا ! وليكن قصّه چنين است . آنگاه به دفتر حسابم نگاه كردم و آن پول - بى كم و زياد - به همان مقدار بود كه به نام علىّ بن ابى طالب عليهما السلام نوشته بودم .(28)

 

 835 / 18  -  در كتاب «الأربعين» نوشته يكى از اهل سنّت آمده است : ابن أبقع اسدى ، يكى از غلامان امير مؤمنان على عليه السلام گويد :

    با گروهى از مردم به همراه امير مؤمنان على عليه السلام در صحراى بى ‏آب و علفى بوديم ، شب فرا رسيد ، حضرتش در جستجوى محلّى بودند كه فرود آيند . آن حضرت در موضعى فرود آمده و مردم نيز فرود آمدند .

    من نيز افسار قاطرش را گرفتم ، ساعتى نگذشت ناگاه ديدم قاطر از ترس به هيجان درآمده گوشهايش را بالا مى‏ برد و پاهايش را بر زمين مى‏ زند و مرا مى ‏كشاند .

    وقتى امير مؤمنان على عليه السلام اين حركت را احساس كرد از خواب بيدار شده و فرمود :

 چه خبر است ؟

 عرض كردم : قاطر به هيجان آمده و بى ‏قرارى مى ‏كند .

 حضرت فرمود : احساس مى ‏كنم كه حيوان درنده‏ اى در اين نزديكى‏ها ديده باشد .

    آنگاه حضرتش برخاست و شمشيرش را حمايل نمود و نگاه كرد و حيوان درنده‏ اى را ديد و به او فرياد زد . حيوان درنده توقّف كرد ، حضرت به طرفش رفت ، وقتى حضرت به كنار حيوان رسيد ، درنده پاهاى حضرتش را همانند گربه كه ته ديگ را مى ‏ليسد ، مى ‏ليسيد ، حضرت كنار گوش او ايستاد و فرمود :

 براى چه اينجا آمده‏ اى ؟

 ما از آن حيوان همهمه‏ اى شنيديم ، ولى منظورش را نفهميديم . حضرت رو به ما كرد و فرمود : آيا مى‏ دانيد چه مى‏ گويد ؟

 عرض كرديم : نه .

 فرمود : او از من اجازه مى‏ خواهد كه همين امشب به قادسيّه رفته و سنان بن وابل را بخورد .

 و نيز مى‏ گويد: من بر كسانى كه با محمّد و آل محمّد عليهم السلام دشمنى دارند مسلّط هستم . و اين در حالى است كه سنان با من به جنگ برخاست در حالى كه با من معاهده بسته بود و اكنون پيمان شكسته است .

 آنگاه امير مؤمنان على عليه السلام به درنده گفت : برو و كارت را انجام بده .

درنده رفت و ما شب را در همانجا مانديم و امير مؤمنان على عليه السلام به جايگاه خود بازگشت . بعد ، از قادسيّه خبر رسيد كه شب گذشته درنده‏ اى سنان را دريده و خورده است .

    همراهان حضرت على عليه السلام به همراه حضرتش به سوى قادسيّه رفتند و اهالى قادسيّه را از قضيّه گفت و گوى على عليه السلام با درّنده آگاه نمودند ، من از اين جريان شگفت ‏زده شدم .

امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :

 ممّا تعجّب ؟ هذا أعجب أم الشمس أم العين أم الكواكب ؟ فوالّذي فلق الحبّة وبرئ النسمة لو أحببت أن أرى الناس ممّا علّمني رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم من الآيات والمعجزات والعجائب لكان يرجعون كلّهم كفّاراً ، الحديث .

 از چه تعجّب مى ‏كنى ؟ آيا اين شفگت ‏انگيز است يا خورشيد يا ماه يا ستارگان ؟ سوگند خدايى را كه دانه را شكافت و موجود زنده را آفريد ! اگر بخواهم آيات ، نشانه‏ ها ، معجزات و شگفتيهايى را كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به من ياد داده به مردم نشان دهم هر آينه مردم (به جهت نداشتن ظرفيّت) كافر خواهند شد ... .(29)

    باز در همان منبع آمده است : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به على عليه السلام فرمود :

 يا عليّ ! إذا كان يوم القيامة أخذت بحجزة اللَّه عزّوجلّ وأخذت أنت بحجزتي ، وأخذ ولدك بحجزتك ، وأخذت شيعة ولدك بحجزتهم ، فترى أين يؤمر بنا ؟(30)

 اى على ! به هنگام رستاخيز ، من دامان لطف پروردگار را خواهم گرفت ، تو نيز دامان من ، و فرزندان تو دامان تو ، و شيعيان فرزندانت دامان آنها را خواهند گرفت ، آيا فكر مى ‏كنى ما را به كجا دستور مى‏ دهند برويم ؟

 

 836 / 19  -  در جلد نخست همين كتاب در بخش مناقب و فضايل امير مؤمنان على ‏عليه السلام حديثى را از انس كه از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده بود ، در شماره صد و سى و يكم(31) آورديم ، اينك براى رفع اشكالى كه بر حديث وارد مى‏ شد ، حديثى را از بريده كه از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم روايت كرده ، نقل مى ‏كنيم كه اين حديث را حسن بن ابى الحسن بن محمّد ديلمى نيز در مناقب خود از بريده نقل نموده است.

    بريده گويد : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

 حبّ عليّ بن أبي طالب عليه السلام حسنة لايضرّ معها سيّئة مع أداء الفرائض ، وبغضه سيّئة لاينفع معها حسنة ولو أدّى الفرائض .(32)

 مهر علىّ بن ابى طالب عليه السلام حسنه‏ اى است كه با انجام فرايض ، هيچ گناهى به آن ضرر نمى ‏رساند ، و بغض و دشمنى با على عليه السلام گناهى است كه هيچ حسنه‏ اى با آن فايده ندارد ، گرچه همه فرايض نيز انجام داده شود .

 

 837 / 20  -  باز در همان منبع آمده است : ابن مسعود گويد :

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

 حبّ عليّ عليه السلام حلقة معلّقة بباب الجنّة ، من تعلّق بها دخل الجنّة .(33)

 مهر و محبّت على عليه السلام بسان حلقه‏ اى بر در بهشت آويزان است ، هر كه بدان آويزان شود وارد بهشت مى‏ گردد .

 

 838 / 21  -  باز در همان منبع آمده : ابن عبّاس رحمه الله در وصف على ‏عليه السلام گويد :

    زنان از آوردن مانند على بن ابى طالب عليه السلام نازا و عقيم‏اند ، سوگند به خدا ! همانند او را - در همه حالاتش - نه ديده و نه شنيده‏ ام ، به راستى كه او را در برخى از مواقف جنگ صفّين ديدم كه عمّامه سفيدى بر سر بسته بود ، گويى چشمانش همانند چراغ مى‏ درخشيد ، آن حضرت در كنار عدّه‏ اى از يارانش ايستاده بود تا اينكه نزد من آمد ، من در ميان گروهى از مردم بودم ، آنگاه رو به مردم كرد و فرمود :

 يا معاشر المسلمين ! إستشعروا الخشية ، وغضّوا الأصوات ، وتَجَلْبَبوا السكينة ، وأكملوا اللامة وأقلقوا السيوف قبل السلّة ، ونافحوا بالظبا ، وَصِلوا بالخطى ، والرماح بالنبال فإنّكم بعين اللَّه ومع ابن عمّ رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم .

 وعاودوا الكَرَّ ، واستحيوا من الفرّ ، فإنّه عار باق في الأعقاب ، ونار حامية يوم الحساب ، وطيبوا عن أنفسكم نفساً ، واطووا عن الحياة كشحاً ، وامشوا إلى الموت مشياً سجحاً .

 وعليكم بهذا السواد الأعظم ، والرواق المطنَّب فاضربوا ثبجه فإنّ الشيطان كامن في كسره ، قد نفج حضنيه مفترشاً ذراعيه ، قد قدّم للوَثْبَة يداً ، وأخّر للنكوب رجلاً ، فَصَمْداً صمداً حتّى ينجلي لكم عمود الحقّ وأنتم الأعلون ، واللَّه معكم ولن يتركم أعمالكم .(34)

 اى گروه مسلمانان ! ترس از خداى را شعار خود قرار دهيد و لباس وقار و آرامش بر تن كنيد و آلات حرب را - از زره و غيره - به طور كامل آماده سازيد و شمشيرها را پيش از بيرون آوردن از غلاف حركت دهيد (تا از بيرون آوردن آن به طور آسان در موقع لزوم مطمئن شويد) و ضربات خود را با تيزى شمشير از چپ و راست بزنيد و بر اين كار از گام‏هاى خود يارى بگيريد ، و اگر نيزه‏ هايتان بر دشمن نرسيد از تيرها استفاده كنيد .

 چرا كه به راستى شما در محضر پروردگار هستيد و پسرعموى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم همراه شماست. بنابراين ، پيوسته بجنگيد ، و از فرار و گريختن شرم كنيد ، كه فرار از جنگ ننگى است كه براى شما در نسل‏هاى بعدى باقى مى‏ ماند و آتش سوزانى در روز رستاخيز است .

 همواره جانتان را سرحال و شاد نماييد و از زندگى با آرامش دست برداشته و با رضايت خاطر به سوى مرگ گام برداريد.

 به اين سپاه فراوان دشمن و خيمه‏ هاى برافراشته آنها حمله كنيد ، پس به قلب دشمن يورش برده و آن را از كار بيندازيد كه شيطان در گوشه و كنار آن كمين نموده ، كه سينه خود را با تكبّر بالا گرفته و بازوان خودش را گسترده ، به راستى كه دستش را براى حمله به سوى شما دراز و پاى ديگرش را براى فرار آماده كه اگر پيروز شويد آماده گريز است .

 پس استوار باشيد ! استوار باشيد تا استوانه روشن حق بر شما آشكار گردد كه شما برتريد و خداوند متعال با شماست ، و از پاداش اعمالتان چيزى كم نخواهد شد .

    نويسنده رحمه الله گويد : صفدى شافعى (در مورد جنگ نهروان و شجاعت على عليه السلام) گويد : مورّخان گفته‏ اند : على عليه السلام در جنگ نهروان دو هزار نفر از آنان را كشت ، حضرت وارد ميدان نبرد مى‏ شد و با شمشير حمله مى ‏نمود تا اينكه شمشيرش كج مى‏ گشت و از ميدان خارج مى‏ شد و مى ‏فرمود :

 لاتلوموني ولوموا هذا .

 مرا ملامت نكنيد ، اين شمشير را ملامت كنيد .

    آنگاه شمشيرش را راست مى ‏نمود ، و از جمله ضربات مشهور و معروف آن حضرت ، ضربتى است كه به «مرحب» وارد كرد ، زيرا كه ضربه‏ اى بر كلاه‏خود آهنى او وارد نمود كه آن را و پيكرش را دو نيم كرد .

 

 839 / 22  -  در كتاب «معانى الأخبار» مى ‏نويسد : امام باقر عليه السلام مى ‏فرمايند :

 امير مؤمنان على ‏عليه السلام پس از پايان جنگ نهروان به شهر كوفه بازگشت، در اين هنگام به حضرتش گزارش دادند كه معاويه (با گستاخى و بى ‏شرمى) آن حضرت را لعن نموده و دشنام مى‏ دهد ، و يارانش را به قتل مى ‏رساند .

 حضرت على عليه السلام بپا خواست و خطبه غرّايى آغاز نمود ، پس خداى را ستايش نمود و بر او ثنا خواند و بر پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم درود فرستاد و شمّه‏ اى از نعمتهايى كه خداوند بر پيامبرش و بر او ارزانى داشته بيان نمود . آنگاه چنين فرمود :

 لولا آية في كتاب اللَّه ما ذكرت ما أنا ذاكره في مقامي هذا ، يقول اللَّه عزّوجلّ : «وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ»(35) .

 اللهمّ لك الحمد على نعمك الّتي لاتحصى ، وفضلك الّذي لاينسى.

 يا أيّها النّاس ! إنّه بلغني مابلغني ، وإنّي أراني قد إقترب أجلي ، وكأنّي بكم وقد جهلتم أمري ، وأنا تارك فيكم ما تركه رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم كتاب اللَّه وعترتي ، وهي عترة الهادي إلى النجاة خاتم الأنبياء وسيّد النجباء والنبيّ المصطفى .

 يا أيّها النّاس ! لعلّكم لاتسمعون قائلاً يقول مثل قولي بعدي إلّا مفتر ، أنا أخو رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم وابن عمّه ، وسيف نقمته ، وعماد نصرته ، وبأسه وشدّته ، أنا رحى جهنّم الدائرة وأضراسها الطاحنة ، أنا مؤتم البنين والبنات ، أنا قابض الأرواح و بأس اللَّه الّذي لايردّه عن القوم المجرمين ، أنا مجدل الأبطال وقاتل الفرسان ، ومبير من كفر بالرحمان ، وصهر خير الأنام .

 أنا سيّد الأوصياء ووصيّ خيرالأنبياء ، أنا باب مدينة العلم وخازن علم رسول اللَّه ووارثه ، وأنا زوج البتول سيّدة نساء العالمين فاطمة التقيّة الزكيّة البرّة المهديّة ، حبيبة حبيب اللَّه ، وخير بناته وسلالته وريحانة رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم سبطاه خير الأسباط ، وولداي خير الأولاد ، هل أحد ينكر ما أقول ؟

 أين مسلموا أهل الكتاب ؟ أنا اسمي في الإنجيل «إليا» ، وفي التوراة «بريي‏ء» وفي الزبور «أري» ، وعند الهند «كبكر» وعند الروم «بطريسا» ، وعند الفرس «جبتر» وعند الترك «بثير» وعند الزنج «حيثر» ، وعند الكهنة «بويى‏ء» ، وعند الحبشة «بثريك» وعند اُمّي «حيدرة» ، وعند ظئري «ميمون» ، وعند العرب «عليّ» ، وعند الأرمن «فريق» ، وعند أبي «ظهير» .

 ألا وإنّي مخصوص في القرآن بأسماء ، إحذروا أن تغلبوا عليها فتضلّوا في دينكم ، يقول اللَّه عزّوجلّ : «إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصّادِقينَ»(36) أنا ذلك الصادق ، وأنا المؤذّن في الدنيا والآخرة ، قال اللَّه عزّوجلّ : «فَأذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمينَ»(37) أنا ذلك المؤذّن ، وقال عزّوجلّ : «وَأَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ»(38) فأنا ذلك الأذان .

 وأنا المحسن يقول اللَّه عزّوجلّ : «إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنينَ»(39) ، وأنا ذوالقلب يقول اللَّه عزّوجلّ : «إِنَّ في ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ»(40) وأنا الذاكر يقول اللَّه عزّوجلّ : «الَّذينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَقُعُوداً وَعَلى جُنُوبِهِمْ»(41) .

 ونحن أصحاب الأعراف ، أنا وعمّي وأخي وابن عمّي ، واللَّه فالق الحبّ والنوى لايلج النار لنا محبّ ، ولا يدخل الجنّة لنا مبغض ، يقول اللَّه عزّوجلّ : «وَعَلَى الْأَعْرافِ رِجالٌ يُعْرَفُون كُلًّا بِسيماهُمْ»(42) وأنا الصهر ، يقول اللَّه عزّوجلّ : «وَهُوَ الَّذي خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَصِهْراً»(43) .

 وأنا الاُذن الواعية يقول اللَّه عزّوجلّ : «وَتَعِيَها اُذُنٌ واعِيَةٌ»(44) وأنا السلم لرسوله صلى الله عليه وآله وسلم يقول اللَّه عزّوجلّ : «وَرَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ»(45) ، ومن ولدي مهديّ هذه الاُمّة .

 ألا وقد جُعلت محنتكم ، ببغضي يعرف المنافقون ، وبمحبّتي إمتحن اللَّه المؤمنين ، هذا عهد النبيّ الاُميّ إليّ أ نّه لايحبّك إلّا مؤمن ولايبغضك إلّا منافق .

 وأنا صاحب لواء رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم في الدنيا والآخرة ، ورسول اللَّه فرطي ، وأنا فرط شيعتي ، واللَّه ، لاعطش محبّي ولاخاف وليّي ، وأنا وليّ المؤمنين ، واللَّه وليّي وحسب محبّي أن يحبّوا ما أحبّ اللَّه ، وحسب مبغضي أن يبغضوا ما أحبّ اللَّه .

 ألا وإنّه بلغني أنّ معاوية سبّني ولعنني ، اللهمّ اشدد وطأتك عليه ، وأنزل اللعنة على المستحقّ آمين يا ربّ العالمين ، ربّ إسماعيل وباعث إبراهيم ، إنّك حميد مجيد .

 اگر اين آيه شريفه در قرآن نبود كه مى ‏فرمايد : «نعمت پروردگارت را بازگو كن» افتخارات و عناياتى كه خداوند براى من داده ، بيان نمى ‏كردم؛ ولى به خاطر اين فرمايش خدا ، سخن آغاز مى ‏نمايم و مى‏ گويم :

 خداوندا ! تو را بر نعمتهاى بى ‏شمارت و فضل بى‏كران و فراموش نشدنيت سپاسگزارم .

 اى مردم ! به من رسيده آنچه كه رسيده و من اجلم را نزديك مى‏ بينم ، گويى هنوز كه در ميان شما هستم ، به راستى كه شأن و قدر مرا از ياد برده‏ ايد ، من از ميان شما مى ‏روم و آنچه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم براى شما به يادگار گذاشت ، من نيز آن را به يادگار مى‏ گذارم : كتاب خدا و خاندان و عترتم . آنان همان عترت خاتم پيامبران ، آقاى برگزيدگان و پيامبر برگزيده هستند كه هدايتگران به سوى نجاتند .

 اى مردم ! شايد پس از اين ديگر از گوينده‏ اى گفتار مرا نشنويد جز آنكه دروغگو و افترا زننده باشد . من برادر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و پسرعموى او هستم ، من شمشير خشم و كيفر اويم ، من ستون خيمه يارى او در هنگام ترس و شدّت و سختى هستم .

 من همچون سنگ آسياب جهنّم(46) در برابر دشمنان و دندان‏هاى خوردكننده آن بودم ، من پسران و دختران آنان را يتيم مى‏ گذاشتم ، من جان آنان را مى‏ گرفتم(47) ، و من همان عذاب سخت شديد خداوند بودم كه از گروه ستمكاران فرو گذاشته نخواهد شد .

 منم كه پشت پهلوانان را به خاك ماليدم و سواران آنها را بر زمين انداخته و به هلاكت رساندم، و هر كه به خداى رحمان كفر مى ‏ورزيد نابودش نمودم.

 منم داماد بهترين مردم ، منم سرور جانشينان پيامبران و جانشين برترين پيامبران ، منم دروازه شهر علم ، خزانه‏ دار علم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و وارث او .

 منم همسر بتول ، بانوى بانوان جهانيان حضرت فاطمه عليها السلام ، آن بانوى پرهيزگار ، برگزيده ، نيكوكار و هدايتگر ، حبيبه حبيب خدا و برترين دختران او و از سلاله او و ريحانه و گل خوشبوى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم دو نواده او بهترين نوادگان هستند كه هر دو فرزند منند كه آنان شايسته‏ترين فرزندان هستند ، آيا در ميان شما كسى هست كه آنچه را گفتم قبول نداشته باشد ؟!

 كجايند مسلمانان اهل كتاب و اديان گذشته (تا به شما بگويند) كه در انجيل نام من «اليا» و در تورات «برى‏ء» و در زبور «ارى» و در ميان مردم هندوستان «كبكر» و در ميان مردم روم «بطريسا» و نزد فارسيان «جبتر» و در نزد تركان «بثير» و در ميان مردم زنگيان(48) «حيثر» و در ميان كاهنان «بويى‏ء» و در ميان مردم حبشه «بثريك» و نزد مادرم «حيدره» و نزد دايه‏ ام «ميمون» و در ميان عرب «على» و در نزد ارمنيها «فريق» و در نزد پدرم «ظهير» مى‏ باشد.

 آگاه باشيد من در قرآن مجيد نامهاى ويژه‏ اى دارم ، بپرهيزيد از اينكه آنها را ناديده بگيريد كه در اين صورت ، در دينتان گمراه خواهيد شد .

 خداوند مى ‏فرمايد: «همانا خدا با راستگويان است»، منم آن صادق راستگو.

 منم آن منادى در دنيا و آخرت كه خداى مى ‏فرمايد : «پس در اين هنگام ، ندا دهنده‏ اى در ميان آنان ندا مى‏ دهد كه: لعنت خداوند بر ستمگران باد» كه آن ندادهنده من هستم .

 و در جاى ديگر مى ‏فرمايد: «اعلامى است از ناحيه خدا و رسول او» من همان اعلام و اذان هستم .

 منم آن محسن و نيكوكار كه خداوند مى ‏فرمايد : «خداوند با نيكوكاران است» .

 منم آن دارنده قلب كه خداوند مى ‏فرمايد : «در اين امر تذكّرى است براى كسى كه قلب دارد» .

 منم آن «يادكننده» كه خداوند مى ‏فرمايد : «كسانى كه خدا را در حال ايستاده و نشسته و آنگاه كه بر پهلو خوابيده‏ اند، ياد مى ‏نمايند» .

 و «اصحاب اعراف» ما هستيم: من، عمويم ، برادرم و پسرعمويم ، سوگند به خدايى كه شكافنده دانه و هسته گياه است! آتش جهنّم دوست ما را فرا نمى‏ گيرد ، و دشمن كينه‏ توز ما وارد بهشت نمى‏ گردد ، خداوند متعال مى ‏فرمايد: «و بر اعراف مردانى هستند كه همه را از چهره‏ هايشان مى‏ شناسند».

 منم آن «صهر»(49) كه خداوند مى ‏فرمايد : «و او كسى است كه از آب ، انسان را آفريد آنگاه او را نسب و سبب قرار داد» .

 منم آن «گوش شنوا» كه خداوند مى ‏فرمايد : «و آن را گوشهاى شنوا دريابد و بفهمد».

 منم «سلم» براى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم كه خداوند مى ‏فرمايد : «و مردى كه تنها تسليم يك نفر است» ، و مهدىّ اين امّت از فرزندان من است .

 آگاه باشيد ! من وسيله آزمايش شما قرار داده شده‏ ام ؛ با بغض و كينه من ، منافقان شناسايى مى‏ شوند ، و به مهر و محبّت من خداوند مؤمنان را آزمايش مى ‏نمايد . و اين همان عهد و پيمانى است كه پيامبر اُمّى در مورد من فرموده كه : «به راستى دوست نمى‏ دارد تو را جز مؤمن و دشمن نمى‏ دارد تو را جز منافق».

 من پرچمدار پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم در دنيا و آخرت هستم ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم پيشرو من ، و من پيشرو شيعيان و پيروانم هستم ، به خدا سوگند ! (در روز قيامت) دوستان من تشنگى نخواهند كشيد ، و از چيزى نخواهند ترسيد ، زيرا من ولىّ و سرپرست مؤمنانم و خداوند سرپرست من است و بر دوستداران من همين بس كه دوست دارند آنچه را كه خدا دوست مى‏ دارد و بر دشمنان كينه ‏توز من همين بس كه كسى را دشمن مى‏ دارند كه خداوند او را دوست مى‏ دارد .

 آگاه باشيد ! به من گزارش رسيده كه معاويه به من دشنام داده و مرا لعن نموده است. خداوندا ! او را با شدّت و سختى درهم كوب و لعنت خود را بر كسى كه مستحقّ آن است فرود آور، اى پررودگار جهانيان! اين را بپذير ، اى پروردگار اسماعيل و مبعوث‏كننده ابراهيم! كه همانا تو ستوده و بزرگوارى.

    آنگاه حضرتش از فراز منبر پايين آمده و ديگر بر بالاى آن نرفت تا آنكه به دست ابن ملجم لعنه اللَّه به شهادت رسيد .(50)

 

 840 / 23  -  در كتاب «كافى» و «اكمال الدين» آمده است: ابوسعيد خدرى گويد:

    هنگامى كه ابوبكر هلاك شده و عمر جانشين او گشت من حاضر بودم كه مردى از بزرگان يهود - كه يهوديان مدينه اعتقاد داشتند او دانشمندترين مردم عصر خويش است - نزد عمر آمد و رو به او كرد و گفت:

    اى عمر ! من نزد تو آمده‏ ام و مى‏ خواهم اسلام بياورم . اگر هر چه از تو پرسيدم جواب دادى پس تو دانشمندترين اصحاب محمّد «صلى الله عليه وآله وسلم» نسبت به كتاب و سنّت و آنچه از تو مى‏ پرسم، هستى .

    عمر گفت : من چنين نيستم ، ولى تو را راهنمايى مى ‏كنم به كسى كه دانشمندترين اُمّت ما نسبت به كتاب ، سنّت و آنچه تو مى‏ پرسى هست ، و او اين مرد است ، آنگاه اشاره به على عليه السلام كرد .

    يهودى گفت : اگر اين چنين كه مى‏ گويى هست پس چرا مردم با تو بيعت كنند ، در صورتى كه او دانشمندترين شماست ؟

    وقتى عمر (اين پاسخ كوبنده را از آن يهودى شنيد) با او درشتى كرد .

    يهودى برخاست و به جانب على عليه السلام رفت و به آن حضرت گفت : تو چنان هستى كه عمر گفت ؟

    فرمود : عمر چه گفت ؟

    يهودى ماوقع را گزارش داد و گفت : اگر تو چنانى كه او مى‏ گويد ، من مطالبى از تو مى‏ پرسم ، مى‏ خواهم بدانم آيا يكى از شما آنها را مى‏ داند ، تا قبول كنم كه شما در ادّعائى كه مى ‏كنيد كه بهترين و داناترين اُمّت‏ها هستيد راست مى‏ گوئيد و آنگاه در دين شما يعنى اسلام وارد شوم .

    اميرمؤمنان على عليه السلام فرمود :

 آرى ، من همچنانم كه عمر به تو گفته است ، از هر چيزى كه مى‏ خواهى بپرس كه - ان شاء اللَّه - پاسخ خواهم داد .

 يهودى گفت : از تو از سه پرسش ، سه پرسش و يكى مى‏ پرسم ؟

 حضرت فرمود : اى يهودى ! چرا نمى‏ گويى از هفت پرسش ، مى‏ پرسم ؟!

    يهودى گفت : اگر تو از سه پرسش پاسخ دادى بقيّه سئوالات را خواهم پرسيد و گرنه خوددارى خواهم نمود. اگر تو در مورد اين هفت پرسش مرا پاسخ دادى مى‏ دانم كه تو دانشمندترين و برترين اهل زمين و سزاوارترين مردم بر حكومت بر آنان هستى .

    حضرت فرمود :

 سل عمّا بدا لك يا يهودي .

 هر چه مى‏ خواهى بپرس اى يهودى !

    يهودى گفت : اوّلين سنگى كه بر روى زمين نهاده شد ، اوّلين درختى كه كاشته شد و اوّلين چشمه‏ اى كه بر روى زمين جارى شد ، كدام است ؟

    حضرت هر سه پرسش را پاسخ داد .

    آنگاه يهودى پرسيد : مرا خبر ده كه اين اُمّت چند امام هدايتگر دارد ؟ و خبر ده كه خانه پيامبر شما در بهشت در كجاست ؟ و خبر ده كه همراهان او در بهشت چه كسانى هستند ؟

    امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :

 إنّ لهذه الاُمّة اثني عشر إمام هدى من ذرّيّة نبيّنا وهم منّي ، وأمّا منزل نبيّنا صلى الله عليه وآله وسلم في الجنّة ، ففي أفضلها وأشرفها جنّة عدن ، وأمّا من معه في منزله فيها : فهؤلاء الإثنا عشر من ذرّيّته واُمّهم وجدّتهم واُمُّ اُمُّهم وذراريهم ، لايشركهم فيها أحد .(51)

 اين اُمّت دوازده امام هدايتگر از فرزندان پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم دارند كه همگى از نسل من هستند ، و منزل پيامبر ما در بهشت در برترين و شريف‏ترين مكان آن يعنى بهشت عدن است ، و همراهان آن حضرت در منزلش همان دوازده امام از ذريّه او و مادرشان و مادربزرگشان و مادران بزرگواران و فززندان آنهاست و كسى با آنها شريك نيست .

نويسنده رحمه الله گويد : آنچه آورديم مطابق با نسخه كتاب شريف «كافى» است ، ولى در كتاب «اكمال الدين» آمده است :

 امير مؤمنان عليه السلام فرمود :

 امّا پاسخ تو در مورد اين پرسشت كه اوّلين درختى كه بر روى زمين روييد - كه يهود گمان مى ‏كنند كه آن درخت زيتون است و دروغ مى‏ گويند - آن درخت خرما از هسته‏ اى است كه حضرت آدم آن را از بهشت آورد و در زمين كاشت و اصل همه درختان خرما از آن است .

 و امّا نخستين چشمه‏ اى كه بر روى زمين جوشيد - كه يهود معتقدند آن چشمه‏ اى است كه در بيت المقدّس از زير سنگى جوشيده و دروغ مى‏ گويند - آن چشمه حيات است كه كسى به آن نرسيد جز آنكه زنده ماند و حضرت خضر عليه السلام از پيش قراولان لشكر ذى القرنين بود كه او در جست و جوى آن چشمه حيات بود و خضر عليه السلام به آن رسيد و از آن نوشيد ولى ذوالقرنين آن را نيافت .

 و امّا اوّلين سنگى كه بر زمين نهاده شد - كه يهود معتقدند آن سنگى است كه در بيت المقدّس است و دروغ مى‏ گويند - آن حجر الأسود «سنگ سياه» است كه حضرت آدم عليه السلام آن را از بهشت به همراه خودش آورد و در ركن كعبه گذاشت و مردم آن را استلام مى ‏كنند ، و آن از برف سفيدتر بود ؛ ولى در اثر خطاياى مردم سياه گرديد .(52)

 

 841 / 24  -  در كتاب «مدينة المعاجز» آمده است : حذيفة بن يمان گويد :

    ما در محضر باصفاى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بوديم كه ناگاه صداى عظيم وحشتناكى ما را فرا گرفت . رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

 ببينيد چه خبر وحشتناكى شما را فرا گرفت و چه چيزى بر شما فرود آمد ؟

ما به بيرون شهر مدينه رفتيم ، ديديم چهل مرد سوارى بر چهل شتر سوار شده‏ اند ، آنها داراى چهل مركب از عقيق و بر تن هر كدام از آنها زرهى از لؤلؤ و بر سرشان عرقچينى مزيّن به جواهر گرانبها بود ، پيشاپيش آنها نوجوان ماه پاره‏ اى بود كه هنوز موى در صورتش نروييده بود ، او فرياد مى‏ زد : كنار برويد ! كنار برويد ! شتاب كنيد ! شتاب كنيد به سوى محمّد پيامبر برگزيده كه براى اطراف و اكناف جهان برانگيخته شده است.

    حذيفه گويد : من بازگشتم و جريان را به عرض رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رسانيدم . حضرت فرمود :

 يا حذيفة ! انطلق إلى حجرة كاشف الكرب ، وهازم العرب ، الليث العقور واللسان الشكور ، والعالم الصبور الّذي جرى إسمه في التوراة والإنجيل والزبور .

 اى حذيفه ! برو به خانه برطرف كننده گرفتاريها ، شكست ‏دهنده قدرتمندان عرب ، شير ژيان ، زبان شكور و دانشمند شكيبا وصبور ، كسى كه نامش جريان دارد در تورات و انجيل و زبور .

    حذيفه گويد : فورى به خانه مولايم على عليه السلام رفتم تا جريان را به حضورش برسانم ، كه ناگاه مولايم را ملاقات كردم ، فرمود :

 يا حذيفة ! جئتني لتخبرني بقوم أنا بهم عالم منذ خلقوا وولدوا ؟

 حذيفه ! آمدى تا از گروهى به من خبر دهى كه من از زمان آفرينش و تولّد آنها آگاه هستم ؟!

    حذيفه گويد : مولايم خود به سوى مسجد حركت فرمود ، من نيز پشت سر حضرتش به راه افتادم تا اينكه وارد مسجد شد ، مردم دور تا دور رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم حلقه زده بودند ، وقتى على عليه السلام را ديدند برخاستند ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : در جايتان باشيد .

    وقتى كه مجلس برقرار گرديد و آرامش يافت ، نوجوان از ميان آن گروه برخاست و گفت :

    كداميك از شما در آن هنگام كه تاريكى سايه‏ اش را به همه جا مى‏ افكند به عبادت خدا مشغول مى‏ شود ؟ كداميك از شما از پرستش بتها منزّه است ؟ كداميك از شما در برابر نعمتهاى خداى منّان سپاسگزار است ؟

    كداميك از شما در روز نبرد و جنگ استقامت مى‏ ورزد؟ كداميك از شما قاتل پهلوانان، خراب‏كننده اساس و بنيان كفر و آقاى انس و جانّ است؟

    كداميك از شما برادر پيامبر برگزيده حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و پراكنده سازنده مارقين و خارجين از دين در گوشه و كنار جهان است ؟ كداميك از شما زبان راستگوى حق و جانشين گوياى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم است ؟

    كداميك از شما از نژاد ابوطالب بوده و در كمينگاه ستمگران است ؟

    آنگاه كه نوجوان سخنش را تمام كرد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم متوجّه امير مؤمنان على عليه السلام گرديد و فرمود :

 اى على ! پاسخ نوجوان را بده و حاجتش را برآور .

 على عليه السلام فرمود :

يا غلام ! ادن منّي فإنّي اُعطيك سؤلك واُشفي غليلك بعون اللَّه سبحانه وتعالى ومشيّته ، فانطق بحاجتك لاُبلّغك منيّتك وليعلم المسلمون إنّي سفينة النجاة ، وعصا موسى والكلمة الكبرى ، والنبأ العظيم الّذي هم فيه مختلفون ، والصراط المستقيم الّذي من حاد عنه ضلّ وغوى .

 نوجوان ! نزديك بيا تا به يارى و خواست خداى متعال پرسشت را پاسخ داده و دل پر دردت را شفا دهم ، حاجتت را بازگوى تا به آرزويت نايل سازم و مسلمانان بدانند كه من كشتى نجات، عصاى موسى و كلمه كبراى الهى هستم ، و منم همان خبر بزرگى كه مردم در مورد آن اختلاف مى ‏كنند و منم همان راه مستقيمى كه هر كه از آن منحرف شود گمراه گشته و سرگردان خواهد شد .

در اين هنگام نوجوان لب به سخن گشود و گفت : برادرى دارم كه عاشق صيد و شكار است . روزى براى شكار بيرون رفت ، در صحرا به گاوهاى وحشى برخورد نمود ، تيرى به طرف آنان پرتاب و يكى از آنها را كشت ، در جا فلج شد ، پس از آن گفتارش كمتر گشته تا جايى كه به جز اشاره نمى‏ تواند با ما سخن گويد . به ما رسيده كه صاحب شما او را معالجه مى ‏نمايد و ما از بازماندگان قوم عاد هستيم ، بر بتان سجده مى ‏كنيم و بر آلات قمار سوگند مى‏ خوريم . اگر صاحب شما ، برادر مرا شفا دهد به دست او ايمان خواهيم آورد ، ما يك جمعيّت نود هزار نفرى هستيم ، در ميان ما دليران و شجاعانى است كه داراى نيرو و شدّت هستند ، ما داراى گنج‏هاى طلا و نقره هستيم ، ما داراى شمشيرزنان قدرتمندى هستيم كه بازوان توانا و شمشيرهاى برنده دارند .

امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :

 نوجوان ! برادرت كجاست ؟

 گفت : به زودى با كجاوه‏ اى مى ‏آيد .

 حضرت فرمود : وقتى آوردند ، بيماريش را شفا خواهم داد .

مردم منتظر آوردن او بودند كه ناگاه پيرزنى كجاوه شترى را آورد و در كنار درب مسجد فرود آورد .

 نوجوان گفت : اى على ! برادرم آمد .

امير مؤمنان على عليه السلام برخاست و نزديك كجاوه شد . در آن، نوجوانى زيبا بود ، وقتى چشمان مبارك حضرت بر او افتاد ، نوجوان گريست و با صداى ضعيفى گفت : به سوى شما پناه آورده و از بيماريم به سوى شما شكوه مى ‏نمايم اى خاندان رسالت !

    امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :

 همين امشب او را به سوى قبرستان بقيع ببريد تا عملى شگفت ‏انگيز از على ببينيد .

    حذيفه گويد: مردم براى ديدن اين منظره از هنگام عصر تا فرا رسيدن شب در قبرستان گرد آمدند .

    آنگاه على عليه السلام به سوى بقيع حركت كرد ، وقتى رسيد به مردم فرمود : پشت سر من بياييد .

    مردم نيز پشت سر حضرتش حركت كردند ، ناگاه متوجه شدند دو شعله آتش به صورت پراكنده ديده مى‏ شود كه يكى با شعله كم و ديگرى با شعله زياد است .

    حذيفه گويد : ما از دور تماشا مى ‏كرديم ، على عليه السلام وارد آتش كم شعله شد ، ما صدايى مانند صداى رعد و برق مى‏ شنيديم ، حضرت آن شعله آتش كم را برداشت و روى شعله آتش زياد ريخت و وارد آن شد ، ما نظاره‏گر اين صحنه بوديم تا اينكه صبح دميد ، و آتش خاموش گشت ، ما از آمدن حضرتش نااميد شديم . ناگاه همچون آفتاب از آن طلوع نمود ، در دستان حضرتش سرى بود كه داراى برآمدگى بود ، داراى هفده انگشت بود و در پيشانيش يك چشم داشت .

    حضرت به طرف محملى كه نوجوان در آن بود رفت و فرمود :

 قم بإذن اللَّه يا غلام ! فما عليك من بأس .

 نوجوان ! به اذن خدا برخيز كه اينك تو بيمارى ندارى .

    نوجوان برخاست در حالى كه دستها و پاهايش خوب شده بود ، و خود را به پاى امير مؤمنان على عليه السلام انداخت و بوسيد و در همانجا به دست مبارك حضرتش ايمان آورد و به دنبال او آن گروه نيز همگى ايمان آوردند.

    سكوت در ميان مردم حكمفرما بود ، هيچ كس را ياراى حرف زدن نبود و مردم از اين جريان متحيّر بودند ، على عليه السلام رو به مردم كرد و فرمود :

 اى مردم ! اين سر عمرو بن أخيل بن لاقيس بن ابليس است ، او فرمانده لشكر دوازده هزار نفرى جنّيان بود ، او بود كه اين نوجوان را به اين روز انداخته بود ، من با آنان جنگيدم و با همان نامى كه بر عصاى موسى عليه السلام نوشته شده بود - كه به رود نيل زد و آن را به دوازده قسمت تقسيم كرد - با آنان به نبرد پرداختم ، و همه آنها را به هلاكت رساندم . بنابراين، به خداى متعال و پيامبر او و جانشين پيامبر او چنگ بزنيد .(53)

 

 842 / 25  -  در كتاب «إرشاد القلوب» مى ‏نويسد : انس بن مالك گويد : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

 هنگامى كه مرا در شب اسراء (معراج) به آسمان سير دادند ، ناگاه فرشته‏ اى را ديدم كه بر منبرى از نور نشسته و فرشتگان ديگر به دورش حلقه زده بودند ، از جبرئيل پرسيدم : اى جبرئيل ! اين فرشته كيست ؟

 گفت : به او نزديك شو و سلامش كن .

 من نيز به او نزديك شده و سلامش نمودم ، ناگاه متوجّه شدم كه او برادر و پسرعمويم علىّ بن ابى طالب است .

 به جبرئيل گفتم : اى جبرئيل ! آيا على به آسمان چهارم از من پيشى گرفت ؟ گفت :

 لا ، يا محمّد ! ولكنّ الملائكة شكت حبّها لعليّ عليه السلام فخلق اللَّه هذا الملك من نورٍ على صورة عليٍّ عليه السلام ، فالملائكة تزوره في كلّ ليلة جمعة ويوم جمعة سبعين ألف مرّة، يسبّحون اللَّه تعالى ويقدّسونه، ويهدون ثوابه لمحبّ عليّ عليه السلام .

 نه ، اى محمّد ! فرشتگان به خاطر مهر و محبّتى كه به على عليه السلام داشتند او را از خداوند متعال خواستند و خداوند نيز اين فرشته را از نور به شكل على عليه السلام آفريد . به همين جهت ، فرشتگان هر شب و روز جمعه هفتاد هزار مرتبه او را زيارت مى ‏كنند ، خدا را تسبيح و تقديس مى ‏نمايند و ثواب آن را به دوستدار على عليه السلام هديه مى ‏نمايند .(54)

 

 843 / 26  -  در كتاب «مناقب محمّد بن احمد بن شاذان» آمده: ابوهريره گويد :

    رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

 إنّ اللَّه خلق في السماء الرابعة مائة ألف ملك ، وفي السماء الخامسة ثلاثمائة ألف ملك ، وفي السماء السابعة ملكاً رأسه تحت العرش ورجلاه تحت الثرى، وملائكة أكثر من ربيعة ومضر، ليس لهم طعام ولاشراب إلّا الصلاة على أميرالمؤمنين عليّ بن أبي طالب ‏عليه السلام ومحبّيه ، والإستغفار لشيعته المذنبين ومواليه .

