امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
(16) داستان شوراى عمر

(16)

 داستان شوراى عمر

   طبرى سپس مى‏ گويد: عبدالرحمان خود را كنار كشيد، به شرط آنكه اجازه ‏داشته باشد، برترين آنان در نظر خود را به خلافت بگمارد و بگزيند. عثمان اين‏ پيشنهاد را پذيرفت، ولى على ‏عليه السلام سكوت كرد و چون دوباره به او مراجعه شد، پس از اينكه عبدالرحمان عهد و ميثاق آورد كه فقط حق را پيروى خواهد كرد و ترجيح‏ خواهد داد و از هواى نفس خود پيروى نخواهد كرد و در اين باره خويشاوندى را منظور نخواهد كرد و چيزى جز خير امّت را در نظر نخواهد گرفت، به آن راضى شد.

   عبدالرحمان بن عوف، در مورد على‏ عليه السلام و عثمان، به ظاهر درنگ مى‏ كرد؛ درعين حال گاه با سعد بن ابى وقّاص و گاه با مسوّر بن مخرمة زهرى (1166) مشورت وخلوت مى ‏كرد و چنان نشان مى‏ داد كه در مورد گزينش يكى از آن دو تن على ‏عليه السلام وعثمان سرگردان است.

   طبرى مى ‏گويد: على‏ عليه السلام به سعد بن ابى وقّاص فرمود:

اى سعد؛ «بترسيد از آن خدايى كه به نام او از يكديگر مسألت مى ‏كنيد و درباره پيوند خويشاوندى»(1167)، و من اكنون به حرمت رحم اين فرزندم به رسول‏ خدا صلى الله عليه وآله وسلم و به رحم و خويشاوندى عمويم حمزه نسبت به خودت از تو مى ‏خواهم كه مبادا با عبدالرحمان بن عوف پشتيبان عثمان باشى.

   مى ‏گويم (ابن ابى الحديد): منظور از خويشاوندى حمزه با سعد بن ابى وقّاص ‏اين است كه مادر حمزه هالة دختر اهيب بن عبدمناف بن زهره است. هاله مادر مقوم ‏و حجل - كه نام ديگرش مغيره است - و عوام پسران عبدالمطلب هم هست و اين‏ چهار پسر عبدالمطلب از هاله متولّد شده‏ اند و هاله عمّه سعد بن ابى وقاص است، بنابراين حمزه پسرعمّه سعد و سعد پسردايى حمزه است.(1168)

   طبرى مى ‏گويد: چون روز سوّم فرارسيد، عبدالرحمان بن عوف آنان را جمع ‏كرد و مردم هم جمع شدند. عبدالرحمان گفت: اى مردم؛ درباره اين دو تن (على‏ عليه السلام‏) و عثمان رأى خود را براى من بگوييد.

   عمار بن ياسر گفت: اگر مى‏ خواهى مردم در اين باره اختلافى نكنند با على‏ عليه السلام ‏بيعت كن.

   مقداد هم گفت: آرى؛ عمار راست مى‏گويد كه اگر با على‏ عليه السلام بيعت كنى ‏مى‏ شنويم و اطاعت مى ‏كنيم.

   عبداللَّه بن ابى سرح(1169) گفت: اگر مى ‏خواهى ميان قريش اختلاف پيش نيايد باعثمان بيعت كن.

   عبداللَّه بن ابى ربيعة مخزومى (1170) هم گفت: راست مى‏ گويد، اگر با عثمان بيعت ‏كنى مى ‏شنويم و اطاعت مى‏ كنيم.

   عمار به عبداللَّه بن ابى سرح دشنام داد و گفت: تو از چه هنگام خيرخواه اسلام‏ شده‏ اى!

   در اين هنگام بنى‏ هاشم و بنى ‏اميّه سخن گفتند و عمار برخاست و چنين گفت: اى مردم؛ خداى شما را با پيامبر خويش گرامى داشت و شما را با دين خود عزّت ‏بخشيد، تا چه هنگام اين خلافت و حكومت را از اهل بيت پيامبرتان بيرون ‏مى ‏بريد؟!

   مردى از بنى ‏مخزوم گفت: اى پسر سميّه؛ از حدّ خود فراتر رفتى، ترا به اينكه ‏قريش مى‏ خواهد چه كسى را بر خود امير كند چه كار؟!

   سعد بن ابى وقّاص گفت: اى عبدالرحمان؛ پيش از آنكه مردم به فتنه درافتند، كار خود را تمام كن.

