امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
از جنایات معاویه

از جنایات معاویه

ابن اثير در «کامل»، طبرى در «تاريخ امم و ملوک»، ابوالفداء، ابن شحنه و همۀ ‏مورّخانى که دربارۀ صلح امام حسن ‏عليه السلام کتاب نوشته ‏اند اين موضوع را ذکر کرده ‏اند. معاويه اين تقاضا را قبول کرد، ولى به آن وفا نکرد، بلکه در منبر کوفه على ‏عليه السلام و امام‏ حسن ‏عليه السلام را لعن کرد.

امام حسين‏ عليه السلام برخاست تا به وى جواب بدهد ولى امام حسن ‏عليه السلام او را نشانيد و خود برخاست و معاويه را رسوا گردانيد و ساکت کرد. اين موضوع را ابوالفرج‏ اصفهانى مروانى در «مقاتل الطالبيين» و ساير ارباب سير و تاريخ نگاشته ‏اند.

معاويه حتّى در اين راه به قدرى با وقاحت پيش رفت که از احنف بن قيس و عقيل؛ برادر اميرالمؤمنين ‏عليه السلام خواست تا آن حضرت را لعن کنند، ولى آنها اعتنا نکردند.

عامر بن سعد بن وقّاص - به نقل مسلم در باب فضايل على‏ عليه السلام از صحيح خود – روايت مى‏ کند که گفت: معاويه به سعد بن ابى وقاص گفت: چرا ابوتراب را دشنام‏ نمى‏ دهى؟

سعد گفت: من سه چيز را که پيغمبر دربارۀ على علیه السلام گفت، به ياد آوردم که اگر يکى از آنها را من داشتم از شتران سرخ مو  (که خيلى قيمتى بود) بهتر مى ‏داشتم.

شنيدم وقتى پيغمبر به يکى از جنگ‏ ها رفت و على را در جاى خود در مدينه‏ منصوب داشت، على گفت: يا رسول الله، مرا با زنان و بچّه‏ ها بازگذاشتى؟

پيغمبر صلّى الله عليه وآله وسلم فرمود:

آيا نمى ‏خواهى نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى باشى، جز اينکه بعد از من پيغمبرى نخواهد بود؟.

و شنيدم که در روز جنگ خيبر مى‏ فرمود:

پرچم را به دست مردى مى‏ دهم که خدا و پيغمبر را دوست بدارد، و خدا و پيغمبر هم او را دوست بدارد.

ما همه در انتظار آن بوديم، ولى پيغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم فرمود: على را براى من بخوانيد. وقتى‏ على علیه السلام را آوردند مبتلا به درد چشم بود، پيغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم آب دهان مبارک در چشم وى کشيد و پرچم را به دست او داد و خداوند فتح را نصيب او کرد.

و چون اين آيه «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْنائَنا وَأَبْنائَکم»(1) نازل شد، پيغمبر اکرم‏ صلّى الله عليه وآله وسلّم على، فاطمه، حسن و حسين‏ عليهم السلام را خواست و فرمود: خدايا؛ اينان خانوادۀ من هستند.

اين حديث را نسايى در خصائص علويّه و ترمذى در صحيح خود و صاحب‏ جمع بين صحيحين و صاحب جمع بين صحاح ششگانه، روايت کرده ‏اند.

عموم مورّخان مى‏دانند که معاويه، حجر بن عدى و ياران پارساى او را نکشت ‏مگر بخاطر اينکه حاضر نشدند على‏ عليه السلام را لعنت کنند. اگر تقاضاى او را اجابت مى‏ کردند خونشان مصون مى‏ماند. مراجعه کنيد به «اغانى» ابوالفرج اصفهانى، جلد شانزدهم چگونگى کشته شدن حجر بن عدى. و حوادث سال 51 هجرى در تاريخ‏ طبرى و ابن اثير و غير اينان تا پى به حقيقت ببريد.

در آنجا نوشته ‏اند که وقتى عبدالرحمن بن حسان عنزى، در مجلس معاويه از لعن ‏على‏ عليه السلام امتناع ورزيد، او را نزد زياد فرستاد و دستور داد طورى او را به قتل برساند که ‏در اسلام کسى را بدان گونه نکشته باشند! زياد هم عبدالرحمن را زنده دفن کرد!!

معاويه همچنان مردم را به لعن على ‏عليه السلام وادار مى‏ کرد، تا جايى که به گفته ابن ابى الحديد(2) گروهى از بنى‏ اميّه به وى گفتند: تو راجع به لعن اين مرد، به منظورت‏ رسيده ‏اى، خوب است دستور بدهى ديگر کسى او را لعن نکند.

معاويه گفت: نه به خدا؛ چندان بايد ادامه پيدا کند که بر اين رسم بچّه ‏ها بزرگ‏ شوند و بزرگ ‏ها پير گردند و ديگر کسى فضيلتى از او نقل نکند!!

با اينکه - به نقل حاکم نيشابورى - پيغمبر اکرم‏ صلّى الله عليه وآله وسلّم در اين حديث صحيح فرمود: «هر کس على را سب کند مرا سب نموده است».(3)

---------------------------------------------------------------------

(1) سورۀ آل عمران، آيۀ 61.

(2) ج 1 ص 463.

(3) اجتهاد در مقابل نص: 565.

 

 

 

بازدید : 10