دولت کریمۀ امام زمان عجّل الله تعالی فرجه
سخن گفتن با بى زبانى
فهرست فصلها 157
متن فصل
سخن گفتن با بى زبانى
هر تازه واردى كه وارد اتاق مى شد ، مغز من دربارۀ او به كار مى افتاد و گذشته و آينده اش را به من مى گفت . نه تنها چهرۀ اشخاص ، بلكه اشيايى كه مورد استفاده اش بودند ، مثل كيف ، مجلّه ، روزنامه ، عكس و دستمال ، او را به من معرّفى مى كردند .
حتّى در صحراى خلوت نيز راحت نبودم . سنگها و درختان داستانشان را با من باز مى گفتند . براى رهايى از اين شكنجه تنها راه حل اين بود كه در يك اتاق خالى و خلوت و بدون هيچ شيئى بنشينم و هرگز بيرون نروم ، امّا يك مرد 34 ساله مثل من نمى توانست مثل راهبه ها زندگى كند . فقط يك راه داشتم . بايد راهى انتخاب مى كردم كه با استفاده از همين حسّ ششم ، زندگيم را تأمين كنم ، حالا كه اين حسّ يك دقيقه مرا راحت نمى گذاشت مجبور بودم كه از اوامر او اطاعت كنم ! از اين تاريخ زندگى «پتر» با همين حسّ ششم رادار ارتباط دارد .
نخست در دهات و جشنهاى ملّى ، حسّ ششم خود را به مردم ثابت كردم و مثلاً يك يا دو ساعت ، شرح حال و گذشته همۀ كسانى را كه در سالن نمايش نشسته بودند به آنها مى گفتم .