قطره ای از دریا (2)
معاویه در آخرين روزهاى عمر هم در فکر فریفتن مردم بود
فهرست فصلها 70
متن فصل
معاویه در آخرين روزهاى عمر هم در فکر فریفتن مردم بود
«شگفتانگيزتر اين است كه معاويه در چنين حالى و به هنگامى كه مرگ را روياروى خود مىديد، باز هم در انديشه فريفتن مردم بود و در آخرين لحظات زندگى هم از فريبكارى و نيرنگبازى آسوده نمىنشست و پيوسته و حتّى تا دم مرگ نيز براى گمراه ساختن مردم و دگرگونه ساختن اسلام و پريشان گردانيدن افكار سادهدلان ، كوشش مىكرد. چنانكه فرداى آن شب ، همين كه سران سپاهش ، از بيماريش آگاه شدند و براى عيادتش به ديدارش شتافتند، با زحمت فراوان و با اينكه دهانش نيمهباز مانده و به لقوه افتاده بود، به سخن پرداخت و براى اينكه خويشتن را مشمول رحمت پروردگار و مسلمانى معتقد و مردى خداىدوست معرّفى كند، بديشان گفت : هر دردى و رنجى كه به آدمى مىرسد، از دو گونه بيرون نيست : نخست كيفر خداوند است كه پروردگار مردم سستكيش و بىايمان را، با فرو فرستادن درد و عذاب به كيفر كردارهاى زشت و ناهنجارى كه داشتهاند، مىرساند و سرگذشت آنها را عبرتآموز ديگران مىگرداند، و ديگر از اين رهگذر است كه بردبارى و شكيبائى مردم خدادوست ، با تحمّل درد و رنج پديدار آيد و پايه فضيلت ايشان نمودار شود و ديگران از وضع و حال آنان دريابند كه آفريدگار آنها را دوست مىدارد و با درد و رنج آزمايششان مىكند تا بر رتبه آنان بيفزايد. سپاس خداى را كه مرا با اين درد و بيمارى به آزمون گرفته و تسليم و رضاى مرا نمايان ساخته است كه اگر اينك دهان من كه عضوى از اعضاى من است رنجور شده ، اعضاى سالم در بدن بسيار دارم و اگر روزى چند ناتوان گشتهام سالهاى دراز تندرست و نيرومند بودهام و خداوند هرگز نعمت خود را از من دريغ نكرده است و پيوسته قرين رحمت و شفقت پروردگار بودهام و اكنون نيز خداى توانا اين درد را به من ارزانى داشته است تا مسلمانان به من بنگرند و مرا به دعاى خير ياد فرمايند و تندرستى مرا از خداى بخواهند كه اين خود موجب خواهد شد تا آنان هم مورد مرحمت خداوند بىهمتا واقع شوند و آمرزيده گردند! اين سخنان فريبنده و رياكارانه معاويه ، چندان مؤثّر افتاد كه سران سپاهش همه باهم دعاى خير به او فرستادند و بازگشت سلامتش را از خدا درخواست كردند و سپس به خيمههاى خويش بازگشتند. معاويه چون تنها ماند، به ناگاه صداى وجدان خود را شنيد و دريافت وجدانى كه دهها سال به خوابى سنگين فرو خفته بود، اينك بيدار شده و او را به سرزنش و ملامت گرفته است . عذاب وجدان معاويه را به گريه افكند. مردى كه با بىباكى سرها را از پيكرها برمىگرفت و با بىتفاوتى خانمانها را پريشان مىساخت و با بىاعتنائى هستى دشمنان خود را به تاراج مىبرد، اينك به سختى مىگريست . در اين حال مروان بن حكم ـ كه تازه از سكته معاويه آگاه شده بود ـ سرآسيمه به سراپردهاش آمد و چون وى را به زارى و بىقرارى ديد، سبب بازپرسيد. معاويه گفت : اى مروان ؛ بر گذشتههاى شوم خود مىگريم و بر اين زارى مىكنم كه هزاران كار نيك مىتوانستم كرد و نكردم و از اين بىقرار شدهام كه چرا گروهى از نيكان و پاكان اسلام را كشتهام و از خشم پروردگار پروا نداشتهام ! سپس گفت : اى مروان ؛ اين همه، از دوستى يزيد بر من رسيده است كه به خاطر او و بدين اميد كه پايههاى سرير خلافتش را استوار گردانم ، خداى را از خويشتن ناخرسند ساختهام و به يقين مىدانم كه اين لقوه و كجشدن دهانم ، نمونهاى از غضب پروردگار است و بدين سبب است كه با «ابوتراب» دشمنى ورزيدهام و براى اينكه خاندان ابوتراب بر فرزند دلبندم يزيد چيره نگردند به طرد و لعن آنها فرمان دادهام . و چون اين بگفت ، دستور داد كه بار بربندند و به سوى شام راهى شوند. معاويه چون به شام رسيد، بيماريش شدّت گرفت و معلوم گشت كه كبد، جگر سياهش نيز ناتوان مانده و از سلامت بازگشته است ؛ چه آنكه در شام بيمارى «استسقاء» هم به او روى آورد و عطشى سوزان وجودش را فراگرفت ؛ بدانسان كه هر قدر آب مىنوشيد تشنهتر مىشد و عطشش تسكين نمىيافت . روزى چند بدين حال بود كه به غشّ هم گرفتار گرديد و ديگر اميدى به بهبودش بازنماند و همه دانستند كه مرگ معاويه فرارسيده است و به زودى دفتر عمرش بسته مىگردد. در اين ايّام ، يزيد بستر پدر را ترك نمىگفت ؛ از او جدا نمىشد و پيوسته در كنارش مىنشست . يك روز كه بر وخامت احوال معاويه افزوده شده بود، يزيد به او گفت : بهتر است كه وضع كار مرا روشن كنى و تو خود، تا زندهاى دست بيعت به دست من بگذارى تا پس از تو خاندان على (علیه السلام) نتوانند بنيان خلافت مرا سست گردانند. معاويه با اينكه هدفى برتر از خلافت يزيد نداشت ، بدين سخنش پاسخى نداد وليكن دستور داد كه به همه مردم شام رخصت ديدار دهند و منادىگران ، به همه جا همهمه دراندازند كه ديگر بارگاه معاويه دربان و نگهبان ندارد و هر كس كه بخواهد مىتواند از «اميرالمؤمنين معاويه!!» عيادت كند.»