 خداوند متعال در آسمان چهارم صد هزار فرشته و در آسمان پنجم سيصد هزار فرشته آفريده است ، و در آسمان هفتم فرشته‏ اى است كه سرش زير عرش الهى و دو پايش زير زمين است و فرشتگانى كه تعدادشان از افراد قبيله ربيعه و مضر بيشترند ، خوردنى و نوشيدنى آنان فقط صلوات بر امير مؤمنان علىّ بن ابى طالب عليه السلام و دوستان آن سرور ، و استغفار بر شيعيان گنه‏كار و دوستان آن حضرت است .(55)

 

 844 / 27  -  در كتاب «مناقب ابن شاذان» استادِ كراجكى آمده : ابن عبّاس گويد :

    رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

 اى على ! جبرئيل درباره تو براى من خبرى آورده كه چشمم روشن و دلم شاد گشت . او به من گفت : اى محمّد ! خداى متعال فرمود : سلام مرا به محمّد صلى الله عليه وآله وسلم برسان و به او بگو : على عليه السلام امام هدايت ، چراغ تاريكيها و حجّت بر اهل دنيا است ، او صدّيق اكبر و فاروق اعظم است .

 وإنّي آليت بعزّتي أن لا اُدخل النار أحداً تولّاه وسلّم له وللأوصياء من بعده ولا اُدخل الجنّة من ترك ولايته والتسليم له وللأوصياء من بعده ، وحقّ القول منّي لأملأنَّ جهنّم وأطباقها من أعدائه ، ولأملأنَّ الجنّة من أوليائه وشيعته .

 من به عزّت و جلالم سوگند ياد كرده‏ ام كه كسى كه او را دوست داشته و تسليم او و جانشيان پس از او باشد ؛ وارد آتش نكنم ، و كسى كه ولايت او را ترك كرده و تسليم او و جانشينان پس از او نباشد ؛ وارد بهشت ننمايم ، اين يك واقعيّتى است از من كه گفته‏ ام : دوزخ و طبقات آن را از دشمنان او و بهشت را از دوستان و شيعيانش پر خواهم كرد .(56)

 

 845 / 28  -  فضل بن شاذان در كتاب «قائم» خود مى ‏نويسد : حسين بن عبداللَّه گويد : امام صادق عليه السلام فرمود :

 امير مؤمنان على عليه السلام بر فراز منبر كوفه فرمودند :

 واللَّه ، إنّي لديّان الناس يوم الدين ، وقسيم اللَّه بين الجنّة والنار ، لايدخلها داخل إلّا على أحد قسميَّ .

 وأنا الفاروق الأكبر ، وقرن من حديد ، وباب الإيمان وصاحب الميسم وصاحب السنين ، وأنا صاحب النشر الأوّل والنشر الآخر ، وصاحب القضاء وصاحب الكرّات ودولة الدول .

 سوگند به خدا ! پاداش دهنده مردم در روز رستاخيز من هستم ، من از طرف خدا تقسيم‏ كننده ميان بهشت و دوزخ هستم ، هيچ كس داخل آن نمى‏ شود جز آن كه در تقسيم من قرار گيرد .

 من فاروق اكبر ، شاخ آهنين ، درِ ايمان ، صاحب ميسم و صاحب سنين هستم . من صاحب برانگيخته شدن آغاز و برانگيخته شدن فرجام هستم ، من داراى حكم و قضا ، كرّات (بازگشتها) و دولت دولتها هستم .

 من امام پس از خودم بوده و ادا كننده حقّ پيش از خودم هستم . جز احمد صلى الله عليه وآله وسلم از من پيشى نگرفت و همانا همه فرشتگان ، پيامبران و روح پشت سر ما هستند . از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى‏ خواهند سخن گويد ، او نيز سخن مى‏ گويد ، و از من نيز مى‏ خواهند و من نيز همانند او سخن گويم .

 حقيقتاً هفت چيز به من داده‏ اند كه كسى در آنها از من پيشى نگرفته است ؛ به راههاى كتاب بصيرت و آشنايى دارم .

 اسباب براى من گشوده است . دانا به انساب و نژاد (انسان‏ها) و مجرى حسابم .

 علم مرگ و ميرها ، بلاها، وصيّت‏ها و تمييز بين حقّ و باطل را آموخته‏ ام.

 من در ملكوت تماشا كردم و چيزى نيست كه از من پنهان بوده و از نظرم مخفى باشد ، و چيزى نيست كه پيش از من بوده و از دست من بيرون رفته باشد .

 در آن روزى كه از گواهان ، گواهى گرفتند در آنچه مرا گواه گرفتند كسى با من شريك نبود . من بر آنان شاهد و گواهم ، و به دست من وعده خدا پايان مى‏ پذيرد و كلمه او تكميل مى‏ گردد ، و به وسيله من دين كامل مى‏ شود .

 منم آن نعمتى كه خداوند آن را بر مردم ارزانى داشته و منم آن اسلامى كه خداى متعال آن را براى خود برگزيده است ، همه اينها لطفى از جانب خداوند براى من است .(57)

 

 846 / 29  -  در كتاب «الأربعين عن الأربعين» آمده است : ثوبان گويد :

    روزى علىّ بن ابى طالب عليهما السلام را ديدم كه به جانب رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى ‏آمد، جبرئيل در سمت راست پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود ، به پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم گفت :

    اى محمّد ! اينكه با آرامش و وقار مى ‏آيد على عليه السلام است ، او امام هدايت و رهبر نيكان و كشنده فاجران است ، او منادى عدل و توحيد است ، او زداينده ستم از ساحت قدس حضرت بارى تعالى است .

    اى محمّد ! همانا فرشتگان على عليه السلام بر فرشتگان ديگر افتخار مى ‏كنند ، زيرا آنها هرگز دروغى بر على عليه السلام ننوشته‏ اند .

    در اين هنگام پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم نيز به استقبال على ‏عليه السلام رفت و سخن جبرئيل را به حضرتش رساند .

على عليه السلام فرمود :

 اگر خداى بخواهد مرا عقوبت كند من بنده او هستم ، و اگر بخواهد به من رحم نمايد اين فضل و لطف او بر من است .

پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

 جبرئيل به من گفت :

 لقد آلى ربّنا الرحمان على نفسه أن لايعذّب عليّاً بالنار ، ولاشيعته ولا أحبّاءَه أبداً .

 خداى مهربان بر خويشتن سوگند خورده و لازم دانسته كه هرگز على عليه السلام و شيعيان و دوستانش را با آتش عذاب نكند .(58)

 

 847 / 30  -  در كتاب «مناقب ديلمى» مى ‏نويسد :

    روزى مأمون به امام رضا عليه السلام گفت : بزرگترين فضيلتى كه امير مؤمنان على عليه السلام از قرآن دارد براى من بگو .

 امام رضا عليه السلام فرمود :

 فضيلته في المباهلة وأنّ رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم باهل بعليّ وفاطمة زوجته والحسن والحسين عليهم السلام وجعله منها كنفسه وجعل لعنة اللَّه على الكاذبين وقد ثبت أنّه ليس أحد من خلق اللَّه يشبه رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم فوجب له من الفضل ما وجب له إلّا النبوّة ، فأيَّ فضل وشرف وفضيلة أعلى من هذا ؟

 برترين فضيلت آن حضرت ، در قصّه مباهله است . همانا رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به وسيله على ، فاطمه همسر على ، امام حسن و امام حسين عليهم السلام (با نصاراى نجران) مباهله نمود ، و آن حضرت را همانند جان خويش قرار داد ، و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار داد .

 و البتّه ثابت است كه كسى از آفريدگان خدا همانند رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نبوده . بنابراين، همه فضايلى كه بر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم لازم بوده بر على عليه السلام نيز ثابت شده جز پيامبرى، پس كدامين فضل و برترى بالاتر از اين فضل و شرف است؟

    مأمون گفت : شايد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با «النفس» به جان خويش اشاره نموده است !

    امام رضا عليه السلام فرمود :

 چنين اشاره‏ اى جايز نيست ، چرا كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با همه آنها به سوى نصاراى نجران بيرون آمده و با همه آنها به مباهله پرداخته است. اگر جان خويش را اراده فرموده بود مى‏ بايستى على ‏عليه السلام را از مباهله خارج مى ‏نمود، در صورتى كه به اتّفاق همه مسلمانان على عليه السلام جزو آنان بوده است .

    مأمون گفت: در آن هنگام كه پاسخ آيد سخن ساقط مى‏ شود .(59)

    باز در همان منبع مى‏ خوانيم : اين جريان را برخى از شاعران به شعر كشيده‏ اند و ما به خاطر اصلاح در بعضى از بيت‏هاى آن تصرّفاتى نموده‏ ايم و در اينجا نقل مى ‏نماييم :

إنّ النبيّ محمّداً ووصيّه            وابنيه والبتول الطاهرة

 أهل العباء فإنّني بولائهم            أرجوا السلامة والنجاة في الآخرة

 فهم الّذين الرجس عنهم ذاهب      تطهيرهم كالشمس إذ هي ظاهرة

 فنفوسهم وجسادهم وثيابهم         أنقى وأطهر من بحار زاخرة

 ما في القرابة والصحابة مثلهم      أبنائنا وأنفسنا هي عامرة

 تنبئك عن هذا المباهلة الّتي         في آل عمران الّتي هي قاهرة

 ذلّت نصارى أهل نجران وقد      جاءَت لتطغى إذ هي كافرة

 فثبت بآل محمّد توحيده            واعطوا الجزاء صاغرين وصاغرة

 هذا دليل أنّهم أحبابه               الطاهرين الطيّبين عناصرة

 بعصمتهم من لم يقرّ فكافر         وابن لفاجر ، واُمّه هي فاجرة

 وهم الحجج من بعد سيّد خلقه      فبهم قوام الدين لا بكوافرة

 وعلى النبيّ وآله صلواته         فهم الشموس هم النجوم الزاهرة

 به راستى كه پيامبر خدا ، حضرت محمّد مصطفى‏ صلى الله عليه وآله وسلم و جانشين او على مرتضى ‏عليه السلام و دو فرزندش امام حسن مجتبى عليه السلام و امام حسين سيّد الشهدا عليه السلام و دخت بتول و پاكيزه‏ اش حضرت زهرا عليها السلام ؛ از اهل عبا هستند، كه بدون ترديد به ولايت آنان اميد سلامتى و نجات در جهان آخرت دارم. آنان كسانى هستند كه هر گونه رجس و پليدى از آنان زدوده شده و پاكى ايشان مانند خورشيد ظاهر و آشكار است . جان و جسم و لباس آنان از اقيانوس بى‏كران پاكيزه ‏تر است . در ميان خويشاوندان و اصحاب آن حضرت صلى الله عليه وآله وسلم همانند آنان كسى نيست؛ آنگاه كه خداوند در آيه مباهله آنها را با «أبنائنا و أنفسنا» ياد مى ‏كند. تو را از اين مباهله آگاه مى ‏نمايم، مباهله‏ اى كه در سوره آل عمران ذكر شده و آنان سرافراز گشتند. در آن هنگام كه نصاراى نجران براى طغيان آمده بودند خوار گشتند، چرا كه آنان كفر ورزيدند. توحيد پروردگار به وجود آل محمّد عليهم السلام بر آنان ثابت گشت و آنان با ذلّت محكوم به پرداخت جزيه شدند. و اين بهترين دليل است كه آنان محبوبان پاك و عنصرهاى پاكيزه خداوند هستند. كسى كه معتقد به عصمت آنان نباشد كافر است ، يا فرزند زنا و مادرش زناكار است . آنان حجّت‏هاى خدا پس از سرور مخلوقات ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هستند و قوام و پايدارى دين بدست آنهاست نه كافران . و درود خدا بر پيامبر و آل او كه آنان آفتاب و ستارگان درخشان هستند .

ديگرى گويد :

 لمن باهل اللَّه وكان الرسول بهم أبهلا

 فهذا الكتاب وإعجازه على من وفى بيت من أنزلا

 با چه كسى خداوند مباهله كرد در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با آنان مباهله نمود؛ و اين قرآن و اعجاز آن بر كسى است كه در خانه او فرود آمده است .

 ديگرى مى‏ گويد :

 يا من يقيس به سواه جهالة         دع عنك هذا فالقياس مضيّع

 لو لم يكن في النصّ إلّا أنّه         نفس النبيّ كفاه هذا الموضع

 اى كسى كه از روى نادانى ديگرى را با او مقايسه مى ‏كنى، رها كن كه اين قياس باطلى است. اگر نصّ و آيه صريحى جز آيه مباهله كه در آن على عليه السلام جان پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم شمرده شده ، نبود براى فضل و برترى آن حضرت كافى بود .

    و ابن حمّاد رحمه الله گويد :

 وسمّاه ربّ العرش في الذكر نفسه      فحسبك هذا القول إن كنت ذا خبر

 وقال لهم : هذا وصييّ ووارثي         ومن شدّ ربّ العالمين به أزري

 عليّ كزرّي من قميصي إشارة         بأن ليس يستغني القميص عن الزرّ

 پروردگار صاحب عرش در قرآن جان پيامبرش خوانده ، همين سخن براى تو بس است اگر اهل خبرى . پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم بر آنان فرمود: اين جانشين و وارث من است ، كسى كه پروردگار جهانيان او را پشت و پناه من قرار داده است. على ‏عليه السلام نسبت به من مانند پارچه نسبت به پيراهن است كه هرگز پيراهن از وجود پارچه بى ‏نياز نيست .

 

 848 / 31  -  باز در همان منبع آمده : در قرآن مجيد اسامى زيادى براى امير مؤمنان على عليه السلام ذكر شده كه اينك به صد مورد از آن اشاره مى ‏نماييم :

    1 - ولى ؛ در آنجايى كه مى ‏فرمايد :

 «إنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسولُهُ وَالَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَهُمْ راكِعُونَ » (60) .

«ولىّ و سرپرست شما، فقط خدا و پيامبر او و آنان كه ايمان آورده‏ اند، همانهايى كه نماز بر پا مى‏ دارند و در حال ركوع زكات مى‏ دهند ، مى‏ باشند».

    2 - حسنه ؛ در آنجايى كه مى ‏فرمايد :

 «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَهُمْ مِنْ فَزَعِ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ » (61) .

 «كسانى كه كار نيك و حسنه‏ اى انجام دهند پاداشى بهتر از آن خواهند داشت و آنان از ترس و وحشت آن روز در امان خواهند بود» .

«حسنه» اسمى براى ولايت على عليه السلام است .(62)

    3 - مَثَل ؛ در آنجايى كه مى ‏فرمايد :

 «وَلَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً إذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ » (63) .

«و هنگامى كه در مورد فرزند مريم مثلى زده شد، ناگاه قوم تو به جهت آن ، فرياد راه انداختند» .(64)

    4 - كفايه؛ در آنجايى كه مى ‏فرمايد :

«وَكَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنينَ الْقِتالَ»(65) .

 خداوند مؤمنان را از جنگ بى ‏نياز كرد .

خداوند مؤمنان را به سبب علىّ بن ابى طالب عليه السلام از جنگ بى ‏نياز ساخت كه عمرو بن عبدود - جنگجوى نامى مشركان - را كشت و آنان را شكست داد .(66)

    5 - منفق ؛ در آنجايى كه مى ‏فرمايد :

 «الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَالنَّهارِ سِرّاً وَعَلانِيَةً »(67) .

 «آنان كه اموال خودشان را شب و روز ، پنهان و آشكار انفاق مى ‏كنند» .

    ابن عبّاس در تفسير و شأن نزول اين آيه شريفه گويد :

    على عليه السلام چهار درهم داشت ، درهمى از آن را روز ، درهم ديگرى را شب ، درهم سوّمى را پنهانى و چهارمين درهم را به صورت آشكار در راه خدا انفاق نمود ، آنگاه اين آيه در شأن حضرتش فرود آمد .(68)

    6 - خصم ؛ امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا في رَبِّهِمْ »(69) ؛ «اينان دو گروه هستند كه در مورد پروردگارشان به مخاصمه و جدال پرداختند» ، مى ‏فرمايد :

 مراد از اين دو گروه حضرت على عليه السلام و بنى اُميّه هستند .(70)

    7 - شارى ؛ فروشنده نفس ؛ ابن عبّاس گويد : آيه شريفه «وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّه» (71) ؛ «و برخى از مردم ، جان خود را به جهت خشنودى خدا مى ‏فروشند» ، در حقّ على عليه السلام نازل شده است .(72)

    8 - نسب و صهر ؛ آنجا كه خداوند مى ‏فرمايد :

«وَهُوَ الَّذي خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَبَاً وَصِهْراً »(73) .

 و او كسى است كه از آب، انسانى را آفريد ، آنگاه او را نسب و سبب قرار داد.

 پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى ‏فرمايد :

 اين آيه در حقّ على عليه السلام نازل شده است .(74)

    9 - ثلّه ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلينَ »؛(75) «گروهى از اُمّتهاى نخستين هستند» ، فرموده است كه : منظور مؤمن آل فرعون است . «وَثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرينَ »(76) ؛ «و گروهى از اُمّتهاى آخرين» ، منظور علىّ بن ابى طالب عليه السلام است.(77)

    10 - لسان ؛ آنجا كه خداوند مى ‏فرمايد :

 «وَوَهَبْنا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنا وَجَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِيّاً » (78) .

 «و از رحمت خود به آنان عطا نموديم و براى آنان زبان راستگو و مقام والايى قرار داديم» .

امام ابى الحسن عليه السلام مى ‏فرمايد :

 مراد از «لسان صدق» در اين آيه شريفه امير مؤمنان على عليه السلام است .(79)

    11 -  دابّة الأرض ؛ آنجا كه خداوند مى ‏فرمايد :

 «وَإِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ »(80) .

 «و هنگامى كه فرمان عذاب بر آنان فرا رسد جنبنده‏ اى از زمين براى آنان بيرون مى ‏آوريم كه با آنان سخن مى‏ گويد» .

    امام باقر عليه السلام مى ‏فرمايد :

 تكلّمهم، تسمّهم على آنافهم، وتسمّى الكافر باسمه والمؤمن باسمه.

 با آنان سخن مى‏ گويد ، بر بالاى بينى آنها علامت مى‏ گذارد ، و كافر و مؤمن را به اسمشان مى‏ خواند .

 حضرت فرمود : منظور از «دابّة الأرض» ؛ (جنبنده) علىّ بن ابى طالب عليه السلام است .(81)

    12 - صالح المؤمنين ؛ ابن عبّاس در تفسير آيه شريفه «وَإِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَجِبْريلُ وَصالِحُ الْمُؤْمِنينَ » (82) ؛ «و اگر بر ضدّ او دست به دست هم دهيد (نمى‏ توانيد كارى انجام دهيد) زيرا خداوند ياور اوست و همچنين جبرئيل و مؤمنان شايسته پشتيبان او هستند» ، گويد :

    منظور از مؤمنان شايسته ، علىّ بن ابى طالب عليه السلام است .

    13 -  جنب اللَّه ؛ آنجا كه خداوند مى ‏فرمايد :

 «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ في جَنْبِ اللَّه»(83) .

 «اين كه روز رستاخيز كسى بگويد: افسوس بر من! از كوتاهى هايى كه در جنب خدا كردم»

    امام ابى الحسن عليه السلام در تفسير اين آيه شريفه مى ‏فرمايد :

 منظور از «جنب اللَّه» امير مؤمنان على عليه السلام است .(84)

    14 - ذكر و مسؤول عنه ، امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَإِنَّه لَذِكْرٌ لَكَ وَلِقَوْمِكَ وَسَوْفَ تُسْئَلُونَ »(85) ؛ «و اين موجب يادآورى تو و قوم توست و به زودى بازخواست خواهيد شد» ، مى ‏فرمايد :

 نحن أهل الذكر ونحن المسؤولون .

 ما همان اهل ذكر هستيم، ماييم كه مورد سؤال قرار مى‏ گيريم .(86)

    و در تفسير آيه شريفه «وَقِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُولُون» (87) ؛ «آنان را باز داريد كه بازرسى مى‏ شوند» ، مى ‏فرمايد :

 از ولايت (88) علىّ بن ابى طالب عليه السلام مى‏ پرسند .(89)

    و امام عليه السلام در تفسير آيه شريفه «بَلْ آتَيْناهُمْ بِذِكْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعْرِضُونَ»(90) ؛ «ولى آنچه ما به آنان فرستاديم مايه يادآورى آنان است ، امّا آنان از آنچه موجب يادآوريشان است روى گردانند» ، مى ‏فرمايد :

 منظور از «ذكر» ، همان علىّ بن ابى طالب عليه السلام است ، آيا متوجّه فرمايش خداوند نيستى كه مى ‏فرمايد :

 «الَّذينَ كانَتْ أَعْيُنُهُمْ في غِطاءٍ عَنْ ذِكْري »(91) ، «كسانى كه پرده‏ اى چشمهايشان را از ياد من پوشانده بود» ، منظورش على عليه السلام است .

 «وَكانُوا لايَسْتَطيعُونَ سَمْعاً »(92) ؛ «وقدرت شنوايى نداشتند» .

 يعنى توانايى شنيدن نام آن حضرت را نداشتند ، و اين به جهت شدّت دشمنى آنان با آن حضرت و خاندانش بود .(93)

    15 - زلفه ، امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «فَلَمَّا رَأَوْهُ زُلْفَةً سيئَتْ وُجُوهُ الَّذينَ كَفَرُوا »(94) ؛ «هنگامى كه وعده الهى را از نزديك مى‏ بينند چهره كافران زشت و سياه مى‏ گردد» ، مى ‏فرمايد :

 هنگامى كه در روز رستاخيز كافران مقام و منزلت على عليه السلام را در پيشگاه خداى متعال مى‏ بينند ؛ (از ناراحتى) چهره‏ هايشان سياه مى‏ گردد .(95)

    16 - نعمت ، امير مؤمنان على ‏عليه السلام مى ‏فرمايد :

 أنا واللَّه ! نعمة اللَّه الّتي أنعم اللَّه تعالى على عباده ، وبي وبأهل بيتي يفوز من فاز يوم القيامة .(96)

 سوگند به خدا ! منم آن نعمتى كه خداوند متعال آن را بر بندگانش ارزانى داشت ، هر كه در روز رستاخيز به سعادت مى ‏رسد به وسيله من و خاندان من است .

    17 - هادى ، امام باقرعليه السلام مى ‏فرمايد:

 رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به على ‏عليه السلام فرمود:

 أنا المنذر وأنت الهادي .

 من بيم ‏دهنده و تو هدايتگر هستى .(97)

    18 - اُذن واعيه؛ امام صادق ‏عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَتَعِيَها اُذُنٌ واعِيَةٌ»(98)؛ «و گوش‏هاى شنوا آن را دريابد و مى ‏فهمد» ، مى ‏فرمايد :

 رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : «اُذن واعيه» ؛ گوش شنوا ، گوش علىّ بن ابى طالب عليه السلام است (كه شنواى سخنان خدا و رسولش بود) .(99)

    19 - مؤذّن ؛ پيشواى هفتم امام كاظم عليه السلام در تفسير آيه شريفه «فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظالِمينَ »(100) ؛ «در اين هنگام ندادهنده‏ اى در ميان آنان ندا مى‏ دهد كه: لعنت خدا بر ستمگران باد» ، مى ‏فرمايد :

 «مؤذّن» (ندا دهنده) ، امير مؤمنان على عليه السلام است .(101)

    20 - اذان ؛ عبداللَّه بن سنان گويد : امام صادق عليه السلام فرمود :

 إنّ لأميرالمؤمنين ‏عليه السلام أسماء ما يعلمها إلّا العالمون ، وإنّ منها الأذان عن اللَّه ورسوله ، وهو الأذان .

 همانا براى امير مؤمنان على عليه السلام نامهايى است كه جز دانشمندان ، كسى آنها را نمى‏ داند ، از جمله آن نامها ، اذان از طرف خدا و رسول اوست كه على عليه السلام همان اذان است .(102)

    21 - رادفه ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير اين آيه شريفه مى ‏فرمايد :

 «يَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَةُ »(103)؛ «آن روزى كه زمين با لرزه‏ هاى وحشتناك همه چيز را به لرزه درمى‏ آورد» ، منظور حسين بن على عليهما السلام است .

 «تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ »(104) ؛ «و به دنبال آن دومين حادثه رخ مى دهد» ، منظور علىّ بن ابى طالب عليه السلام است .(105)

    22 - شاهد ؛ امام كاظم عليه السلام در تفسير آيه شريفه «أَفَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَيَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ»(106) ؛ «آيا كسى كه دليل آشكارى از پروردگارش دارد و به دنبال آن شاهدى از او مى‏ باشد» ، مى ‏فرمايد :

 رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

 أنا على بيّنة من ربّي وعليّ عليه السلام شاهد منّي .

 من داراى دليل و برهان از سوى پروردگارم هستم و على عليه السلام شاهد و گواه از سوى من است .

    23 - صدّيق ؛ ابن عبّاس در تفسير فرمايش خداى متعال كه مى ‏فرمايد : «الَّذينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ اُولئِكَ هُمُ الصِّدّيقُونَ وَالشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ »(107) ؛ «و كسانى كه به خدا و پيامبرانش ايمان آوردند آنان صدّيقانند و شهيدانى كه در نزد پروردگارشان هستند» ، گويد :

    علىّ بن ابى طالب عليه السلام همان صدّيق شهيد است .

    24 -  كسى كه علم كتاب نزد اوست ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه « قُلْ كَفى بِاللَّهِ شَهيداً بَيْني وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ »(108) ؛ «بگو : كافى است كه خداوند ، و كسى كه علم كتاب نزد اوست ميان من و شما گواه باشند» ، مى ‏فرمايد:

 هو عليّ بن أبي طالب عليه السلام وما كان علم الكتاب إلّا عنده .

 منظور علىّ بن ابى طالب عليه السلام است و علم كتاب جز نزد او نبوده است .

    25 - والد ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَوالِدٍ وَما وَلَدَ » (109) ؛ «و سوگند به پدر و فرزند» ، مى ‏فرمايد :

 «پدر» ؛ همان امير مؤمنان على عليه السلام است و منظور از «فرزند» امام حسن و امام حسين و امامان پس از آنها عليهم السلام است .(110)

    26 - مؤمن ؛ امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «أَفَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لايَسْتَوُونَ » (111) ؛ «آيا كسى كه مؤمن است همچون كسى است كه فاسق است؟ نه، هرگز اين دو برابر نيستند» ، مى ‏فرمايد :

 مراد از «مؤمن»، در آيه شريفه علىّ بن ابى طالب عليه السلام و «فاسق» همان وليد بن عقبه مى‏ باشد.

    27 -  عهد ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «لايَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ إِلاَّ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً »(112) ؛ «آنان هرگز مالك شفاعت نيستند، مگر كسى كه نزد خداى رحمان عهد و پيمانى دارد» ، مى ‏فرمايد :

 منظور از «عهد و پيمان» ؛ ولايت امير مؤمنان على عليه السلام و امامان معصوم پس از على عليهم السلام است.(113)

    28 - ودّ و مبشّر به؛ در تفسير آيه شريفه «إنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً» ؛ «به راستى كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده‏ اند خداوند رحمان محبّتى براى آنان در دل‏ها قرار مى‏ دهد» ، روايت شده كه منظور امير مؤمنان على عليه السلام است ،(114) پس خداى متعال فرمود :

 «فَإِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ» ؛ «ما آن را بر زبان تو آسان ساختيم» - يعنى پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم - لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقينَ ؛ «تا پرهيزكاران را به وسيله آن بشارت دهى - يعنى اولياى على عليه السلام كه دوستداران او هستند - وَتُنْذِرَ بِهِ قَوْماً لُدّاً » (115) ؛ «و دشمنان سرسخت را با آن بترسانى» يعنى دشمنانش را كه كينه او را دارند .(116)

    29 -  قانت ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَقائِماً يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَيَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ ... »(117) ؛ «آيا كسى كه در ساعات شب به عبادت خدا در حال سجده و ايستاده مى‏ پردازد از عذاب آخرت مى‏ ترسد و به رحمت پروردگارش اميدوار است ...» ، مى ‏فرمايد :

 اين آيه شريفه در شأن علىّ بن ابى طالب عليه السلام نازل گشته كه گوياى برترى ، دانش ، عبادت و مقام و منزلت رفيع و والايش در پيشگاه خداى متعال است .(118)

    30 - علىّ ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَإِنَّهُ في اُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكيمٌ »(119) ؛ «و او در اُمّ الكتاب به نزد ما بلندمرتبه و استوار است» ، مى ‏فرمايد:

 منظور امير مؤمنان على عليه السلام است .(120)

    و از ابن عبّاس نيز نقل شده كه در تفسير آيه شريفه «الصِّراطَ المُسْتَقيم»(121) «راه راست» ، گويد : منظور از «راه راست» علىّ بن ابى طالب عليه السلام است .(122)

    31 - صراط حميد ؛ آنجا كه خداوند متعال مى ‏فرمايد : «وَهُدُوا إِلى صِراطِ الْحَميد»(123) ؛ «و به راه شايسته ستايش راهنمايى مى گردند» ، روايت شده كه حضرت مى ‏فرمايد :

 هم واللَّه ، أولياء أميرالمؤمنين عليه السلام المحبّون له ولأهل بيته عليهم السلام .

 سوگند به خدا ! آنان دوستان امير مؤمنان على عليه السلام هستند كه به او و خاندانش عليهم السلام مهر مى‏ ورزند.(124)

    32 - سبيل اللَّه ؛ پيشواى ششم ، امام صادق عليه السلام در تفسير فرمايش خداى متعال : «الَّذينَ كَفَرُوا وَصَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللَّه »(125) ؛ «آنان كه كافر شدند و مردم را از راه خدا باز داشتند» ، مى ‏فرمايد :

 هم بنو اُميّة صدّوا عن ولاية أميرالمؤمنين عليه السلام وولاية أولاده ، وهو سبيل اللَّه الّذي من تبعه كفى عذاب الجحيم .

 منطور از آنان بنى ‏اميّه بودند كه مردم را از ولايت اميرمؤمنان على عليه السلام و ولايت فرزندانش بازداشتند ، و او همان راه خدا است كه هر كس از او پيروى كند از عذاب دوزخ در امان است .(126)

    33 - نور ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَأَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبيناً »(127) ؛ «براى شما دليل و برهان روشنى از جانب پروردگارتان آمد و نور آشكارى براى شما فرود آورديم» ، مى ‏فرمايد :

 «برهان و دليل»؛ رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم، و «نور آشكار» علىّ بن ابى طالب‏ عليه السلام است .(128)

    34 - حبل اللَّه ؛ امام موسى كاظم عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً »(129) ؛ «همگى به ريسمان خدا چنگ بزنيد» ، مى ‏فرمايد :

 منظور از «حبل خدا» علىّ بن ابى طالب عليه السلام است پس به آن حضرت چنگ بزنيد و از ولايت او پراكنده نشويد .(130)

    35 - ثواب ؛ رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به على عليه السلام فرمود :

 أنت وأنصارك الأبرار الّذين يعدكم اللَّه ثواب ما عنده في قوله تعالى : «وَاللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّواب»(131).(132)

 تو و ياران نيكوكارت كسانى هستند كه خداوند به آنان در پيشگاه خود وعده پاداش داده است كه مى ‏فرمايد: «و بهترين پاداشها نزد پرودگار است».

    36 - هدايتگر به سوى حق ؛  امام صادق عليه السلام مى ‏فرمايد :

 امير مؤمنان على عليه السلام به حكمى حكم كرد و كسانى كه آن حضرت را از مقامش باز داشتند هدايت نشده و آن را نپذيرفتند ، سلمان در اين مورد به على عليه السلام عرض كرد : چه چيزى باعث شد تا آنان را به حق ارشاد كنى ؟! چرا رهايشان نكردى تا در طغيان خود غوطه ‏ور شوند ؟

 على عليه السلام فرمود : من مى‏ خواستم فقط حق را اظهار نمايم و به آنان برسانم تا اينكه حجّت و دليل بر آنها تأكيد شود ، به راستى كه خداوند متعال در قرآن مى ‏فرمايد :

 «أَفَمَنْ يَهْدي إلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لايَهِدّي إِلّا أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ»(133) ؛

«آيا كسى كه به سوى حق راهنمايى مى كند براى پيروى شايسته ‏تر است يا كسى كه خود هدايت نمى‏ شود مگر هدايتش كنند؟ براى شما چه شده است؟ چگونه داورى مى كنيد؟»(134)

    37 - سابق مقرّب؛ امام صادق ‏عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ × اُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ»(135)؛ «پيشگامان پيشگام هستند ، آنان مقرّبانند» مى ‏فرمايد:

 اين آيه به خصوص در شأن امير مؤمنان على عليه السلام نازل گشته ، چرا كه آن حضرت بر ايمان از همه مردم پيشى گرفته و خداوند متعال بدين آيه او را مدح فرموده است .(136)

    38 - آيه ، نشانه؛ ابو بصير گويد : از مولايم امام باقر عليه السلام شنيدم كه در تفسير آيه شريفه «إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعينَ » (137) ؛ «اگر ما بخواهيم آيه و نشانه‏ اى از آسمان بر آنان فرود مى ‏آوريم كه گردنهايشان در برابر آن فروتن و خاضع گردد» ، فرمود :

 نزلت الشمس مابين زوال الشمس إلى وقت العصر ، ثمّ يظهر رجل يعرف بوجهه وحسبه ونسبه أمام الشمس .

 آفتاب از وسط ظهر تا وقت عصر فرود مى ‏آيد ، آنگاه پيشاپيش آفتاب شخصيّتى آشكار مى‏ گردد كه از چهره و حسب و نسبش شناخته مى‏ شود؟

 عرض كردم : او كيست ؟

 فرمود : سوگند به خدا ! اميد است كه او امير مؤمنان على عليه السلام باشد ، و او همان آيه و نشانه آسمانى است .

 و آنجا كه خداى متعال خطاب به پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مى ‏فرمايد : «لِتُنْذِرَ بِهِ»(138)؛ »تا به وسيله او مردم را بيم دهى» ، منظور اين است كه تا او را به مردم بشناسانى و مقام و منزلت او را آگاه سازى كه او حجّت خدا بر خلق اوست.(139)

    39 - كتاب فرو فرستاده شده ؛ در روايت مسندى در تفسير آيه شريفه «كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ »(140) ؛ «كتابى است پربركت كه بر تو فرود آورديم» نقل شده كه حضرتش فرمود :

 المبارك أميرالمؤمنين عليه السلام يفسّر القرآن الّذي هو الكتاب المنزل ، مبارك على اُمّة محمّد صلى الله عليه وآله وسلم .

 «مبارك» امير مؤمنان على عليه السلام است كه قرآن را تفسير مى ‏نمايد ، همان كتابى كه فرو فرستاده شده است ، و او بر اُمّت حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم مبارك و پربركت است .

 و آنجا كه خداى متعال مى ‏فرمايد : «وَلِيَتَذَكَّرَ اُولُوا الْأَلْبابِ»(141) ؛ «تا خردمندان در آيات آن متذكّر شوند» ، منظور از صاحبان خرد ، شيعيانى هستند كه ولايت او را پذيرفته و دوستدار او هستند .(142)

    40 - عروة الوثقى ؛ در روايت مسندى در تفسير آيه شريفه «فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى»(143) ؛ «در واقع به دستگيره محكمى چنگ زده» ، آمده است كه حضرتش فرمود :

 منظور از «عروة الوثقى؛ دستگيره محكم» امير مؤمنان على عليه السلام و امامان از فرزندان آن حضرت عليهم السلام مى‏ باشد .(144)

    41 - فضل و برترى؛ امام ابى الحسن‏ عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَلَوْلا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ لَاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ إِلّا قَليلاً»(145)؛ «واگر فضل و رحمت خداوند بر شما نبود جز عدّه اندكى همگى از شيطان پيروى مى ‏كرديد»، مى ‏فرمايد :

 «رحمت» رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و «فضل» امير مؤمنان على عليه السلام است .(146)

    42 - «يد المبسوط» ؛ دست گشاده؛ امام سجّاد عليه السلام در تفسير آيه شريفه «بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ»(147)؛ «بلكه هر دو دست (قدرت) او گشاده است»، مى ‏فرمايد:

 يعني محمّداً وعليّاً الصلاة والسلام عليهما مبسوطتان في حقّه يدعوان إلى اللَّه تعالى ويأمران بالمعروف وينهيان عن المنكر .

 يعنى همانا دستان مبارك حضرت محمّد و على (درود و سلام بر آنان باد) در انجام حقّ الهى باز است و به سوى خداى متعال دعوت مى ‏كنند و امر به معروف و نهى از منكر مى ‏نمايند .

    43 - مقام و جايگاه راست و درستى ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَبَشِّرِ الَّذينَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ»(148) ؛ «به كسانى كه ايمان آورده‏ اند مژده ده كه براى آنان مقام و جايگاه نيك و راستى در نزد پروردگارشان است» ، مى ‏فرمايد :

 مقصود ، ولايت امير مؤمنان على عليه السلام است .(149)

    44 - احسان و نيكويى ؛ امام باقر عليه السلام در تفسير فرمايش خداى متعال كه مى ‏فرمايد : «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإحْسانِ وَإيتاءِ ذِي الْقُرْبى»(150) ؛ «همانا خداوند به عدل ، احسان و بخشش به نزديكان فرمان مى‏ دهد»، مى ‏فرمايد:

 منظور از «عدل» شهادت خالصانه به يگانگى خداى متعال و اين كه حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم پيامبر خداست ، و منظور از «احسان» ولايت امير مؤمنان على عليه السلام است و پذيرش اطاعت آن دو بزرگوار (درود خدا بر آنان باد) ، و منظور از «بخشش به نزديكان» امام حسن و امام حسين و امامان از فرزندان آن حضرت (كه درود خدا بر همه آنان باد) مى‏ باشد .

 و اين كه خداى متعال در آيه شريفه «وَيَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنْكَرِ وَالْبَغِي»(151) ؛ «و از فحشاء ، منكر و ستم نهى فرموده» ، منظور نهى از ستم در حقّ آن بزرگواران و قتل آنها و امتناع از حقوق آنهاست كه موالات و دوستى با دشمنان آنها مصداق اكمل منكر قبيح و امر زشت است .(152)

    45 - تصديق كننده ؛ پيشواى هفتم امام صادق عليه السلام در تفسر آيه شريفه «وَالَّذي جاءَ بِالصِّدْقِ وَصَدَّقَ بِهِ»(153) ؛ «و كسى كه به صدق و راستى آمد و كسى كه او را تصديق كرد» ، مى ‏فرمايد :

 آن كه به راستى از جانب خدا آمد ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود و آن كه او را در اين امر تصديق نمود على بن ابى طالب عليه السلام بود .(154)

    46 - ايثارگر ؛ امام صادق عليه السلام مى ‏فرمايد :

 روزى حضرت فاطمه زهرا عليها السلام به امير مؤمنان على عليه السلام فرمود : نزد پدر بزرگوارم برو و چيزى براى زندگى از او بگير .

 امير مؤمنان على عليه السلام خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شد و پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله وسلم دينارى به على عليه السلام داد و فرمود : با اين دينار براى خانواده‏ ات غذايى خريدارى كن .

 امير مؤمنان على عليه السلام از حضور رسول گرامى صلى الله عليه وآله وسلم مرخص شد تا به خريد بپردازد . در راه مقداد را ملاقات نمود ، مقداد از ندارى و گرفتارى خودش به على عليه السلام شكوه نمود .

 امير مؤمنان على عليه السلام دينار را به او بخشيد و خود به سوى مسجد روانه شد ، در مسجد سر بر زمين نهاد و خوابش برد ، پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم احساس كرد كه على عليه السلام درنگ نموده و تأخير كرده است . از اين رو به دنبال حضرتش آمد و او را در حال خواب يافت .

 وقتى على ‏عليه السلام را ديد فرمود : يا اباالحسن ! چكار كردى ؟

 عرض كرد: اى رسول خدا! از خدمت شما مرخص شدم تا خريد نمايم، در راه مقداد را ديدم، او از بدى حالش مرا آگاه نمود و من دينار را به او دادم.

 رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : همانا جبرئيل آمد و اين خبر را به من گزارش داد ، به راستى كه خداى متعال اين آيه شريفه را در حقّ تو نازل نمود : 

 «وَيُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَاُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(155) ؛

«آنها را بر خود مقدّم مى‏ دارند، هر چند خودشان بسيار نيازمند هستند، كسانى كه نفس خودشان را از بخل و حرص باز دارند آنان رستگارانند» .(156)

 

    47 - نجوا كننده ؛ پيشواى ششم امام صادق عليه السلام در تفسير فرمايش خداى متعال : «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً» (157) ؛ «اى كسانى كه ايمان آورده‏ ايد! هنگامى كه مى‏ خواهيد با رسول اللَّه نجوا كنيد، پيش از آن صدقه‏ اى بدهيد» ، مى ‏فرمايد :

 اين آيه شريفه در شأن اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شده ، زيرا كه دستور آمده بود كه هر كس بخواهد با پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم نجوا كند بايستى صدقه‏ اى در راه خدا مى‏ پرداخت .

 به همين جهت ، ثروتمندان به جهت بخل نمودن در اموالشان و فقيران به جهت فقر و ناداريشان از نجوا با رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم امتناع ورزيدند .

