قطره ای از دریا (10)

عقاید باطنی معاویه

24
فهرست فصل‌ها 18

متن فصل

عقاید باطنی معاویه

ابن ابی الحدید می نویسد: گروهی بسیاری از یاران (معتزلی) ما در مورد اصل دین معاویه طعنه زده‌اند و به فاسق بودن او بسنده نکرده‌اند و گفته‌اند که او ملحد بوده و به نبوّت اعتقاد نداشته است و مطالبی از میان سخنان و گفتارهای یاوه او نقل کرده‌اند که دلالت بر این موضوع دارد.

زبیر بن بکار که هرگز متّهم به دشمنی با معاویه نیست و آن‌چنان که از احوال او و انحراف و کناره‌گیری او از فضایل امیرالمؤمنین علی علیه السلام معلوم می‌شود هیچ‌گونه نسبتی هم با عقاید شیعه ندارد، در کتاب «الموفّقیات» خود چنین آورده است :

مطرف بن مغیرة بن شعبه می‌گوید: من با پدرم پیش معاویه رفتم ، پدرم همواره پیش او می‌رفت و با او گفتگو می‌کرد و پس از آنکه پیش من بازمی‌گشت از معاویه و عقل او سخن می‌گفت و از آنچه از او می‌دید اظهار شیفتگی می‌کرد. تا آنکه شبی آمد و از غذا خوردن خودداری کرد.

من او را اندوهگین دیدم ، ساعتی منتظر ماندم و پنداشتم اندوه او برای کاری است که میان ما رخ داده بود. گفتم : چرا امشب تو را چنین اندوهگین می‌بینیم؟

گفت : پسرجان ؛ من از پیش کافرترین و پلیدترین مردم برمی‌گردم .

پرسیدم : موضوع چیست ؟

گفت : در حالی‌که با معاویه خلوت کرده بودم به او گفتم : ای  امیرالمؤمنین!! از تو عمری گذشته است و اینک که پیر شده‌ای چه خوب است دادگری کنی و کار خیر انجام دهی و مناسب است به برادران خودت از بنی‌هاشم توجّه کنی و با دیده محبّت بنگری و پیوند خویشاوندی ایشان را رعایت کنی که به خدا سوگند امروز قدرتی در دست ایشان نیست که از آن بیم داشته باشی وانگهی این کاری است که نام نیک و ثوابش برای تو باقی می‌ماند.

گفت : هیهات هیهات ! چه نام نیکی را امید داشته باشم که باقی بماند! آن مرد تیمی (ابوبکر) به پادشاهی رسید و با دادگری! و چنان که باید کرد حکومت کرد و همین‌که نابود شد نام نیک او هم نابود شد. فقط گاهی کسی می‌گوید: ابوبکری هم بود. سپس آن مرد خاندان عدی (عمر) پادشاه شد، سخت کوشش کرد و ده سال دامن بر کمر زد و همین‌که نابود شد نام نیک او هم نابود شد، مگر اینکه گاهی کسی بگوید: عمری هم بود. و حال آنکه در مورد پسر ابی‌کبشة (1) (حضرت ختمی مرتبت صلّی الله علیه وآله) هر روز پنج‌بار بانگ زده می‌شود: «أشهد أنّ محمّدآ رسول الله». بنابراین ای بی‌پدر؛ پس از این دیگر چه کاری باقی و کدام کار نیک جاودانه می‌ماند؟ نه به خدا سوگند نیست مگر مدفون شدن .  

گرچه گفتار ابن ابی الحدید را به تفصیل در این کتاب آورده‌ایم ، ولی در اینجا مقداری از آن را که گفتار ما را ثابت می‌کند نقل کردیم .

بنابر آنچه مغیره از معاویه نقل کرده است ، نه‌تنها اعتقادی به رسالت رسول خدا صلّی الله علیه وآله نداشته ، بلکه دشمن سرسخت آن حضرت بوده و از این‌که در اذان‌ها نام آن بزرگوار برده می‌شود، بسیار ناراحت و خشمگین بوده است .

او این واقعیت را برای مغیره که صاحب سرّ او و دوست دیرینش بوده است آشکار ساخته و با تعبیر نمودن از رسول خدا صلّی الله علیه وآله به ابن ابی کبشه به آن حضرت توهین نموده و دشمنی خود را با آن بزرگوار آشکار ساخته است .

جالب توجّه است که معاویه نه‌تنها به رسول خدا صلّی الله علیه وآله توهین می‌کند، بلکه از حکومت ابوبکر و عمر که زمینه‌ساز به حکومت رسیدن او بوده‌اند نیز تعبیر به پادشاهی می‌نماید، یعنی آن‌دو به پادشاهی و سلطنت رسیده‌اند نه به خلافت و حکومت الهی ؛ زیرا او که رسول خدا صلّی الله علیه وآله را به رسالت قبول ندارد، بدیهی است که خلافت آن‌دو را نیز به عنوان خلیفه و حاکم الهی قبول ندارد.

بنابراین قدرت و حکومت معاویه نیز، سلطنت و پادشاهی بوده  است نه خلافت الهی . و تمامی برنامه‌هایی که برای بیعت گرفتن از مردم انجام داده است ، همه مکر و حیله و برای رسیدن به سلطنت و پادشاهی بوده است نه برای بدست آوردن حکومت و خلافت الهی .