   در اين هنگام بود كه عبدالرحمان بن عوف خلافت را بر على‏ عليه السلام عرضه ‏داشت، به شرط آنكه به روش و سيره ابوبكر و عمر كار كند و على‏ عليه السلام فرمود: نه؛ كه به‏ اجتهاد و رأى خويش عمل خواهم كرد و چون عبدالرحمان همين پيشنهاد را به عثمان كرد پذيرفت و گفت: آرى و عبدالرحمان با او بيعت كرد، و على‏ عليه السلام فرمود:

اين نخستين روز و نخستين بار نيست كه با يكديگر بر ضدّ ما پشتيبانى ‏مى ‏كنيد، «چاره جز صبر جميل نيست و در آنچه اظهار مى ‏داريد خداوند يارى‏ دهنده من است»؛ (1171) به خدا سوگند؛ كار را بر او واگذار نكردى مگر براى ‏اينكه او هم به تو برگرداند و خداوند در هر عالم به شأن و كارى پردازد.(1172)

   عبدالرحمان به صورت تهديد گفت: اى على؛ براى كشتن خود دستاويز و بهانه فراهم مكن - يعنى دستور عمر به ابوطلحه انصارى كه گردن مخالف را بزند – على ‏عليه السلام برخاست و از مجلس بيرون رفت و فرمود:

اين نامه هم به زودى به سر خواهد رسيد(1173).

   عمار گفت: اى عبدالرحمان؛ على‏ عليه السلام را رها كردى و حال آنكه او از كسانى ‏است كه به حقّ حكم مى‏ كنند و در هر حالى به حق بر مى‏ گردند.

   مقداد هم گفت: به خدا سوگند؛ هرگز اين چنين كه بر سر اين خاندان پس از رحلت پيامبرشان آمده است نديده ‏ام. اى واى كه جاى بسى شگفتى از قريش است! همانا مردى را رها كرد كه درباره او چه بگويم، من هيچ‏ كس را نمى ‏دانم كه از او درقضاوت عادل ‏تر باشد و داناتر و پرهيزگارتر. اى كاش؛ براى اين كار يارانى داشتم.

   عبدالرحمان گفت: اى مقداد؛ از خدا بترس كه بيم دارم در فتنه بيفتى.

   على ‏عليه السلام مى ‏فرمود:

من آنچه را در نفس‏هاى ايشان است مى‏ دانم. مردم به قريش مى ‏نگرند وقريش هم مصلحت خويش را در نظر مى ‏گيرد و مى ‏گويد: اگر بنى ‏هاشم كارخلافت را عهده ‏دار شوند هرگز از ميان ايشان بيرون نخواهد رفت و تا هنگامى ‏كه خلافت بر عهده ديگران باشد در خانواده‏ هاى مختلف قريش دست به دست ‏مى ‏شود.(1174)


1166) اين مرد كه از اصحاب است خواهرزاده عبدالرحمان بن عوف است. او در سال 64 هجرت در حالى كه همراه ابن ‏زبير بود در مسجدالحرام به سبب اصابت سنگ منجنيق كشته شد. براى اطّلاع بيشتر مراجعه فرماييد به ابن اثير، اسدالغابة: 365/4.

1167) بخشى از آيه اوّل سوره نساء.

1168) براى اطّلاع بيشتر در مورد اسامى عموها و اختلاف اقوال به بحث نويرى در ص 193 ج 3 ترجمه نهاية الأرب به ‏قلم اين بنده مراجعه فرماييد.

1169) عبداللَّه بن ابى سرح، يعنى عبداللَّه بن سعد بن ابى سرح؛ اين مرد برادر شيرى عثمان است. مدّتى از كاتبان وحى ‏بود، مرتدّ شد و به كافران قريش پناه برد. پيامبر خون او را حلال فرموده بود. در فتح مكّه عثمان از او شفاعت كرد. براى اطّلاع بيشتر، در منابع كهن به صفحات 654 و 655 ترجمه مغازى واقدى به قلم اين بنده مراجعه فرماييد.

1170) اين مرد از بستگان سببى عثمان است و از سوى او حاكم يمن شد و اموال فراوانى به چنگ آورد. به ص 123 كتاب‏ الجمل شيخ مفيد، چاپ نجف و به ترجمه آن كتاب به قلم اين بنده مراجعه فرماييد.

1171) بخشى از آيه 18 سوره يوسف.

1172) از آيه 29 سوره الرحمن.

1173) از آيه 235 سوره بقره اقتباس شده است.

1174) جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 91/1.

 

منبع: معاویه ج ... ص ...

 

 

 

بازدید : 2232