 امير مؤمنان على عليه السلام داراى ده درهم و دو رأس گوسفند بود ، آن حضرت با ده درهم ، ده مرتبه با رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نجوا فرمود و آن دو رأس گوسفند را ذبح كرده و در راه خدا صدقه داد و كسى جز آن حضرت، موفّق به اين عمل نشد ، پس اين آيه در حقّ حضرتش نازل شد :

 «ءَأَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ»(158) .

 آيا ترسيديد فقير شويد كه از دادن صدقات پيش از نجوا، خوددارى كرديد؟

 پس خداى متعال اين آيه را نسخ كرد و تنها امير مؤمنان على عليه السلام به اين عمل موفّق گرديد.(159)

    48 - منتظر؛ امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ»(160) ؛ «برخى به پيمان خود وفا نمودند و برخى در انتظارند» ، مى ‏فرمايد :

 اين آيه شريفه در شأن حضرت حمزه ، حضرت على عليه السلام و حضرت جعفر نازل شده است كه مراد از «برخى به پيمان خود وفا نمودند» حضرت حمزه و جعفر است و مراد از «و برخى در انتظارند» على عليه السلام است كه منتظر شهادت بود و خداوند بر او و خاندانش درود فرستد و عذاب قاتل آن حضرت را چندين برابر نمايد .(161)

    49 - راه استوار و ثابت؛ امام صادق‏ عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَأَنَّها لَبِسَبيلٍ مُقيمٍ»(162) ؛ «به راستى كه سرزمين آنها در راه استوار و هميشگى است» ، مى ‏فرمايد :

 نحن المتوسّمون ، وأميرالمؤمنين عليه السلام السبيل المقيم .

 ما همان متوسّمين و هوشياران هستيم ، و امير مؤمنان راه استوار و ثابت است.(163)

    50 - رحمت ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «يُدْخِلُ مَنْ يَشاءُ في رَحْمَتِهِ»(164) ؛ «هر كس را بخواهد در رحمت خود وارد مى ‏كند» ، مى ‏فرمايد :

 ولاية أميرالمؤمنين عليه السلام هو رحمة اللَّه على عباده ، من دخل فيها كان من الناجين المقرّبين ، ومن تخلّف عنها كان من الهالكين.

 ولايت امير مؤمنان على عليه السلام همان رحمت خدا بر بندگان است ، كسى كه ولايت حضرتش را بپذيرد از نجات يافتگان و مقرّبان خواهد بود ، و كسى كه از پذيرفتن آن سرباز زند از هلاك شوندگان خواهد شد . (165)

    51 - عدل ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «... فَجَزاءُ مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ يَحْكُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ »(166) ؛ «... پس كفّاره آن معادل از چهارپايان است كه كشته ، كه دو نفر عادل از شما بايد معادل ‏بودن آن را تصديق كند» ، مى ‏فرمايد :

 مقصود خداى متعال در اين آيه شريفه ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و امير مؤمنان على عليه السلام است كه همانا امير مؤمنان پس از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم قائم مقام اوست و اوست كه همانند او حكم مى ‏نمايد.(167)

    52 - علم ؛ روايتى با سلسله سند در ذيل آيه شريفه «وَإنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ»(168) ؛ «و او علم و سبب آگاهى روز رستاخيز است» ، نقل شده است كه امام صادق عليه السلام فرمود :

 مقصود خداوند از «علم» امير مؤمنان على عليه السلام است ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم خطاب به امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :

 يا عليّ، أنت عِلْم هذه الاُمّة، مَن اتّبعك نجا ومَن تخلّف عنك هلك.

 يا على ؛ تو علم و سبب آگاهى براى اين اُمّت هستى ، كسى كه از تو پيروى نمايد نجات خواهد يافت و آن كه از راه تو تخلّف نمايد به هلاكت خواهد رسيد .(169)

    53 - بلاغ ؛ با سلسله سند در ذيل آيه شريفه «هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَلِيُنْذَرُوا بِهِ»(170) ؛ «اين پيام ابلاغى براى مردم است تا همه به وسيله آن انذار شوند» ، نقل شده كه حضرتش فرمود :

 مراد از «بلاغ» امير مؤمنان عليه السلام است «و تا آنكه انذار شوند» يعنى به ولايت آن حضرت ، «و تا صاحبان خرد پند گيرند» مقصود شيعيان آن حضرت مى‏ باشند كه صاحبان خرد هستند .

    54 - طور سينين ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَالتّين وَالزَّيْتُونِ × وَطُورِ سينينَ »(171) ؛ «سوگند به انجير و زيتون × سوگند به طور سينين» ، مى ‏فرمايد :

 منظور از «انجير» امام حسن عليه السلام و «زيتون» امام حسين عليه السلام است ، «و طور سينين» امير مؤمنان على عليه السلام است .(172)

    55 - كلمه تامّه ؛ امام صادق عليه السلام مى ‏فرمايد :

 همانا امام در شكم مادر مى‏ شنود ، وقتى از مادر متولّد مى‏ شود بر بازوى راستش نوشته شده : «وَتَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَعَدْلاً »(173) ؛ «و كلمه پروردگار تو با صدق و عدل به حدّ تمام رسيد» .

 و هنگامى كه رشد كرد و بزرگ شد ، استوانه‏ اى از نور از آسمان تا زمين برايش ترتيب داده مى‏ شود تا به وسيله آن ، اعمال بندگان را ببيند ، و به راستى على عليه السلام كلمه‏ اى از اين كلمات تامّه بودند .(174)

    56 - حقّ يقين ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَإنَّهُ لَحَقُّ الْيَقينِ»(175) ؛ «و آن يقين خالص است»، مى ‏فرمايد :

 ولاية عليّ بن أبي طالب عليه السلام فمن كذّب بها كانت عليه حسرة ، كان قد كذّب بالحقّ اليقين من وجوب ولايته .

 مقصود از «حقّ يقين» همان ولايت علىّ بن ابى طالب عليه السلام است ، كسى كه آن را تكذيب نمايد ، در حسرت و ندامت خواهد بود و او در واقع «حق يقين» را تكذيب نموده كه ولايت آن حضرت واجب و لازم است .(176)

    57 - لسان؛ امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «أَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ × وَلِساناً وَشَفَتَيْنِ»(177) ؛ «آيا براى او دو چشم قرار نداديم × و يك زبان و دو لب؟!» ، مى ‏فرمايد :

 مقصود از «دو چشم» ؛ رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و منظور از «زبان» ؛ امير مؤمنان على عليه السلام و مراد از «دو لب» ؛ امام حسن و امام حسين عليهما السلام هستند .(178)

    58 - قول اختلاف شده؛ امام صادق ‏عليه السلام در تفسير آيه شريفه «إنَّكُمْ لَفي قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ»(179) ؛ «شما در گفتارى مختلف و گوناگون هستيد» ، مى ‏فرمايد :

 مقصود آن است كه چون خداى متعال آنان را به ولايت امير مؤمنان على عليه السلام خبر داد؛ آنها اختلاف نمودند .(180)

    و در مورد آيه شريفه «وَأَسِرُّوا قَوْلَكُمْ أَوِ اجْهَرُوا بِهِ إنَّهُ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ»(181) ؛ «گفتار خودتان را پنهان نماييد يا آشكار ، او به آنچه در سينه‏ هاست آگاه است» ، مى ‏فرمايد :

 يعنى خداى متعال از باطن شما آگاه است و مى‏ داند كه چه كينه‏ ها و دشمنى‏هايى براى آن حضرت پنهان نموده‏ ايد .

    و در مورد آيه شريفه «وَلَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ »(182) ؛ «ما آيات قرآن را پشت‏ سر هم بر آنان آورديم» ، فرمود :

 معنايش اين است كه امامى را پس از امامى آورديم .(183)

    59 - انسان ؛ امام رضا عليه السلام در تفسير آيه شريفه «اَلرَّحْمنُ × عَلَّمَ الْقُرْآنَ × خَلَقَ الْإِنْسانَ × عَلَّمَهُ الْبَيانَ»(184) ؛ «خداى رحمان × كه قرآن را تعليم فرمود × انسان را آفريد × و به او بيان را آموخت» ، مى ‏فرمايد :

 منظور از «انسان» امير مؤمنان على عليه السلام است كه خداى سبحان همه مايحتاج مردم را به او آموخت .(185)

    60 - حيات و زندگى ؛ امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا للَّهِِ وَللِرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ»(186) ؛ «اى كسانى كه ايمان آورده‏ ايد! دعوت خدا و پيامبر را پاسخ دهيد هنگامى كه شما را به سوى چيزى كه حيات و زندگى مى‏ بخشد ، مى‏ خواند» ، مى ‏فرمايد :

 اين آيه شريفه راجع به ولايت امير مؤمنان على عليه السلام نازل شده (كه همانا ولايت آن حضرت ، موجب حيات ابدى و سعادت دائمى مى‏ باشد) .(187)

    61 - تجارت ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى تِجارَةٍ تُنْجيكُمْ مِنْ عَذابٍ أَليمٍ» (188) ؛ «اى كسانى كه ايمان آورده‏ ايد! آيا شما را به تجارتى راهنمايى كنم كه شما را از عذاب دردناك رهايى مى‏ بخشد؟!» ، مى ‏فرمايد :

 امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :

أنا التجارة العظمى المربحة المنجية من عذاب اللَّه الأليم الّتي دلّ اللَّه تعالى في كتابه .

 منم آن تجارت بزرگ سودآورى كه به وسيله آن از عذاب دردناك خداى متعال رهايى مى ‏يابيد؛ تجارتى كه خداوند كه در كتابش به آن راهنمائى فرموده است .(189)

    و ابن عبّاس در تفيسر آيه شريفه «وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَخْشَ اللَّهَ وَيَتَّقْهِ»(190) ؛ «و هر كس از خدا و پيامبرش اطاعت كند و از خداوند بترسد و تقوا پيشه كند» ، گويد :

    اين آيه در شأن علىّ بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است .(191)

    62 - وصيّت ، سفارش ؛ امام صادق عليه السلام مى ‏فرمايد :

 رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : شبى كه در آسمانها سير داده شدم خداوند متعال براى من وحى نمود و فرمود :

 يا محمّد ! عليّ وصيّك ، يا محمّد ، أنا اللَّه لا إله إلّا أنا عالم الغيب والشهادة ، الرحمان الرحيم . يا محمّد ، عليّ وصيّك وهو أوّل من أخذت ميثاقه من الوصيّين ، وآخر من أقبض روحه من الأوصياء ، وهو الدابّة الّتي تكلّمهم ، وليس لك أن تكتمه شيئاً من علمي ، ما خلقت من حلال أو حرام إلّا وعليّ عليم به .

 اى محمّد ! على ، وصىّ و جانشين توست ، اى محمّد ! منم خدايى كه معبودى جر من نيست ، داناى نهان و آشكار ، بخشنده و مهربانم .

 اى محمّد ! على ، جانشين و وصىّ توست ، او از ميان اوصياء نخستين كسى است كه از او پيمان گرفته‏ ام ، و آخرين كسى است كه روحش را قبض مى ‏نمايم ، او همان دابّه و جنبنده‏ اى است كه با مردم سخن مى‏ گويد ، سزاوار نيست كه تو چيزى از علم مرا نسبت به او پنهان نمايى ، چيزى از حلال و حرام را نيافريدم جز آن كه على عليه السلام از آن آگاه است .(192)

    63 - سِلْم ؛ امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «يا أيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كافَّةً»(193) ؛ «اى كسانى كه ايمان آورديد! همگى در صلح و آشتى درآييد»، مى ‏فرمايد :

 منظور از «سِلْم» ولايت امير مؤمنان على عليه السلام و ولايت امامان از فرزندان آن حضرت است .

 سپس فرمود : أقبلوها كافّة ولاتنكروها .

 همگى به ولايت آنان روى آوريد ، و آن را انكار نكنيد .(194)

    و راجع به آيه شريفه «إنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذينَ اتَّقَوْا وَالَّذينَ هُمْ مُحْسِنُونَ»(195) ؛ «خداوند با كسانى است كه تقوا پيشه نموده و كسانيكه نيكوكارند»، فرمود:

 مراد از اين آيه، امير مؤمنان على ‏عليه السلام و امامان پس از آن حضرت هستند .

    و راجع به آيه شريفه «وَسَنَجْزِي الشَّاكِرينَ»(196) ؛ «به زودى به شاكران پاداش داده خواهد شد» ، فرمود :

 مقصود امير مؤمنان على عليه السلام است كه خداوند متعال از او و عبادتش شكرگزارى نمود .(197)

    64 - يمين ؛ كثير گويد : امام صادق عليه السلام در مورد آيه شريفه «وَأمَّا إنْ كانَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمينِ»(198) ؛ «و امّا اگر از اصحاب يمين باشد» ، فرمود :

 منظور از «يمين» امير مؤمنان عليه السلام ، «و اصحاب يمين» همان شيعيان آن حضرت هستند .(199)

    65 - آسمان ؛ ابوبصير گويد : امام صادق عليه السلام در مورد آيه شريفه «ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأرْضَ وَما بَيْنَهُما باطِلاً ذلِكَ ظَنُّ الَّذينَ كَفَرُوا»(200) ؛ «ما آسمان و زمين و آنچه را ميان آنهاست بيهوده نيافريديم؛ اين گمان كسانى است كه كفر ورزيدند» ، فرمود :

 «آسمان» مدحى براى على عليه السلام است و «زمين» فاطمه عليها السلام است «و مابين آن دو» يعنى امامان از فرزندان آن حضرت عليهم السلام است .

    66 - ايمان ؛ ابوحمزه ثمالى گويد : از مولايم امام باقر عليه السلام در مورد آيه شريفه «وَمَنْ يَكْفُرْ بِالْإيمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ»(201) ؛ «و هر كس آنچه را كه بايد ايمان بياورد انكار كند اعمال او تباه مى‏ گردد» ، پرسيدم ، حضرت فرمود :

 مقصود از «ايمان» عليّ بن ابى طالب عليه السلام است .

    و در مورد آيه شريفه «وَلكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإيمانَ وَزَيَّنَهُ في قُلُوبِكُمْ» ؛ «و ليكن خداوند ايمان را محبوب شما قرار داد و آن را در قلوب شما زينت داد» ، فرمود :

 منظور از «ايمان» امير مؤمنان على عليه السلام است ،

 «وَكَرِهَ إلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيانَ»(202) ؛ «و كفر و فسق و عصيان را مورد نفرت شما قرار داد» ، مقصود ولايت دشمنان آن حضرت است ؛ كسانى كه بر او پيشى گرفتند (و حقّ حضرتش را غصب نمودند) .(203)

    67 - كلمه تقوا ؛ مالك گويد : به امام رضا عليه السلام عرض كردم : معناى كلمه تقوا در آيه شريفه «وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى وَكانُوا أَحَقَّ بِها وَأهْلَها»(204) ؛ «و آنان را به حقيقت تقوا ملزم نمود و آنان از هر كسى شايسته‏ تر و اهل آن بودند» چيست ؟ حضرت فرمود :

 همان ولايت امير مؤمنان على عليه السلام است .(205)

    68 - امانت ؛ ابو بصير گويد : از امام صادق عليه السلام راجع به آيه شريفه «إنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أنْ تُؤَدُّوا الْأماناتِ إِلى أَهْلِها»(206) ؛ »خداوند به شما فرمان مى‏ دهد كه امانت‏ها را به صاحبانش بدهيد» ، پرسيدم . حضرت فرمود :

 هي واللَّه ! ولاية أميرالمؤمنين عليه السلام وما أخذ عليهم من العهد بالبيعة له والأئمّة من ولده عليهم السلام .

 سوگند به خدا! (امانت) همان ولايت امير مؤمنان على ‏عليه السلام است و همان است كه پيمان گرفته شده از مردم كه با او و امامان ديگر از فرزندان او عليهم السلام بيعت نمايند.(207)

    69 - سائق ؛ جابر گويد : از امام صادق عليه السلام راجع به آيه شريفه «وَجاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَشَهيدٌ»(208) ؛ «هر انسانى وقتى وارد محشر مى شود به همراه او سوق دهنده و گواه امين است» ، پرسيدم ؟ حضرت فرمود :

 «سائق» امير مؤمنان على عليه السلام است و «شهيد» رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است .(209)

    70 -  ساعت ؛ ابو صامت گويد : امام صادق عليه السلام مى ‏فرمايد :

 إنّ الليل والنهار اثنتا عشرة ساعة ، وإنّ عليّ بن أبي طالب عليه السلام أشرف ساعة من تلك الساعات .

 همانا شب و روز دوازده ساعت است كه به راستى علىّ بن ابى طالب عليه السلام شريف‏ترين ساعت از آن ساعات است .

 و اين است فرمايش خداى متعال كه مى ‏فرمايد :

 «بَلْ كَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ وَأَعْتَدْنا لِمَنْ كَذَّبَ بِالسَّاعَةِ سَعيراً»(210) .

«بلكه آنان قيامت و روز رستاخيز را تكذيب كردند، و ما براى كسى كه قيامت را تكذيب كند، آتشى شعله‏ور تهيّه كرده‏ ايم» .(211)

71 - قسط ؛ جابر گويد : امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «قائِماً بِالْقِسْطِ»(212) ؛ «در حالى كه قيام به عدالت دارد» ، فرمود :

 «القسط» العدل ، أقامه اللَّه تعالى لأميرالمؤمنين عليه السلام عدلاً بين الناس وقسطاً، يقيم الحقّ بينهم وبين اللَّه تعالى، إن أطاعوه هداهم.

 «قسط» يعنى عدل ، كه خداوند متعال توسّط امير مؤمنان على عليه السلام آن را اقامه فرموده كه آن حضرت در ميان مردم عدل و داد نمايد تا حقّ را ميان مردم و خداى متعال اقامه نمايد ، اگر مردم از آن حضرت پيروى نموده و فرمان برند ، هدايت خواهند شد .(213)

    72 - راه معتدل و دور از انحراف ؛ حفص كناسى گويد : از امام صادق عليه السلام شنيدم كه آيه شريفه «فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ أصْحابُ الصِّراطِ السَّوِيِّ وَمَنِ اهْتَدى»(214) ؛ «پس به زودى مى‏ دانيد كه چه كسى از اصحاب راه راست و چه كسى هدايت يافته است؟» را تلاوت مى ‏نمود و راجع به تفسير آن فرمود :

 «صراط سوى»، همان امير مؤمنان على عليه السلام است ، و آن كه هدايت يابد به وسيله ولايت آن حضرت و پيروى نمودن از آن بزرگوار است .(215)

    73 - آب گوارا ؛ جميل بن درّاج گويد : از امام صادق عليه السلام در مورد تفسير آيه شريفه «قُلْ أَرَأَيْتُمْ إنْ أصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتيكُمْ بِماءٍ مَعينٍ»(216) ؛ «بگو: اگر آب سرزمين شما فرو رود چه كسى مى‏ تواند آب گوارا در دسترس شما قرار دهد؟» ، پرسيدم . حضرت فرمود :

 أرأيتم إن أذهب اللَّه تعالى عنكم إمامكم فمن يأتيكم بإمام من بعده ، يبيّن لكم ما اختلفتم فيه ؟

 آيا گمان داريد كه هر گاه خداى متعال امام شما را از ميان بردارد چه كسى براى شما امام و پيشوا آورد تا مسائلى را كه در آن اختلاف داريد، بيان نمايد؟!(217)

    74 - احسن ؛ ابوبصير گويد : از امام صادق عليه السلام راجع به آيه شريفه «وَاتَّبَعُوا أَحْسَنَ ما اُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ»(218) ؛ «و از بهترين دستورهايى كه از سوى پروردگارتان بر شما فرود مى‏ آيد، پيروى كنيد» ، پرسيدم . حضرت فرمود :

 هي ولاية أميرالمؤمنين‏ عليه السلام وما علم اللَّه تعالى فيه من مصالح الاُمّة.

 منظور پيروى از ولايت امير مؤمنان على عليه السلام است و آنچه خداوند متعال در آن مصلحت امّت را مى‏ داند .(219)

    75 - مشهود ؛ عبدالرحمان بن كثير گويد : از امام صادق عليه السلام راجع به آيه شريفه «وَشاهِدٍ وَمَشْهُود»(220) ؛ «و سوگند به شاهد و مشهود»، پرسيدم .

    حضرت فرمود :

 «شاهد» رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و «مشهود» علىّ بن ابى طالب عليه السلام است .(221)

    76 - اُمّت ؛ حمزه گويد : امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَمِمَّنْ خَلَقْنا اُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ يَعْدِلُونَ»(222) ؛ «و از آنها كه آفريديم گروهى به سوى حق هدايت مى ‏كنند، و به حق اجراى عدالت مى ‏نمايند» ، مى ‏فرمايد :

 منظور از «امّت» علىّ بن ابى طالب عليه السلام است كه خداوند متعال او را امّت ناميد ، چنان كه ابراهيم عليه السلام را در آيه شريفه «إِنَّ إِبْراهيمَ كانَ اُمَّةً قانِتاً للَّهِِ»(223)؛ «همانا ابراهيم‏ عليه السلام به تنهايى امّتى بود مطيع فرمان خدا» امّت ناميد.(224)

    77 - عُرف ؛ ابوخطّاب گويد : امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ»(225) ؛ «با آنها مدارا كن و به نيكى‏ها دعوت كن» ، فرمود :

 مراد از «نيكيها» همان ولايت امير مؤمنان على عليه السلام است .

    و راجع به آيه شريفه «وَأَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلينَ»(226) ؛ «و از نادانان روى بگردان» ، فرمود :

 الّذين تركوا ولايته ولم يقبلوها مع علمهم أنّها حقّ من اللَّه تعالى .

 (نادانان) كسانى هستند كه ولايت حضرتش را ترك نموده و با اينكه مى‏ دانستند ولايت آن حضرت حقّ است و از سوى خداوند متعال است ، با اين حال آن را نپذيرفتند .(227)

    78 - استقامت ؛ جابر گويد : از امام صادق عليه السلام در مورد آيه شريفه «إِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَنْ لاتَخافُوا وَلاتَحْزَنُوا»(228)؛ «به راستى آنان كه گفتند: پروردگار ما خداوند است، سپس استقامت نمودند، فرشتگان بر آنان فرود مى‏ آيند كه: نترسيد و غمگين نباشيد» ، پرسيدم ؟ حضرت فرمود :

 اين آيه در شأن علىّ بن ابى طالب عليه السلام و امامان از فرزندان آن حضرت و شيعيانش نازل شده است .(229)

    79 - مستخلف ؛ عبداللَّه بن سنان گويد : از امام صادق عليه السلام راجع به آيه شريفه «وَعَدَ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ في الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ»(230) ؛ «خداوند به كسانى كه از شما ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده‏ اند وعده داده كه حتماً آنها را حكمران در روى زمين قرار خواهد داد ، همان گونه كه پيشينيان را خليفه روى زمين قرار داد» ، پرسيدم . حضرت فرمود :

 اين آيه در شأن علىّ بن ابى طالب و امامان از فرزندانش عليهم السلام نازل شده است . فرمود : «وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دينَهُمُ الَّذي ارْتَضى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً»(231) ؛ «و دينى كه بر آنان پسنديده پا برجا خواهد نمود، و ترس آنها را به امنيّت و آرامش مبدّل خواهد كرد» ، مقصود از آن، دوران شكوهمند ظهور حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) است .(232)

    80 - قلم ؛ محمّد بن فضيل گويد : از امام ابى الحسن عليه السلام راجع به تفسير آيه شريفه «ن وَالْقَلَمِ وَما يَسْطُرُونَ»(233) ؛ «ن، سوگند به قلم و آنچه مى ‏نويسد» ، پرسيدم . حضرت فرمود :

 مقصود از «ن» رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و «قلم» امير مؤمنان على عليه السلام است .(234)

81 - فرع شجره ؛ عمر بن يزيد گويد : از امام باقر عليه السلام در مورد آيه شريفه «كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَفَرْعُها في السَّماءِ»(235) ؛ «همانند درخت پاكيزه‏ اى كه ريشه‏ اش در زمين ثابت و شاخه‏ اش در آسمان است» ، پرسيدم .

    حضرت فرمود :

 الشجرة رسول اللَّه ‏صلى الله عليه وآله وسلم، وأميرالمؤمنين ‏عليه السلام والأئمّة من ولده‏ عليهم السلام فرعها وأغصانها ، وعلمهم ثمرها ، وشيعتهم ورقها ، وإنّ المؤمن ليموت فيسقط ورقة من تلك الشجرة ، وأ نّه ليولد فتورق ورقة فيها .

 «درخت» همان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است و امير مؤمنان و امامان از فرزندان آن حضرت عليهم السلام تنه و شاخه‏ هاى آن ، و علم و دانش (بى‏كران) ايشان ثمره و ميوه آن و شيعيان آن حضرت برگ‏هاى آن است.

 به راستى وقتى مؤمنى از دنيا مى ‏رود برگى از آن درخت مى‏ افتد ، و هنگامى كه كودكى از مؤمنان متولّد مى‏ شود برگى در آن درخت مى ‏رويد .

    و منظور از «تُؤْتي اُكُلَها كُلَّ حينٍ بِإِذْنِ رَبِّها»(236) ؛ »هر زمان ميوه خود را به اذن پروردگارش مى‏ دهد» ، فرمود :

 ما يخرج إلى الناس من علم الإمام في كلّ حين يسئل عنه .

 مطالبى است (از حلال و حرام) كه از ناحيه امام عليه السلام به سوى شيعيان در آن هنگام كه مسأله مى‏ پرسند ، مى ‏رسد .(237)

    82 - طريقه ؛ ابو حمزه گويد : از امام باقر عليه السلام راجع به آيه شريفه «وَأَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّريقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً»(238) ؛ «و اينكه اگر آنان در آن راه استقامت ورزند با آب گوارا سيرابشان مى ‏نماييم» ، پرسيدم . حضرت فرمود :

 «الطريقة» حبّ عليّ بن أبي طالب عليه السلام والأوصياء من بعده .

 «طريقه» دوست داشتن علىّ بن ابى طالب عليه السلام و جانشينان از فرزندان آن حضرت است .(239)

    83 - حقّ ؛ ابوبصير گويد : امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «قُلْ إِنَّ رَبّي يَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلّامُ الْغُيُوبِ»(240) ؛ «بگو: به راستى كه پروردگار من حق را (بر دل پيامبران) مى‏ افكند، كه او داناى غيبهاست» ، فرمود :

 الحقّ أميرالمؤمنين عليه السلام والأئمّة من ولده عليهم السلام .

 حق ، امير مؤمنان على عليه السلام و پيشوايان از فرزندان آن حضرت عليهم السلام است .

    عرض كردم : تفسير آيه شريفه «جاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ»(241) ؛ «حق آمد و باطل نابود شد» ، چيست ؟ فرمود :

 الحقّ موعد الإمام ؛ حق وعده‏گاه امام عليه السلام است .

عرض كردم: تفسير آيه شريفه «كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَالْباطِلَ»(242)؛ «خداوند اين چنين مثل بر حق و باطل مى‏ زند» ، چيست ؟ فرمود :

 الحقّ أميرالمؤمنين عليه السلام والباطل عدوّه .

 حقّ ، امير مؤمنان على عليه السلام و باطل ، دشمن اوست .

 راجع به اين آيه شريفه پرسيدم :

 «وَقُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ - يعني بولاية عليّ بن أبي طالب عليه السلام - وَمَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ - بتركها - »(243) .

 «بگو : اين حق از جانب پروردگارتان است، هر كس مى خواهد ايمان بياورد» ؛ (فرمود : ) يعنى به ولايت على بن ابى طالب ‏عليهما السلام ؛ «و هر كس مى‏ خواهد كافر گردد»  (فرمود : ) با نپذيرفتن آن» .

    باز از حضرتش راجع به اين آيه پرسيدم :

«بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَأَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ»(244) ؛

«بلكه او حق را براى آنان آورده ؛ ولى بيشترشان از حق كراهت دارند» ، [فرمود :] (يعنى) بيشتر آنها ولايت آن حضرت را دوست نمى‏ دارند .(245)

    84 - هدايتگر ؛ محمّد بن فضيل گويد : از امام ابى الحسن عليه السلام راجع به آيه شريفه «وَأَنَّا لَمَّا سَمِعْنَا الْهُدى آمَنَّا بِهِ»(246) ؛ «و هنگامى كه ما هدايت قرآن را شنيدم به آن ايمان آورديم» ، پرسيدم . حضرت فرمود :

 «الهدى» ما أوعز عليهم رسول اللَّه‏ صلى الله عليه وآله وسلم من ولاية أميرالمؤمنين ‏عليه السلام وأولاده الأئمّة عليهم السلام ، مَن قبلها وأتى بها يوم القيامة «فَلا يَخافُ بَخْساً وَلا رَهَقاً»(247) .

 منظور از «هدى» اشاراتى است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم راجع به ولايت امير مؤمنان على عليه السلام و پيشوايان از فرزندانش به اُمّت رسانيده و اين مطلب را به آنان فهمانيده بود ، هر كه آن را بپذيرد و با آن وارد صحراى رستاخيز گردد ، «از هيچ زيان و نقصانى و از هيچ ستمى نمى‏ ترسد» .

 راوى گويد : عرض كردم : آيا اين آيه تنزيل است يا تأويل ؟

 فرمود : بلكه تأويل است .(248)

    85 - مقتدى ؛ عمّار بن ياسر راجع به تفسير آيه شريفه «اُولئِكَ الَّذينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُديهُمُ اقْتَدِهْ»(249) ؛ «آنان كسانى هستند كه خداوند هدايتشان كرد، پس به هدايت آنان اقتدا كن» ، گويد :

    خداوند متعال فرمان داد تا (مردم) به آنان (ائمه هدى عليهم السلام) اقتدا نموده و به سخنانشان عمل نمايند ، بدين وسيله به سبب پيروى از كردار و رفتار آنها رستگار گشته و نجات يابند ، و همه اين مطالب در حضرت على عليه السلام و پيشوايان از فرزندانش عليهم السلام آشكار است .

    86 - مخصوص گرديده به رحمت ؛ حمّاد گويد : پيشواى رؤوف امام رضا عليه السلام از پدران بزرگوارش عليهم السلام نقل مى ‏كند كه امام صادق عليه السلام در تفيسر آيه شريفه «يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ»(250) ؛ «هر كه را بخواهد به رحمت خود مخصوص گرداند» ، فرمود :

 المختصّون بالرحمة نبيّ اللَّه ووصيّه وعترتهما عليه وعليهم السلام ، إنّ للَّه مائة رحمة ، تسعة وتسعون عنده مذخورة لمحمّد وعليّ وعترتهما عليه وعليهم السلام وجزء واحد مبسوط على سائر الموحّدين.

 برگزيدگان به رحمت حق ، پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم ، جانشين او و عترت آن دو بزرگوار عليهما السلام هستند . به راستى كه براى خداوند صد رحمت است كه نود و نه مورد آن براى محمّد ، على و عترت آن دو بزرگوار عليهم السلام ذخيره شده و يك مورد بر ساير يكتا پرستان پخش گرديده است .(251)

    87 - قول مختلف ؛ يعنى گفتار پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم ؛ در آنجا كه خداوند متعال در مورد ولايت على عليه السلام به او وحى فرموده است .

    و اين كه خداى متعال مى ‏فرمايد : «يُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ اُفِكَ»(252) ؛ «از آن هر كس كه شايسته نبود رو گردان شد» ، مقصودش اين است كه هر كسى در آنچه خداى متعال فرمان داده مخالفت ورزد او را داخل آتش مى ‏نمايد .(253)

    88 - نفس مطمئنّه ؛ عبدالرحمان بن حجّاج گويد :

    امام صادق عليه السلام در تفسير آيات شريفه «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ × إِرْجِعي إلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً × فَادْخُلي في عِبادي × وَادْخُلي جَنَّتي»(254) ؛ «اى نفس قدسى مطمئن × به سوى پروردگارت باز آى كه تو از او و او از تو راضى و خشنود است × پس در صف بندگان خاصّ من در آى × و وارد بهشت من شو» ، مى ‏فرمايد :

 يعني نفس أميرالمؤمنين عليه السلام راضية بما رأت في وليّها ، ومرضيّة فيما رأت في عدوّها .

 مقصود نفس امير مؤمنان على عليه السلام است كه آنچه در دوست خودش (از نعم و مقام) مى‏ بيند خشنود است و آنچه (از پستى و عذاب) در دشمن خود مى‏ بيند ، خشنود است .(255)

    89 - إمام ؛ داوود بن سليمان گويد :

    امام رضا عليه السلام حديثى را از پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم براى من نقل كرده كه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم راجع به آيه شريفه «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ اُناسٍ بِإِمامِهِمْ»(256) ؛ «روزى كه ما همه گروه‏ ها را با پيشوايانشان دعوت مى ‏كنيم» ، فرمودند :

 اين آيه در شأن علىّ بن ابى طالب عليه السلام و فرزندان آن حضرت نازل شده است كه روز قيامت هر اُمّتى با امام زمانشان ، كتاب پروردگارشان و سنّت پيامبرشان فرا خوانده مى‏ شوند .(257)

 آنگاه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند :

 يا عليّ ! أنت سيّد الوصيّين وإمام المتّقين وأميرالمؤمنين وقائد الغرّ المحجّلين ويعسوب الدين .

 اى على ! تو آقاى جانشينان ، پيشواى پرهيزگاران ، امير مؤمنان ، رهبر رو سفيدان و رئيس بزرگ دين هستى .

 گفته شد : اى رسول خدا ! مگر شما امام و پيشواى همه مردم نيستيد ؟

 حضرت فرمودند :

أنا رسول اللَّه إلى الناس أجمعين ، ولكن سيكون من بعدي أئمّة على الناس من أهل بيتي ، يقومون في الناس بالعدل ، وتظلمهم أئمّة الكفر وأشياعهم وأتباعهم . ألا فمن والاهم واتبعهم وصدّقهم فهو منّي ومعي وسيلقاني ، ألا ومن ظلمهم وأعان على ظلمهم وكذّبهم ، فليس منّي ولا معي وأنا منه بري‏ء .

 من از جانب خدا به سوى همه مردم فرستاده شده‏ ام ؛ ولى پس از من، از خاندانم امامانى بر مردم خواهند بود ، ايشان در ميان مردم با عدل قيام مى ‏كنند ، ولى امامان كفر و پيروانشان بر آنها ستم مى ‏نمايند .

 آگاه باشيد ! هر كس آنها را دوست بدارد و از آنها پيروى كند و تصديقشان نمايد از من است و با من خواهد بود و مرا ملاقات خواهد كرد .

 آگاه باشيد ! و هر كس بر آنان ستم نمايد و ستمگران را در ستم به آنها يارى كند و آنان را تكذيب نمايد از من نيست و همراه من نخواهد بود و من از او بيزارم .(258)

    90 - ملقى ؛ (به دوزخ اندازنده) ؛ شريك گويد :

    نزد سليمان اعمش بودم، وى در حال احتضار بود . ناگاه ابن ابى ليلى ، ابن شبرمه و ابوحنيفه وارد شدند ، ابوحنيفه رو به سليمان كرد و گفت : اى ابامحمّد ! از خدا بترس ! چرا كه تو الآن در نخستين روز از روزهاى آخرت و واپسين روز از روزهاى دنيا قرار گرفته‏ اى ، تو درباره علىّ بن ابى طالب عليه السلام احاديثى را روايت نمودى كه اگر در مورد آنها سكوت اختيار مى ‏كردى براى تو بهتر بود .

    اعمش گفت: آيا به شخصيّتى مثل من چنين سخنانى گفته مى‏ شود؟ كمكم كنيد تا تكيه كنم .

    (آنگاه برخاست و تكيه داد و نشست) و رو به ابوحنيفه كرد و گفت : اى اباحنيفه ! ابو متوكّل ناجى ، از ابوسعيد خدرى براى من نقل كرد كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند :

 إذا كان يوم القيامة يقول اللَّه تعالى لي ولعليّ : أدخلا النار من عاداكما وأبغضكما ، وأدخلا الجنّة من والاكما وأحبّكما .

 در آن هنگام كه روز رستاخير فرا مى ‏رسد خداى متعال به من و على ‏عليه السلام مى ‏فرمايد : هر كس با شما دشمنى نموده و نسبت به شما كينه ورزيده، وارد دوزخش كنيد و هر كه شما را دوست داشته و از شما پيروى نموده وارد بهشتش نماييد .

 و اين است معناى آيه شريفه «ألْقِيا في جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنيدٍ»(259) ؛ «هر كافر معاند را در دوزخ افكنيد» .

و از عبايه ربعى نقل شده كه گويد : از على عليه السلام شنيدم كه مى ‏فرمود :

 أنا قاسم الجنّة والنار أقول : هذا لي وهذا لك .

 منم تقسيم كننده بهشت و دوزخ كه به دوزخ مى‏ گويم : اين براى من و آن براى توست .

 اين در حالى است كه ابوذر و رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بر صراط مى ‏نشينند ، پس هر كس نبوّت پيامبر و ولايت مرا انكار كند به دوزخ افكنده مى‏ شود و اين است فرمايش خداى متعال كه مى ‏فرمايد: «أَلْقِيا في جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنيدٍ» ؛  «هر كافر معاند را در دوزخ افكنيد» .

 الكفّار من جحد نبوّة محمّد صلى الله عليه وآله وسلم، والعنيد من جحد ولايتي وعاندني.

 منظور از «كفّار» كسى است كه نبوّت حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را انكار كرده و «عنيد» كسى است كه ولايت مرا انكار كرده و با من دشمنى نموده است .(260)

    و در روايت ديگرى محمّد بن حمران گويد : از امام صادق عليه السلام راجع به آيه شريفه «أَلْقِيا في جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنيدٍ» ؛ پرسيدم . حضرت فرمود :

 إذا كان يوم القيامة وقف محمّد صلى الله عليه وآله وسلم على الصراط ، فلا يجوز عليه إلّا من كان معه براءَة .

 روز قيامت ، حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم بر صراط مى‏ ايستد ، پس هيچ كس حقّ عبور از آن را ندارد جز آن كه به همراه او براتى باشد .

 عرض كردم : برات چيست ؟

 فرمود : ولاية عليّ بن أبي طالب والأئمّة من ولده عليهم السلام .

 ولايت علىّ بن ابى طالب عليه السلام و پيشوايان از فرزندان آن حضرت عليهم السلام .

 آنگاه منادى حق ندا مى ‏كند : يا محمّد ! يا عليّ ! «أَلْقِيا في جَهَنَّم كُلِّ كَفَّار» بنبوّتك و«عَنيد» لعليّ بن أبي طالب وولده عليه وعليهم ‏السلام.

 اى محمّد ! اى على ! به دوزخ بيندازيد هر كس به نبوّت تو كفر ورزيده و با علىّ بن ابى طالب و فرزندانش عليهم السلام دشمنى نموده است .(261)

    91 - پرهيزكار ؛ محمّد بن على گويد : امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «أَفَمَنْ وَعَدْناهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاقيهِ»(262) ؛ «آيا كسى كه ما به او وعده نيكويى داديم كه به آن خواهد رسيد» ، فرمود :

 الموعود عليّ بن أبي طالب عليه السلام وعده اللَّه تعالى أن ينتقم له من أعدائه في الدنيا ، ووعده الجنّة له ولعترته ولأوليائه في الآخرة .

 وعده داده شده ؛ همان علىّ بن ابى طالب عليه السلام است كه خداوند متعال وعده فرموده به وسيله او در دنيا از دشمنانش انتقام بگيرد ، و به او و خاندان و دوستانش در آخرت وعده بهشت داده است .(263)

 و اين در فرمايش خداى متعال نيز است كه مى ‏فرمايد : «أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقينَ كَالْفُجَّارِ»(264)؛ «يا پرهيزكاران را همانند فاسقان بدكار قرار دهيم».

 فالمتّقون عليّ والحسن والحسين والأئمّة عليهم السلام وذرّيّتهم ، والفجّار الّذين تظهروا عليهم بالعداواة والعمى .

 بنابراين ، پرهيزكاران عبارتند از : على ، حسن و حسين و امامان عليهم السلام و فرزندان آنان . و فجّار كسانى هستند كه با دشمنى‏هاى كوركورانه بر آنها غلبه نمودند .(265)

    92 - منصور ؛ فرج بن ابى شيبه گويد : از امام صادق عليه السلام شنيدم كه اين آيه شريفه را چنين تلاوت مى ‏فرمود :

 «وَإِذْ أَخَذَ اللَّهُ ميثاقَ النَّبيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَحِكْمَةٍ ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ - يعني رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم – وَلَتَنْصُرُنَّهُ»(266) عنى وصيّه أميرالمؤمنين عليه السلام .

 «و چون خداوند از پيامبران پيمان گرفت آنگاه كه به شما كتاب و حكمت بخشيد، سپس براى هدايت شما پيامبرى از جانب خدا آمد كه كتاب و شريعت شما را تصديق مى ‏كرد تا به او ايمان بياوريد - يعنى به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم - و از او يارى كنيد» - يعنى وصىّ و جانشينش امير مؤمنان على عليه السلام را يارى نماييد - .

 فرمود : ولم يبعث اللَّه نبيّاً ولا رسولاً إلّا وأخذ عليه الميثاق لمحمّد صلى الله عليه وآله وسلم بالنبوّة ولعليّ عليه السلام بالإمامة .