این واقعیت‌هایی است که از گفتار دانشمندان سنّی مانند ابن ابی الحدید و دیگران استفاده می‌شود.

جالب توجّه است بدانیم معاویه که نه رسول خدا صلّی الله علیه وآله را فرستاده خداوند می‌دانست و نه ابوبکر و عمر را خلیفه می‌دانست بلکه آن‌ دو را پادشاه می‌نامید و نه خود را خلیفه و حاکم الهی می‌دانست ، اگر کسی به عنوان «رسول الله» خطاب می‌کرد، از آن جلوگیری نمی‌کرد.

طبری جریانی را نقل کرده است که دلیل بر شدّت نفاق معاویه و شاهد بر مکار بودن او می‌باشد.

ابوجعفر طبری از فلیح روایت می‌کند که او گفت : عمرو بن عاص با گروهی از اهل مصر نزد معاویه آمدند، عمرو قبلا به اهل مصر گفته بود: شما هنگامی که بر معاویه وارد شدید به عنوان خلافت بر وی سلام نکنید، اگر شما این کار را انجام دهید در چشم او بزرگ جلوه خواهید کرد.

هنگامی که خواستند بر معاویه وارد شوند، معاویه به غلامان خود گفت : مثل اینکه پسر نابغه مرا در نزد مصریان تحقیر کرده است ، هر گاه خواستند نزد من بیایند شما آن‌ها را با زور و هیبت  وارد کنید و هر گاه شما آن‌ها را به این طریق وارد کنید آنان خود را در مخاطره خواهند دید.

ابتداء یکی از مصریان به نام ابن الخیاط نزد معاویه رفت و از شدّت ترس و لرزی که داشت گفت : السلام علیک یا رسول الله! و سپس همگان را پشت‌سر هم به همان طریق وارد کردند و آنان هم گفتار مرد اوّلی را تکرار کردند، پس از اینکه از نزد معاویه بیرون شدند عمرو گفت : من شما را نهی کردم که بر او به عنوان امارت سلام نکنید ولیکن در عوض به عنوان نبوّت بر وی سلام کردید؟!

اکنون بنگرید چگونه معاویه راضی شد تا مصریان به عنوان نبوّت به او سلام کنند و آنان را از این فعل شنیع بازنداشت و این فقط برای این بود که عظمت خود را به آنان نشان دهد؛ اگرچه نسبت به مقام حضرت رسول صلّی الله علیه وآله هم جسارت بشود.

از این روایت معلوم می‌شود که معاویه و عمرو هرگز دارای دین نبوده‌اند؛ همان‌طور که صادق خبیر حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمود :

 معاویه و عمرو هر دو حیله‌گر و فریبنده هستند. 

از این جریان استفاده می‌شود که افرادی که اصل دین را قبول نداشتند، چگونه به هم پیوستند و مقام رسول خدا صلّی الله علیه وآله و خاندان آن حضرت را درهم شکستند.

کسی که از رسول خدا صلّی الله علیه وآله تعبیر به ابن ابی کبشه می‌کند، چگونه می‌پذیرد که به او  رسول الله گفته شود؟

آیا صحیح است که او از پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله تعبیر به ابن ابی کبشه کند ولی او را رسول الله بنامند؟

معاویه قبل از مخالفت با امیرالمؤمنین  علیه السلام و قبل از ادّعای حکومت و خلافت ، نمی‌دانست مردم شام از او پیروی خواهند نمود، یا به او اعتنایی نکرده و تابع حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام خواهند بود.

این مسأله مهمّی بود که معاویه با آن روبرو بود و نمی‌دانست ، در صورتی که چنین ادّعایی بکند مردم شام با او چگونه رفتار خواهند کرد.

مشکل بزرگ خود را با عمروعاص در میان گذاشت و از او در این باره راهنمایی خواست . عمروعاص که او نیز نمی‌دانست در صورت چنین ادّعایی ، مردم شام چه عکس‌العملی از خود نشان می‌دهند گفت : باید مردم شام را آزمایش کنیم تا بدانیم درک و هوشیاری آنان در چه حد است. اگر مردمانی ساده‌لوح و زودباور باشند حرف معاویه را می‌پذیرند و اگر دارای ذکاوت و هوشیاری باشند، هیچ‌گاه معاویه را به عنوان حاکم و خلیفه مسلمانان نمی‌پذیرند.(2)

----------------------------------------------------

(1). مشركان قريش براى تحقير حضرت ختمى مرتبت صلوات الله عليه وآله به آن حضرت ، ابن ابى كبشه مى‌گفتند. ابوكبشه جدّ مادرى پيامبر صلّی الله علیه وآله بود و ستاره «شعرى» رامى‌پرستيد، و چون او از پرستش بتان رايج در ميان اعراب جاهلى به پرستش ستاره شعرى روى آورده بود لهذا مشركين ، پيامبر صلّی الله علیه وآله را پسر ابوكبشه مى‌گفتند؛ زيرا از آيين آن‌ها پيروىنمى‌كرد. براى اطّلاع بيشتر به لسان العرب ابن منظور: 6 / 338    چاپ 1405 ق ، قم ذيل كلمه كبش مراجعه فرماييد.

(2) جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3 / 57 .