(1)
پيشگوئى پيامبر اكرم صلّى الله عليه وآله
به ابوذر دربارهٔ حكومت بنى اميّه
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم درباره بنى اميّه و يا بعضى از افراد آن، پيشگويى هايى نموده اند و مردم را با نفاق و ستيزه جويى آنان با اسلام آشنا ساخته اند. ما درباره پيشگويى هايى كه ابوذر از آن حضرت درباره معاويه نقل كرده است مطالبى را به نقل ابن ابى الحديد مى آوريم كه در قسمتى از آن، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم درباره اولاد عاص هرگاه به سى تن برسند مطالب مهمّى بيان فرمودند. اكنون پيشگوئى آن حضرت را درباره سى تن با عباراتى روشن از يعقوبى - كه يكى از مورّخين به نام اهل سنّت است - نقل مى كنيم.
او مى گويد: معاويه به عثمان نوشت كه تو شام را به وسيله ابوذر بر خود تباه ساختى.
پس به او نوشت كه او را بر جهازى بى روپوش سوار كن.
بدين ترتيب او را به مدينه آورد در حالى كه گوشت دو رانش ريخته بود، پس چون بر او درآمد و گروهى نزد وىبودند، گفت: به من گفته اند كه تو مى گويى: از پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مى گفت:
إذا كملت بنواميّة ثلاثين رجلاً اتّخذوا بلاد الله دولاً، وعباد الله خولاً، ودين الله دغلاً.
هرگاه شماره بنى اميّه به سى مرد رسيد، سرزمين هاى خدا را چون ملك شخصى زير فرمان، بندگان خدا را چاكران، و دين خدا را دغلبازى گيرند.
گفت: آرى؛ از پيامبر خدا صلّى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه آن را مى گفت.
پس به آنان گفت: آيا شما از پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيديد كه آن را بگويد؟ آنگاه نزد علىّ بن ابى طالب عليه السلام فرستاد و آن حضرت نزد وى آمد. پس گفت: اى ابوالحسن؛ آيا از پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدى كه اين حديثى را كه ابوذر حكايت مى كند بگويد؟ و قصّه را براى حضرت على عليه السلام بازگفت.
حضرت على عليه السلام فرمود: آرى.
گفت: چگونه گواهى مى دهى؟ فرمود:
براى گفتار پيامبر خدا صلّى الله عليه وآله وسلم:
«ما أظلّت الخضراء ولا أقلّت الغبراء ذا لهجة أصدق من ابى ذر».(1)
«آسمان سايه نيفكنده و زمين برنداشته است راستگوترى از ابوذر را».
پس جز چند روزى در مدينه نماند كه عثمان نزد او فرستاد كه به خدا سوگند بايد از مدينه بيرون روى.
گفت: آيا مرا از حرم پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم بيرون مى كنى؟
گفت: آرى؛ در حالىكه خوار و زبون باشى!
گفت: پس به مكّه.
گفت: نه.
گفت: پس به بصره.
گفت: نه.
گفت: پس به كوفه.
گفت: نه؛ ليكن به ربذه اى كه از آن بيرون آمده اى تا همانجا بميرى. اى مروان؛ او را بيرون كن و كسى را مگذار كه با اوسخن گويد تا بيرون رود.
پس او را بر شترى همراه زن و دخترش بيرون كرد، پس حضرت على عليه السلام، امام حسن، امام حسين عليهما السلام، عبداللَّه بن جعفر و عمّار بن ياسر براى ديدن ابوذر بيرون آمدند و چون ابوذر حضرت على عليه السلام را ديد پيش رفت و دست او رابوسيده سپس گريست و گفت: من هر گاه تو را و فرزندانت را مى بينم، گفتار پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم را بياد مى آورم، و شكيبايى ندارم تا گريه كنم.
پس حضرت على عليه السلام رفت كه با او سخن گويد ليكن مروان گفت: امير مؤمنان! نهى كرده است كه كسى با او سخن گويد.
حضرت على عليه السلام تازيانه را بلند كرد و بر روى شتر مروان نواخت و گفت: دور شو؛ خدايت به آتش كشاند. سپس او را بدرقه كرد و با او سخنانى گفت كه شرح آن طولانى است(2).(3)
بنا به فرمايش پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در اين روايت چون تعداد بنى اميّه به سى تن برسد، آنان نه تنها سرزمين ها را مال خود وبندگان خدا را چاكر و فرمانبردار خود مى دانند بلكه اصل دين را دغلبازى و نيرنگ قرار مى دهند. و اين خود، دليل برآنست كه اسلام آنان پايه و ريشه اى نداشته و فقط جنبه تظاهر به آن بوده است.
همه مى دانند معاويه با ابوذر - كه از مردان پاك خدا و از صحابيان بسيار محبوب رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم بوده - چگونه رفتاركرده است
_________________________
1) نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 28/3.
2) ر.ك: نهج البلاغه.
3) تاريخ يعقوبى: 67/2.
منبع: معاويه ج 1 ص 204