 خداوند هيچ پيامبر و رسولى را مبعوث نفرموده جز آنكه از او به نبوّت حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و امامت حضرت على عليه السلام پيمان گرفت .(267)

    93 - صاحبان امر ؛ ابو مريم انصارى گويد :

    از امام باقر عليه السلام راجع به آيه شريفه «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ واُولي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»(268) ؛ «اى كسانى كه ايمان آورده‏ ايد! خدا را اطاعت كنيد و از رسول و صاحبان امرتان اطاعت كنيد» ، پرسيدم . حضرت فرمود:

 اين آيه در شأن علىّ بن ابى طالب عليه السلام و پيشوايان از فرزندان آن حضرت عليهم السلام نازل شده است .(269)

    94 - زيتونه و شجره مباركه ؛ محمّد بن على حلبى گويد : امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ»(270) ؛ «كه درخشش آن از درخت مبارك زيتون است» ، فرمود :

 مقصود از «زيتون» علىّ بن ابى طالب عليه السلام است .

    عرض كردم : تفسير «يَكادُ زَيْتُها يُضيي»(271) ؛ «زيت آن نور مى‏ بخشد» ، چيست ؟ فرمود :

 يكاد نور علمه ينتشر في الأرض .

 نور علمش در كره زمين منتشر مى‏ گردد .(272)

    95 - خانه ؛ سلمان بن جعفر گويد :

    از امام رضا عليه السلام راجع به آيه «رَبِّ اغْفِرْلي وَلِوالِدَيَّ وَلِمَنْ دَخَلَ بَيْتي مُؤْمِناً»(273) «پروردگارا! مرا و پدر و مادر مرا و هر كس كه با ايمان وارد خانه من شود، بيامرز»، پرسيدم (كه مراد از «بيت» چيست؟) .

    حضرت فرمود:

 إنّما عنى اللَّه تعالى بالبيت ولاية عليّ بن أبي طالب عليه السلام من دخل فيها دخل بيوت الأنبياء عليهم السلام .

 مقصود خداوند متعال از خانه و بيت ، ولايت علىّ بن ابى طالب عليه السلام است كه هر كس وارد آن شود در واقع به خانه پيامبران وارد شده است .(274)

    96 - قربى ، نزديكان ؛ ابو الحسن مثنّى گويد : امام صادق عليه السلام به من فرمود :

 هنگامى كه آيه شريفه «قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أجْراً إلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى»(275) ؛ «من از شما پاداش رسالت نمى‏ خواهم جز محبت و مودت براى خويشاوندانم» نازل شد ؛ پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم برخاست و فرمود :

 أيّها النّاس ، إنّ اللَّه تعالى فرض عليكم فرضاً فهل أنتم مؤدّوه ؟

 اى مردم ! همانا خداى متعال امرى را بر شما واجب فرموده آيا آن را ادا مى ‏نماييد؟

 كسى پاسخ نگفت . حضرت، فرداى همان روز در ميان جمعيّت برخاست و سخن خودش را تكرار فرمود ، باز كسى از جمعيّت پاسخ نداد .

 روز سوّم نيز سخن خود را تكرار فرمود ، باز كسى پاسخ نداد .

 فرمود : اى مردم ! اين كه گفتم : خداوند پرداخت و اداى آن را بر شما لازم نموده طلا ، نقره ، خوردنى ، آشاميدنى و پوشيدنى نيست .

 گفتند : اى رسول خدا ! پس آن فرض و واجب چيست ؟

 فرمود : خداوند متعال اين آيه شريفه را بر من فرود آورد :

 «قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى» ؛ «من از شما پاداش رسالت نمى‏ خواهم جز محبّت و مودّت براى خويشاوندانم» .

 گفتند : اگر اين است پس مى‏ پذيريم .

 پيشواى ششم ، امام صادق عليه السلام مى ‏فرمايد :

 ما وفى منهم غير سبعة نفر : سلمان وأبوذر والمقداد وعمّار وجابر ومولى لرسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم وزيد بن أرقم ، وإنّما عنى بالقربى أميرالمؤمنين عليه السلام والأئمّة من ولده عليهم السلام .

 كسى از آن مردم به اين عهد و پيمان وفا ننمود جز هفت نفر : كه عبارتند از : سلمان ، ابوذر ، مقداد ، عمّار ، جابر ، غلام رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و زيد بن ارقم .

 و مقصود از «قربى و نزديكان» امير مؤمنان على عليه السلام و امامان از فرزندان آن حضرت عليهم السلام است .(276)

100 -  سفيد روى ؛ ابى الخير گويد : در آن هنگام كه ابوذر به سوى ربذه تبعيد گرديد ، و عازم به سوى ربذه بود با علىّ بن ابى طالب عليه السلام ، مقداد ، حذيفه ، عمّار و عبداللَّه بن مسعود گرد آمدند .

    ابوذر گفت : آيا شما گواهى مى‏ دهيد كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

 امّت  من در روز قيامت با پنج پرچم در كنار حوض نزد من خواهند آمد :

 نخستين پرچم از آن گوساله (امّت) است ، هنگامى كه پرچم را از دستش مى‏ گيرم چهره خود و پيروانش سياه مى‏ گردد و گامهايشان مى ‏لرزد و قلبشان به طپش مى‏ افتد .

 آنگاه عبداللَّه بن قيس با پرچمى وارد مى‏ گردد ، چون دست او را مى‏ گيرم چهره خود و پيروانش سياه مى‏ گردد و گامهايشان مى ‏لرزد و قلبشان به طپش مى‏ افتد .

 آنگاه پرچم مخدج وارد مى‏ شود ، چون دست او را مى‏ گيرم چهره خود و پيروانش سياه مى‏ گردد ، گامهايشان مى ‏لرزد و قلبشان به طپش مى‏ افتد .

 آنگاه چهارمين پرچم وارد مى‏ شود ، مى‏ گويم : شما نيز راه هم‏كيشانتان را برويد .

 آنان همگى با چهره‏ هاى سياه باز مى‏ گردند ، و وارد حوض نگشته و جرعه‏ اى از آن نمى ‏نوشند.

 ثمّ يرد عليّ أميرالمؤمنين وقائد الغرّ المحجّلين ، فأقوم وآخذ بيده فيبيض وجهه ووجوه أصحابه .

 فأقول : بماذا خلّفتموني في الثقلين بعدي ؟ فيقولون : أتبعنا الأكبر وصدّقناه ، ووازرنا الآخر ونصرناه ، وقتلنا معه .

 فأقول : ردّوا فيشربون شربة لايظمأون أبداً وينصرفون مبيضّة وجوههم كالشمس الطالعة وكالقمر ليلة تمامه .

 آنگاه امير مؤمنان ، رهبر سفيدرويان وارد مى‏ شود ، چون دست او را مى‏ گيرم ، در اين هنگام چهره خود و يارانش سفيد گشته و مى‏ درخشد .

 مى‏ گويم : پس از من با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار نموديد ؟

 مى‏ گويند : از ثقل اكبر (كه قرآن كريم است) پيروى نموده و آن را تصديق كرديم ، و ثقل اصغر (كه همان عترت پاك است) را يارى نموده و به همراه آنان جنگيديم .

 مى‏ گويم : وارد حوض شويد .

 پس آنان وارد حوض كوثر مى‏ شوند و شربتى از آن مى ‏آشامند كه پس از آن هرگز تشنه نمى‏ شوند ، آنان با چهره‏ هاى سفيد و نورانى كه همانند آفتاب درخشان و ماه شب چهاردهم تابان است ، باز مى‏ گردند .

    ابوذر رو به على عليه السلام و ديگر حاضران كرد و گفت : آيا شما بر اين حديث گواهى مى‏ دهيد ؟

    گفتند : آرى .

    گفت : من نيز بر اين حديث گواهى مى‏ دهم ، آنگاه تأويل آيه شريفه «يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَتَسْوَدُّ وُجُوهٌ»(277) ؛ «روزى كه گروهى سفيد رو و گروه ديگرى سياه رو باشند» ، را يادآورى نمود و حمد و سپاس از آن خداوند جهانيان است .(278)

    نويسنده رحمه الله گويد : از نسخه‏ اى كه از آن استنساخ نموديم اسامى شماره‏ هاى 96 تا 100 ساقط شده است ، و اسم «قول مختلف» نيز در دو مورد تكرار گشته ، بنابراين ، چهار اسم از صد اسم ناقص مى‏ شود .

    ولى آنچه نسخه را تصحيح مى ‏نمايد اين است كه در شماره‏ هاى 49  30  37 28 در هر يك ، دو اسم از اسامى حضرتش نام برده شده است . پس اگر همان چهار تا را به 96 بيافزاييم ، 100 اسم تكميل خواهد شد .

    علّامه مجلسى قدس سره در «بحار الأنوار» مى ‏نويسد : صاحب كتاب «الأنوار» گويد : براى على عليه السلام سيصد اسم در كتاب خدا است .(279)

 

 849 / 32  -  در كتاب «سليم بن قيس» آمده است : سليم گويد :

    آنگاه از مقداد پرسيدم و گفتم : خداوند تو را رحمت كند ! بهترين مطلبى كه درباره علىّ بن ابى طالب عليهما السلام از پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيده‏ اى ، براى من نقل كن .

    مقداد گفت : از پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مى ‏فرمود :

 إنّ اللَّه توحّد بملكه فعرّف أنواره نفسه ، ثمّ فوّض إليهم أمره و أباحهم جنّته فمن أراد أن يطهّر قلبه من الجنّ والإنس عرّفه ولاية عليّ بن أبي طالب عليه السلام ومن أراد أن يطمس على قلبه أمسك عنه معرفة عليّ ابن أبي‏طالب عليه السلام .

 خداوند متعال در پادشاهى خود يگانه است ، پس حق تعالى خود را به انوارش شناسانيد ، سپس امر خود را به آنان واگذار كرد و بهشتش را بر آنان ارزانى داشت .

 هر كس را - از جنّ و انس - خدا بخواهد قلبش را پاك گرداند ولايت علىّ بن ابى طالب عليه السلام را به او مى‏ شناساند ، و هر كس كه خدا بخواهد بر قلبش پرده‏ اى بكشد او را از شناخت علىّ بن ابى طالب عليه السلام باز مى‏ دارد .

 سوگند به خدايى كه جانم به دست اوست ! آدم‏ عليه السلام سزاوار آن نشد كه خداوند او را بيافريند و از روحش بر او بدمد و توبه او را بپذيرد و او را به بهشتش باز گرداند مگر به خاطر نبوّت من و اقرار او به ولايت على عليه السلام پس از من .

 سوگند به خدايى كه جانم به دست اوست ! ملكوت آسمان و زمين به ابراهيم عليه السلام نشان داده نشد و خداوند او را دوست خود قرار نداد مگر به خاطر نبوّت من و اقرار او به ولايت على عليه السلام پس از من .

 سوگند به خدايى كه جانم به دست اوست ! خداوند با موسى عليه السلام سخن نگفت و عيسى عليه السلام را نشانه و آيت بر جهانيان نشناسانيد مگر به خاطر نبوّت من و شناسايى على عليه السلام پس از من .

 والّذي نفسي بيده ! ما تنبّأ نبيّ قطّ إلّا بمعرفته والإقرار لنا بالولاية ، ولا استأهل خلق من اللَّه النظر إليه إلّا بالعبوديّة له والإقرار لعليّ عليه السلام بعدي .

 سوگند به خدايى كه جانم به دست اوست ! هيچ پيامبرى به پيامبرى نرسيد مگر به خاطر شناخت و اقرار بر ولايت ما ، و هيچ آفريده‏ اى از جانب خداوند اهليّت پيدا نكرد كه خداوند بر او نظر نمايد مگر با بندگى در برابر خدا و اقرار به على عليه السلام پس از من .

    آنگاه مقداد سكوت كرد .

    گفتم : خدا رحمتت كند ! مطلب ديگرى هم هست ؟

    گفت : آرى، از پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مى ‏فرمود :

 على حاكم و مدبّر اين اُمّت و گواه بر آنها و متصدّى حساب آنهاست .

 او صاحب مقام والا است، او همان راه حقّ روشن است ، او صراط مستقيم خداوند است .

 مردم پس از من به وسيله او از گمراهى هدايت مى‏ شوند ، و از كوردلى بصيرت و بينش پيدا مى ‏كنند ، و به وسيله او نجات يافتگان ، نجات مى‏ يابند ، و به وسيله او از مرگ پناه برده مى‏ شوند و از ترس امان مى‏ يابند و به وسيله او گناهان محو و ظلم و ستم دفع و رحمت (الهى) نازل مى‏ گردد.

 وهو عين اللَّه الناظرة ، واُذنه السامعة ، ولسانه الناطق في خلقه ، ويده المبسوطة على عباده بالرحمة ، و وجهه في السماوات والأرض ، وجنبه الظاهر اليمين ، وحبله القويّ المتين ، وعروته الوثقى الّتي لاانفصام لها ، وبابه الّذي يؤتى منه ، وبيته الّذي من دخله كان آمناً ، وعلمه على الصراط في بعثه ، من عرفه نجا إلى الجنّة ، ومن أنكره هوى إلى النار .

 او چشم بيناى خداوند و گوش شنواى اوست ، او زبان گوياى خداوند در خلقش و دست باز او به رحمت ، بر بندگانش است ، او وجه خدا در آسمانها و زمين است ، او جنب راست و آشكار اوست.

 او ريسمان قوى و محكم خداوند و دستگيره محكم اوست كه هرگز از هم‏ گسيختگى ندارد ، او باب خداوند است كه بايستى از آن وارد شد ، و خانه خداست كه هر كس واردش شود در امان خواهد بود.

 او علَم و پرچم خداوند بر روى صراط در روز برانگيختن مردم خواهد بود ، هر كس او را بشناسد به سوى بهشت ، نجات خواهد يافت و هر كس او را انكار كند به سوى دوزخ سقوط خواهد كرد.(280)

 

 850 / 33  -  در كتاب «سعد السعود» مى ‏نويسد : ابن عبّاس گويد :

    روزى حضرت على عليه السلام به من فرمود :

 اى ابن عبّاس ! وقتى نماز عشاء را خواندى در «جبانه»(281) نزد من بيا .

    من نمازم را خواندم و در «جبانه» به حضور حضرتش رفتم . شب مهتابى بود ، حضرت رو به من كرد و فرمود :

 ما تفسير الألف من الحمد ، والحمد جميعاً ؟

 تفسير حرف «الف» از كلمه «الحمد» و خود كلمه «الحمد» چيست ؟

    من چيزى نمى‏ دانستم تا پاسخ دهم .

    حضرت خودش لب به سخن گشود و ساعتى تمام در مورد تفسير آن سخن گفت ، آنگاه پرسيد :

 فما تفسير اللام من الحمد ؟

 تفسير حرف «لام» كلمه «الحمد» چيست ؟

    گفتم : نمى‏ دانم . حضرت ساعتى تمام در مورد تفسير حرف «لام» كلمه «الحمد» سخن گفت . سپس پرسيد :

 فما تفسير الحاء من الحمد ؟

 تفسير حرف «حاء» كلمه «الحمد» چيست ؟

    گفتم : نمى‏ دانم .

    حضرت ساعتى تمام در تفسير حرف «حاء» كلمه «الحمد» سخن ايراد نمود . سپس فرمود :

 فما تفسير الميم من الحمد ؟

 تفسير حرف «ميم» كلمه «الحمد» چيست ؟

    عرض كردم : نمى‏ دانم .

    باز حضرت ساعتى تمام در مورد حرف «ميم» كلمه «الحمد» سخن فرمود . باز پرسيد :

 فما تفسير الدال من الحمد ؟

 تفسير حرف «دال» كلمه «الحمد» چيست ؟

 عرض كردم : نمى‏ دانم .

 حضرت راجع به تفسير حرف «دال» كلمه «الحمد» تا طلوع فجر سخن گفت . آنگاه رو به من نمود و فرمود :

 اى ابن عبّاس ! برخير و به سوى خانه‏ ات برو تا آماده نماز صبح گردى .

    من برخاستم در حالى كه احساس مى ‏كردم همه سخنان حضرتش را فهميده‏ ام .

    ابن عباّس گويد : من در مورد علم و دانش خودم به قرآن ، نسبت به علم و دانش على عليه السلام به فكر فرو رفته و انديشيدم ، متوجّه شدم كه دانش من در مقايسه با دانش آن حضرت ، همانند بركه است در مقابل دريا .(282)

    و در روايت ديگرى كه نقّاش نقل كرده ، آمده است : ابن عبّاس گويد :

على عليه السلام داراى دانشى بود كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او آموخته بود ، و رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم دانشش را از خداوند متعال فرا گرفته بود . پس دانش پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم از دانش خدا بود و دانش على عليه السلام از دانش پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم و دانش من از دانش على ‏عليه السلام. دانش من و دانش همه اصحاب حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم در مقايسه با دانش على عليه السلام همانند قطره‏ اى در هفت دريا بود.(283)

 

 851 / 34  -  در كتاب «إثبات الوصيّه» مى ‏نويسد : از عالم عليه السلام(284) روايت شده كه حضرتش فرمود :

 الإسم الأعظم على ثلاثة وسبعين حرفاً ، اُعطي جميع الأنبياء منه خمسة عشر حرفاً ، واُعطي محمّد صلى الله عليه وآله وسلم اثنين وسبعين حرفاً ، واُعطي أميرالمؤمنين عليه السلام ما اُعطي رسول اللَّه ‏صلى الله عليه وآله وسلم.(285)

 اسم اعظم الهى هفتاد و سه حرف است، كه به همه پيامبران فقط پانزده حرف عطا شده و به حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم هفتاد و دو حرف از آن داده شده است و آنچه به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم عطا شده بود به على ‏عليه السلام نيز عطا شد .

 

 852 / 35  -  در كتاب «المستدرك من الفردوس» آمده است : جابر گويد :

  رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

 إنّ اللَّه عزّوجلّ يباهي بعليّ بن أبي طالب عليه السلام كلّ يوم الملائكة المقرّبين حتّى تقول : بخّ بخّ هنيئاً لك ياعليّ !

 به راستى كه خداوند متعال هر روز به علىّ بن ابى طالب عليه السلام بر فرشتگان مقرّب مباهات مى ‏كند ، تا اينكه فرشتگان گويند : به به ! به به ! يا على گوارايت باد .(286)

 

 853 / 36  -  شيخ صدوق قدس سره در كتاب «معاني الأخبار» مى ‏نويسد :

    جابر گويد : امام باقر عليه السلام به من فرمود :

 دايه حضرت على عليه السلام زنى از طايفه «بنى‏ هلال» بود كه به حضرتش شير مى‏ داد ، او خيمه‏ اى داشت كه در آن زندگى مى ‏كرد و از آن حضرت مواظبت مى ‏نمود .

 او پسرى هم داشت كه برادر رضاعى(287) على عليه السلام بود ، اين كودك نزديك يكسال از على عليه السلام بزرگتر بود ، در كنار خيمه آنها چاهى بود .

 روزى آن كودك بر لب چاه آمد ، و سرش را داخل آن نمود ، على عليه السلام چهار دست پا پشت سر آن كودك حركت كرد ، پاى على عليه السلام به طناب خيمه پيچيد ، ولى طناب را كشيد تا اينكه خودش را به برادر رضاعى خود رسانيد و يك پا و يك دست او را گرفت بدين گونه كه دستش را با دهانش و پايش را با دستش گرفت .

 مادر آن كودك سر رسيد ، و اين صحنه را ديده فرياد زد : اى اهل قبيله ! اى اهل قبيله ! اى اهل قبيله ! چه پسربچّه فرخنده مباركى ! او فرزندم را نگاه داشته تا در چاه نيفتد .

 اهل قبيله‏ اش آمدند و آن دو كودك را از سر چاه دور كردند ، آنان از نيروى على عليه السلام با آن سن كودكيش در شگفت شدند كه چگونه با بندشدن پايش به طناب خيمه خود را به آن كودك رسانيده و او را نجات داده است ؟! بدين جهت مادرش او را ميمون ؛ (مبارك و فرخنده) ناميد ، آن كودك در ميان طايفه بنى هلال به «معلّق ميمون» معروف شده بود و فرزندانش نيز تاكنون به همان نام ، معروف هستند .(288)

    نويسنده رحمه الله گويد : اين جلوه‏ اى از نيرو و شجاعت حضرت على عليه السلام در دوران كودكى اوست . البتّه ما در جلد نخست اين كتاب رواياتى در شجاعت آن حضرت در دوران كودكى از جمله پاره كردن بند قنداق و كشتن مار در گهواره ، نقل كرديم .

    ولى در مورد شجاعت و نيروى آن حضرت پس از آن دوران ، در روايتى آمده :

 روزى آن حضرت با دست مباركش چنان ضربه‏ اى به ستونى زد كه انگشت ابهامش در سنگ فرو رفت.

    ابن شهراشوب رحمه الله گويد : هم‏اكنون آن ستون با همان كيفيّت در شهر «كوفه» موجود است .

    همچنين در «تكريت» و «موصل» و غير آن ، زيارتگاه دست مبارك حضرتش باقى است .

    و نيز اثر شمشير حضرتش در سنگى در كوه ثور ، و اثر نيزه آن بزرگوار در بعضى كوهها موجود است ، [و نيز انداختن سنگ آسياب در گردن بعضى معروف است(289) . ] (290)

    در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام روايت شده :

 روزى منافقان مدينه براى كشتن على عليه السلام نقشه كشيدند، آنان حضرت على عليه السلام را با يارانش كنار ديوارى براى خوردن غذا دعوت نمودند .

 طول اين ديوار 30 ذراع ، ارتفاع آن 15 ذراع و ضخامتش 2 ذراع بود . آنها براى عملى كردن نقشه خود زير ديوار را خالى كردند و عدّه‏ اى از افرادشان را با چوبهايى پشت ديوار گماشتند تا به ديوار تكيه كرده و آن را بر سر على عليه السلام و يارانش فرو ريزند .

 على عليه السلام با يارانش زير ديوار نشسته بودند ، وقتى آنان به ديوار فشار آوردند تا فرو بريزد حضرتش با دست چپش ديوار را گرفت و از فرو ريختن آن جلوگيرى كرد ، سفره غذائى در برابرشان آماده بود ، حضرت به يارانش فرمود : «بسم اللَّه» بفرماييد . و خود حضرتش نيز با دست راستش مشغول خوردن غذا شد ، حضرت با دست چپش ديوار را نگه داشته بود و يارانش همچنان مشغول خوردن غذا بودند .

 ياران حضرتش عرض كردند : اى برادر رسول خدا ! شما ، هم ديوار را نگه داشته و هم غذا ميل مى ‏نماييد ؟ شما با اين كار به زحمت مى‏ افتيد كه ديوار را به خاطر ما نگه‏ داشته‏ ايد ؟

 على عليه السلام فرمود : إنّي لست أجد له من المسّ بيساري إلّا أقلّ ممّا أجد من ثقل هذه اللقمة بيميني .

 سنگينى كه من از نگه داشتن اين ديوار با دست چپم احساس مى ‏كنم كمتر از سنگينى لقمه‏ اى است كه در دست راستم دارم .(291)

    گفتنى است كه ما پيشتر روايت صعود حضرت على عليه السلام بر بام كعبه را نقل كرديم كه حضرت چنان بتها را از خانه خدا مى ‏كندند كه ديوارهاى خانه كعبه مى ‏لرزيد آنگاه آنها را پايين انداخته و مى‏ شكستند .

    علىّ بن ابراهيم قمى در تفسيرش مى ‏نويسد : معاويه گويد :

    از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مى ‏فرمود :

 واللَّه ! يا عليّ ! لو بارزك أهل الشرق والغرب لقتلتهم أجمعين .(292)

 سوگند به خدا ! اى على ! اگر مردم شرق و غرب جهان به مبارزه تو آيند هر آينه همه آنها را خواهى كشت .

    صفدى گويد : تاريخ ‏نويسان آورده‏ اند : حضرت على عليه السلام در جنگ نهروان دو هزار نفر از خوارج را به هلاكت رساند، در آن روز حضرت وارد ميدان جنگ مى‏ شد و آنچنان شمشير مى‏ زد كه شمشيرش كج مى‏ گشت ، و از ميدان جنگ بيرون مى ‏آمد و مى ‏فرمود :

 لاتلوموني ولوموا هذا .

 مرا ملامت نكنيد ؛ بلكه اين شمشير را ملامت كنيد .

    آنگاه شمشيرش را درست مى ‏نمود .

    در واقعه اشجع ثقفى ، يكى از شجاعان به فرمانده خودش - كه او را با گروهى براى كشتن على عليه السلام مى ‏فرستاد - گفت : آيا مى‏ دانى ما را به سوى چه كسى مى ‏فرستى ؟ ما را به سوى قصّاب بزرگى مى ‏فرستى كه با شمشيرش جانها را مى ‏ربايد . سوگند به خدا ! ديدار ملك الموت براى ما آسانتر از ديدار علىّ بن ابى طالب است .

    شيخ حسين بن شهاب الدين عاملى شجاعت حضرتش را چه زيبا توصيف نموده ، آنجا كه مى‏ گويد :

 فخاض أميرالمؤمنين بسيفه            لظاها وأملاك السماء له جند

 وصاح عليهم صيحة هاشميّة            تكاد لهاشم الشوانح تنهد

 غمام من الأعناق تهطل بالدماء         ومن سيفه برق ومن صوته رعد

 وصيّ رسول اللَّه‏ صلى الله عليه وآله وسلم وارث علمه ومن كان في خمّ له الحلّ والعقد

 لقد ضلّ من قاسى الوصيّ بضدّه      فذو العرش يأبى أن يكون له ندّ

 در آن هنگام كه امير مؤمنان على عليه السلام در شدّت جنگ وارد ميدان معركه مى‏ گردد ؛ فرشتگان آسمان لشكر او هستند. او بر دشمنان چنان فرياد هاشمى زد كه نزديك بود از فريادش قلّه كوههاى سنگى فرو ريزد. ابرهايى از گردنها به وجود آورد كه خون از آنها مى‏ باريد ؛ و از شمشيرش برق و از صداى نعره‏ اش رعد ايجاد مى‏ شد. او جانشين رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و وارث دانش اوست؛ و كسى كه در غدير خم حلّ و عقد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به دست او شد. به راستى كسى كه وصى را با ضدّ او مقايسه كرد ، گمراه شد؛ چرا كه خداى صاحب عرش ابا دارد كه بر او شريك و انبازى باشد.

 

 854 / 37  -  شيخ صدوق رحمه الله در دو كتاب «علل الشرايع» و «خصال» مى ‏نويسد :

    امام صادق عليه السلام فرمود :

 عرج بالنبيّ صلى الله عليه وآله وسلم إلى السماء مائة وعشرين مرّة ، ما من مرّة إلّا وقد أوصى اللَّه عزّوجلّ فيها النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم بالولاية لعليّ والأئمّة عليهم السلام أكثر ممّا أوصاه بالفرائض .(293)

 پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم يكصد و بيست مرتبه معراج نمود ، و در هر يك از آنها خداى متعال او را به ولايت على و امامان عليهم السلام توصيه فرمود ، بيش از آنكه به واجبات سفارش مى ‏فرمود .

 

 855 / 38  -  در كتاب «إثبات الوصيّه» آمده است : روايت شده كه :

 امام حسن عليه السلام بعد از آنكه پدر بزرگوارش را دفن كرد در حالى كه عمامه سياهى با تحت ‏الحنك باز بر سر بسته و قباى سياهى پوشيده بود براى سخنرانى بالاى منبر رفت .

    حضرت پس از حمد و ثناى خداوند فرمود :

 إنّه واللَّه ! قد قبض في هذه الليلة رجل ما سبقه الأوّلون ولايدركه الآخرون إنّه كان لصاحب راية رسول اللَّه ، جبرئيل عن يمينه ، وميكائيل عن يساره لاينثني حتّى يفتح اللَّه على يديه .

 سوگند به خدا ! امشب شخصيّتى قبض روح شد كه از گذشتگان كسى بر او پيشى نگرفت و از آيندگان هم كسى به مقام و منزلت او نخواهد رسيد . او صاحب پرچم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود كه همواره جبرئيل طرف راست او و ميكائيل طرف چپ او بودند . او هرگز از جنگ بر نمى‏ گشت مگر اينكه خداى متعال با دستان او فتح و پيروزى را نصيب مسلمانان مى ‏نمود .

 سوگند به خدا ! او نقره سفيد و طلاى سرخ از خود بجاى ننهاده مگر هفتصد درهم كه از مازاد عطا و بخششهايش بود .

 آن حضرت در شبى قبض روح شد كه قرآن در آن شب نازل گرديد ، و «يوشع بن نون» در آن شب قبض روح شد و عيسى بن مريم عليه السلام در آن شب به آسمان بالا رفت .(294)

 

 856 / 39  -  در كتاب «مناقب» مى ‏نويسد : شخصى از امير مؤمنان على عليه السلام پرسيد: چگونه صبح كردى ؟ حضرت فرمود :

 أصبحت وأنا الصدّيق الأكبر والفاروق الأعظم ، وأنا وصيّ خير البشر ، وأنا الأوّل ، وأنا الآخر ، وأنا الباطن ، وأنا الظاهر ، وأنا بكلّ شي‏ء عليم ، وأنا عين اللَّه ، وأنا جنب اللَّه وأنا أمين اللَّه على المرسلين ، بنا عبد اللَّه ، ونحن خزّان اللَّه في أرضه وسمائه ، وأنا اُحيي واُميت ، وأنا حيّ لا أموت .

 صبح را آغاز نمودم در حالى كه من صدّيق اكبر و فاروق اعظم هستم ، من جانشين بهترين انسانم، منم اوّل ، منم آخر ، منم باطن ، منم ظاهر ، به همه چيز آگاهم ، منم عين اللَّه ، منم جنب اللَّه و من امين خدا بر پيامبرانم .

 به وسيله ما خداوند پرستش مى‏ شود، گنجينه ‏داران خدا در زمين و آسمان ما هستيم ، منم كه زنده مى ‏كنم ، منم كه مى‏ ميرانم ، و من زنده‏ اى هستم كه هرگز نمى‏ ميرم .

    چون حضرت اين سخنان فرمود ، اعرابى از سخنان حضرتش در شگفت شد ، امير مؤمنان على عليه السلام در توضيح سخنان خود فرمود :

 منم اوّل يعنى : نخستين كسى كه به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم ايمان آورد .

 منم آخر يعنى: در آن هنگام كه بدن شريف رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در لحد گذاشته شد آخرين كسى بودم كه به او نگاه كردم .

 منم ظاهر يعنى : آشكار كننده اسلام .

 منم باطن يعنى : پر از علم و دانش .

 به همه چيز آگاهم يعنى: علم و دانش من به همه چيز احاطه دارد كه خداوند متعال دانش همه آنها را به پيامبرش داده و او نيز مرا آگاه فرموده است .

 و اين كه من «عين اللَّه» هستم يعنى: من چشم خدا بر مؤمنان و كفّارم .

 و اين كه من «جنب اللَّه» هستم ، خداوند تبارك و تعالى مى ‏فرمايد :

 «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ في جَنْبِ اللَّهِ »(295) .

 «اين كه (فرداى قيامت) كسى بگويد : افسوس بر من از كوتاهى ‏هايى كه در «جنب اللَّه» ؛ (اطاعت از فرمان خدا) كردم» .

 كسى كه در مورد من كوتاهى نمايد در واقع در مورد خداوند كوتاهى نموده است .

 هيچ پيامبرى به پيامبرى نمى ‏رسد جز آنكه مُهر و امضائى از حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم بگيرد . به همين جهت ، آن حضرت خاتم پيامبران ناميده شد ، حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم آقا و سرور پيامبران و من آقا و سرور اوصيا و جانشينان هستم .

 و اين كه ما گنجينه‏ داران خدا در زمين هستيم يعنى : به راستى كه ما آنچه را كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با گفتار راست به ما آموخت ، فرا گرفتيم .

 و اين كه من زنده مى ‏كنم يعنى: سنّت و روش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را زنده مى ‏نمايم .

 و اين كه مى‏ ميرانم يعنى: بدعت و نوآورى در دين را از بين مى‏ برم .

 و اين كه من زنده‏ اى هستم كه هرگز نمى‏ ميرم، اشاره به آيه شريفه‏ اى است كه مى ‏فرمايد:

 «وَلاتَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»(296) .

  «هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند ، مردگانند ، بلكه آنان زنده‏ اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‏ شوند» .(297)

 

 857 / 40  -  شيخ طبرسى قدس سره در كتاب «إحتجاج» مى ‏نويسد : 

    سليم بن قيس رضى الله عنه گويد : شخصى خدمت باسعادت على عليه السلام شرفياب شد - من در محضر مولايم حضور داشتم و گفت و گوى آنان را مى‏ شنيدم - عرض كرد : مرا از برترين منقبت و فضيلت خود آگاه فرماييد .

    امير مؤمنان على ‏عليه السلام فرمود :

 خداوند در كتابش درباره من آياتى نازل فرموده است؟

    عرض كرد : خداوند درباره تو چه نازل كرده است ؟

    حضرت اين آيه را تلاوت كرد :

 «أَفَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَيَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ »(298) ؛

 «آيا كسى كه دليل آشكارى از پروردگارش دارد و به دنبال آن ، گواهى از سوى او مى‏ باشد» .

 فرمود : من شاهد و گواه نسبت به پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم هستم .

 و آيه شريفه : «وَيَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفى بِاللَّهِ شَهيداً بَيْني وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ »(299) ؛

 «آنان كه كافر شدند مى‏ گويند : تو پيامبر نيستى ، بگو : كافى است كه خداوند و كسى كه علم كتاب نزد اوست ميان من و شما گواه باشند» .

 منظور خداوند از كسى كه علم كتاب نزد اوست ، من هستم .

 و آيه شريفه : « إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَهُمْ راكِعُونَ »(300) .

 «سرپرست و ولىّ شما تنها خداست و پيامبر او و آنهايى كه ايمان آورده ، همان هايى كه نماز را برپا داشته و در حال ركوع زكات مى‏ دهند» .

 و آيه شريفه : «أَطيعُوا اللَّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ وَاُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ »(301)

 «اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر را و صاحبان امر را» ؛

 و غير اين آيات ... .

    سليم گويد : من عرض كردم : برترين فضيلت و منقبتى كه از ناحيه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم داريد، بفرماييد .

    امير مؤمنان على ‏عليه السلام فرمود :

 (نخست آنكه) پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم در روز غديرخم مرا (به عنوان جانشين خويش) منصوب نمود ، آنگاه به امر خداى متعال ولايت مرا اظهار كرد و فرمود :

 أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلّا أنّه لا نبيّ بعدي ؛

 تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى هستى جز آنكه پس از من پيامبرى نيست .

(دوّم آن كه) روزى من به همراه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم به سفر رفتم ، حضرت خدمتگزارى جز من نداشت ، و به جز يك لحاف روانداز ديگرى نداشت ، در اين سفر عايشه نيز ، همراه حضرتش بود ، پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم بين من و عايشه مى‏ خوابيد كه ما سه نفرى جز همان لحاف، روانداز ديگرى نداشتيم .

 هنگامى كه حضرت براى نماز شب برمى‏ خاست لحاف را در آن قسمت كه بين من و عايشه بود با دست مباركش به پائين فشار مى‏ داد كه به فرش زيرين مى‏چسبيد كه گويا با اين كار دو تا لحاف شده و فاصله ايجاد مى‏ شد.

 شبى من به بيمارى تب مبتلا شدم و در اثر آن نتوانستم بخوابم ، پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم نيز به خاطر بيدارى من ، بيدار ماند و آن شب را ميان من و مصلّاى خودش گذراند ، حضرت مقدارى نماز مى‏ خواند آنگاه نزد من مى ‏آمد و حال مرا مى‏ پرسيد و به من نگاه مى ‏كرد ، و آن شب تا بامداد كارش همين بود .

 تا اين كه صبح شد ، حضرت نماز صبح را با اصحابش خواند و سپس فرمود:

اللهمّ اشف عليّاً وعافه فإنّه أسهر في الليلة ممّا به .

 خدايا ! على را شفا و عافيت بده از تبى كه داشت، چرا كه ديشب را نخوابيد.

 سپس رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم - در حالى كه اصحابش مى‏ شنيدند - فرمود : اى على ! مژده باد تو را .

 عرض كردم : خداوند تو را مژده خير دهد اى رسول خدا! و مرا فدايت گرداند .

 فرمود : إنّي لم أسأل اللَّه الليلة شيئاً إلّا أعطانيه ولم أسأله لنفسي شيئاً إلّا سألت لك مثله ، وإنّي دعوت اللَّه أن يواخي بيني وبينك ففعل ، وسألته أن يجعلك وليَّ كلّ مؤمن ومؤمنة ففعل .

 من امشب از خداوند چيزى نخواستم مگر آنكه به من عطا فرمود ، و چيزى براى خودم نخواستم جز آنكه همانند آن را براى تو نيز خواستم ، من از خداوند خواستم كه ميان من و تو برادرى قرار دهد و خداوند چنين كرد ، و از او خواستم كه تو را سرپرست و ولىّ هر مرد و زن مؤمنى قرار دهد و خداوند اين را نيز پذيرفت .

 در اين هنگام دو نفر (ابابكر و عمر) از روى استهزاء يكى به ديگرى گفت : مى‏ بينى از خدا چه خواسته ؟ سوگند به خدا ! يك صاع (302) خرما بهتر از چيزى است كه او از خدا خواسته (!!!) اگر از پروردگارش خواسته بود كه فرشته‏ اى بر او نازل كند تا او را در برابر دشمنش يارى نمايد ؛ يا گنجى بر او فرود آورد كه به او و اصحابش - كه نيازمند هستند - سودى داشته باشد ؛ بهتر از آن بوده كه درخواست كرده است .

 و اين در حالى بود كه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم ، على عليه السلام را به هيچ خيرى دعوت نمى ‏كرد مگر اين كه درخواست او اجابت مى‏ شد .(303)

 

 858 / 41  -  شيخ ابو على بن شيخ طوسى قدس سره در «امالى» خود مى ‏نويسد : ابان بن عثمان گويد : امام صادق عليه السلام مى ‏فرمايد :

 هنگامى كه روز رستاخيز فرا مى ‏رسد ، منادى از ميان عرش فرياد مى‏ زند : خليفه خدا در زمين كجاست ؟

 در اين هنگام حضرت داود پيامبر عليه السلام برمى‏ خيزد .

 از پيشگاه خداى متعال ندا مى ‏آيد : منظور ما تو نيستى، گرچه تو هم خليفه خدا بودى . آنگاه براى دوّمين بار ندا مى ‏آيد :

 أين خليفة اللَّه في أرضه ؟

 خليفه خدا در روى زمين كجاست ؟

 امير مؤمنان على عليه السلام برمى‏ خيزد .

 از جانب خداى متعال ندا مى‏ آيد :

 يا معشر الخلائق ! هذا عليّ بن أبي طالب خليفة اللَّه في أرضه ، وحجّته على عباده، فمن تعلّق بحبله في دار الدنيا فليتعلّق بحبله في هذا اليوم يستضي‏ء بنوره وليتبعه إلى الدرجات العلى من الجنان .

 اى گروه آفريدگان ! اين علىّ بن ابى طالب عليه السلام خليفه خدا در روى زمين و حجّت او بر بندگانش است ، هر كه در دنيا به ريسمان مهر و محبّت او چنگ زده اينك امروز نيز به ريسمان مهر و محبّت او چنگ بزند تا از نور او روشنايى گيرد ، و پشت سر او به سوى درجات والاى بهشت ، حركت كند .

 امام صادق عليه السلام مى ‏فرمايد : در اين هنگام ، پيروان و شيعيان حضرتش كه در دنيا به مهر و محبّت آن حضرت چنگ زده بودند برمى‏ خيزند و پشت سر حضرتش به سوى بهشت به راه مى‏ افتند .

 سپس از جانب خداى متعال ندا مى ‏آيد :

 آگاه باشيد ! هر كه در دنيا پيرو هر امام و پيشوايى بوده اينك دنبال سر او به راه افتد ، اينجاست كه معناى آيه شريفه مصداق پيدا مى ‏كند كه :

 «تَبَرَّءَ الَّذينَ اتُّبِعوا مِنَ الَّذينَ اتَّبعُوا وَرَأوا العَذاب وَتَقَطَّعت بِهِم الْأَسْباب × وَقالَ الَّذينَ اتَّبعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأُ مِنْهُم كَما تَبَرَّؤُوا مِنَّا، كَذلِكَ يُريهمُ اللَّه أَعْمالهُم حَسرات عَلَيْهم وَما هُمْ بِخارِجينَ مِن النَّار» .(304)

 «رهبران گمراه كننده از پيروان خود بيزارى مى ‏جويند و كيفر خدا را مى‏ بينند و دستشان از همه جا كوتاه مى‏ شود . و پيروان آنها مى‏ گويند : اگر بار ديگر به دنيا باز مى‏ گشتيم از آنان بيزارى مى ‏جستيم چنان كه آنان امروز از ما بيزارى جستند ، خداوند اين چنين اعمالشان را به صورت حسرت به آنان نشان مى‏ دهد و آنان هرگز از آتش دوزخ خارج نخواهند شد» .(305)

 

 859 / 42  -  در كتاب «خصال» شيخ صدوق رحمه الله روايت شده : جابر بن عبداللَّه انصارى گويد : از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مى ‏فرمود :

 إنّ في عليّ عليه السلام خصالاً لو كانت واحدة منهنّ في جميع الناس لاكتفوا بها فضلاً .

 به راستى درباره على عليه السلام خصلت‏هايى است كه اگر يكى از آنها در همه مردم بود به همان برترى اكتفا مى ‏كردند .

    از قبيل اين كه : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او فرمود :

 «من كنت مولاه فعليٌّ مولاه» ؛

 هر كه من مولاى او هستم ، على مولاى اوست .

    و فرمايش ديگر آن حضرت :

 «عليّ منّي كهارون من موسى» ؛

 على نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى است .

 و فرمايش ديگر آن حضرت:

 «عليّ منّي وأنا منه» ؛

 على از من است و من از او .

    و فرمايش ديگر آن حضرت :

 «عليّ منّي كنفسي ، طاعته طاعتي ومعصيته معصيتي» ؛

 على نسبت به من ، همانند جان من است . فرمانبرى از او ، فرمانبرى از من است و نافرمانى از دستور او ، نافرمانى از دستور من است .

    و فرمايش ديگر آن حضرت :

 «حرب عليّ عليه السلام حرب اللَّه ، وسلم عليّ عليه السلام سلم اللَّه» ؛

 جنگ على ‏عليه السلام ، جنگ خداست ، و صلح على عليه السلام صلح خداست .

    و فرمايش ديگر آن حضرت :

 «وليّ عليّ ‏عليه السلام وليّ اللَّه وعدوّ عليّ ‏عليه السلام عدوّ اللَّه»؛

 دوست على دوست خداست و دشمن على دشمن خداست .

و فرمايش ديگر آن حضرت :

«عليّ حجّة اللَّه وخليفته على عباده» ؛

 على حجّت خدا و جانشين او در ميان بندگانش است .

    و فرمايش ديگر آن حضرت :

 «حبّ عليّ‏ عليه السلام إيمان وبغضه كفر» ؛

 دوستى على عليه السلام ايمان و كينه او ، كفر است .

    و فرمايش ديگر آن حضرت :

 «حزب عليّ عليه السلام حزب اللَّه ، وحزب أعدائه حزب الشيطان» ؛

 حزب على عليه السلام حزب خداست ، و حزب دشمنان او ، حزب شيطان است .

    و فرمايش ديگر آن حضرت :

 «عليّ مع الحقّ والحقّ معه ، لايفترقان حتّى يردا عليَّ الحوض» ؛

 على با حقّ است و حق با على است ، اين دو از هم جدا نمى‏ شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند .

    و فرمايش ديگر آن حضرت :

 «عليّ عليه السلام قسيم الجنّة والنار» ؛

 على عليه السلام تقسيم كننده بهشت و دوزخ است .

    و فرمايش ديگر آن حضرت :

 «من فارق عليّاً فقد فارقني ومن فارقني فقد فارق اللَّه عزّوجلّ» ؛

 هر كس از على جدا شود در واقع از من جدا شده است و هركه از من جدا گردد در واقع از خداى متعال جدا شده است .

    و فرمايش ديگر آن حضرت :

 «شيعة عليّ عليه السلام [هم] الفائزون يوم القيامة» ؛

 تنها شيعيان على عليه السلام در روز قيامت رستگارند .(306)

 

 860 / 43  -  شيخ ابو على بن شيخ طوسى قدس سره در «امالى» خود مى ‏نويسد :

    روزى پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم انگشترى را به على عليه السلام داد تا آن را به حكّاك داده و او عبارت زيباى «محمّد بن عبداللَّه» را بر نگين آن حكّاكى كرده و بنويسد.

    امير مؤمنان على عليه السلام انگشتر را گرفت و به حكّاك داد ، و به او فرمود :

 روى نگين اين انگشتر بنويس : «محمّد بن عبداللَّه» .

 حكّاك ، انگشتر را گرفت و هنگام حكّاكى دستش خطا رفت و اشتباهاً روى آن نوشت : «محمّد رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم» .

 امير مؤمنان على عليه السلام آمد و فرمود : انگشتر را چكار كردى ؟

 گفت : همين است .

 حضرت انگشتر را گرفت و نگاه كرد و فرمود : من كه اين را نگفته بودم .

 گفت : راست مى ‏فرماييد ، ولى دستانم خطا رفت و اشتباه شد .

 على عليه السلام به حضور پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم شتافت و فرمود : اى رسول خدا ! آنكه ما به حكّاك گفته بوديم روى نگين ننوشته و مى‏ گويد : دستانم خطا رفته و اشتباه كرده‏ ام .

 پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم انگشتر را گرفت و نگاه كرد و فرمود : اى على ! من محمّد بن عبداللَّه هستم و من محمّد رسول خدايم . آنگاه انگشتر را گرفت و به انگشت مباركش نمود .

 بامدادن هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم به انگشترش نگاه كرد ديد در قسمت زيرين نگين نقش شده : «علىّ ولىّ اللَّه» .

 پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم از اين امر در شگفت شد، پس جبرئيل فرود آمد ، و آن حضرت قصّه انگشتر را براى او تعريف كرد كه چنين و چنان شد .

 جبرئيل گفت : يا محمّد ! كتبت ما أردت ، وكتبنا ما أردنا .

 اى محمّد ! آنچه تو مى‏ خواستى نوشتى و آنچه ما مى‏ خواستيم، نوشتيم .(307)

 

 861 / 44  -  در كتاب «روضه» و «فضائل ابن شاذان قدس سره» آمده است : ابن عبّاس گويد : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند :

 هنگامى كه به معراج به سوى آسمان برده شدم در آسمان دنيا جبرئيل گفت : اى محمّد ! با فرشتگان آسمان دنيا ، نماز بخوان كه به اين امر مأمور هستى .

 من با آنان نماز خواندم و همچنين در آسمان دوّم و سوّم با آنان نماز خواندم ، وقتى به آسمان چهارم رسيدم در آنجا يكصد و بيست و چهار هزار پيامبر را ديدم ، جبرئيل رو به من كرد و گفت : جلو بايست و با آنان نماز بخوان .

 عرض كردم : برادرم ، جبرئيل ! چگونه از آنان جلو بيافتم در حالى كه در ميان آنها پدرم حضرت آدم و حضرت ابراهيم عليهما السلام است .

 گفت : خداوند متعال به تو دستور داده تا با آنان نماز بخوانى ، هنگامى كه نماز به پايان رسيد از آنان بپرس: در زمان خود براى چه چيزى برانگيخته شده‏ اند؟ و چرا پيش از آنكه در صور (اسرافيل) دميده شود ، زنده شده‏ اند؟

 گفتم : مى‏ شنوم و از خدا اطاعت مى ‏كنم .

 آنگاه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با پيامبران نماز خواندند ، و چون نماز به پايان رسيد ، جبرئيل رو به پيامبران الهى نمود و گفت : اى پيامبران الهى ! شما براى چه برانگيخته شديد ، و چرا هم‏اكنون زنده شده‏ ايد ؟

 قالوا بلسان واحد : بعثنا ونشرنا لنقرّ لك يا محمّد ! بالنبوّة ، ولعليّ بن أبي طالب عليه السلام بالإمامة .

 همگى به يك زبان گفتند : ما برانگيخته شده و زنده شده‏ ايم تا به پيامبرى تو اى محمّد! و امامت علىّ بن ابى طالب عليه السلام اقرار و اعتراف نماييم .(308)

 

 862 / 45  -  باز در همان دو كتاب مذكور آمده است : جابر گويد : امير مؤمنان على عليه السلام مى ‏فرمايد :

 روزى به همراه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به بيابان مدينه رفتيم ، چون در باغات آن به راه افتاديم ، نخلى از ميان درختان فرياد زد :

 «هذا النبيّ المصطفى ، وذا عليّ المرتضى».

 «اين پيامبر مصطفى و او على مرتضى است» .

 آنگاه درخت سوّمى بر درخت چهارمى فرياد زد :

 «هذا موسى و ذا هارون» ؛ اين موسى و او هارون است .

 سپس درخت پنجمى به درخت ششمى فرياد زد :

 «هذا خاتم النبيّين وذا خاتم الوصيّين» .

 اين خاتم پيامبران و او خاتم اوصياء و جانشينان است .

 در اين هنگام خنده بر لبان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقش بست و تبسّم نمود و فرمود : اى اباالحسن ! شنيدى ؟

 عرض كردم : آرى، اى رسول خدا !

 فرمود : اين درخت خرما را چه نامى بر آن مى‏ گذارى ؟

 عرض كردم : خدا و رسول او داناترند ؟

 فرمود : نسمّيه الصيحاني ، لأنّهم صاحوا بفضلي وفضلك يا عليّ !

 اسم اين نوع درخت خرما را «صيحانى» مى ‏ناميم ، چرا كه اين درختان به فضل من و تو فرياد زدند .(309)

 

 863 / 46  -  در كتاب «مناقب خوارزمى» نقل شده : ابن عبّاس گويد :

    رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

 لو أنّ الرياض أقلام والبحر مداد ، والجنّ حسّاب ، والإنس كتّابٌ ما أحصوا فضائل عليّ بن أبي طالب عليه السلام .(310)

 اگر درختان جنگلها قلم ، آب درياها مركّب ، جنّيان حسابگر و انسانها نويسنده باشند، هرگز نمى‏ توانند فضايل و برتريهاى علىّ بن ابى طالب عليه السلام را بشمارند .

    باز در همان كتاب در حديث مرفوعه‏ اى آمده است :

    شخصى به ابن عبّاس گفت : سبحان اللَّه ! مناقب و فضايل على عليه السلام چه قدر زياد است ؟ گمان مى ‏كنم سه هزار منقبت باشد .

    ابن عبّاس گفت : اگر سى هزار بگوئى به واقع نزديكتر است .(311)

 

 864 / 47  -  قطب الدين راوندى قدس سره در كتاب «الخرائج» مى ‏نويسد : رميله گويد :

    روزى على عليه السلام از محلّى عبور مى ‏فرمود ، جوانى را در آنجا ديد كه بى‏هدف مى‏ خواند و هو هو(312) مى‏ گفت . حضرت فرمود :

 يا شابّ ! لو قرأت القرآن لكان خيراً لك .

 اى جوان !اگر به جاى اين حرفها ، قرآن مى‏ خواندى براى تو بهتر بود .

    عرض كرد : من قرآن را خوب بلد نيستم و دوست دارم كه بخشى از آن را خوب ياد بگيرم .

    حضرت فرمود : نزديك بيا .

    آن جوان نزد حضرتش آمد، حضرت على ‏عليه السلام به آرامى چيزى در گوش او خواند ، پس خداوند متعال همه قرآن را در قلب او به تصوير كشيد و او حافظ كلّ قرآن گرديد .(313)

 

 865 / 48  -  باز در همان كتاب روايت شده :

    (در يكى از جنگها) فتح قلعه‏ اى كه كفّار در آن تجمّع كرده بودند بر مسلمانان سخت شد، مسلمانان از فتح آن نااُميد شدند . در اين موقع به جهت فتح قلعه ، حضرتش عليه السلام داخل منجنيق نشست ، در حالى كه شمشير برّان ذوالفقار نيز در دستان مباركش بود ، مردم او را به طرف قلعه پرتاب نمودند ، حضرتش در قلعه فرود آمد و آن را فتح نمود .(314)

    نويسنده رحمه الله گويد : در نقلى روايت شده :

    حضرتش را در منجنيق به دژ «ذات السلاسل» پرتاب نمودند، حضرت بر ديوار دژ فرود آمد، ديوارهاى قلعه با زنجيرهايى محكم شده بود و در آن ديوارها ، گونى‏هايى پر از پنبه - يا كاه - تعبيه شده بود تا اين كه منجنيق در آن عمل نكند وقتى سنگى با آن پرتاب شود .

    غلات گويند : حضرتش در هوا عبور كرد در حالى كه سپر (صفحه‏ اى فولادى كه براى نگهدارى خود از آسيب شمشير و نيزه بكار برند) در زير قدمهايش بود و بر روى ديوار فرود آمد و با يك ضربه يداللهى همه زنجيرها را پاره نمود و گونى‏هايى كه از پنبه - يا كاه - بود از هم پاشيد و دژ محكم فتح شد .

    غلات روايت كرده‏ اند كه اين آيه شريفه ، در اين مورد نازل شده است :

 «وَظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا »(315) ؛

 «و آنان گمان مى ‏كردند كه دژهاى محكمشان آنها را از عذاب الهى مانع مى‏ شود ، ولى خداوند از آنجا كه گمان نمى ‏كردند به سراغشان آمد» .

    نويسنده ‏رحمه الله گويد: اگر اين روايت صحيح باشد صعود آن حضرت، همانند صعود فرشتگان و فرود آمدن آنان و به معراج بردن پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم است .(316)

 

 866 / 49  -  در كتاب «مناقب» مى ‏نويسد : جابر انصارى گويد :

    پس از رحلت رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم عبّاس، عموى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم نزد على عليه السلام آمد و مطالبه ارث نمود .

    على عليه السلام فرمود :

 ما كان لرسول اللَّه‏ صلى الله عليه وآله وسلم شي‏ء يورث إلّا بغلته دلدل، وسيفه ذوالفقار، ودرعه ، وعمامته السحاب ، وأنا أربأ بك أن تطالب بما ليس لك .

 رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم چيزى براى ارث باقى نگذاشته‏ اند جز قاطر دلدل ، شمشير ذوالفقار ، زره و عمامه سحاب ، من تو را از تقاضاى چيزى كه براى تو نيست، باز مى‏ دارم .

    عبّاس گفت : البتّه من مطالبه مى ‏نمايم ، چرا كه من عموى او و وارث او از ميان مردم هستم و بر اين امر از همه سزاوارترم .

    امير مؤمنان على عليه السلام برخاست ، مردم نيز همراه حضرتش برخاستند و وارد مسجد شدند، آنگاه حضرتش دستور داد تا زره ، عمّامه، شمشير و قاطر را بياورند . چيزى نگذشت كه همه را حاضر كردند .

    حضرت رو به عبّاس كرد و فرمود :

 يا عمّ ! إن أطقت النهوض بشي‏ء منها فجميعه لك ، فإنّ ميراث الأنبياء لأوصيائهم دون العالم ولأولادهم ، فإن لم تطق النهوض فلا حقّ لك فيه .

 اى عمو ! اگر بتوانى از يكى از اينها استفاده كنى همه مال تو باشد ، چرا كه ميراث پيامبران به اوصيا و جانشينان آنان مى ‏رسد نه مثل ديگران كه به فرزندانشان مى ‏رسد ، و اگر نتوانستى از آنها استفاده كنى حقّى در آنها نخواهى داشت .

    عبّاس گفت : مى‏ پذيرم .

    امير مؤمنان على عليه السلام با دستان مباركش زره رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را بر اندام عبّاس پوشانيد و عمامه‏ اش را بر سرش گذاشت و شمشير را به دستش داد آنگاه فرمود :

 اى عمو! برخيز .

 عبّاس نتوانست برخيزد ، حضرت شمشير را گرفت ، بعد فرمود : با عمامه برخيز كه آن نشانه‏ اى از پيامبر ماست .

 عبّاس خواست برخيزد؛ ولى نتوانست و متحيّر ماند كه چه كند ؟

 سپس على ‏عليه السلام فرمود : اى عمو ! اينك قاطر پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم كه مخصوص من و فرزندان من است در كنار در مسجد حاضر است اگر توانستى سوارش شوى ، پس سوار شو .

    عبّاس از مسجد خارج شد، يكى از دشمنان من با او بود ، او به عبّاس گفت : اى عموى پيامبر خدا ! على در آنچه تو مى‏ خواستى تو را فريب داد؛ ولى سعى كن در گرفتن قاطر فريب نخورى ، هنگامى كه خواستى پا در ركاب بگذارى خدا را ياد كن و «بسم اللَّه» گفته و اين آيه را بخوان كه مى ‏فرمايد:

 «إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّمواتِ وَالْأَرْضَ أَنْ تَزُولا »(317) .

 «خداوند آسمان‏ها و زمين را نگاه مى‏ دارد تا از نظام خود منحرف نشوند» .

    راوى گويد : چون چشم قاطر به عبّاس افتاد كه به سوى او مى ‏آيد رم كرد و شيهه‏ اى زد كه ما هرگز چنين شيهه‏ اى نشنيده بوديم ، چون عبّاس اين صحنه را ديد بيهوش شد و بر زمين افتاد ، مردم اطراف او جمع شدند، دستور داد تا قاطر را بگيرند و كسى نتوانست آن را كنترل كند .

    آنگاه على عليه السلام قاطر را با اسمى كه ما نشنيده بوديم ، صدا زد ، قاطر با كُرنش و آرامش به سوى حضرتش شتافت ، حضرت پاى مبارك در ركابش گذاشت و روى آن قرار گرفت ، و فرمود تا امام حسن و امام حسين عليهما السلام نيز سوار شوند ، آنگاه زره پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم را پوشيد و عمامه‏ اش بر سر گذاشت و شمشيرش را حمايل كرد و سوار بر قاطر شد و به سوى منزلش به راه افتاد .

    حضرت در اين حال مى ‏فرمود :

 هذا من فضل ربّي ليبلوني ءأشكر(318) أنا وهما، أم تكفر أنت يا فلان.

 اين از فضل خداست تا مرا آزمايش كند كه آيا من و دو فرزندم شاكريم يا تو اى فلانى كفران مى ‏نمايى .(319)

 

 867 / 50  -  در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام آمده است :

 يكى از دوستان علىّ بن ابى طالب عليه السلام طىّ نامه‏ اى از شام به حضور حضرتش نوشت :

 اى امير مؤمنان ! من در اينجا مشغول به خانواده بوده و در صورت ترك آنها بر آنان بيمناكم .

 از طرفى اموالى دارم كه در صورت خروج، از تلف‏ شدن آنها ناراحتم ، و اينها ملحق‏ شدن به شما و در زمره شما بودن و افتخار خدمتگزارى داشتن را برايم تأخير انداخته است ، اى مولاى من! و اى امير مؤمنان! راه چاره‏ اى براى من بفرماييد .

 على عليه السلام در پاسخ وى مرقوم فرمود : خانواده‏ ات را در يك جا گرد آورده و اموالت را در اختيار آنان قرار ده و در همه اين موارد بر محمّد و خاندان پاكش درود بفرست ، آنگاه بگو :

 «اللهمّ هذه كلّها ودائعي عندك بأمر عبدك ووليّك عليّ بن أبي طالب عليه السلام» ؛

 خداوندا ! اينان همه امانتهاى من نزد تو به امر بنده و ولىّ تو علىّ بن ابى طالب عليه السلام هستند .

 سپس برخيز و به سوى من حركت كن .

 آن شخص به امر امام عليه السلام امتثال نموده و به سوى مولايش شتافت ، جاسوسان معاويه به وى گزارش دادند كه فلانى به سوى علىّ بن ابى طالب عليه السلام فرار كرده است .

 معاويه لعين دستور داد تا خانواده او را به اسارت گرفته و به عنوان غلام و كنيز قرار دهند ، و اموال او را مصادره نمايند .

 مأموران به خانه او ريختند ، در اين هنگام خداوند متعال خانواده او را شبيه عيال معاويه و اطرافيان او و نزديكترين اطرافيان يزيد قرار داد ، وقتى مأموران را ديدند به آنها گفتند : اين اموال ماست و ما آنها را گرفتيم ، و خانواده او را به بندگى گرفته و به بازار فرستاديم .

 چون مأموران چنين ديدند دست نگه داشته و تعرّضى به آنان ننمودند .

 از طرفى ، خداوند به خانواده آن دوست واقعى على عليه السلام نشان داد كه چگونه آنان را شبيه خانواده معاويه و يزيد قرار داد تا بدين وسيله از تعرّض مأموران معاويه در امان باشند ؛ ولى در عين حال مى‏ ترسيدند كه دزدان اموالشان را به سرقت ببرند ، براى اين امر هم خداى متعال اموال را به صورت عقرب و مار تبديل نمود كه هر موقع دزدان قصد سرقت داشتند آنها را نيش زده و مى‏ گزيدند .

 به همين جهت ، عدّه‏ اى از دزدانى كه قصد سرقت داشتند مرده و گروه ديگرى به شدّت بيمار و زمين‏گير شدند و بدين وسيله خداوند متعال از مال او نيز دفاع كرد .

 ... تا آنجا كه روزى على عليه السلام به دوستدار خودش فرمود  : آيا دوست دارى خانواده و اموالت نزد تو باشند .

 گفت : آرى .

 على عليه السلام به درگاه خداوند عرضه نمود : خداوندا ! خانواده و اموال او را حاضر فرما .

 ناگاه آن مرد ديد خانواده و اموالش حاضر شدند بدون اين كه كسى از خانواده‏ اش آسيبى ديده يا چيزى از اموالش تلف شده باشد . آنان چگونگى حفظ خود و اموالش را به او گزارش دادند .

 على عليه السلام فرمود : إنّ اللَّه تعالى ربّما أظهر آية لبعض المؤمنين ليزيد في بصيرته ولبعض الكافرين ليبالغ في الإعذار إليه .

 به راستى كه خداوند متعال گاهى آيه و نشانه‏ اى براى برخى مؤمنان آشكار مى ‏نمايد تا بينش و بصيرت آنان افزايش پيدا كرده و براى برخى كافران حجّت را تمام كند تا درهاى عذرخواهى بسته شود .(320)

 

 868 / 51  -  در كتاب «إختصاص» منسوب به شيخ مفيد رحمه الله آمده است : ابان بن احمر گويد : پيشواى ششم، امام صادق عليه السلام فرمود :

 يا أبان ! كيف ينكر الناس قول أميرالمؤمنين عليه السلام لمّا قال : «لو شئت لرفعت رجلي هذه فضربت بها صدر ابن أبي سفيان بالشام فنكسته عن سريره» ولاينكرون تناول آصف وصيّ سليمان عرش بلقيس وإتيانه سليمان به قبل أن يرتدّ إليه طرفه ؟ أليس نبيّنا صلى الله عليه وآله وسلم أفضل الأنبياء ووصيّه عليه السلام أفضل الأوصياء ؟ أفلا جعلوه كوصيّ سليمان ؟ حكم اللَّه بيننا وبين من جحد حقّنا وأنكر فضلنا .

 اى ابان ! چگونه مردم فرمايش امير مؤمنان على عليه السلام را كه فرمود : «و اگر بخواهم با همين پايم بر سينه معاوية بن ابى سفيان كه در شام است مى‏ زنم و او را از تختش به زير مى‏ اندازم» نمى‏ پذيرند ، ولى قبول دارند كه آصف ، جانشين سليمان‏ عليه السلام تخت بلقيس را پيش از يك چشم بهم زدن در نزد سليمان ‏عليه السلام حاضر كرد ؟!

 مگر پيامبر ما بهترين پيامبران نيست ؟ و مگر وصىّ و جانشين او برترين جانشينان و اوصيا نيست ؟ آيا او را همانند وصىّ سليمان هم نمى‏ دانند ؟

 خداوند بين ما و بين كسى كه منكر حقّ ماست و مقام و منزلت و فضايل ما را ناديده مى‏ گيرد ؛ داورى كند.(321)

 

 869 / 52  -  در كتاب «مناقب» مى ‏نويسد : ابوهريره از اشتياقى كه به ديدار فرزندانش داشت به امير مؤمنان على عليه السلام شكوه نمود .

    حضرت به او فرمود : چشمانت را ببند !

    وى اطاعت نمود و چشمانش را بست ، همين كه باز كرد خود را در مدينه و در ميان خانه‏ اش ديد ، ساعتى نشست ، ناگاه على عليه السلام را بر پشت بام خانه خود ديد كه مى ‏فرمود : بيا برگرديم . چشم خود را بست و ديد كه در كوفه است .

    ابوهريره از اين امر در شگفت شد .

    امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :

 إنّ آصف أورد تختاً من مسافة شهرين بمقدار طرفة عين إلى سليمان ، وأنا وصيّ رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم .

 آصف ، (وصىّ و جانشين حضرت سليمان) تخت بلقيس را از مسافت دو ماه راه، به فاصله يك چشم بهم زدن پيش سليمان آورد؛ در حالى كه من وصىّ و جانشين رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هستم .(322)

 

 870 / 53  -  طبرى رحمه الله در كتاب «دلائل الإمامه» مى ‏نويسد :

    بانوى بانوان ، حضرت فاطمه زهرا صلوات اللَّه عليها مى ‏فرمايد :

 روزى خدمت پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شده و عرض كردم: سلام بر تو اى بابا!

 فرمود : سلام بر تو اى فرزندم !

 عرض كردم : اى پيامبر خدا ! سوگند به خدا ! پنج روز است كه در خانه على عليه السلام هيچ غذايى نيست ، او نيز هيچ طعامى ميل نكرده و در خانه ما نه گوسفندى است ، نه شترى ، نه نوشيدنى است ، نه خوردنى .

 پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم رو به من كرد و فرمود : نزديك من بيا .

 من نزديك آمدم .

 فرمود : دست خود به كتف من زن .

 وقتى دست زدم ناگاه ديدم ، سنگى ميان دو كتفش بود ، آن حضرت از فرط گرسنگى ، سنگى را ميان دو كتفش از عمامه تا سينه‏ اش بسته بود .

 حضرت فاطمه زهرا عليها السلام فريادى زد و رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : مدّت يك ماه است كه در خانه‏ هاى آل محمّد عليهم السلام آتشى براى طبخ غذا روشن نشده است .

 سپس فرمود : أتدرين ما منزلة عليّ عليه السلام ؟ كفاني أمري وهو ابن اثنتي عشرة سنة ، وضرب بين يديَّ بالسيف وهو ابن ستّ عشرة سنة ، وقتل الأبطال وهو ابن تسع عشرة سنة ، وفرّج همومي وهو ابن عشرين سنة ، ورفع باب خيبر وهو ابن نيّف وعشرين وكان لايرفعه خمسون رجلاً .

 آيا مى‏ دانى مقام و منزلت على عليه السلام چيست ؟ همين مقام او را بس كه در دوازده سالگى امر مرا كفايت نمود ، و در شانزده سالگى در ركاب من شمشير زد و با دشمنان اسلام جنگيد ، و در نوزده سالگى پهلوانان نامى را از پاى درآورد و در بيست سالگى غبار غم و اندوه از چهره من زدود و در بيست و چند سالگى (323) درب دژ مستحكم خيبر را كه پنجاه نفر توانايى برداشتن آن را نداشتند، از جايش كند .

 در اين هنگام نور از چهره مبارك حضرت فاطمه عليها السلام درخشيد و از شدّت شوق نتوانست در همانجا بماند به همين جهت حضور على عليه السلام شتافت . وقتى وارد خانه شد نور چهره مباركش همه خانه را فرا گرفت و روشن كرد.

 على عليه السلام فرمود : اى دخت گرامى حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم ! وقتى از نزد من خارج شدى چهره‏ ات چنين نبود ؟

 حضرت فاطمه عليها السلام فرمود : پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم گوشه‏ اى از فضايل تو را براى من نقل كرد و من از شوق نتوانستم خود را نگه دارم و نزد تو آمدم .

 على عليه السلام فرمود : كيف لو حدَّثك بكلّ فضلي .

 اگر همه فضايلم را براى تو نقل نمايد چگونه خواهى بود ؟!(324)

 

 871 / 54  -  در كتاب «المجموع الرائق من أزهار الحدائق» آمده است : از امير مؤمنان على عليه السلام روايت شده كه حضرتش مى ‏فرمايد :

 در آن هنگام كه در ميدان نبرد براى مبارزه به سوى عمرو بن عبدود شتافتم ، شنيدم كه گوينده‏ اى اين شعر را مى‏ خواند :

 قتل عليّ عمرواً ، قصم عليّ ظهراً      أبرم عليّ أمراً ، هتك عليّ ستراً

 على عليه السلام عمرو را كشت و پشت او را شكست ، على عليه السلام كار اسلام را محكم كرد و پرده شرك را دريد .

 من گفتم : الحمد للَّه الّذي أظهر الإسلام وقمع الشرك ؛

 حمد و سپاس خدايى را كه اسلام را آشكار و شرك را نابود گردانيد .(325)

 

 872 / 55  -  علّامه مجلسى قدس سره در «بحار الأنوار» مى ‏نويسد : در يكى از كتابهاى دانشمندان پيشين ، روايتى نقل شده كه گزيده آن چنين است :

    روزى ياران امير مؤمنان على عليه السلام در مسجد جامع كوفه گرد هم آمده و على عليه السلام بر آنان خطبه مى‏ خواند . در اين بين حضرت با دست مباركش به هوا اشاره نمود و با خشم سخنانى فرمود.

    ناگاه ابرى به طرف حضرتش آمد و حضرت با عمّار بر آن سوار شده و غايب شدند ، ساعتى بعد آمدند .

    امير مؤمنان على عليه السلام بالاى منبر قرار گرفته و به ايراد خطبه شقشقيّه پرداخت .

    مردم به حضرتش گفتند : اى امير مؤمنان ! خداوند چنين توانايى آشكارى را به تو عنايت فرموده با اين حال شما مردم را به جنگ معاويه فرا مى‏ خوانيد ؟

    حضرت فرمود :

 إنّ اللَّه تعبّدهم بمجاهدة الكفّار والمنافقين والناكثين والقاسطين والمارقين . واللَّه ، لو شئت لمددت يدي هذه القصيرة في أرضكم هذه الطويلة ، وضربت بها صدر معاوية بالشام ، وأخذت بها من شاربه - أو قال : من لحيته - .

 خداوند آنان را با مجاهده و جنگ با كفّار ، منافقان ، ناكثان ، قاسطان و مارقان به پرستش و بندگى خويش وادار نموده است .

 سوگند به خدا ! اگر بخواهم همين دست كوتاه را در اين زمين پهناور شما دراز مى ‏كردم و در شام به سينه معاويه مى‏ زدم و از موى سبيل - يا ريش - او مى ‏كندم .

در اين حال حضرت دست مباركش را دراز كرد و سپس برگرداند در حالى كه مقدار زيادى مو در آن بود .

    پس از مدّتى از شام خبر رسيد: در همان روزى كه حضرت دست مباركش را به طرف شام دراز كرده بود ، معاويه از تخت خود سرنگون شده و بيهوش شده بود ، آنگاه كه حالش خوب مى‏ شود مى‏ بيند از سبيل و ريشش مقدارى مو كنده شده است .(326)

 

 873 / 56  -  در كتاب «كنز الفوائد» آمده است :

    شيخ الطائفه با سلسله سند خويش از اخطب خوارزم(327) و او نيز در يك حديث مرفوعه‏ اى از ابن عبّاس رضى الله عنه نقل مى ‏كند كه گويد :

    گروهى از پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم پرسيدند : آيه شريفه «وَعَدَ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْراً عَظيماً »(328) ؛ «آنان كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده‏ اند خداوند به آنان وعده آمرزش و پاداش بزرگى داده است» ، درباره چه كسى نازل شده است ؟

    پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

 هنگامى كه روز قيامت فرا مى ‏رسد ، پرچمى از نور سفيد برافراشته مى‏ شود و منادى فرياد مى‏ زند :

 آقا و سرور مؤمنان برخيزد و به همراه او كسانى كه پس از بعثت حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم ايمان آورده‏ اند ، بيايند .

 در اين هنگام علىّ بن ابى طالب عليهما السلام از جاى خود حركت مى ‏كند و آن پرچم سفيد نورانى در اختيار حضرتش قرار مى‏ گيرد ، در تحت آن پرچم همه پيشى ‏گيرندگان در اسلام - از نخستين مهاجران و انصار - هستند ، افراد ديگرى را به زير آن پرچم راه نمى‏ دهند .

 على عليه السلام مى‏ آيد و بر منبرى از نور ربّ العزّه مى ‏نشيند ، در اين موقع يكايك آن افراد به آن حضرت عرضه مى‏ شوند و حضرت به هر كدام پاداش و نور مخصوص او را مى‏ دهد ، وقتى آخرين نفر پاداش خود را مى‏ گيرد به آنها گفته مى‏ شود : امتيازات خود را كسب كرديد و جايگاههاى خودتان را در بهشت شناختيد ، اينك پروردگارتان مى ‏فرمايد :

 إنّ لكم عندي مغفرة وأجراً عظيماً يعني الجنّة .

 همانا براى شما نزد من آمرزش و پاداش عظيمى است ، كه منظور بهشت است .

 فيقوم عليّ عليه السلام والقوم تحت لوائه معه حتّى يدخل بهم الجنّة ، ثمّ يرجع إلى منبره ، فلا يزال يعرض عليه جميع المؤمنين فيأخذ نصيبه منهم إلى الجنّة ، وينزل أقواماً على النار .

 آنگاه على عليه السلام از جاى خود حركت مى ‏كند و آن گروه نيز كه در زير سايه پرچم آن حضرت هستند حركت مى ‏كنند تا آنان را وارد بهشت مى ‏كند .

 سپس على عليه السلام به سوى منبر خود برمى‏ گردد و پيوسته همه مؤمنان به او عرضه مى‏ شوند و امتياز و نصيب خود را گرفته و به سوى بهشت مى ‏روند و گروه‏ هايى به سوى آتش مى ‏روند .

 آرى ، اين است تفسير آيه شريفه كه مى ‏فرمايد:

 «وَالَّذينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ اُولئِكَ هُمُ الصِّدّيقُونَ وَالشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَنُورُهُمْ وَالَّذينَ كَفَرُوا وَكَذَّبُوا بِآياتِنا اُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحيمِ»(329) ؛

 «آنان كه به خدا و پيامبرش ايمان آوردند آنان صدّيقان و شهدا نزد پروردگارشان هستند ، براى آنان پاداش عملشان و نورشان است - كه مراد از پيشى‏گيرندگان نخستين ، مؤمنان و اهل ولايت على عليه السلام هستند - و آنان كه كافر شدند و آيات ما را تكذيب كردند آنها از اهل دوزخ هستند» ، و مراد از كافران، كسانى هستند كه كفر ورزيدند و ولايت على عليه السلام را تكذيب كرده و حقّ آن حضرت را انكار نمودند .(330)

 

 874 / 57  -  در كتاب «المجموع الرائق من أزهار الحدائق» آمده است :

    براى امير مؤمنان على عليه السلام صد فضيلت و برترى ويژه نقل شده كه اين فضايل را شيخ سعيد ، ابو جعفر محمّد بن علىّ بن حسين بن موسى بن بابويه قدس سره در روز غديرخم سال 361 روايت نموده است، اين فضايل و مناقب از لبان دُرربار رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم جارى شده كه خداوند متعال امير مؤمنان على عليه السلام را مخصوص اين فضايل گردانيده است .

    اينك بيست و هشت فضيلت را برگزيده و به اختصار نقل مى ‏نمايم :

    1/1 - به راستى كه خداوند متعال او را از نور عظمت خويش آفريده است ، چنانچه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

 خُلقت أنا وعليّ من نور واحد ؛

 من و على از يك نور آفريده شديم .

    7/2 - او از زمان حضرت آدم ‏عليه السلام ، خداوند را در صلبهاى پدران و ارحام مادرانش مى‏ پرستيد .

    10/3 - در آن هنگام كه او پا به عرصه وجود گذاشت نورى از آسمان تا پشت كعبه درخشيد، بتهايى كه بر بام كعبه بودند به رو بر زمين افتادند و ابليس فرياد زد و گفت : واى بر بتها و عبادت‏ كنندگان آنها از اين مولود !

    14/4 - او همواره سخن رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را تفسير كرده و سخن هر پيامبر را نقل مى ‏نمود .

    27/5 - او گنجينه علم و دانش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود .

    35/6 - او زداينده غم و اندوه از چهره مبارك رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود .

    39/7 - او در آيت و نشانه‏ بودن همانند عيسى بن مريم‏ عليهما السلام بود ، جز اين كه پيامبر نبود .

    40/8 - او در صبر و شكيبايى بسان ايّوب پيامبر عليه السلام بود .

    43/9 - او در سخاوت و دست و دل بازى همانند حضرت ابراهيم ‏عليه السلام بود .

    44/10 - او در توانايى و صداى دلربا شبيه حضرت داود عليه السلام .

    45/11 - او در شكوه و سلطنت همانند حضرت سليمان عليه السلام بود .

    46/12 - او در حكمت همانند حضرت لقمان عليه السلام بود .

    47/13 - او در تسليم و راستى همانند حضرت اسماعيل عليه السلام بود .

    48/14 - او در پذيرفته‏ شدن دعايش در درگاه الهى ، همانند حضرت نوح عليه السلام بود .

    49/15 - او در فرمانش همانند ذو النون بود .

    50/16 - او در داورى همانند رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود، جز اين‏كه پيامبر نبود.

    53/17 - آنگاه كه او پا به عرصه جنگ مى‏ گذاشت جبرئيل از سمت راست ، ميكائيل از سمت چپ و عزرائيل از پيش روى آن حضرت حركت مى ‏كردند و جز با فتح و پيروزى بازنمى‏ گشت .

    59/18 - او نخستين شخصيّتى است كه در روز رستاخيز با نامش خوانده مى‏ شود .

    65/19 - او كسى است كه فرشتگان به ولايت او به سوى خدا تقرّب مى ‏جويند .

    71/20 - او دلاور مردى بود كه درب سنگين دژ مستحكم خيبر را از جايش كنده و آن را به مسافت چهل ذراع به پشت سرش پرتاب كرد ، آنگاه آن را بر روى دستان مباركش قرار داد و پل ساخت ، تا لشكر اسلام از روى آن عبور كرده وارد قلعه شدند .

    75/21 - او كسى است كه ولايتش به نقاط مختلف زمين عرضه شد ، آن قسمت كه پذيرفت پاكيزه و قابل كِشت گشت و آن كه سرپيچى كرد نمكزار شد .

    77/22 - او كسى است كه ولايتش به گياهان عرضه شد ، آن كه پذيرفت گياه سودمند گشت و آنكه سرباز زد سمّ كشنده گشت .

    82/23 - او كسى است كه ماه در شب قدر با او سخن گفت .

    86/24 - او از همه مردم بى ‏نياز و همه مردم نيازمند دانش آن حضرت هستند .

    95/25 - او در غيب و نهان با همه پيامبران و در آشكار با رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود .

    96/26 - آنگاه كه درب بهشت كوبيده مى‏ شود ، صدايى از آن طنين مى‏ افكند و مى‏ گويد : «يا على» !

    97/27 - به راستى كه درخت طوبى در بهشت در خانه آن حضرت و شاخه‏ هاى آن در خانه‏ هاى مؤمنان است .

    99/28 - به راستى كه آن حضرت كتاب ناطق و گوياى خداست .(331)

 

 875 / 58  -  در كتاب «الثاقب في المناقب» آمده است : ابو زبير گويد :

    از جابر بن عبداللَّه پرسيدم : آيا على صلوات اللَّه عليه داراى معجزه و نشانه‏ هايى بود ؟

    گفت : آرى ، سوگند به خدا ! آن حضرت داراى معجزه‏ ها و روشهايى بود كه گروههايى در اجتماعات شاهد آنها بودند ، جز شخص معاند آن علايم را انكار نمى ‏كند و جز كافر ، كسى آنها را كتمان نمى ‏نمايد .

    از جمله اين كه: روزى در مسيرى با حضرتش همسفر بوديم، حضرت فرمود :

 برويم تا در زير سايه اين درخت سدر دو ركعت نماز بخوانيم .

    ما رفتيم و به كنار درخت رسيده و فرود آمديم ، حضرت مشغول نماز شد و شروع به ركوع و سجود نمود .

    ما مى‏ ديديم آنگاه كه حضرتش به ركوع مى ‏رفت درخت سدر نيز به ركوع مى ‏رفت و به هنگام سجده ، سجده مى ‏نمود ، و به هنگام قيام ، قيام .

    چون اين منظره را ديديم شگفت‏زده گشته و منتظر شديم تا حضرت نمازش را به پايان رساند .

    آنگاه كه نمازش به پايان رسيد دعا كرد و فرمود :

 «اللهمّ صلّ على محمّد وآل محمّد» ؛

«خداوندا! بر محمّد و خاندان محمّد درود فرست».

 در اين هنگام شاخه‏ هاى درخت (به قدرت خداوند به سخن در آمده و) مى‏ گفتند : آمين آمين .

 سپس فرمود : «اللهمّ صلّ على شيعة محمّد وآل محمّد» ؛

 «خداوندا! بر شيعيان محمّد و خاندان محمّد درود فرست» .

 در اين موقع برگ‏ها و شاخه‏ هاى ضخيم و نازك درخت (به قدرت خداوند به سخن در آمده و) مى‏ گفتند : آمين آمين .

 سپس فرمود : «اللهمّ العن مبغضي محمّد وآل محمّد ، ومبغضي شيعة محمّد وآل محمّد».

«بار خداوندا! بر دشمنان محمّد و خاندان محمّد و دشمنان شيعيان آنان لعنت كن».

 باز در اين هنگام برگ‏ها و شاخه‏ هاى ضخيم و نازك مى‏ گفتند : «آمين آمين» ... تا آخر حديث.(332)

 

 876 / 59  -  باز در همان منبع آمده است : سفيان ثورى از امام صادق عليه السلام از نياكان گرامى‏ اش عليهم السلام نقل مى ‏كند كه حضرتش فرمود :

 روزى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم وارد خانه عايشه گشته پس از عمل زناشويى بر روى تخت دراز كشيد و خوابيد . در اين هنگام ، مارى داخل اتاق شد و رفت روى شكم حضرتش قرار گرفت .

 وقتى عايشه اين منظره را ديد ، سراغ پدرش ابوبكر رفت تا مار را از روى شكم حضرتش دور نمايد . وقتى ابوبكر آمد و خواست وارد اتاق شود مار به طرفش پريد و او برگشت .

 عايشه به سراغ عمر بن خطاب رفت . او نيز (همانند رفيقش) وقتى خواست وارد شود مار به طرفش حمله كرد و او نيز بازگشت .

 ميمونه و اُمّ سلمه (رضي اللَّه عنهما) به عايشه گفتند : به سراغ علىّ بن ابى طالب عليه السلام برو .

 عايشه جريان را به عرض حضرتش رساند ، فلمّا دخل عليّ عليه السلام قامت الحيّة في وجهه تدور حول عليّ عليه السلام وتلوذ به ؛ «وقتى على عليه السلام وارد اتاق شد مار در مقابل حضرتش ايستاد، آنگاه پروانه‏ وار دور حضرتش مى‏چرخيد و به او پناه مى‏ برد» ، سپس در گوشه‏ اى از خانه خزيد .

 پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم از خواب بيدار شد ، و فرمود :

 اى اباالحسن ! تو اينجا هستى ؟ تو كمتر خانه عايشه مى ‏آيى !

 عرض كرد : اى رسول خدا ! اينك خودش خواست تا خانه‏ اش بيايم .

 در اين حال مار (به قدرت خدا) زبان به سخن گشود و گفت :

 يا رسول اللَّه ! إنّي ملك غضب عليَّ ربّ العالمين فجئت إلى هذا الوصيّ أطلب إليه أن يشفع لي إلى اللَّه تعالى .

 اى رسول خدا ! من فرشته‏ اى هستم ، پروردگار جهانيان بر من غضب كرد ، اينك نزد اين وصىّ آمده‏ ام تا در پيشگاه خداوند براى من شفاعت كند .

 رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : ادع له حتّى اُؤمّن على دعائك .

 اى على ! تو براى او دعا كن تا من آمين بگويم .

 على عليه السلام دعا كرد و پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم آمين گفت .

 مار گفت : اى رسول خدا ! به راستى كه خداوند مرا آمرزيد و بالم را پس داد .(333)

 

 877 / 60  -  باز در همان كتاب آمده است : مفضّل گويد : پيشواى ششم ، امام صادق صلوات اللَّه عليه فرمود :

 مالك اشتر يار و علمدار امير مؤمنان على عليه السلام گويد : روزى (در جنگ صفّين) پيش خودم گفتم :

 أنّي أشدّ أم أميرالمؤمنين صلوات اللَّه عليه ؟

 آيا من شجاعترم يا امير مؤمنان على (صلوات اللَّه عليه) ؟

 همين كه اين سخن از ذهنم خطور كرد امير مؤمنان على عليه السلام اسب خود را تاخت و به «ذى كلاع حميرى» حمله ‏ور شد، او را از زين اسبش گرفت، و به آسمان پرتاب نمود و با شمشيرش گرفت ، و با ضربتى به دو نصف تقسيم كرد و آنگاه فرمود : يا أشتر ! أنا أم أنت ؟ «اشتر ! من يا تو ؟»

 عرض كردم : بل أنت يا أميرالمؤمنين ! عليك الصلاة والسلام .

 بلكه شما اى امير مؤمنان ! درود و سلام بر تو باد .(334)

 

 878 / 61  -  باز در همان كتاب آمده است : جابر بن عبداللَّه انصارى گويد :

در جنگ خيبر آنگاه كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم براى درد چشم على صلوات اللَّه عليه وآله دعا فرمود ، و پرچم اسلام را به حضرتش واگذار كرد ، على عليه السلام با سرعت ، همه نيروهاى تحت فرماندهى خود را به سوى دژهاى مستحكم خيبر حركت داد .

    ياران آن حضرت گفتند : كمى آهسته تر حركت كنيد تا ما هم به قلعه برسيم. وقتى رسيدند ، على عليه السلام درب قلعه را كند و بر زمين انداخت .

    آنگاه هفتاد نفر جمع شدند و با تمام سعى مى‏ خواستند كه درب را بر سر جايش باز گردانند .(335)

    و ابوعبداللَّه جدلى نيز گويد : از امير مؤمنان على صلوات اللَّه عليه شنيدم كه مى ‏فرمود :

 در جنگ خيبر درب دژ مستحكم خيبر را كنده و براى خودم سپر قرار داده و با آنان به مبارزه و نبرد پرداختم ، آنگاه كه (پيروزى نصيب ما شد و) خداوند آنان را رسوا كرد درب را پلى بر آن قلعه قرار دادم سپس داخل خندقشان انداختم .

 شخصى گفت : چه قدر سنگينى احساس كردى ؟

 حضرت فرمود :

 ما كان إلّا مثل جُنّتي الّتي في عدتي في غير ذلك المقام ؛

 سنگينى آن همانند سپرى است كه در دستم است و در موارد ديگر از آن استفاده مى ‏كنم .

    شاعرى در اين زمينه مى‏ گويد :

 إنّ امرءاً حمل الرتاج بخبير            يوم اليهود بقدرة لمؤيّدُ

 حمل الرتاج ، رتاج باب فوقها         والمسلمون وأهل خيبر حشدوا

 فرمى به ولقد تكلّف ردّه               سبعون كلّهم له متشدّد

 ردّوه بعد مشقّة وتكلّف               ومقام بعضهم لبعض أرندوا (336)

 همانا آن دليرمردى كه در جنگ خيبريان يهود ، درب بزرگ دژ خيبر را با قدرت الهى از جاى كند. او آن درب بزرگ را - كه بزرگترين درب قصرهاى آن قلعه بود - از جاى كند و بالا گرفت به گونه‏ اى كه همه مسلمانان و خيبريان آن را ديدند . آنگاه آن شيرمرد شجاع ، آن درب بزرگ را پرتاب كرد ، دربى كه هفتاد نفر نيرومند با زحمت آن را جا به جا مى ‏كردند . افراد نيرومندى با پشتيبانى هم با زحمت و سختى آن را به جايش برگرداندند.

 

 879 / 62  -  باز در همان كتاب آمده است : علىّ بن نعمان و محمّد بن سنان در يك روايت مرفوعه‏ اى گويند :

    امام صادق صلوات اللَّه عليه فرمود :

 (آنگاه كه عايشه با پيمان‏شكنان ، جنگ جمل را به راه انداخت ، روزى) عايشه گفت : مردى را كه دشمن سرسخت على عليه السلام است براى من پيدا كنيد تا نزد او بفرستم .

 پس چنين مردى را آوردند ، در برابر او ايستاد ، عايشه سرش را بلند كرد و گفت : دشمنى تو با اين مرد چه اندازه است ؟

 گفت : اوقات زيادى از پروردگارم مى‏ خواهم كه او و يارانش در چنگ من باشند و من با شمشيرم چنان ضربتى به آنان بزنم كه خون از شمشيرم بريزد .

 عايشه گفت : تو شايسته اين كار هستى ؟

 آنگاه نامه‏ اى به او داد و گفت : اين نامه را ببر و در هر موقعيّتى كه او را پيدا كردى - چه در حال سير و سفر چه در حال اقامت - آن را به او بده ، آگاه باش ! او را در حالى مى‏ بينى كه سوار بر استر پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم است و كمان او را به شانه انداخته و جعبه تيرش را از كنار زينش آويزان نموده ، و يارانش پشت سرش در حالى كه گويا پرندگانى هستند ، صف كشيده‏ اند .

 هرگاه تو را به غذا و نوشيدنى دعوت كرد چيزى از آن مخور ، چرا كه در آن سحر است .

 قاصد به سوى حضرت على ‏عليه السلام به راه افتاد و آن حضرت را در حال سواره استقبال نمود ، نامه را به حضرتش داد .

 حضرت مهر نامه را شكست، آنگاه آن را خواند و به او فرمود : سوگند به خدا ! اين كار عملى نيست .

 آنگاه حضرت پا از ركاب برداشت و از استر پايين آمد ، اصحاب پيرامون حضرتش حلقه زدند ، حضرت رو به قاصد كرد و فرمود : چند سؤال از تو بنمايم ؟

 عرض كرد : آرى .

 فرمود : پاسخ مى‏ دهى ؟

 عرض كرد : آرى .

 فرمود : تو را به خدا سوگند مى‏ دهم ! آيا عايشه گفت : مردى را كه دشمن سرسخت اين مرد (على عليه السلام) باشد ، مى‏ خواهم ؟ و تو را نزد او بردند ؟ او از تو پرسيد : دشمنى تو با اين مرد چه اندازه است ؟ و تو گفتى : بسيار اوقات از خدا مى‏ خواهم كه او و يارانش در چنگ من باشند و من چنان ضربتى بر آنان بزنم كه خون از شمشيرم بريزد ؟

 سپس فرمود : تو را به خدا سوگند مى‏ دهم ! آيا عايشه به تو نگفت : نامه مرا ببر و در هر موقعيّتى كه او را پيدا كردى - چه در حال سير و سفر و چه در حال اقامت - آن را به او بده ، و آگاه باش ! تو او را در حالى مى‏ بينى كه سوار بر استر پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم است و كمان او را به شانه‏ اش انداخته و جعبه تيرش را از كنار زينش آويزان نموده ، و يارانش پشت سرش در حالى كه گويا پرندگانى هستند ، صف كشيده‏ اند ؟

 گفت : خدايا! (تو آگاهى) ، آرى .

 حضرت فرمود : تو را به خدا سوگند مى‏ دهم ! آيا به تو نگفت : اگر تو را به غذا و نوشيدنى دعوت كردند، پس چيزى از آن مخور كه در آن سحر است ؟

 گفت : خدايا ! (تو آگاهى)، آرى .

 حضرت فرمود : آيا از من هم به سوى او پيغام مى‏ برى ؟

 گفت : خدايا ! (تو آگاهى)، آرى . چرا كه من وقتى نزد تو آمدم تو دشمن‏ترين آفريدگان براى من بودى ، ولى اينك در اين كره خاكى از تو محبوبتر نزد من نيست ، پس هر امرى كه مى‏ خواهى بفرما .

 حضرت فرمود : ادفع إليها كتابي ، وقل لها : ما أطعت اللَّه ولا رسوله حيث أمرك بلزوم بيتك فخرجت تتردّدين في العساكر .

 نامه مرا به او برسان و به او بگو : از خدا و پيامبر او اطاعت نكردى؛ چرا كه خدا و رسولش به تو دستور دادند كه در خانه‏ ات بمانى و تو از خانه بيرون آمده و در ميان لشكريان رفت و آمد كردى .

 بعد فرمود : و به طلحه و زبير بگو : شما در مورد خدا و رسولش با انصاف رفتار نكرديد ، چرا كه زنان خودتان را در خانه‏ هايتان گذاشتيد و زن پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم را بيرون آورديد .

 قاصد حركت كرد و نامه حضرتش را آورد و در برابر عايشه انداخت و پيام آن حضرت را به او رساند ، آنگاه به سوى امير مؤمنان على عليه السلام برگشت و از ياران باوفاى حضرتش گشت و در جنگ صفّين به شهادت رسيد .

 عايشه گفت : هيچ كس را نزد او نمى ‏فرستيم جز آنكه او را بر عليه ما مى‏ شوراند .(337)

 

 880 / 63  -  محمّد بن ابى الفوارس در كتاب «الأربعين» مى ‏نويسد :

    ابوهريره گويد : روزى على بن ابى طالب عليهما السلام از كنار تنى چند از قريش در مسجد عبور كرد ، آنان با چشم و ابرو به حضرتش اشاره و توهين نمودند .

    على ‏عليه السلام حضور پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شد و از آنها خدمت ايشان شكايت نمود .

    پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم خشمگين شد و فرمود :

 يا أيّها النّاس! ما لكم إذا ذكر إبراهيم وآل إبراهيم أشرقت وجوهكم وطابت نفوسكم، وإذا ذكر محمّد وآل محمّد قست قلوبكم وغشيتد وجوهكم . والّذي نفسي بيده لو عمل أحدكم عمل سبعين نبيّاً من أعمال البرّ ما دخل الجنّة حتّى يحبّ هذا وولده ، وأشار إلى عليّ .

 اى مردم ! شما را چه مى‏ شود وقتى ابراهيم و خاندان ابراهيم را مى‏ شنويد چهره‏ هايتان درخشان و دل‏هايتان آرامش پيدا مى ‏كند ؛ ولى هنگامى كه نام محمّد و آل محمّد عليهم السلام را مى‏ شنويد دلهايتان تيره و چهره‏ هايتان دگرگون و درهم مى‏ شود ؟!

 سوگند به خدايى كه جانم بدست قدرت اوست ! اگر يكى از شما اعمال هفتاد پيامبر را انجام دهد وارد بهشت نمى‏ شود مگر اينكه اين شخص و فرزندان او را دوست بدارد . و اشاره كرد به اميرالمؤمنين على عليه السلام .

 آنگاه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

 إنّ للَّه حقّاً لايعلمه إلّا اللَّه وأنا وعليّ ، وإنّ لي حقّاً لايعلمه إلّا اللَّه وعليّ ، وإنّ لعليّ حقّاً لايعلمه إلّا اللَّه وأنا .

 به راستى كه خداوند را حقّى است كه كسى جز خدا و من و على آن را نمى‏ داند ، و همانا براى من حقّى است كه كسى جز خدا و على نمى‏ داند و همانا براى على حقّى است كه كسى جز خدا و من آن را نمى‏ داند .(338)

 

 881 / 64  -  اسعد بن ابراهيم إربلى در كتاب «اربعين» مى ‏نويسد : ميثم تمّار (يار باوفاى امير مؤمنان على عليه السلام) گويد :

    من در شهر كوفه در حضور مولايم امير مؤمنان على ‏عليه السلام بودم، گروهى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در اطراف حضرتش بودند ، ناگاه مرد بلندبالايى سوار بر مركب كه قباى خاكسترى بر تن داشت و عمّامه زردى بر سر گذاشته بود و با دو شمشير مسلّح بود ، سر رسيد .

    از مركبش پايين آمده و همانند افرادى كه براى پادشاهان سلام و احترام مى ‏نمايند اداى احترام نمود ، آنگاه گفت :

    كداميك از شما پيشواى پرهيزكار ، مملوّ از علم و ايمان ، دور از شرك ، متولّد حرم و داراى همّت‏هاى والا هستيد ؟

    كداميك از شما حيدر ابو تراب ، كننده باب و شكست‏دهنده احزاب هستيد ؟

    يكى از حاضران اشاره به امير مؤمنان على عليه السلام نمود و گفت : اين آقا منظور توست و او راهنماى توست .

    او به سوى على عليه السلام آمد و گفت : من از طرف گروهى به سوى شما فرستاده شده‏ ام كه اصيل و ريشه‏دارند ، قبيله‏ هاى بزرگوار و فضائل فراوانى دارند و به آنها «عقيمه» گفته مى‏ شود . آنان اميرى دارند ملّقب به «طاعن الأسنّه» ؛ (استاد سرنيزه زنان) . او فرزندى دارد كه آفتاب را از پيشانى او مى‏ بيند و دنيا را جز به خاطر دوستى او دوست ندارد .

    چنين فرزند عزيزى اينك كشته شده و كسى از قاتلش خبر ندارد و معلوم نيست چه كسى او را به قتل رسانده است ، اكنون به خاطر قتل او ميان قبيله‏ ها حوادث هلاك‏ كننده‏ اى رخ داده و شياطين فتنه‏ گرى از هر سويى آشكار شده و فتنه‏ ها به سوى نادانسته ‏گويى در حركت است و اختلاف و شكّ و ترديد در دلها رسوخ كرده است .

    آنان راضى شده‏ اند كه مقتول را نزد شما بياوريم و شما حكم كنى ؛ زيرا به پيروى كردن از دستور شما اعتماد دارند و در مورد شما حُسن ظنّ دارند و معتقدند كه اين معجزه از شما ساخته است كه قاتل را معرّفى كنيد . در غير اين صورت ، ميان قبيله‏ ها شمشير حاكم شده و جنگ رخ خواهد داد ، و تو سزاوار حلّ مشكلات و مانع از خونريزى در ميان مسلمانان هستى .

    امير مؤمنان على ‏عليه السلام فرمود : اينك مقتول كجاست؟

    او تابوتى را آورد و از آن ، مرده جوانى را كه با پارچه‏ اى ديباج و اطلس و حرير پوشانده بودند ، بيرون آورد ، از او بوى عنبر و عود بلند شد .

    اميرمؤمنان على ‏عليه السلام برخاست و نماز طولانى اقامه نمود ، آنگاه رو به آن شخص كرد و فرمود :

 اين جوان را عمويش »حريث« كشته است ، زيرا او با دخترعمويش ازدواج كرد ، آنگاه با وجود دخترعمويش ، زن ديگرى اختيار كرد ،(339) عمويش از كينه و حقدش او را كشت .

    اعرابى گفت : آرى ، چنين است ، و لى ما از اين روشن‏تر مى‏ خواهيم كه اين جوان را به سخن درآورى تا آن معجزه و رازى كه به تو وديعه داده شده است ، بيان كند .

    امير مؤمنان على عليه السلام برخاست و مشغول نماز شد و به درگاه خداى متعال دعا و تضرّع نمود ، ما شنيديم كه عرضه مى‏ داشت :

 إلهي أنت أحييت ميّت بني إسرائيل ببعض لحم بقرة ، وقلت : «إِضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْيِ اللَّهُ الْمَوْتى»(340) ، وإنّي لأضربه ببعضي وأعلم أنّ بعضي عندك أكرم .

 خداى من! تو مرده بنى اسرائيل را با عضوى از بدن گاو زنده نموده و فرمودى : «عضوى از بدن گاو را به مرده بزنند خداوند همچنين مردگان را زنده مى ‏كند»، من عضوى از بدنم را به اين مرده مى‏ زنم ، چرا كه مى‏ دانم عضوى از من نزد تو ، گرامى‏ تر (از عضو آن است) .

 آنگاه با پاى راستش او را تكان داد سپس صدا زد : بگو به اذن خدا : چه كسى تو را كشته است؟ همانا من علىّ بن ابى طالب وصىّ پيامبر هستم .

    حضرت دو سه مرتبه تكرار فرمود در اين هنگام - سوگند به خدايى كه حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را به پيامبرى مبعوث نمود - آن مرده با صداى ضعيفى سخن گفت كه همه حاضران صداى او را شنيدند و او گفت : عمويم «حريث» مرا كشته است .

    اين بگفت و لب از سخن باز داشت .

    در اين موقع گروهى از مردم به جهت اين امر شگفت، به پاى مبارك على ‏عليه السلام افتاده و سر به سجده گذاشتند .

    امير مؤمنان على ‏عليه السلام فرمود :

 سجده مخصوص خداوند متعال است ، او فقط به اذن خداى متعال به سخن در آمده است .

    و در اين مورد اهل ادّعا ، ادّعاهايى نمودند .

    و اين حديث را عموم محدّثان كوفه روايت نموده‏ اند .(341)

 

 882 / 65  -  محمّد بن ابى الفوارس در كتاب «اربعين» مى ‏نويسد :

    در حديثى از عايشه نقل شده كه گويد : من شخصى را در نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم محبوب‏تر از على و فاطمه عليهما السلام نديدم .

    آنگاه سخن خود را چنين ادامه مى‏ دهد : روزى در حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم بودم كه حضرت فاطمه عليها السلام رو به پيامبر كرد و عرض نمود :

 جانم فداى تو اى رسول خدا ! درود خدا بر تو باد ! براى من چه فضيلتى است ؟

 رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : يا فاطمة ! أنت خير النساء في البريّة ، وأنت سيّدة نساء أهل الجنّة وأهلها .

 اى فاطمه ! تو بهترين زنان در ميان آفريدگانى ، و تو بانوى بانوان بهشتى و اهل بهشت هستى .

 فاطمه ‏عليها السلام عرض كرد: اى رسول خدا! چه فضيلتى براى پسرعمويت است؟

 رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : لايقاس به أحد من خلق اللَّه .

 كسى از آفريدگان خدا با او مقايسه نمى‏ شود .

 فاطمه‏ عليها السلام عرض كرد : براى (دو فرزندم) حسن و حسين عليهما السلام چه فضيلتى است ؟

 رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : هما ولداي وسبطاي وريحانتاي أيّام حياتي وبعد وفاتي .

 آنان فرزندان من و نوادگان و دو گُل ريحان من در دوران زندگى و پس از وفاتم هستند .

عايشه گويد : در اين بين كه آن دو مشغول حرف زدن بودند ناگاه على عليه السلام آمد ، رو به پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم كرد و گفت :

 پدر و مادرم فداى تو باد اى رسول خدا ! درود خدا بر تو باد ! نظر شما درباره من چيست ؟

 رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : اى على ! من ، تو ، فاطمه ، حسن و حسين عليهم السلام در بهشت در قصرى از دُرّ خواهيم بود ، اين قصر در زير عرش خداوند متعال است كه اساس آن از رحمت و پيرامونش از رضوان است .

 يا عليّ ! بينك وبين نوراللَّه باب فتنظر إليه وينظر إليك ، وعلى رأسك تاج من نور ، قد أضاء نوره ما بين المشرق والمغرب ، وأنت ترفل في حلل حمر وردية ، وخلقت وخلقني ربّي وخلق محبّينا من طينة تحت العرش ، وخلق مبغضينا من طينة الخبال .

 اى على ! بين تو و بين نور خدا درى است كه تو به آن نگاه مى ‏كنى و آن به تو ، بر سر تو تاجى از نور است كه نورش ميان شرق و غرب عالم را روشن مى ‏كند ، تو در ميان لباس‏هائى كه به رنگ گل سرخ است افتخار مى ‏نمايى .

 پروردگارم تو و مرا آفريده است و دوستان ما را از طينت زير عرشى آفريده و دشمنان ما را از گِل چركين اهل دوزخ آفريده است .(342)

 

 883 / 66  -  باز در همان كتاب آمده است : ابن عبّاس در حديث مرفوعه‏ اى گويد:

    در خدمت مولايم علىّ بن ابى طالب عليه أفضل الصلاة والسلام بودم كه در ميان دو سنگى كه يكى بر ديگرى افتاده و بر آن خدشه وارد كرده بود ، داورى نمود و فرمود كه مثل همان خدشه بايد بر آن وارد شود .

    راوى گويد : از ابن عبّاس پرسيدم : آيا آن دو سنگ از علىّ بن ابى طالب عليه السلام دادخواست كرده بودند ؟

    گفت : آرى ؛ سوگند به خدايى كه حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را به حق به پيامبرى برانگيخت ! به راستى كه من ديدم كه آن دو سنگ استغاثه نموده و يكى از ديگرى دادخواست كرد .(343)

 

 884 / 67  -  طريحى قدس سره در كتاب «مجمع البحرين» در مادّه «شيع» مى ‏نويسد : نقل شده است :

    شبى پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم در مسجد به يارانش سخن مى‏ گفت ، پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم در ضمن سخنانى فرمود :

 يا قوم ! إذا ذكرتم الأنبياء الأوّلين فصلّوا عليَّ ثمّ صلّوا عليهم ، وإذا ذكرتم أبي إبراهيم عليه السلام فصلّوا عليه ثمّ صلّوا عليّ .

 اى مردم ! زمانى كه پيامبران نخستين را ياد مى ‏نماييد ، نخست بر من درود فرستيد آنگاه بر آنان ، ولى هنگامى كه پدرم ابراهيم عليه السلام را ياد مى ‏نماييد نخست بر او درود فرستيد آنگاه بر من .

 اصحابش گفتند : اى رسول خدا ! به چه سبب حضرت ابراهيم عليه السلام به چنين مقامى رسيده است ؟

 پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : بدانيد ! شبى كه من به معراج برده شدم وقتى به آسمان سوّم رسيدم منبرى از نور براى من نصب گرديد ، من در فراز آن منبر قرار گرفتم ، و حضرت ابراهيم عليه السلام يك درجه پايين‏تر از من نشست و ساير پيامبران نخستين در اطراف منبر نشستند .

 در اين هنگام على عليه السلام آمد ، او بر مركبى از نور سوار شده بود كه چهره‏ اش همچون ماه مى‏ درخشيد ، و يارانش همانند ستارگان در گرداگرد وجودش بودند .

 حضرت ابراهيم عليه السلام رو به من كرد و گفت :

 يا محمّد ! هذا أيّ نبيّ معظّم ؟ أو أيّ ملك مقرّب ؟

 اى محمّد ! اين شخص كدام پيامبر بزرگوارى است ؟ يا كدام فرشته مقرّبى است ؟

 عرض كردم : لا نبيّ معظّم ولا ملك مقرّب ، هذا أخي وابن عمّي وصهري ، ووارث علمي عليّ بن أبي‏ طالب عليه السلام ؛

 او نه پيامبر بزرگوار و نه فرشته مقرّب است . او برادر ، پسر عمو ، داماد و وارث علم من؛ علىّ بن ابى طالب عليه السلام است .

 حضرت ابراهيم ‏عليه السلام گفت : اينان كه همچون ستارگان گرداگرد وجود او حلقه زده‏ اند، كيستند ؟

 عرض كردم : شيعيان او هستند .

 اينجا بود كه حضرت ابراهيم عليه السلام به درگاه خداوند عرض كرد :

 «اللهمّ اجعلني من شيعة عليّ عليه السلام»؛

«خداوندا ! مرا نيز از شيعيان على عليه السلام قرار ده» .

 در اين هنگام جبرئيل فرود آمد و اين آيه شريفه را آورد : «وَإِنَّ مِنْ شيعَتِهِ لَإِبْراهيمَ » (344) ؛ «و از پيروان او ابراهيم ‏عليه السلام بود» .(345)

 

 885 / 68  -  شيخ بزرگوار ، فقيه دانشمند محمّد بن جعفر مشهدى قدس سره در كتاب «ما اتّفق فيه من الأخبار في فضل الأئمّة الأطهار عليهم السلام» مى ‏نويسد :

    عبداللَّه بن عبّاس و عبدالرحمان بن عوف گويند: روزى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در مسجدش نشسته بود كه ناگاه جبرئيل امين فرود آمد و گفت : اى محمّد ! خداوند علىّ اعلا بر تو درود مى ‏فرستد و مى ‏فرمايد : بخوان !

پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

 چه بخوانم ؟ جبرئيل عرض كرد : بخوان :

«إِنَّ الْمُتَّقينَ في جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ × اُدْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنينَ × وَنَزَعْنا ما في صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْواناً عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلينَ × لايَمَسُّهُمْ فيها نَصَبٌ وَما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجينَ »(346) .

«همانا پرهيزكاران در باغها(ى بهشت) و در كنار چشمه‏ ها هستند . (فرشتگان به آنان مى‏ گويند) با سلامت و امنيّت وارد اين باغها شويد . و هر گونه كينه و حسد را از سينه آنها بر مى كنيم و آنان در حالى كه برادرند بر تختها رو به روى يكديگر قرار دارند . هيچ خستگى در آنجا به آنها نمى ‏رسد و هيچ گاه از آن اخراج نمى‏ گردند».

 پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : اى جبرئيل ! كسانى را كه خداوند متعال برادران هم قرار داده كه در برابر هم بر تختهاى بهشتى تكيه مى‏ دهند ، كيانند ؟

 جبرئيل عرض كرد : آنان اصحاب برگزيده تو ، كسانى كه به عهد و پيمان تو وفادار بوده و پيمان ‏شكنى نكرده‏ اند ، آگاه باش كه خداوند متعال به تو فرمان مى‏ دهد كه ميان آنان در روى زمين عقد اُخوّت و برادرى برقرار نمايى؛ همچنان كه خداوند در آسمانها ميان آنان عقد اخوّت و برادرى بسته است .

 پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : من آنها را نمى‏ شناسم .

 جبرئيل گفت : من در برابر شما در هوا قرار مى‏ گيرم ، وقتى فرد مؤمنى برخاست من به شما مى‏ گويم : فلانى مؤمن است برخيزد و ميان آن دو عقد اخوّت و برادرى برقرار كن . وقتى فرد كافر برخاست، مى‏ گويم : فلانى كافر است برخيزد و ميان آن دو عقد اخوّت و برادرى ببند .

 پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : اى جبرئيل ! چنين مى ‏نمايم .

    آنگاه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم برخاست و ميان مؤمن با مؤمن ديگر ، و نيز ميان منافق با منافق ديگر عقد اخوّت و برادرى بست .

    در اين هنگام منافقان فرياد زدند و گفتند : اى محمّد ! چه سرّى در اين كار بود ؟ رفتار شما با ما چنين بود كه ما را به طور پراكنده رها كرده و ميان ما جداگانه عقد اخوّت نمى‏ بستى .

    خدا كه از نيّت و منظور آنها آگاه بود اين آيه را بر پيامبرش نازل نمود :

 «ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ» ؛(347)

 «چنين نيست كه خداوند مؤمنان را به همان گونه كه هستيد وا گذارد مگر آن كه ناپاك را از پاك جدا سازد» .

    وقتى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم اين آيه را خواند، مردم خاموش شدند .

    پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم باز هم شروع كرد و ميان آنان عقد اخوّت بست، تا اينكه ميان همه اصحاب از مؤمن و منافق عقد اخوّت و برادرى بست .

    زمان اندكى سپرى شد، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم توجّهى به علىّ بن ابى طالب عليه السلام نمود ، ديد حضرتش در گوشه‏ اى نشسته و آهسته آهسته ناله مى‏ زند و نَفَس در سينه مباركش حبس نموده و زلالِ اشك از ديدگان مباركش بر چهره نازنينش جارى است ، پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

 اى اباالحسن ! چرا اشك مى ‏ريزى ؟ خداوند چشمانت را نگرياند ؟

 على عليه السلام عرض كرد : بر خودم گريه مى ‏كنم ؟

 پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : على جان ! چرا ؟

 عرض كرد : اى رسول خدا ! هر وقت كه شما يك نفر از مؤمنان را فرمودى برخيزد ، و با مؤمنى عقد اخوّت ببندد من مى‏ گفتم : اينك به من مى ‏فرماييد برخيزم؛ ولى وقتى از من اعراض كرده و به ديگرى مى ‏فرموديد در دلم گفتم : شايد من شايستگى برادرى با شخصى از مؤمنان را ندارم !

 پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : هرگز از تو اعراض نكرده و تو را فراموش ننموده‏ ام ، ولى چنان فهميدم كه خداى متعال در اين اخوّت از تو اعراض مى ‏كند (و با هيچ كدام از اين مؤمنان عقد اخوّت نمى‏ بندد) اين جبرئيل است كه در هوا ايستاده كه هر موقع فردى از مؤمنان را گفتم برخيزد و خواستم تو را با او عقد اخوّت ببندم .

 جبرئيل گفت : على عليه السلام را بنشان ، و امر او را به تأخير بينداز و مقدّم مدار .

 من نيز همانند تو فكر كردم ، و از اين امر غمگين و ناراحت و محزون شدم . در اين هنگام جبرئيل فرود آمد و گفت : اى محمّد ! خداوند علىّ اعلا بر تو درود مى ‏فرستد و مى ‏فرمايد : من از اين امر آگاه شدم ، از اين امر غمگين مباش . چرا كه على را براى تو ذخيره كرده‏ ام و او را با تو مقرون مى‏سازم و ميان تو و او در آسمان و زمين عقد اخوّت و برادرى بسته‏ ام .

    آنگاه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بپا خاست و خطبه شيوايى ايراد كرد و فرمود :

 أيّها النّاس ! أنا عبداللَّه ، أنا نبيّ اللَّه ، أنا حجّة اللَّه ، أنا رسول اللَّه ، أنا نجيّ اللَّه ، أنا صفيّ اللَّه ، أنا حبيب اللَّه ، أنا الحجّة إلى اللَّه ، من خانني فقد خان اللَّه ، قدَّمني اللَّه في المفاخر والمآثر ، وآثرني في المفاخر ، وأفردني فى النظائر ، فما من أحد إلّا وأنا وديعة عنده ، وأنا وديعة اللَّه ، أنا كنز اللَّه ، أنا صاحب الشفاعة الكبرى ، أنا صاحب الكوثر واللواء ، أنا صاحب الكأس الأوفى ، أنا ذوالدلائل والفضائل والآيات والمعجزات ، أنا السيّد المسؤول في اليوم المشهود والمقام المحمود والحوض المورود واللواء المعقود.

 أنا سادة المتّقين وخاتم المرسلين ، ذوالقول المتين ، أنا راكب المنبر يوم الدين ، أنا أوّل محبور وأوّل منشور وأوّل محشور وأوّل مبرور وأوّل من يدعى من القبور إذا نفخ في الصور ، أنا تاج البهاء المستور ، أنا المرسل المذكور في التوراة والإنجيل والزبور وكلّ كتاب مسطور، أنا صاحب المشاهد والمحامد والمزاهد والمقاصد وعلم اللَّه .

 أنا المنذر المبلّغ عن اللَّه ، أنا الآمر بأمراللَّه ، أنا ذو الوعد الصادق عن اللَّه ، أنا نجيّ السفرة ، وأنا إمام البررة ، أنا مبيد الكفرة ، أنا المنتقم من الفجرة، أنا ذوالشامة والعلامة، أنا المكرم ليلة الإسرى، أنا الرفيع الأعلى ، أنا المناجي عند سدرة المنتهى ، أنا السفّاح أنا الرباح ، أنا النفّاح ، أنا الفتّاح ، أنا الّذي يفتح أبواب الجنان ، أنا المحفوف بالرضوان .

 أنا أوّل قارع أبوابها ، أنا المتفكّه بثمارها ، أنا المحبو بأنوارها ، أنا الصفاك(348) أنا الهتاك ، أنا ابن الفواطم من قريش الأكارم ، أنا أوّل الفوائد من سليم ، أنا ابن المرضعات ، أنا القاسم وأبوالقاسم ، أنا العالم وأنا الحكيم الحاكم ، وأنا الجاسم ، وأنا ينبوع المكارم .

 أنا ابن هاشم ، أنا ابن شيبة الحمد واللواء والفخر والمجد والسينا والجدّ جدّي بالحمد وما كان له بطير أبابيل وأهلك اللَّه له جند الفيل ، أنا لي زمزم والصفا ، أنا لي العصابة واللوى ، أنا لي المآثر والنهى ، أنا لي المشاعر والربى ، ولي من الآخرة الزلفى ، ولي شجرة طوبى وسدرة المنتهى ، ولي الوسيلة الكبرى .

 أنا باب مطالع الهدى ، أنا حجّة على جميع الورى ، أنا الغلّاب ، أنا الوهّاب ، أنا الوثّاب ، أنا على من أدبر وتولّى ، أنا العجب العجاب ، أنا المنزّل عليه الكتاب ، أنا العطوف ، أنا الرؤوف ، أنا الشفيق ، أنا الرفيق ، أنا المخصوص بالفضيلة ، أنا الموعود بالوسيلة ، أنا أبو النور والإشراق ، أنا المحمول على البراق ، أنا المبعوث بالحقّ على الآفاق ، أنا علم الأنبياء ، أنا منذر الأوصياء ، أنا منقذ الضعفاء .

 أنا أوّل شافع ، أنا صادق ناطق ، أنا ذوالجمل الأحمر ، أنا صاحب الدرع والمغفر ، أنا ذوالقضيب الأبتر ، أنا الفاضل ، أنا الكامل ، أنا المنازل ، أنا قائل الصدق ، أنا المبعوث بالحقّ ، أنا الحمام ، أنا الإمام ، أنا السمام ، أنا الخاتم ، أنا الضرغام على من خالف الأحكام .

 أنا داعية الساعة ، أنا اقتربت ، أنا الآزفة ، أنا كلام إسماعيل ، أنا صاحب التنزيل ، أنا واضح الهدى ، أنا الشاهد ، أنا العابد ، أنا ذوالمقاصد ، أنا بالخير واعد ، أنا الموعود بالسلامة لاُمّتي ، أنا المبشّر بالكرامة لعترتي ، أنا المنقذ بدعوتي ، أنا المفلج بحجّتي .

 أنا الإمام الأئمّة ، أنا عصمة الأئمّة ، أنا دافع النقمة ، أنا المبشّر بالنعمة ، أنا بحر الرضى وطود النهى وكهف العفاف ، وجّهت لي الزلفى وحفّت لي الجنّة ، أنا طلة السكينة ، أنا ابن الذبيحين المفتدين بالتحف من بحبوحة الشرف ، أنا جادّة الإيمان وطريق الأمان وواضح البرهان ، أنا ابن معد بن عدنان ، أنا حسرة الشيطان ولدنى تسعة من المرسلين ، فسمّيت في قومي الأمين ، أنا اُمّ القرآن المبين ، أنا طه ويس ، والتين والزيتون .

 أنا أحمد في الأوّلين وفي صحف الماضين وفي الاُمم المتقدّمين وفي القرون السالفين ، أنا محمّد في السماوات والأرضين ، أنا صاحب الكوثر في المجمع والمصدر ، أنا المجاب في المحشر ، أنا الحبيب النجيب ، أنا المصيب ، أنا المزّمّل أنا المدَّثّر ، أنا المذكّر ، أنا الّذي ساهمني في ظهر آدم الورى وفضلتهم النبيّون ففضّلتهم أنا أجمعين .

 أنا الّذي بشّرهم اللَّه بشفاعتي ، وأمرهم بطاعتي ، وأخذ عليهم العهد بتصديق رسالتي ، أنا قائد الغرّ المحجّلين إلى جنّات النعيم .

 أنا أفضل النبيّين قدراً وأعمّهم خطراً وأوضحهم خبراً وأعلاهم مستقرّاً وأكرمهم اُمّة وأجزلهم رحمة وأحفظهم ذمّة وأزكاهم ملّة ، وما فيكم أحد إلّا وقد قرن بقرينه ووصل بخدينه لتحقيق علم اللَّه تعالى فيكم ، ومواهبه لديكم ، لم يعدل بكم عن جد جناب أخوانكم وعن أعمال أشكالكم ، وقد حاز اللَّه لكم ولهم وقد أحسن اللَّه ولطف بي إذ أخّرني كي اُذكّركم شيئاً .

 ألا وإنّ عليّاً حقيق لمعرفته مخصوص به ، حسبه من حسبي ونسبه من نسبي وسننه متعلّقة بسنني ، فعليّ أخي وابن عمّي ، اُوتيت الرسالة والحكمة ، واُوتي عليّ العلم والعصمة ، واُوتيت الدعوة والقرآن ، واُوتي عليّ الوصيّة والبرهان ، واُوتيت القضيب والناقة ، واُوتي عليّ الحوض واللواء .

 واُوعدت بالسجدة والشفاعة العظمى ، وجعل عليّ قسيم الجنّة واللظى ، واُعطيت الهيبة والوقار ، واُعطي عليّ الشرف والفخار ، ووهب لي السماحة والبهاء ، ووهب لعليّ البراعة والحجى ، بشّرت بالرسالة والكوثر ، وبشّر عليّ بالصراط المستقيم ، خصصت بخديجة الكبرى ، وخصّ عليّ بزوجته فاطمة خيرة النساء .

 حملت على الرفرف في الهواء ، وسمعت كلام عليّ في السماء ، توخّيت عند سدرة المنتهى ، سئلت عن عليّ في الرفيع الأعلى ، اُرسلت بالنذار والخوف واُعطى عليّ البدارة والسيف ، بشّرت بأعلى الجنان ، طلبت أن لا يفارقني عليّ حيث كنت وكان ، وعدت المقام المحمود في اليوم المشهود ووعد عليّ بلواء الحمد في اليوم المشهود ، وبعثت بالآيات على إحدى المعجزات ، وفضّلت بالنصر فضّل عليّ بالقهر ، حبيت بالرضوان حبي عليّ بالغفران ، وهب لي حدّة النظر ، وهب لعليّ البأس والظفر .

 أنا سابق المرسلين ، عليّ صالح المؤمنين ، سطوت في المشاهد سطى عليّ في‏المراصد ، أنا خاتم النبيّين ، عليّ خاتم الوصيّين ، أنا نبيّ اُمّتي ، عليّ مبلّغ دعوتي ، بعث أخي موسى بالعصا تتلقّف ما يأفكون ، وبعثت بالسيف في كفّ عليّ يقسم ما يمكرون .

 أنا باب الهدى ، عليّ باب التقى ، حزب اللَّه حزبي ، وحزبي حزب عليّ ، عليّ صفوة إسماعيل بعدي سبقت له دعوة الخليل وجنّب عبادة الأصنام والتماثيل ، ثبت على عهد ربّ العالمين ، وكسر أصنام المشركين ، وأخرج بذلك الظالمين ، إبراهيم صفوةاللَّه والمرسلين ، وأنا صفوة إبراهيم وإسماعيل ، خصّنا اللَّه بالتفضيل ، وطهّرنا بالتنزيه عن فعل الحظاين ، عجنت أنا وعليّ من طين ، سكنت أنا وعليّ في ظهور المؤمنين .

 أنا حجّة اللَّه ، عليّ حجّتي ينطق على جناني ويخاطب على لساني ، لايشتبه عليه ظلمة من الظلمات ، ولايبلى في دينه بآفة من الآفات ، وهب لي علم المشكلات ، ووهب لعليّ علم المعضلات ، ربّيت في حجر أبي عليّ ، وربّي عليّ في حضني ، وربّي في مهدي وحجري ، ونشأ في صدري .

 وسبق الناس كلّهم إلى أمري ، فرح بالرضوان وحبي بالغفران ، وأوعد بالجنان من قبل أن يؤمن إنسان ، يضرب بحدّي ويفخر بجدّي ويسطو بسعدي ، صلدم وصنوي عالم حاكم صابر صائم ، لايشغله الدنيا عن الذكر ، ولاينقطع عند المصائب دائم الفكر ، حديد النظر ، عظيم الخطر ، على الخبر صبور وقور ذكور شجاع إذا قلّت الأبطال ، وهب نفسه في يوم النزال في سورة القتال ما انحدل قطّ عنّي ، ولا وقف بمحال عنّي ، تقيّ نقيّ رضيّ سخيّ وليّ سنيّ زكيّ مضيّ .

 عليّ أشبه الناس إذا قضى بنوح حكماً ، وبهود حلماً ، وبصالح عزماً ، وبإبراهيم علماً ، وبإسماعيل صبراً ، وبإسحاق إزراً ، وبيعقوب مصائباً ، وبيوسف تكذيباً ، محسود على مواهب اللَّه ، معاند في دين اللَّه .

 أشبه شي‏ء بالكليم زهداً ، وبعيسى بن مريم رشداً ، وبي خلقاً وخلقاً ، جميل من الطوارق ، لطيف من البوائق ، جدام البوائق ، عدوّ المنافق ، لكلّ خير موافق ولكلّ شرّ مفارق ، ملكوتيّ القلب ، سماويّ(349) اللبّ ، قدسيّ الصحبة ، يحبّ الربّ .

 مناجز مبارز غير فشل ولاعاجز، نبت في أعراقي وغذى بأخلاقي، وبارز بأسيافي ، عدوّه عدوّي ، ووليّه وليّي ، وصفيّه صفيّي ، سرادق الاُمّة ، وباب الحكمة ، وميزان العصمة ، لايحبّه إلّا مؤمن نقيّ ، ولا يبغضه إلّا منافق شقيّ .

 حبيب نجيب وجيه عنداللَّه ، معظم في ملكوت اللَّه ، لم يزل عنداللَّه صادقاً وبسبيل الحقّ ناطقاً ، الحقّ معه وفيه لايزايله(350) يستبشر بذكره المؤمنين ، ويسي‏ء بذكره المنافقون ، ويمقته القاسطون ، ويبغضه الفاسقون ، ويشنأه المارقون ، منّي مبدأه وإليّ منتهاه ، وفي الفردوس مثواه ، وفي علّيّين مأواه ، كريم في طرفه ، مهول في عطفه ، سراج(351) في خلقه ، معصوم الجناب طاهر الأثواب ، تقيّ الحركات كثير البركات ، زائد الحسنات ، عال على الدرجات في يوم الهبات .

 مهذّب نجيب مجلبب مطيب أديب مؤدّب مستأسد مجرّب حيدرة قسورة ضرّاب غلّاب وهّاب وثّاب .

 أوّلكم سبقاً ، وأوّلكم خلقاً ، صاحب سرّي المكتوم وجهري المعلوم ، وأمري المبروم ، طويل الباع عبل الذراع ، كشّاف القناع ، في يوم القناع أديب لبيب حسيب نسيب ، من ربّه في المنزلة قريب ، غضنفر ضرغام ماجد هوام مبارز قمقام عذافر هشام ليث همهام .

 به أسكن اللَّه الرعب في قلوب الظالمين ، وأوحى إليّ أنّ الرعب لايسكن لعليّ قلباً ، ولايمازج له لبّاً ، خلقه اللَّه من طينتي ، وزوّجه ابنتي وحرمتي ، وأقام معي بسنّتي ، وأوضح به حجّتي ، وأنار به ملكي ، وهو المحنة على اُمّتي ، واساني بنفسه ليلة الرقد على فراشي ، وحمل ابنتي زينباً جهراً ، وردّ ما أخذه عدوّي منّي قهراً .

 أربيت في بيت اُمّه فاطمة بنت أسد وحجرها وحضنها ، وربّي عليّ بيتي وحجري وحضني ، تولّيت تربيته وتولّت خديجة كفالته من غير رضاع أرضعته ، تتابعت منه الحكم ، وتقارنت أنا وهو في العدم محبّة أسعد الاُمم ، وهو صاحب لواي والعلم ، ما رُأي قطّ ساجد الصنم ، ما ثبت لي في مكان قدم إلّا ولعليّ يد وقدم ، آمن من غير دعوة برسالتي .

 بعثت يوم الإثنين ضحوه ، وصلّى عليّ في يومه معي صلاة الزوال ، واستكمل من نوري ما كمل به الأنوار ، قدره أعظم الأقدار ، آنسني في ظهور الآباء الزاكيات وقارنني في الأوعية الطاهرات ، وكتب إسمه وإسمي على السرادقات وفي السماوات ، فعليّ شقيقي من ظهر عبدالمطّلب إلى الممات ، ومحدّثي في جوار اللَّه والغرفات .

 اللهمّ وال من والاه ، وعاد من عاداه ، خصّه اللَّه بالعلم والتقى ، وحبّبه إلى أهل الأرض والسماء، وجعل فيه الورع والحياء، وجنّبه الخوف والردى ، وفرض ولايته على كلّ من في الأرض والسماء.

 فمن أحبّه فقد أحبّني ، ومن أبغضه فقد أبغضني ، ومن أبغضني فقد أبغض اللَّه .

 عليّ خزانة علمي ، ووعاء حلمي ، ومنتهى همّي ، وكاشف غمّي في حياتي ومغسّلي بعد مماتي، ومونسي في أوقاتي، عليّ غاسلي إذا قبضت ، ومدرجي في أكفاني إذا تواريت ، عليّ أوّل من يصلّي عليَّ من البشر ، وممهدّي في لحدي إذا حضر ، عليّ يكفيني في الشدائد ، ويحمل عنّي الأوابد ، ويدافع عنّي بروحه المكائد ، لايؤذيني في عليّ إلّا حاسد ، ولايردّ فضله إلّا شقيٌّ جاحد .

 اى مردم ! من بنده خدا ، پيامبر خدا ، حجّت خدا ، رسول خدا ، برگزيده خدا ، صفىّ خدا و حبيب خدا هستم .

 منم حجّت به سوى خدا ، هر كه به من خيانت نمايد به خداوند خيانت نموده است ، خداوند متعال مرا در افتخارات و كرامتها مقدّم داشته و در مفاخر برگزيده و مرا در ميان بزرگان اقوام ممتاز نموده است .

 پس هيچ كسى نبود جز آنكه من وديعه الهى نزد او بودم ، منم وديعه خدا ، منم گنج خدا ، منم صاحب شفاعت كبرى ، منم صاحب كوثر و لواى الهى ، منم صاحب ظرف پرتر ، منم داراى دلايل ، فضايل ، آيات و معجزات .

 منم آن آقايى كه در روز رستاخيز مورد پرسش قرار مى‏ گيرد و منم داراى مقامى ستوده و حوضى كه وارد مى‏ شوند و پرچم پيچيده شده .

 من آقاى پرهيزكاران و خاتم رسولانم كه داراى گفتارى متين هستم ، منم كه در روز قيامت بر فراز منبرى (از نور) قرار مى‏ گيرم ، من نخستين شادمان (در روز قيامت) ، نخستين منشور ، نخستين محشور ، نخستين نيكوكار و نخستين كسى كه در هنگام دميده شدن صور اسرافيل از قبر خوانده مى‏ شود هستم.

 من داراى تاج شكوه و جلال پوشيده شده هستم ، منم آن پيامبرى كه در تورات ، انجيل ، زبور و هر كتابى كه نوشته شده ذكر شده‏ ام ، منم داراى مشاهد ، ستودنى‏ها ، مزاهد ، مقصودها و دانش خدا .

 من ترساننده و پيام ‏آورنده از سوى خدا، و دستوردهنده به دستور پروردگار و داراى وعده راست از او هستم . من همراز سفيران ، پيشواى نيكوكاران ، نابود كننده كافران ، انتقام گيرنده از فاجران هستم .

 من داراى نشانه پيامبرى هستم ، من در شب معراج گرامى داشته شدم ، من همان رفيع اعلايم ، منم كسى كه در سدرة المنتهى با پروردگارم مناجات نمودم ، منم كه توانايى سخنان بليغ را دارم ، منم سود رسانند ، منم بسيار بخشنده ، منم بازكننده (گره‏ ها) ، من كسى هستم كه درهاى بهشت را مى‏ گشايم ، منم كه با رضوان الهى احاطه شده‏ ام .

 من نخستين كسى هستم كه در بهشت را مى ‏كوبم ، منم كه از ميوه‏ هاى آن مى‏ خورم ، منم كه از انوار آن بهره مى‏ برم ، منم بليغ و توانا در سخن ، منم كه پرده از رازها برمى‏ دارم .

 من فرزند فاطمه‏ هاى كريم از قريشم ، منم نخستين فايده‏ ها از سليم ، من فرزند مادران شيرده هستم ، من قاسم و ابوالقاسمم ، منم دانشمند و منم حكيم حاكم ، من داراى عظمت و من سرچشمه كرامتها هستم .

 من فرزند هاشمم ، من فرزند شيبه حمد ، لواء ، فخر ، مجد و سينا هستم ، جدّ من كسى است كه با حمد خداى كوشش نمود ، كسى كه پرندگان ابابيل به خاطر او از آسمان آمده و خداوند به خاطر او لشكر فيل را نابود كرد .

 زمزم و صفا از آنِ من است ، عصابه و لوا ، مآثر و نهى ، مشاعر و ربى ، آخرت زلفى ، شجره طوبى ، سدرة المنتهى و وسيله كبرى همه و همه براى من است .

 من سرآغاز درخشش هدايتم ، من حجّت خدا بر همه مخلوقاتم ، منم هميشه پيروز، منم بخشنده ، منم پاداش دهنده ، منم بر كسى كه روى‏گردان باشد ، من همان شگفت ‏انگيزتر از شگفتى هستم .

 منم كسى كه قرآن بر او نازل گشت ، منم مهربان ، منم رؤوف ، منم شفيق و دلسوز ، منم رفيق ، منم كسى كه بر برترى اختصاص يافته ، منم كسى كه به وسيله وعده داده شده ، منم دارنده نور و اشراق ، منم كسى كه بر براق حمل شد ، منم كسى كه به حق بر همه آفاق برانگيخته شدم ، منم عَلَم پيامبران ، منم بيم دهنده اوصيا ، منم نجات دهنده ضعفا .

 من نخستين شفاعت‏ كننده ، گوياى راستين ، داراى شتر سرخ ، صاحب زره و كلاه آهنين ، شمشير برنده‏تر هستم .

 منم فاضل ، منم كامل ، منم منازل ، منم گوينده راستى ، برانگيخته شده بر حق ، منم پيام‏رسان ، منم امام ، منم داراى سرعت ، منم خاتم ، منم شمشير بر عليه مخالفان احكام الهى .

 منم دعوت‏ كننده به روز قيامت ، منم هنگام نزديك شدن آن ، منم آن نزديك شونده ، منم كلام اسماعيل ، منم صاحب تنزيل ، منم هدايتگر روشن ، منم شاهد ، منم عابد ، من داراى مقاصد بوده و وعده ‏دهنده به خير هستم .

 من وعده دهنده اُمّتم به سلامتى و مژده دهنده عترتم به كرامت و رها كننده با دعوت هستم ، من با برهان و دليل پيروزم .

 من پيشواى پيشوايان ، عصمت امامان ، دفع‏ كننده نقمت و مژده‏دهنده بر نعمت هستم . من درياى رضا ، كوه بزرگ خرد و پناهگاه عفاف هستم . مقام و منزلت متوجّه من بوده و بهشت اطراف مرا احاطه كرده است .

 من داراى زيبايى شگفت ‏انگيز و باوقار هستم ، من فرزند دو ذبح شده كه با تحفه‏ هايى از ناز و نعمت شرف فدايى گرفتند ، من شاهراه ايمان و راه امان با برهان آشكار هستم .

 من فرزند معد بن عدنانم ، من باعث حسرت شيطان قرار گرفتم ، از نُه پيامبر مرسل متولّد گشتم ، و در طايفه خودم به امين معروف شدم ، منم مادر قرآن مبين ، منم طه و ياسين ، منم والتين والزيتون .

 نام من در ميان پيشينيان ، در كتاب‏هاى گذشتگان و امّت‏هاى گذشته و قرن‏هاى نخستين ؛ «احمد» و در آسمانها و زمين «محمّد» مى‏ باشد .

 من صاحب كوثر در مجمع و مصدر هستم ، منم پذيرفته‏ شده در محشر ، منم حبيب برگزيده ، منم مصيب ، منم مزّمّل ، منم مدّثّر ، منم تذكّر دهنده ، منم كسى كه شركت كرد با من در صلب آدم همه مخلوقات ، بر انبياء برترى يافتم پس من بر همه پيامبران برترى يافتم .

 منم آن كسى كه خداوند شفاعتم را مژده داد ، و دستور اطاعت از فرمانم را صادر فرمود ، و از مردم براى تصديق رسالتم پيمان گرفت . من رهبر روسفيدان به سوى بهشت نعمتها هستم .

 من بالاترين پيامبران از نظر ارزش ، فراگيرترين آنها از نظر عظمت ، آشكارترين آنان از نظر خبر ، والاترين آنان از نظر مقام و منزلت ، گرامى‏ ترين آنان از نظر اُمّت، فراوان‏ترين آنان از نظر رحمت، نگهبان‏ترين آنان از نظر ذمّه و پاكيزه‏ترين آنان از نظر ملّت هستم .

 در ميان شما كسى نيست جز آنكه خود را به او نزديك نموده و به دوست او رسيده است ؛ چرا كه دانش خداى تعالى در شما تحقّق پيدا كرده و نعمتهاى او نزد شماست ، از آستان برادرانتان و از اعمال مذهبتان عدول نكرده ، و به راستى كه خداوند آن را براى شما و آنان جمع كرده است و خداوند احسان نموده و در حقّ من لطف فرموده؛ چرا كه مرا به تأخير انداخته تا چيزى را بر شما متذكّر شوم .

 آگاه باشيد ! على عليه السلام سزاوار شناسايى است ، معرفت و شناختى كه ويژه اوست ، حسب او حسب من ، نژاد او نژاد من ، راه و روش او راه و روش من است .

 پس على ‏عليه السلام برادر و پسرعموى من است ، بر من رسالت و حكمت عطا شده و بر على ‏عليه السلام دانش و عصمت ، بر من دعوت و قرآن عطا شده و بر على ‏عليه السلام وصايت و برهان ، بر من شمشير و شتر عنايت شده و بر على ‏عليه السلام حوض و پرچم .

 بر من سجده و شفاعتِ بزرگ وعده داده شده و على ‏عليه السلام قسيم بهشت و دوزخ شده ، بر من هيبت و وقار عطا شده و بر على ‏عليه السلام شرف و افتخار ، براى من آقايى ، شكوه و جلال ارزانى شده و بر على ‏عليه السلام كمال و عقل و شايستگى .

 من به رسالت و كوثر مژده داده شدم و على ‏عليه السلام به صراط مستقيم ، خديجه كبرى عليها السلام براى من انتخاب شده و فاطمه زهرا عليها السلام برگزيده بانوان، براى على ‏عليه السلام .

 من بر روى رفرف؛ «فرش گسترده» در هوا حمل شدم و كلام على ‏عليه السلام را در آسمان شنيدم ، من در سدرة المنتهى مورد درخواست قرار گرفتم و در رفيع اعلا از على ‏عليه السلام سؤال شدم ، من براى بيم‏دادن فرستاده شدم و بر على عليه السلام دليرى و شمشير عطا شد .

 من به والاترين مرتبه‏ هاى بهشت مژده داده شدم ، و از خداوند خواستم در هر جا كه باشم و على ‏عليه السلام هر كجا باشد از من جدا نگردد ، من به مقام پسنديده در روز رستاخيز وعده داده شدم و على ‏عليه السلام به پرچم حمد .

 من با نشانه‏ ها بر يكى از معجزات برانگيخته شدم و با يارى برترى داده شدم ، و على ‏عليه السلام با پيروزى ، بر من رضوان عطا شد و بر على ‏عليه السلام غفران ، براى من تيزى ‏نظر ارزانى شده و بر على ‏عليه السلام دليرى و پيروزى .

 من پيشى‏گيرنده از پيامبرانم و على ‏عليه السلام شايسته مؤمنان ، سطوت و غلبه من در ميدانها و سطوت و غلبه على ‏عليه السلام در كمينگاه‏ هاست .

 من خاتم پيامبران ، على عليه السلام خاتم اوصيا است ، من پيامبر اُمّتم ، على ‏عليه السلام رساننده دعوت من است.

 برادرم موسى با عصايى برانگيخته شده كه آنچه به ظاهر حقيقت جلوه داده بودند مى‏ بلعيد و من برانگيخته شدم با شمشيرى كه در دست توانمند على عليه السلام است كه مكّاران و حيله‏گران را به دو نيم مى ‏كند.

 من درب هدايت ، على ‏عليه السلام درب تقواست ، حزب خدا حزب من و حزب من حزب على ‏عليه السلام است ، على ‏عليه السلام برگزيده از فرزندان اسماعيل پس از من است كه بر دعوت ابراهيم خليل‏ عليه السلام پيشى گرفته و از پرستش صورتها و بتها دورى گزيده است .

 او در پيمان پروردگار جهانيان استوار ماند و بتهاى مشركان را شكسته و بدين وسيله ستمگران را از (خانه الهى) بيرون رانده است .

 حضرت ابراهيم عليه السلام برگزيده خدا و پيامبران است ، من برگزيده ابراهيم و اسماعيل هستم ، خداوند ما را با برترى ممتاز ساخته و با دورى كردن از انجام كارهاى زشت پاكيزه نمود .

 من و على ‏عليه السلام از يك طينت سرشته شديم . من و على ‏عليه السلام در صلبهاى مؤمنان قرار گرفتيم .

 من حجّت خدايم على حجّت من است ، او از دل من سخن مى‏ گويد و از زبان من حكايت مى ‏كند ، تاريكى‏ها باعث اشتباه او نمى‏ شود و دينش با آفتى از آفات كهنه نمى‏ گردد .

 بر من دانش مشكلات ارزانى شده و بر على ‏عليه السلام دانش امور پيچيده و معضلات ، من در دامان مهر پدر على ‏عليه السلام پرورش يافتم و على ‏عليه السلام در دامن مهر من ، او در گهواره محبّت و در دامان مهر من پرورش يافت و در سينه‏ ام رشد نمود .

 او براى پذيرش پيامبرى من از همه مردم پيشى گرفت ، با رضوان الهى شاد گرديد ، غفران به او ارزانى شد و بهشت به او وعده داده شد، پيش از آن كه انسانى ايمان بياورد .

 او با شمشير من مى‏ زند و به جدّ من فخر مى ‏كند و با آرزوى من حمله مى ‏كند .

 او شير ژيان ، و برادر و پسرعموى مهربان ، دانشمند ، داور ، شكيبا ، روزه‏ دارى است كه دنيا او را از ياد خدا مشغول نمى ‏كند و هنگام ناگوارى‏ها از ياد خدا منقطع نمى‏ گردد ، هميشه در حال فكر و انديشه است ، تيزبين و بادقّت است و مقامى والا دارد .

 او در خبر شكيبا ، با وقار و زياد ذكركننده است .

 دليرى است در هنگام كمى پهلوانان، جانش را در روز نبرد ، در شدّت جنگ بخشيد و هرگز از من دست برنداشت و در هيچ مكانى از پاى نايستاد.

 او پاكدامن ، پاكيزه ، خشنود ، سخاوتمند ، دوست ، بلندمرتبه ، شايسته و با عزم و اراده است .

 على عليه السلام در هنگام داورى شبيه ‏ترين مردم به حضرت نوح عليه السلام ، در حلم شبيه هود عليه السلام ، در عزم و اراده شبيه صالح عليه السلام.

 در علم و دانش شبيه ابراهيم عليه السلام در شكيبايى شبيه اسماعيل عليه السلام، در تعاون و يارى شبيه اسحاق عليه السلام ، در مصائب شبيه يعقوب عليه السلام، در تكذيب شدن شبيه يوسف عليه السلام است.

 در نعمتهايى كه خداوند به او ارزانى داشته مورد رشك و حسادت واقع شده و در دين خدا مورد عناد قرار گرفته است .

 او در زهد شبيه موسى عليه السلام، در رشد شبيه عيسى بن مريم عليه السلام و از نظر خلق و خوى شبيه من است .

 او در حوادث و آفات برخورد نيكوئى دارد و در سختى‏ها و بلاها مهربان است ، او از بين‏برنده بلاها ، دشمن منافق ، و بر هر امر خيرى موافق و از هر شرّى جداست .

 او داراى قلبى ملكوتى و عقل و خردى آسمانى ، همنشين قدسى ، دوستدار پروردگار است .

 او جنگجو و مبارزى است كه هرگز از نبرد سست و ناتوان نگردد . او در رگهاى من پرورش يافته ، از اخلاق من تغذيه نموده ، و با شمشيرهاى من مبارزه نموده است .

 دشمن او دشمن من ، دوست او دوست من ، برگزيده او برگزيده من است . او سايبان اُمّت ، در حكمت و ترازوى عصمت است .

 او را دوست نمى‏ دارد جز مؤمن پاكيزه و دشمن نمى‏ دارد جز منافق بدبخت.

 او در پيشگاه خدا دوست ، برگزيده و آبرومند است ، در ملكوت الهى بزرگ است ، همواره در نزد خدا راستگو و در راه حق گوياست . حق هميشه با او و در اوست ، و هرگز از آن تجاوز نخواهد كرد .

 مؤمنان با ياد او شاد و منافقان با ياد او اندوهگين مى‏ گردند ، قاسطان ستمگر با او دشمنى مى ‏كنند ، فاسقان گنهكار به او كينه مى‏ ورزند و مارقان گمراه با او بدرفتارى مى ‏نمايند .

 آغاز او از من و فرجام او به سوى من ، منزلگاه او بهشت و جايگاه او عليّين است . نگاهش بزرگوارانه ، اعراض و روى‏گردانيش ترسناك و در خلق و خويش همانند چراغ است .

 آستانه درگاهش لغزش ‏ناپذير ، لباسهايش پاك و حركاتش پاكيزه است.

 او داراى بركات فراوان است و حسنات بسيار دارد ، و صعودكننده بر درجات است در روزى كه همه فرود آيند .

 او مردى پاكيزه و تربيت شده ، بزرگوار ، پوشاننده ، خوش‏خو ، نكته سنج ، باتربيت ، شيرمانند ، كار آزموده ، شير درّنده ، شير بيشه ، بسيار زننده ، بسيار چيره دست ، بسيار بخشنده و بسيار جست و خيز كننده است.

 نخستين فرد از شماست كه در اسلام پيشى گرفته و نخستين كس از شما كه آفريده شده است ، (سزاوارترين شما از نظر خلق و خوست).

 او صاحب راز پنهانى من ، علوم آشكار و معلوم من و امر حتمى من است . او فردى توانا و داراى بازوان درشت ، و درآورنده زره در روز نبرد و ستيز است.

 او شخصى نكته سنج ، هوشيار ، داراى اصل و نسب شريف و نسيب والاگهرى است كه در مقام و منزلت بر پروردگارش نزديك است .

 او شير درّنده بيشه ، هميشه پيروز بر شيران بيشه ، مبارز مهتر ، شير جوانمرد ، شير دلير بيشه است .

 به وسيله او خداوند ترس و وحشت را در دلهاى ستمگران انداخته و خداى بر من وحى فرموده كه : هرگز ترس در قلب على ‏عليه السلام راه ندارد ، و هرگز ترس با خرد و انديشه او نمى ‏آميزد .

 خداوند او را از طينت من آفريده ، دخترم را به ازدواج او درآورده ، و او به همراه من سنّت و سيره مرا برقرار نموده و به وسيله او حجّت مرا آشكار و ملك مرا روشن نموده است .

 او همان وسيله آزمايش اُمّت من است و با جانش مرا يارى نمود در آن شب كه در جاى من خوابيد ، و به صورت علنى دخترم زينب را از مكّه به مدينه آورد و چيزهايى كه دشمنان من ، به زور از من گرفته بودند، باز گرداند .

 من در خانه مادرش فاطمه، دختر اسد پرورش يافته و در دامن پرمهر او تربيت شدم ، و على ‏عليه السلام در خانه من و در دامان من پرورش يافت .

 تربيت امر او بر من واگذار شد و خديجه عليها السلام سرپرستى او را بدون اينكه به او شيرى دهد ، عهده‏ دار شد .

 پيوسته از او حكم و فرمان صادر شد و من با او در جهان عدم مقرون شدم ، دوستار او سعادتمندترين امّتهاست .

 او صاحب پرچم من و داراى دانش من است ، هرگز ديده نشده كه بر بتى سر فرود آورد ، جاى پايى براى من ثابت نشد جز آنكه على ‏عليه السلام در آن دست داشته و گام برداشته است .

 او بدون دعوت بر رسالت من ايمان آورد ، من در روز دوشنبه هنگام ظهر بر پيامبرى برانگيخته شدم و على ‏عليه السلام در همان روز نماز ظهر را با من خواند ، و از نور من آنچه از انوار مى‏ خواست تكميل نمود ، قدر و منزلت او بزرگترين منزلت ‏هاست .

 او در صلب نياكان پاك‏سرشت مؤمن و در رحم‏هاى مادران پاكدامن ، نزديك من بود . نام او و نام من در آسمانها بر سراپرده‏ هاى الهى نوشته شده است .

 بنابراين ، على ‏عليه السلام برادر من از صلب عبدالمطّلب تا به هنگام وفات است ، و او هم صحبت من در پناه الهى و غرفه‏ هاى بهشتى است .

 خداوندا ! هر كه او را دوست بدارد دوست بدار ، و هر كه با او دشمنى نمايد دشمن بدار .

 خداوند او را با دانش و پاكدامنى ممتاز ساخته ، مهر او را در دل ساكنان زمين و آسمانها انداخته ، پرهيزكارى و حيا را مقرون او نموده ، از ترس و پستى او را دور كرده و ولايت او را بر ساكنان زمين و آسمان لازم شمرده است .

 پس هر كس او را دوست بدارد من او را دوست داشته و هر كس با او دشمنى نمايد با من دشمنى نموده ، و هر كس با من دشمنى نمايد با خدا دشمنى نموده است .

 على عليه السلام گنجينه دانش من ، ظرف حلم و بردبارى من ، فرجام همّت من ، بردارنده اندوه من در دوران زندگيم و شستشو دهنده من پس از وفاتم است .

 او مونس من در زندگانيم است ، اوست كه پس از وفاتم مرا غسل مى‏ دهد و كفنم مى ‏كند .

 على ‏عليه السلام نخستين كسى است از بشر كه بر من نماز مى‏ خواند و مرا در لحد قبر مى‏ گذارد .

 او در برابر سختيها از من حمايت مى ‏كند و كيد و حيله بدچشمان را از من دور مى ‏نمايد ، و با جانش در برابر حليه‏ هاى دشمنان، از من دفاع مى ‏نمايد .

 در مورد على ‏عليه السلام جز حاسد ، كسى مرا آزار نمى ‏رساند ، و فضايل او را جز بدبخت منكر ، كسى رد نمى ‏كند .

    آنگاه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نگاهى به سوى آسمان كرد و فرمود:

 اللهمّ إنّك قرنتني بأحبّ الخلق إليك وأعزمهم عندي وأوفاهم بذمّتي وأقربهم قرابة إليّ وأكرمهم في الدنيا والآخرة عليّ .

 خداوندا ! تو مرا با كسى مقرون ساختى كه محبوبترين بندگان نزد تو، بااراده ‏ترين آنان نزد من، وفادارترين آنان به ذمّه من، نزديكترين آنان از جهت خويشاوندى و گرامى‏ ترين آنان نزد من در دنيا و آخرت است .

    سپس رو به على عليه السلام نمود و فرمود :

 اُدن منّي يا أبا الحسن ! حبى الناس بالأشكال والقرناء وحباني ربّي بك لأ نّك صفوة الأصفياء ، بك يسعد من سعد ، وبك يشقى من شقي ، أنت خليفتي في أهلي ، وأنت المشتمل بفضلي ، والمقتدى به بعدي ، اُدن منّي يا أخي .

 اى اباالحسن ! نزديك بيا ! مردم با هم‏شكلها و هم‏سنخهاى خودشان نزديك (وبرادر) شدند و خداوند مرا با تو نزديك (وبرادر) نمود ، چرا كه تو برگزيده برگزيدگان هستى . نيك‏بخت به سبب تو نيك‏بخت مى‏ شود و بدبخت به سبب تو بدبخت مى‏ گردد ، تو جانشين من در ميان خاندانم هستى ، تو دربرگيرنده فضايل من ، تو مقتداى مردم پس از من هستى ، نزديكم بيا اى برادرم !

    در اين هنگام على مرتضى عليه السلام نزديك محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم رفت و خود را بر روى حضرتش انداخت و رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم برادر خود على عليه السلام را بر سينه‏ اش چسبانيد و فرمود :

 يا أبا الحسن ! إنّ اللَّه خلقكم من أنواري كذاك وافق سرّك أسراري وضميرك أضماري تطالع روحي لروحك ، شهد اللَّه لذلك والفائزون والصابرون وحملة العرش أجمعون ، يشهدون بامتزاج أرواحنا إذ كنّا من نور واحد ، قال اللَّه تعالى : «وَهُوَ الَّذي خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَصِهْراً وَكانَ رَبُّكَ قَديراً »(352) .

 كفاك يا عليّ ، من نفسك علم اللَّه فيك ، وكفاني منك علمي فيك ، وكلّ قرين ينصرف بقرينه وانصرف النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم بعليّ عليه السلام .

 اى اباالحسن ! خداوند شما را از انوار من آفريد و سرّ و ضمير تو را همگون سرّ و ضمير من قرار داد كه روح من بر روح تو واقف است و خداوند بر اين امر گواهى داد و همچنين همه رستگاران ، بردباران و حاملان عرش بر آميخته شدن ارواح ما گواهى دادند؛ چرا كه ما از يك نور بوديم ، خداى متعال مى ‏فرمايد : «او كسى است كه از آب ، انسانى را آفريد ، سپس آن را نسب و سبب قرار داد و پروردگار تو همواره توانا بوده است» .

 اى على ! بر تو همين بس كه خداى از سرشت تو آگاه است و براى من همين بس كه من ، از مقام تو آگاهم ، و هر قرين و همنشينى به قرينش باز مى‏ گردد و على عليه السلام به پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم بازگشت .(353)

    نويسنده رحمه الله گويد : در «تاريخ بلاذرى» و «سلامى» و ديگران روايت شده كه ابن عبّاس و ديگران گفتند :

    وقتى آيه شريفه «إنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إخْوَةٌ »(354) ؛ «همانا مؤمنان برادر يكديگرند» ، نازل شد ؛ رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم ميان افرادى كه از يك سرشت و سنخ بودند عقد اخوّت و برادرى بست .

بنابراين ، ابوبكر با عمر ، عثمان با عبدالرحمان ، سعد بن ابى وقّاص با سعيد بن زيد ، طلحه با زبير ، ابى عبيده با سعد بن معاذ ، مصعب بن عمير با ابو ايّوب انصارى ، ابوذر با ابن مسعود ، سلمان با حذيفه ، حمزه با زيد بن حارثه ، ابو درداء با بلال ، جعفر طيّار با معاذ بن جبل ، و مقداد با عمّار برادر شدند .

    از سوى ديگر ، عايشه با حفصه ، زينب بنت جحش با ميمونه ، و اُمّ سلمه با صفيّه عقد خواهرى بستند .

    حضرت ميان همه اصحابش به اندازه مقام و منزلتشان عقد اخوّت و برادرى بست، آنگاه فرمود :

 أنت أخي وأنا أخوك يا عليّ !

 اى على ! تو برادر من و من برادر تو هستم .(355)

 

 886 / 69  -  از طريق دانشمندان شيعه نقل شده است كه :

    روزى امير مؤمنان على عليه السلام بر فراز منبر مسجد بصره سخنرانى مى ‏فرمود ، حضرت در ضمن سخنانش فرمود :

 «سلوني قبل أن تفقدوني»؛

 بپرسيد از من پيش از آنكه مرا نيابيد .

    مردى از ميان جمعيّت بپا خاست و گفت : اى امير مؤمنان ! جبرئيل هم ‏اكنون كجاست ؟

    حضرت على عليه السلام نگاهى به سوى آسمان نمود، آنگاه به سمت چپ و راست نگريست و فرمود : تو جبرئيل هستى .

    در اين هنگام آن شخص به پرواز درآمد و سقف مسجد را شكافت و رفت . مردم فرياد «اللَّه اكبر» سر داده و گفتند : اى امير مؤمنان ! از كجا فهميدى كه او جبرئيل است ؟

    امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :

 لمّا نظرت إلى السماء خرق نظري أطباق السماوات حتّى العرش والكرسي فما رأيته ، ونظرت الأرض كلّها فلم أره فعلمت أنّه جبرئيل .

 وقتى به آسمان نگاه كردم ، نگاهم طبقه‏ هاى آسمان را تا عرش الهى و كرسى بارى تعالى درنورديد ، ولى او را نديدم ، آنگاه به همه نقاط زمين نگريستم و او را نديدم؛ فهميدم كه او جبرئيل است .(356)

 

 887 / 70  -  فرات كوفى در تفسير خودش مى ‏نويسد : سليمان ديلمى گويد :

    من در محضر مبارك امام صادق عليه السلام بودم چيزى نگذشت كه صداى لبيّكى شنيدم ، ناگاه وجود مقدّس على عليه السلام ظاهر گشت .

    آن حضرت در شانه‏ اش چوبى داشت ، در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به سوى او رفت و با آن حضرت معانقه كرد به گونه‏ اى كه سفيدى زير بغلش ديده شد، آنگاه رو به على عليه السلام كرد و فرمود :

 يا عليّ ! إنّي سألت اللَّه أن يجعلك معي في الجنّة ففعل ، وسألته أن يزيدني فزادني زوجتك ، وسألته أن يزيدني فزادني ذرّيّتك ، وسألته أن يزيدني فزادني محبّيك فزادني من غير أن أستزيده محبّ محبّيك .

 اى على ! من از خداوند متعال درخواست نمودم كه تو را در بهشت در كنار من قرار دهد و خداوند درخواست مرا پذيرفت ، من از بارى تعالى خواستم كه عنايت زيادترى بفرمايد ، او همسرت را افزود ، عنايت زيادترى خواستم، فرزندان تو را افزود ، عنايت زيادترى خواستم دوستان تو را افزود ، و بدون اينكه خواهان زيادتى باشم دوستداران دوستان تو را مشمول نمود .

 امير مؤمنان على عليه السلام از اين امر مسرور گشته و با شگفتى پرسيد : پدر و مادرم فداى شما ! دوستداران دوستانم هم شامل اين عنايت مى‏ شوند ؟

 رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : آرى ، اى على ! وقتى روز رستاخيز فرا مى ‏رسد براى من منبرى از ياقوت سرخ كه با زبرجد سبز تزيين شده آماده مى ‏كنند ، آن منبر داراى هفتاد پله است ، مسافت ميان هر پله سير سه روزه يك اسب قارح(357) است .

 من در فراز آن منبر قرار مى‏ گيرم ، آنگاه تو را صدا مى‏ زنند تا بر آن صعود كنى ، وقتى تو با جلال و مهابت حركت مى ‏كنى خلايق براى ديدن تو گردن مى ‏كشند و مى‏ گويند : اين آقا را جزو پيامبران نمى‏ شناسيم .

 منادى حق ندا در دهد : او آقاى اوصيا است .

 آنگاه تو بر فراز منبر صعود مى ‏كنى و با من معانقه مى ‏نمايى ، سپس تو از دامن من مى‏ گيرى و من از دامن كبريايى خدا - كه همان حق است - مى‏ گيرم ، و فرزندان تو از دامن حق تو و شيعيانت از دامن فرزندانت گرفته و با حق به سوى بهشت رهسپار مى‏ گرديد .

 وقتى همگى وارد بهشت شديد و با همسرانتان در آن قرار گرفته و در منازلتان فرود آمديد ، خداوند به مالك دوزخ فرمان مى‏ دهد كه : درب دوزخ را بگشا تا دوستانم ببينند كه براى آنان چه فضل و برترى در مقابل دشمنانشان بخشيده‏ ام .

 درهاى دوزخ باز مى‏ گردد ، دوزخيان بر آن سر مى ‏كشند ، آن هنگام كه روح عطر بهشتى به مشامشان مى ‏رسد مى‏ گويند : اى مالك ! آيا خداوند مى‏ خواهد تخفيف عذابى در حق ما بنمايد ، ما بوى دلنشين بهشت را استشمام مى ‏نماييم ؟

 مالك دوزخ به آنان مى‏ گويد : همانا خداى متعال به من وحى فرمود كه درهاى دوزخ را باز كنم تا اولياى خدا در آن بنگرند .

 دوزخيان سر بالا آورده و به بهشتيان گويند : فلانى ! مگر تو در دنيا نبودى كه گرسنه بودى من سيرت نمودم ؟

 ديگرى مى‏ گويد : فلانى ! مگر تو نبودى كه در دنيا لباس نداشتى و من لباست دادم ؟

 آن يكى گويد : فلانى ! مگر تو نبودى كه در دنيا خائف و ترسان بودى من پناهت دادم ؟

 ديگرى گويد : فلانى ! مگر تو نبودى اسرارت را پيش من گفتى و من آنها را كتمان نمودم ؟

 بهشتيان گويند : آرى .

 دوزخيان گويند : پس براى ما از پروردگارتان آمرزش بخواهيد .

 در اين هنگام بهشتيان براى آنان دعا مى ‏كنند ، آنها را از دوزخ خارج و به سوى بهشت مى‏ برند ، آنان با سرافكندگى در بهشت بدون مكان معيّنى ساكن شده و به «دوزخيان» معروف مى‏ گردند.

 آنان از اين امر ناراحت شده و به بهشتيان گويند : از خداوند خواستيد و ما را از عذاب دوزخ آزاد كرديد ، اينك دعا كنيد تا اين اسم را نيز از ما بردارد ، و در بهشت براى ما مسكنى بدهد .

 بهشتيان در حق آنان دعا مى ‏كنند ، خداوند دعاى آنها را مستجاب مى ‏نمايد و به بادى وحى مى ‏كند تا بر دهان بهشتيان بوزد و آنها اين اسم را فراموش مى ‏كنند ، و براى آنان در بهشت مسكن و مأوايى مى‏ دهد ، و در اين مورد اين آيات نازل شده كه مى ‏فرمايد :

«قُلْ لِلَّذينَ آمَنُوا يَغْفِرُوا لِلَّذينَ لايَرْجُونَ أَيَّامَ اللَّهِ لِيَجْزِيَ قَوْماً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ ... ساءَ ما يَحْكُمُونَ »(358) ؛

 «به مؤمنان بگو : كسانى را كه اميد به روز قيامت ندارند مورد عفو قرار دهند تا خداوند هر قومى را به اعمالى كه انجام مى‏ دادند پاداش دهد ... چه بد داورى مى ‏كنند» .(359)

 

 888 / 71  -  همچنين در «تفسير فرات» مى‏ خوانيم : اصبغ بن نباته گويد :

    تصميم گرفتم به محضر مولايم امير مؤمنان على عليه السلام مشرّف شده و سلام و عرض ارادتى نمايم ، چيزى نگذشت كه آقا و سرورم بيرون آمد ، من برخاستم و به پيشواز حضرتش آمدم ، حضرت تشريف آورد و دست مباركش را در دستم گذاشته و انگشتانش را در انگشتانم قرار داد ، آنگاه فرمود :

 اى اصبغ بن نباته !

 عرض كردم : بلى اى امير مؤمنان !

 فرمود : إنّ وليّنا وليّ اللَّه ، فإذا مات كان في الرفيق الأعلى ، وسقاه من نهر أبرد من الثلج وأحلى من الشهد ؛

 به راستى كه دوست ما ، دوست خداست ، وقتى از دنيا رفت در رفيق اعلا قرار مى‏ گيرد ، و از نهرى كه خنك‏تر از برف و شيرين‏تر از شهد عسل است مى ‏آشامد .

 عرض كردم : قربانت گردم ، اى امير مؤمنان ! گرچه دوست شما گنه‏كار باشد ؟!

 فرمود : آرى ، مگر كتاب خدا ، قرآن را نخوانده‏ اى ؟ آنجا كه مى ‏فرمايد :

 «فَاُولئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَكانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحيماً »(360) ؛

 «پس آنان كسانى هستند كه خداوند گناهان آنها را به حسنات مبدّل مى ‏كند و خداوند همواره آمرزنده و مهربان بوده است» .(361)

 

 889 / 72  -  در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام آمده است : حضرت در ضمن سخنانى فرمود :

 رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در برخى از بياناتش فرمود :

 إنّ الملائكة أشرفها عنداللَّه أشدّها حبّاً لعليّ بن أبي طالب عليه السلام ؛

 همانا شريف‏ترين فرشتگان در پيشگاه خداى متعال آنهائى هستند كه شديدترين مهر و محبّت را نسبت به علىّ بن ابى طالب عليه السلام دارند .

 سوگندى كه فرشتگان در ميان خودشان دارند چنين است :

 والّذي شرّف عليّاً عليه السلام على جميع الورى بعد محمّد المصطفى‏ صلى الله عليه وآله وسلم.

 سوگند خدايى را كه علىّ مرتضى عليه السلام را پس از محمّد مصطفى ‏صلى الله عليه وآله وسلم بر همه مردم برترى داد .

    در سخنى ديگر فرمود :

 إنّ ملائكة السماوات والحجب ليشتاقون إلى رؤية عليّ بن أبي طالب عليه السلام كما تشتاق الوالدة الشفيقة إلى ولدها البارّ الشفيق ... .(362)

 همانا فرشتگان آسمانها و حجب، همانند شوق و علاقه مادر مهربان به فرزند نيكوكار دلسوز ، مشتاق ديدار علىّ بن ابى طالب عليه السلام هستند ... .

 


1) به جاى اين‏فراز در «الفضائل» و «بحار الأنوار» آمده: «اى اطعام كننده يتيمان ، اى روزى ‏دهنده نيازمندان ، اى زنده كننده هر استخوان پوسيده ، اى قديمى كه از هر قديمى پيشى گرفته ، اى ياور كسى كه يار و ياور ندارد ، اى پناه بى پناهان و اى گنج بى نوايان!»

2) در «الفضايل» و «بحار الأنوار» چنين‏آمده : «اى مولاى من! اى پيشواى پرهيزگاران! به سوى تو آمده و ...» .

3) سوره إسراء ، آيه 81 .

4) در كتاب فضائل ، پنجاه و هفت درهم و دو دانق است ، و دانق يك ششم درهم است .

5) سوره انبياء ، آيه 47 .

6) فضائل ابن شاذان : 157 - 155 ، نوادر المعجزات : 26 ح 10 ، بحار الأنوار : 277/40 ح 42 . اين روايت را علّامه مجلسى‏ رحمه الله در ج : 167/62 ح2 به اختصار نقل كرده است .

7) عيون المعجزات : 21 ، مدينة المعاجز : 53/2 ح 399 .

8) منظور از دو عمرى كه امير مؤمنان على ‏عليه السلام آنان را كشت ؛ عمرو بن عبدود و عمرو بن اشعث مخزومى است . و دو عمروى كه حضرتش به اسارت گرفت ؛ ابوثور عمرو بن معدى كرب و عمروبن سعيد عشابى هستند كه آن دو را در جنگ بدر به اسارت درآورد .

9) در «الفضائل» آمده : ... مدركة بن نجيبة بن صلت بن حارث بن اشعث بن سميع دوسى . و در «بحار الأنوار» آمده: مدركة بن نجيبة بن صلت بن حارث بن وعران بن اشعث بن ابى سمع رومى .

10) نوادر المعجزات : 31 ح 12 ، عيون المعجزات : 24 ، مدينة المعاجز : 247/1 ح 157 ، فضائل ابن شاذان : 5 - 2 ، بحار الأنوار : 274/40 ح 40 (با اندكى تفاوت) .

11) فضائل ابن شاذان : 73 ، بحار الأنوار : 257/41 ذيل ح 18 ، نوادر المعجزات : 40 ح 15، عيون المعجزات: 31.

12) سوره يونس ، آيه 91 .

13) نوادر المعجزات : 62 ح 26 .

14) الثاقب في المناقب: 121 ح 6، امالى طوسى: 505 ضمن ح 13 مجلس 18، بحار الأنوار: 31/40 ضمن ح 62.

15) المناقب : 266/3 ، بحار الأنوار : 82/39 . اين روايت را علّامه مجلسى ‏رحمه الله در «ج : 347/26 ح 20» از «فردوس» نقل كرده است .

16) مصباح الأنوار : 121 (مخطوط) . اين روايت را خوارزمى در مناقب : 32 ح 1 و 328 ح 341 ، سيّد بن طاووس در طرائف : 139 ح 216 ، علّامه اربلى در كشف الغمّة : 111/1 ، ابن شاذان رحمه الله در مائة منقبة : 175 منقبت 99 ، استرآبادى رحمه الله در تأويل الآيات : 888/2 ح 13 ، و علّامه حلّى رحمه الله در محتضر : 96 نقل كرده‏ اند .

17) سوره إسراء ، آيه 64 .

18) تفسير فرات : 242 ح7 ، بحار الأنوار : 172/39 ح 12 .

19) اين روايت را خوارزمى در المناقب : 294 ح 284 ، شيخ طوسى رحمه الله در امالى خود : 293 ح 17 مجلس11 ، علّامه مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار : 101/68 ح 9 ، ديلمى رحمه الله در إرشاد القلوب : 83/2 ، و طبرى رحمه الله در بشارة المصطفى : 184 نقل كرده‏ اند .

20) مصباح‏ الأنوار : 129 و 161 (مخطوط) ، تأويل الآيات : 690/2 ح 11 ، بحار الأنوار : 165/36 ح 147 و 1/39 ح 1 ، تفسير برهان : 330/4 ح 2 ، جامع الأخبار : 53 ح 12 ، الطرائف : 60 ح 58 .

21) سوره احقاف ، آيه 20 .

22) إرشاد القلوب : 257/2 ، بحار الأنوار : 126/10 ح6 . علّامه مجلسى‏ رحمه الله اين روايت را در ج : 231/57 ح 183 از «المحتضر» و در ج : 336/57 ح 27 از «المشارق» نقل كرده است .

23) الأربعون حديث «شيخ منتجب ‏الدين : 75 حكايت 1 ، الخرائج : 543/2 ح 5 ، المناقب : 334/2 ، الثاقب في المناقب : 204 ح 11 ، بشارة المصطفى : 71 ، بحار الأنوار : 220/41 ح 32 .

24) الأربعون حديث « شيخ منتجب الدين : 77 حكايت 2 . اين روايت را علّامه مجلسى ‏رحمه الله در بحار الأنوار : 9/42 ح 11 از كتاب صفوة الأخبار (مخطوط) و در ج : 44/42 ح 17 از تفسير فرات : 228 ح2 (با تفاوت) نقل كرده است .

25) گفته شده كه اين اشعار از خود اروى است .

26) الأربعون حديث شيخ منتجب الدين : 89 ، حكايت 10 ، المنتخب طريحى : 76 . اين روايت را علّامه مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار : 118/42 (به صورت ارسال) نقل كرده است .

27) الأربعون حديث» شيخ منتجب الدين : 92 حكايت 11 . گفتنى است كه در اين منبع چنين نقل شده ؛ ولى كينه و عداوت عايشه با امير مؤمنان على ‏عليه السلام در كتب تاريخ مسطور است ، و نقش او در خاموش كردن نور خدا بر انديشمندان پوشيده نيست ، به همين جهت روايت شده : وقتى خبر شهادت على ‏عليه السلام به گوش عايشه رسيد سجده شكرى بجا آورد و اظهار سرور و شادى نمود و از وجد و خوشحالى اشعارى چند خواند . رجوع شود به تاريخ طبرى: 88/7 ، طبقات ابن سعد: 40/3 و نقش عايشه در تاريخ اسلام : 380 . (مترجم)

28) الأربعون حديث شيخ منتجب الدين : 95 حكايت 12 ، فضائل السادات : 343 . اين روايت را ابن شاذان رحمه الله در فضائل خود : 95 نقل كرده ، و در الروضة : 119 و بحار الأنوار : 7/42 ح8 به صورت ارسال نقل شده است .

29) المجموع الرائق : 369/2 ح 37 . نظير اين روايت را ابن شاذان رحمه الله در الفضائل : 170 آورده است .

30) بشارة المصطفى : 136 . اين روايت را خوارزمى در مقتل الحسين عليه السلام : 106 ، و علّامه مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار : 79/40 ضمن ح 113 از «الفردوس» نقل نموده‏ اند .

31) اين حديث در ج :348/1 ح 234 همين كتاب ذكر شده است .

32) إرشاد القلوب : 48/2 ، الفردوس : 142/2 ح 2725 ، كشف الغمّه : 92/1 ، بحار الأنوار : 248/39 ح 10 ، المناقب خوارزمى : 75 ح 56 .

33) اين روايت را خوارزمى در المناقب : 324 ح 331 ، ابن شهراشوب در المناقب : 161/2 ، و علّامه مجلسى ‏رحمه الله در بحار الأنوار : 206/39 نقل نموده‏ اند .

34) بشارة المصطفى : 141 ، بحار الأنوار : 601/32 ح 476 ، نهج البلاغة : خطبه 66 ، مدينة المعاجز : 130/3 ح 787 .

35) سوره ضحى ، آيه 11 .

36) در همه مصادر و همچنين اصل نسخه چنين آمده ، ولى در قرآن كريم آيه چنين است : «كُونُوا مَعَ الصّادقين» ؛ «با راستگويان باشيد» . سوره توبه ، آيه 119

37) سوره اعراف ، آيه 44 و 46 .

38) سوره توبه ، آيه 3 .

39) سوره عنكبوت ، آيه 69 .

40) سوره ق ، آيه 37 .

41) سوره آل عمران ، آيه 191 .

42) سوره اعراف ، آيه 44 و 46 .

43) سوره فرقان ، آيه 54 .

44) سوره حاقّة ، آيه 12 .

45) سوره زمر ، آيه 29 .

46) علّامه مجلسى رحمه الله در شرح اين فراز مى‏ گويد : يعنى من صاحب آن سنگ هستم كه حاكم بر آن بوده و كافران را به سوى دوزخ مى ‏رسانم . و احتمال دارد اين عبارت استعاره باشد ، يعنى من در حمله به كافران همانند آن هستم .

47) علّامه مجلسى ‏رحمه الله در اين شرح اين فراز مى‏ گويد: يعنى من كافران را مى ‏كشم و به همين سبب ، قابض ارواح آنان مى‏ گردم . يا اين كه : من در هنگام مرگ آنها ، حاضر مى‏ گردم و به اذن من آنان قبض روح مى‏ گردند و احتمال دارد معناى استعاره‏ اى نباشد ، بلكه حقيقت باشد ، و همين معنى ظاهر است .

48) زنگيان ؛ گروهى از سياهان هستند .

49) صهر ؛ به معناى داماد ، شوهر خواهر و در مورد خويشاوندى نسبى بكار مى ‏رود .

50) معانى الأخبار : 56 ح9 ، بشارة المصطفى : 12 ، بحار الأنوار : 282/33 ح 547 . گفتنى است كه عالم جليل القدر شيخ صدوق‏رحمه الله در «معاني الأخبار» در ذيل اين حديث شريف توضيح و بيان زيبايى آورده است .

51) الكافى : 531/1 ح 8 .

52) كمال الدين : 297/1 ضمن ح 5 ، بحار الأنوار : 374/36 ضمن ح 5 .

53) مدينة المعاجز : 56/2 ح 400 ، عيون المعجزات : 32 ، نوادر المعجزات : 41 ح 15 ، فضائل ابن شاذان : 159 ، بحار الأنوار : 186/39 ح 25 (با تفاوت اندكى در الفاظ و عبارات) .

54) إرشاد القلوب : 47/2 ، كشف الغمّة : 139/1 ، بحار الأنوار : 386/18 ح 94 و 109/39 ح 15 .

55) مائة منقبة : 163 منقبت 88 ، بحار الأنوار : 349/26 ح 22 .

56) مائة منقبة : 56 منقبت 30 ، بحار الأنوار : 113/27 ح 88 .

57) المحتضر : 89 و90 ، بحار الأنوار : 153/26 ح 42 . اين روايت را علّامه مجلسى ‏رحمه الله در ج : 317/26 ح 85 از «تفضيل الأئمّة» (مخطوط) نقل كرده و نظير اين روايت را نيز فرات در تفسير خود : 178 ح 5 آورده كه در «بحار الأنوار : 350/39 ح 24» نيز نقل گرديده است .

58) الأربعون حديثاً : 61 ح 31 .

59) نظير اين روايت را علّامه مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار : 257/35 از «الفصول المختارة» شيخ مفيد رحمه الله نقل كرده است .

60) سوره مائده ، آيه 55 .

روايات عامّه و خاصّه متّفقند كه مراد از «الّذين آمنوا»؛ «كسانى كه ايمان آوردند» ، امير مؤمنان على عليه السلام است . در اين رابطه روايات زيادى نقل گرديده ، براى اطّلاع بيشتر رجوع كنيد به : تأويل الآيات : 154 - 150/1 ، تفسير برهان : 485 - 479/1 ، بحار الأنوار : 206 - 183/35 .

    سيد جليل القدر ، سيّد بن طاووس رحمه الله نيز در «سعد السعود : 96» نقل مى ‏كند كه: محمّد بن عبّاس نزول اين آيه شريفه و ولايت بزرگ آن حضرت را از نود طريق با سلسله سندهايى متّصل و بهم‏ پيوسته نقل نموده كه همه آنها از رجال مخالفان اهل بيت ‏عليهم السلام هستند .

61) سوره نمل ، آيه 89 .

62) در «تأويل الآيات : 411/1 ح 19» آمده : امام صادق‏ عليه السلام فرمود : مراد از «حسنه» ولايت على عليه السلام است .

63) سوره زخرف ، آيه 57 . در تفسير اين آيه شريفه از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم روايت شده كه به اصحابش در حالى كه نزد او بودند فرمود : الآن يدخل عليكم نظير عيسى بن مريم في اُمّتي ؛ «همينك نظير عيسى بن مريم در ميان امّت من ، وارد خواهد شد» ، و چون على عليه السلام وارد شد فرمود : اين شخص همان است . براى عدّه‏ اى از حاضرين اين مطلب سنگين آمد و اين آيه نازل شد . «تفسير برهان : 580/8 ح 3»

64) در «تأويل الآيات : 568/2 ح 41» آمده : ابن ابى ليلى گويد : على ‏عليه السلام به من فرمود : مثل من در اين اُمّت همانند مثل عيسى بن مريم ‏عليه السلام است .

65) سوره احزاب ، آيه 25 .

66) رجوع شود به: تأويل الآيات : 450/2 ، وبحار الأنوار : 280 - 203/20 .

67) سوره بقره ، آيه 274 .

68) رجوع شود به «تأويل الآيات : 97/1 ح 89» با منابعى كه از شيعه و سنّى نقل گرديده است .

69) سوره حجّ ، آيه 19 .

70) تفسير برهان : 80/3 ح4 .

71) سوره بقره ، آيه 207 .

72) تفسير برهان : 206/1 ح 6 .

73) سوره فرقان ، آيه 54 .

74) تأويل الآيات : 377/1 ح 15 ، تفسير برهان : 170/3 ح6 ، روضة الواعظين : 71 .

    ابن عبّاس گفته است : اين آيه در مورد پيغمبر و اميرالمؤمنين عليهما السلام نازل شده ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم دخترش را به على عليه السلام تزويج كرد در حالى كه پسرعمويش بود ، فكان له نسباً وصهراً ؛ پس على عليه السلام با پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم خويشاوندى نسبى و سببى دارد . «تفسير برهان : 180/7 ح 3»

75) سوره واقعه ، آيه 39 .

76) سوره واقعه ، آيه 40 .

77) تأويل الآيات : 643/2 ح 8 . در اين منبع آمده : «الثلّة» به معناى گروه است و اين كه مفرد به معناى جمع آمده به جهت بزرگداشت شأن و اجلال قدر و منزلت آن حضرت است ، چنان كه خدا مى ‏فرمايد : «إِنَّ إِبْراهيمَ كانَ اُمَّةً » ؛ «همانا ابراهيم به تنهايى اُمّتى بود» . سوره نحل ، آيه 120

78) سوره مريم ، آيه 50 .

79) در «تأويل الآيات : 304/1 ح 10» آمده : يونس بن عبدالرحمان گويد : به امام ابى الحسن الرضا عليه السلام عرض كردم : گروهى از من ، نام اميرالمؤمنين عليه السلام را در قرآن خواستند ، من اين آيه را بر آنان خواندم كه خدا مى ‏فرمايد : «وَجَعَلْنا لَهُم لِسانَ صِدْقٍ عَلِيّاً » ؛ «و براى آنان ، زبان راستگو و مقام والايى قرار داديم» .

 امام رضا عليه السلام فرمود: راست گفتى ، او چنين است .

80) سوره نمل ، آيه 82 .

81) نظير اين روايت در «تأويل الآيات : 406/1 ح 7» و «تفسير برهان : 209/3 ح 1» آمده است .

82) سوره تحريم ، آيه 3 .

83) سوره زمر ، آيه 56 .

84) تأويل الآيات : 520/2 ح 26 ، تفسير برهان : 80/4 ح 15 .

85) سوره زخرف ، آيه 44 .

86) تأويل الآيات : 561/2 ح 24 ، تفسير برهان : 146/4 ح 10 .

87) سوره صافّات ، آيه 24 .

88) در نسخه اصل چنين آمده است : «از محبّت علىّ بن ابى طالب ‏عليهما السلام مى‏ پرسند» .

89) تأويل الآيات : 492/2 ح 1 ، تفسير برهان : 17/4 ح 5 .

90) سوره مؤمنون ، آيه 71 .

92و91) سوره كهف ، آيه 101 .

93) تفسير قمى : 47/2 ، بحار الأنوار : 377/24 ح 104 .

94) سوره ملك ، آيه 27 .

95) تأويل الآيات : 704/2 ح 4 ، تفسير برهان : 365/4 ح 4 .

96) تفسير قمى : 371/1 ، بحار الأنوار : 51/24 ح 2 و3 .

97) تفسير عيّاشى : 203/2 ح 5 ، تفسير برهان : 281/2 ح 14 .

98) سوره حاقّه ، آيه 12 .

99) تفسير برهان : 375/4 ح 2 .

100) سوره اعراف ، آيه 44 .

101) تفسير برهان : 16/2 ح 1 و 2 .

102) تأويل الآيات : 197/1 ح 2 .

103 و 104) سوره نازعات ، آيه 6 و 7 .

105) تأويل الآيات : 762/2 ح 1 ، تفسير برهان : 424/4 ح 1 .

106) سوره هود ، آيه 17 .

107) سوره حديد ، آيه 19 .

108) سوره رعد ، آيه 43 .

109) سوره بلد ، آيه 3 .

110) تأويل الآيات : 798/2 ح 2 و3 ، تفسير برهان : 462/4 ح 4 و5 .

111) سوره سجده ، آيه 18 .

112)  سوره مريم ، آيه 87 .

113) تأويل الآيات : 307/1 ضمن ح 13 .

114) در روايت ديگرى امام صادق عليه السلام در تفسير اين آيه شريفه فرموده است : فما من مؤمن إلاّ وفي قلبه حبّ لعليّ ‏عليه السلام؛ مؤمنى نيست مگر آنكه در دلش محبّت و دوستى على ‏عليه السلام مى‏ باشد. «تفسير برهان: 371/6 ح 21»

115) سوره مريم، آيه 96 و 97 .

116) تفسير برهان : 21/3 .

117) سوره زمر ، آيه 9 .

118) تأويل الآيات : 511/2 ح 2 .

119) سوره زخرف ، آيه 4 .

120) تأويل الآيات : 552/2 ح 1 .

121) سوره فاتحه ، آيه 6 .

122) تفسير قمى : 28/1 ، تأويل الآيات : 28/1 ح 12 . همانند اين روايت در «تفسير عيّاشى : 24/1 ح 25» از امام صادق عليه السلام نقل شده است .

123) سوره حجّ ، آيه 24 .

124) نظير اين روايت در «تأويل الآيات : 335/1 ح 5» نقل شده است .

125) سوره محمّد صلى الله عليه وآله وسلم ، آيه 1 .

126) نظير اين روايت در «تفسير قمى : 300/2» و «بحار الأنوار : 86/36 ح 13» نقل گرديده است .

127) سوره نساء ، آيه 174 .

128) تأويل الآيات : 144/1 ح 27 . لازم به ذكر است كه در متن اصلى كتاب «القطره» پس از علىّ بن ابى طالب ‏عليهما السلام قرآن مجيد نيز ذكر شده است.

129) سوره آل عمران ، آيه 103 .

130) تفسير عيّاشى : 194/1 ح 122 ، بحار الأنوار : 15/36 ح 1 .

131) سوره آل عمران ، آيه 195 .  

132) تفسير برهان : 333/1 ح 10 .

133) سوره يونس ، آيه 35 .  

134) بحار الأنوار : 300/40 ضمن ح 74 .

135) سوره واقعه آيه 10 و 11 .

136) تفسير اين روايت در «تأويل الآيات : 642/2 ح 5» از امام صادق عليه السلام نقل شده است .

137) سوره شعراء ، آيه 4 .  

138) سوره اعراف ، آيه 2 .  

139) تأويل الآيات : 386/1 ح 3 ، تفسير برهان : 180/3 ح 10 .

140 و 141) سوره ص ، آيه 29 .

142) نظير اين روايت در «تفسير قمى : 234/2» و «تفسير برهان : 47/4 ح 1» نقل گرديده است .

143) سوره بقره ، آيه 256 .  

144) تفسير برهان : 243/1 ح 6 و 9 .

145) سوره نساء ، آيه 83 .

146) در «تفسير برهان: 398/1 ح2 و 3» آمده : امام ابى الحسن ‏عليه السلام مى ‏فرمايد: منظور از «فضل« رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و «رحمت او» علىّ بن ابى طالب عليهما السلام است .

147) سوره مائده ، آيه 64 .

148) سوره‏يونس ، آيه 2 .

149) الكافى : 422/1 ح 50 ، تأويل الآيات : 213/1 ح1 .

150 و151) سوره نحل ، آيه 90 .

152) تأويل الآيات : 261/1 ح 20 .

153) سوره زمر ، آيه 33 .

154) تأويل الآيات : 517/2 ح 18 ، كشف اليقين : 120 .

155) سوره حشر ، آيه 9 .

156) تأويل الآيات : 679/2 ح 5 .

157) سوره مجادله ، آيه 12 .

158) سوره مجادله ، آيه 13 .

159) العمدة : 187 . اين روايت در «كشف اليقين : 104» (به طور اختصار) نقل گرديده و نظير اين روايت نيز در «تفسير برهان : 309/4 ح 7» نقل شده است .

160) سوره احزاب ، آيه 23 .  

161) تفسير برهان : 302/3 ح4 .

162) سوره حجر ، آيه 76 .

163) تأويل الآيات : 250/1 ح7 و 8 .

164) سوره انسان ، آيه 31 .

165) تفسير فرات : 529 ح4 .

166) سوره مائده ، آيه 95 .

167) تفسير برهان : 503/1 ح9 .

168) سوره زخرف ، آيه 61 .

169) تأويل الآيات : 570/2 ح 45 .

170) سوره ابراهيم ، آيه 52 .

171) سوره تين ، آيه 1 و 2 .

172) تأويل الآيات : 813/2 ح2 .

173) سوره انعام ، آيه 115 .

174) بحار الأنوار : 39/25 ح7 .

175) سوره حاقّه ، آيه 51 .

176) تفسير برهان : 380/4 ح1 و2 .

177) سوره بلد ، آيه 8 و 9 .  

178) تأويل الآيات : 798/2 ح4 .

179) سوره ذاريات ، آيه 8 .

180) همانند اين روايت در «تفسير برهان : 231/4 ح3» از ابا جعفر عليه السلام نقل شده است .

181) سوره ملك ، آيه 13 .

182) سوره قصص ، آيه 51 .

183) تأويل الآيات : 420/1 ح 14 .

184) سوره الرحمان ، آيه 4 - 1 .

185) تأويل الآيات : 630/2 ضمن ح2 (با اندكى تفاوت).

186) سوره انفال ، آيه 24 .

187) الكافى : 248/8 ح 349 .

188) سوره صفّ ، آيه 10 .

189) تفسير برهان : 330/4 ح1 (با تفاوت در الفاظ).

190) سوره نور ، آيه 52 .

191) تفسير برهان : 145/3 ح4 .

192) نظير اين روايت در «بحار الأنوار : 377/18 ح 82 و 68/53 ح 65» نقل شده است .

193) سوره بقره ، آيه 208 .

194) تفسير برهان : 208/1 ح6 3 و 12 .

195) سوره نمل ، آيه 128 .

196) سوره آل عمران ، آيه 145 .

197) تفسير برهان : 319/1 ح5 .

198) سوره واقعه ، آيه 90 .

199) تفسير برهان : 285/4 ح4 .

200) سوره ص ، آيه 27 .

201) سوره مائده ، آيه 5 .

202) سوره حجرات ، آيه 7 .

203) تفسير برهان : 206/4 ح 2 و 6 .

204) سوره فتح ، آيه 26 .

205) تأويل الآيات : 595/2 ح 8 ، بحار الأنوار : 180/24 ح 13 .

206) سوره نساء ، آيه 58 .

207) نظير اين روايت در بحار الأنوار : 276/23 ح 8 نقل شده است .

208) سوره ق ، آيه 21 .

209) تأويل الآيات : 609/2 ح2 ، بحار الأنوار : 352/23 ح 72 .

210) سوره فرقان ، آيه 11 .

211) تفسير برهان : 157/3 ح3 .

212) سوره آل عمران ، آيه 18 .

213) نظير اين روايت در «تفسير عيّاشى : 165/1 ح 18» و «بحار الأنوار : 204/23 ح 51» نقل شده است .

214) سوره طه ، آيه 135 .  

215) نظير اين روايت در «تأويل الآيات : 323/1 ح 24 و 25» از جابر نقل شده است .

216) سوره ملك ، آيه 30 .

217) نظير اين روايت در «تأويل الآيات : 708/2 ح 15» از يحيى حلبى از امام صادق عليه السلام نقل گرديده است .

218) سوره زمر ، آيه 55 .

219) تفسير قمى : 250/2 ، بحار الأنوار : 194/24 ح 14 .

220) سوره بروج ، آيه 3 .

221) الكافى : 425/1 ح 69 ، معانى الأخبار : 285 ح 7 .

222) سوره اعراف ، آيه 181 .

223) سوره نحل ، آيه 120 .

224) نظير اين روايت در «تفسير عيّاشى : 42/2 ح 120» از حمران از امام باقر عليه السلام و در «تفسير برهان : 53/2 ح 4» با سند ديگرى نقل شده است .

225 و226) سوره اعراف ، آيه 199 .

227) نظير اين روايت در «تفسير عيّاشى : 43/2 ح 127» ، از عبد الأعلى از امام صادق عليه السلام و در «تفسير برهان : 55/2 ح 4» نقل گرديده است .

228) سوره فصّلت ، آيه 30 .

229) نظير اين روايت در «تفسير برهان : 110/4 ح 8» از ابو بصير نقل شده است .

230 و 231) سوره نور ، آيه 55 .

232) تأويل الآيات : 368/1 ح 21 .

233) سوره قلم ، آيه 1 .

234) تأويل الآيات : 710/2 ح1 .

235) و 3 . سوره ابراهيم ، آيه 24 و 25 .

236) 

237) اين روايت در «بحار الأنوار : 140/24 ح 6 و 141 ح7» از عمر بن يزيد ، از امام صادق عليه السلام با اندك تفاوتى در الفاظ نقل شده است .

238) سوره جنّ ، آيه 16 .

239) بحار الأنوار : 110/24 ح 21 .

240) سوره سبأ ، آيه 48 .

241) سوره اسراء ، آيه 81 .

242) سوره رعد ، آيه 17 .

243) سوره كهف ، آيه 29 .

244) سوره مؤمنون ، آيه 70 .

245) نظير اين روايت در «المناقب : 61/3» نقل شده است .

246 و 247) سوره جنّ ، آيه 13 .

248) نظير اين روايت در «تفسير برهان : 392/4 ح 1» نقل شده است .

249) سوره انعام ، آيه 90 .

250) سوره بقره ، آيه 105 .

251) تفسير برهان : 140/1 ح 2 (با اندكى تفاوت در الفاظ).

252) سوره ذاريات ، آيه 9 .

253) تأويل الآيات : 614/2 ح2 ، المناقب : 96/3 . امام باقر عليه السلام در تفسير آيه مذكور فرمودند : يعني من اُفك عن ولاية على عليه السلام اُفك عن الجنّة ؛ كسى كه از ولايت على عليه السلام خوددارى كند بهشت از او بازداشته مى‏ شود .

254) سوره فجر ، آيه 30 - 27 .

255) نظير اين روايت در «تأويل الآيات : 795/2 ح 6» از عبدالرحمان بن سالم نقل شده است .

256) سوره إسراء ، آيه 71 .

257) تأويل الآيات : 282/1 ح 16 ، المناقب : 65/3 .

258) تأويل الآيات : 283/1 ح 19 .

259) سوره ق ، آيه 24 .

260) المناقب : 157/2 ، بشارة المصطفى : 49 ، تفسير برهان : 225/4 ح 11 و 226 ح 12 .

261) تأويل الآيات : 609/2 ح 5 .

262) سوره قصص ، آيه 61 .

263) تأويل الآيات : 422/1 ح 18 .

264) سوره ص ، آيه 28 .

265) نظير اين روايت در «تفسير برهان : 46/4 ح 1» نقل شده است .

266) سوره آل عمران ، آيه 81 .

267) تأويل الآيات : 116/1 ح 29 .

268) سوره نساء ، آيه 59 .

269) نظير اين روايت در «تفسير برهان : 385/1 ح 32» از عبداللَّه بن عجلان نقل شده است .

270 و 271) سوره نور ، آيه 35 .

272) نظير اين روايت در «تفسير برهان : 134/3 ضمن ح 4» نقل شده است .

273) سوره نوح ، آيه 28 .

274) همانند اين روايت در تفسير برهان : 390/4 ح1 از محمّد بن على حلبي ، از امام الصادق عليه السلام نقل شده است .

275) سوره شورى ، آيه 23 .

276) همانند اين روايت در بشارة المصطفى: 231 و تفسير برهان : 124/4 ح 14 (با تفاوت در سند) نقل شده است .

277) سوره آل عمران ، آيه 106 .

278) نظير اين روايت با همين سند در «تفسير برهان : 308/1 ح 1» آمده است .  

279) بحار الأنوار : 62/35 .

280) كتاب سليم بن قيس : 247 ، بحار الأنوار : 96/40 .

281) جبانه ؛ به زمين هموار ، گورستان ، صحرا و بيابان گفته مى‏ شود .

282) سعد السعود : 286 سطر 1 ، بحار الأنوار : 105/92 .

283) المناقب : 30/2 ، بحار الأنوار : 147/40 .

284) به نظر مى ‏رسد كه منظور از عالم ، امام كاظم عليه السلام باشد .

285) إثبات الوصيّة : 148 .

286) بحار الأنوار : 347/26 ، المناقب : 266/3 .

287) دو پسرى كه از يك مادر متولّد نشده‏ اند ولى از يك مادر شير خورده‏ اند ، به آنها دو برادر رضاعى گفته مى‏ شود.

288) معانى الأخبار : 58 ، بحار الأنوار : 47/35 و 48 . علّامه مجلسى‏رحمه الله اين روايت را در ج : 275/41 از مناقب ابن شهراشوب : 288/2 نقل كرده است .

289) اين فراز در «المناقب» نقل نشده است.

290) المناقب : 289/2 و 290 .

291) تفسير امام عسكرى عليه السلام : 193 ، بحار الأنوار : 31/42 ح9 . ابن شهراشوب رحمه الله اين روايت جالب را در المناقب : 293/2 (به صورت اختصار) نقل نموده است .

292) تفسير قمى : 269/2 ، بحار الأنوار : 233/33 ح 517 .

293) الخصال : 600/2 ح 3 ، بحار الأنوار : 387/18 ح 96 و 69/23 ح 4 ، تأويل الآيات : 275/1 ح 5 .

294) إثبات الوصيّة : 154 .  

295) سوره زمر ، آيه 56 .

296) سوره آل عمران ، آيه 169 .

297) مناقب ابن شهراشوب : 385/2 ، بحار الأنوار : 347/39 ح 20 .

298) سوره هود ، آيه 17 .

299) سوره رعد ، آيه 43 .  

300) سوره مائده ، آيه 55 .

301) سوره نساء ، آيه 59 .

302) صاع ؛ پيمانه‏ اى است معادل چهار مُدّ ، و هر مدّ 750 گرم است .

303) الإحتجاج : 159 .

304) سوره بقره ، آيه 166 و 167 .

305) امالى طوسى : 63 ح 1 مجلس 3 و 99 ح 7 مجلس 4 ، بحار الأنوار : 10/8 ح 3 .

306) الخصال: 496 ح 5، بشارة المصطفى: 19، امالى صدوق: 149 ح 1 مجلس 20 ، بحار الأنوار : 95/38 ح 11 .

307) امالى طوسى : 705 ح2 مجلس 41 ، بحار الأنوار : 37/40 ح 72 .

308) الروضة في الفضائل : 128 ح 55 ، بحار الأنوار : 42/40 ح 79 .

309) الفضائل : 146 ، الروضة في الفضائل : 144 ح 131 ، بحار الانوار : 48/40 ح 84 ، مدينة المعاجز : 398/1 ح 262 . نظير اين روايت را ابن شاذان در «مائة منقبة : 140» ، خوارزمى در «المناقب : 313 ح 313» ، و ابن شهراشوب در «المناقب : 327/2» آورده‏ اند .

310) مناقب خوارزمى : 32 ح1 و 328 ح 341 ، كشف الغمّة : 111/1 ، بحار الأنوار : 49/40 ذيل ح 85 .

    اين روايت را ابن شاذان رحمه الله در «مائة منقبة : 175 منقبت 99» ، كراجكى رحمه الله در «الكنز : 280/1» ، كنجى در «كفاية الطالب : 251» ، حموينى در «فرائد السمطين : 16/1» و در »الأربعين : 34 ح 38» ، و استرآبادى رحمه الله در «تأويل الآيات :888/2 ح 13» آورده‏ اند .

311) مناقب خوارزمى : 33 ح3 ، بحار الأنوار : 49/40 ذيل ح 85 به نقل از كشف الغمّة : 112/1 .

312) در مصدر و «مدينة المعاجز» چنين آمده : مردى را ديد كه خياطى مى ‏كرد و آواز مى‏ خواند .

313) الخرائج : 174/1 ح7 ، بحار الأنوار : 17/42 ح1 ، مدينة المعاجز : 18/2 ح 361 .

314) الخرائج : 212/1 ح 55 ، بحار الأنوار : 18/42 ح3 .

315) سوره حشر ، آيه 2 .

316) المناقب : 299/2 .

317) سوره فاطر ، آيه 41 .

318) اشاره به فرمايش خداوند است كه مى ‏فرمايد : «قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبّي لِيَبْلُوَني ءَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ» ؛ «اين از فضل پروردگار من است تا مرا بيازمايد كه آيا شكر او را به جا مى ‏آورم يا كفران مى ‏كنم؟» (سوره نمل، آيه 40).

319) المناقب : 325/2 ، بحار الأنوار : 32/42 ح 10 .

320) تفسير امام عسكرى عليه السلام : 423 ح 289 ، بحار الأنوار : 39/42 ح 13 ، تفسير برهان : 194/2 ح2 ، المناقب : 329/2 ، مدينة المعاجز : 434/1 ح 294 .

321) الإختصاص : 207 ، بحار الأنوار : 115/14 ح 28/27 12 ح9 و 50/42 ح 19 .

322) المناقب : 324/2 ، بحار الأنوار : 380/25 ح 31 .

323) در «امالى» آمده : در بيست و دو سالگى ، و در نسخه‏ اى آمده : در بيست سالگى .

324) دلائل الإمامة : 69 ح 8 ، بحار الأنوار : 6/40 ح 14 . نظير اين روايت را صدوق ‏رحمه الله در «امالى : 482 ح 13 مجلس 62» و شيخ طوسى رحمه الله در «امالى : 439 ح 40 مجلس 15» به صورت اختصار نقل كرده‏ اند .

325) نظير اين روايت در «المناقب : 145/3» و «بحار الأنوار : 96/41 ضمن ح 14» نقل شده است .

326) نوادر المعجزات : 44 ح 16 ، عيون المعجزات : 37 ، مدينة المعاجز : 476/1 ح 312 ، بحار الأنوار : 346/57 ح 36 .

327) سند اين حديث در «بحار الأنوار: 388/23 ح 95» چنين آمده است و همان‏گونه كه در پاورقى «بحار الأنوار» نيز آمده ، در اينجا اشتباه واضحى رخ داده ، چرا كه شيخ‏ رحمه الله از نظر زمانى مقدّم بر اخطب است و نقل روايت او از شيخ ممكن نيست ، زيرا شيخ متوفّاى سال 460 هجرى و اخطب متوفّاى 658 هجرى است .

 و منشإ اشتباه هم از آنجايى است كه شولستانى اين حديث را از أخطب خوارزم نقل كرده و پس از نقل آن گفته : شيخ نيز در امالى خويش نقل كرده است و براى ناقل چنين وانمود شده كه شيخ از اخطب خوارزم نقل كرده است .

328) سوره فتح ، آيه 29 .

329) سوره حديد ، آيه 19 .

330) تأويل الآيات : 600/2 ح 13 . اين حديث را علّامه مجلسى ‏رحمه الله در بحار الأنوار: 4/8 ح 6 ، و علّامه بحرانى‏ رحمه الله در تفسير برهان : 202/4ح 6 از «امالى طوسى : 378 ح 61 مجلس 13» نقل كرده‏ اند، و در پايان حديث آمده : همان‏ها هستند كه خداوند آتش را بر آنان قسمت نموده و آنان سزاوار دوزخ هستند .

331) المجموع الرائق : 320/2 .  

332) الثاقب فى المناقب : 245 ح 3 ، مدينة المعاجز : 397/1 ح 261 .

333) الثاقب فى المناقب : 248 ح 3 ، مدينة المعاجز : 299/1 ح 185 .

334) الثاقب في المناقب : 257 ح 1 .  

335) الثاقب في المناقب : 257 ح 2 . اين روايت را ابن شهراشوب نيز در «المناقب : 293/2» نقل كرده است .

336) الثاقب في المناقب : 257 ح 3 ، اين روايت را ابن شهراشوب نيز در «المناقب : 295/2» نقل كرده است .

337) اين روايت با اندكى تفاوت در مصادر ذيل نقل شده است : الثاقب فى المناقب : 263 ح2 ، بصائرالدرجات : 243 ح 4 ، مدينة المعاجز : 136/2 ح 455 ، الخرائج : 724/2 ح 28 ، المناقب : 260/2 .

338) الروضة في الفضائل : 147 ، بحار الأنوار : 196/27 ح 56 .

339) در نسخه «نوادر» چنين آمده است : زيرا او دخترش را به ازدواج اين جوان درآورد ، ولى او آن را رها كرده و با دختر ديگرى ازدواج كرد .

340) سوره بقره ، آيه 73 .

341) المجموع الرائق : 341/2 ح1 .

342) اربعين ابن ابى الفوارس : ح 32 (مخطوط) .

343) أربعين ابن ابى الفوارس : ح 32 (مخطوط) .

344) سوره صافّات ، آيه 83 .

345) مجمع البحرين : 572/1 ، ماده «شيع» .  

346) سوره حجر ، آيه 48 - 45 .  

347) سوره آل عمران ، آيه 179 .

348) السفاك ، خ .

349) در پاورقى نسخه اصلى آمده : ديلمى قدس سره صاحب الإرشاد در كتاب مناقب خويش بخشى از اين خطبه را آورده ، در آن منبع آمده : سماويّ الصدر قدسيّ الجسد .

350) ولا يعتديه ، چنان كه در مناقب ديلمى آمده (پاورقى نسخه اصلى) .

351) سريع ، خ .

352) سوره فرقان ، آيه 54 .

353) نهج الإيمان : 413 .

354) سوره حجرات ، آيه 10 .

355) امالى طوسى : 587 ح 3 مجلس 15 ، تفسير برهان : 207/4 ح 1 .

356) الأنوار النعمانيّة : 32/1 .

357) اسب قارح ؛ اسبى را گويند كه پنج سالش را تمام كرده باشد .

358) سوره جاثيه ، آيه 21 - 14 .

359) تفسير فرات : 411 ح 551 ، بحار الأنوار : 333/7 ح 17 .

360) سوره فرقان ، آيه 70 .

361) تفسير فرات : 293 ح 396 . در پايان اين حديث شريف آمده است:

«يا أصبغ ! إنّ وليّنا لو لقي اللَّه وعليه من الذنوب مثل زبد البحر ومثل عدد الرمل لغفرها اللَّه ، إن شاء اللَّه تعالى» ؛ «اى اصبغ! اگر ولىّ و دوست ما ، به ديدار خداوند متعال رود در حالى كه گناهانش همانند كف دريا و تعداد ريگهاست ، خداوند گناهان او را مى ‏آمرزد ، ان شاء اللَّه» .

362) تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام : 452 ضمن ح 297 (با اندكى تفاوت) ، بحار الأنوار : 286/9 ضمن ح 2 و 105/39 ضمن ح 12 .

 

    بازدید : 15462
    بازديد امروز : 2182
    بازديد ديروز : 4212
    بازديد کل : 73337029
    بازديد کل : 61000670