امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
بخش دهم: مناقب حضرت علىّ بن موسى الرضا عليه السلام

 بخش دهم

 قطره‏ اى از درياى مناقب امام ضامن مرتجى ،

ثامن ائمّه هدى مولا و سرور ما

 حضرت علىّ بن موسى الرضا صلوات اللَّه عليه

-----------------------------------------------------------

 

 1074 / 1  -  در «مناقب ديلمى‏ قدس سره» آمده است: محمّد بن فرج گويد :

    (طىّ نامه ‏اى) به مولايم امام رضا عليه السلام نوشتم: قربانت گردم، منظور از صالحان و شايستگانى كه حضرت ابراهيم  ‏عليه السلام در آيه شريفه «رَبِّ هَبْ لي حُكْماً وَأَلْحِقْني بِالصّالِحينَ»(1) ؛ «پروردگارا ! به من حكم و دانش ببخش و مرا به شايستگان ملحق كن» مى ‏فرمايد ، چه كسانى هستند؟

    پاسخ آمد:

 يا عاجز ! من تراهم ، نحن هم .

 اى ناتوان! تو چه كسانى را مى‏ پندارى؟ آن صالحان و شايستگان، ما هستيم.

 

 1075 / 2  -  عماد الدين طبرى در «بشارة المصطفى» مى‏ نويسد: هشام بن احمد گويد: امام كاظم ‏عليه السلام فرمود :

 هل علمت أحداً من أهل المغرب قدم ؟

 آيا خبر دارى كه كسى از اهل مغرب آمده ؟

 عرض كردم: نه .

 فرمود: چرا ، يك نفر آمده ، برخيز و به سوى او برويم .

    هر دو بر مركب سوار شديم و به نزد او رفتيم، ديدم مردى از اهل مغرب است كه چند برده با خود دارد، امام كاظم ‏عليه السلام به او فرمود:

 كنيزهاى خود را نشان بده.

 وى نه كنيز براى ما نشان داد، كه هر كدام از آنها را نشان مى‏ داد امام كاظم ‏عليه السلام مى‏ فرمود: اين را نمى‏ خواهم.

 در اين موقع امام كاظم ‏عليه السلام به او فرمود: كنيز ديگرى نشان بده.

 وى گفت: ديگر كنيزى ندارم.

 حضرت فرمود: چرا، كنيز ديگرى نشان بده .

 گفت: سوگند به خدا! فقط يك كنيز دارم كه آن هم بيمار است.

 حضرت فرمود: اگر اشكالى ندارد او را نشان بده؟

 او از نشان دادن آن كنيز امتناع ورزيد و امام عليه السلام بازگشت .

 فردا صبح امام عليه السلام مرا نزد او فرستاد و فرمود:

 به او بگو : نهايت قيمت آن كنيز چقدر است؟ وقتى گفت: فلان مبلغ، تو بگو : خريدم.

    فردا صبح نزد او رفتم و گفتم: آن كنيز را چند مى‏ فروشى؟

    گفت: كمتر از فلان مبلغ نمى ‏فروشم.

    گفتم: به همان مبلغ خريدم.

    گفت: (من هم پذيرفتم) كنيز مال تو ، ولى به من بگو: آن شخصى كه ديروز با تو بود ، كيست ؟

    گفتم: شخصى از بنى هاشم بود.

    گفت: از كدام بنى هاشم؟

    گفتم: بيش از اين در مورد او نمى‏ دانم.

    او گفت: من همينك داستان اين كنيز را برايت تعريف مى‏كنم: من او را از دورترين منطقه مغرب خريدم، زنى از اهل كتاب مرا ديد و گفت: اين چه كنيزى است كه نزد توست؟

    گفتم: او را براى خودم خريده‏ ام.

    گفت: سزاوار نيست كه چنين كنيزى نزد چون تو باشد، اين كنيز شايسته است نزد بهترين فرد روى زمين باشد، اندكى پيش او نمى‏ ماند جز اين كه از او فرزندى متولّد خواهد شد كه شرق و غرب عالم تابع او مى ‏شوند.

    هشام بن احمد گويد: من آن كنيز را خدمت مولايم امام كاظم ‏عليه السلام آوردم و چيزى نگذشت كه امام رضا عليه السلام از او متولّد شد.(2)

 

 1076 / 3  -  طبرى در «دلايل الإمامه» مى‏ نويسد: محمّد بن صدقه گويد: روزى محضر امام رضا عليه السلام شرفياب شدم، حضرت فرمود:

 شب گذشته، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم على مرتضى، فاطمه زهرا، حسن مجتبى، حسين سيّد الشهدا، على بن الحسين، محمّد بن على، جعفر بن محمّد و پدرم امام كاظم عليهم السلام را ملاقات نمودم، آن بزرگواران با خداى متعال گفت و گو مى‏ كردند .

 عرض كردم: با خداى متعال ؟!

 فرمود: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مرا نزد خود خواند و ميان خود و امير مؤمنان على ‏عليه السلام نشاند، و به من خطاب نمود و فرمود:

 كأنّي بالذرّيّة من أزل قد أصاب لأهل السماء ولأهل الأرض ، بخٍّ بخٍّ لمن عرفوه حقّ معرفته ، والّذي فلق الحبّة وبرأ النسمة ، العارف به خير من كلّ ملك مقرّب وكلّ نبيّ مرسل ، وهم واللَّه ، يشاركون الرسل في درجاتهم .

 گويى به سبب ذريّه‏ ام كه از روز نخست بر اهل آسمان و زمين بركاتى رسيده است، آفرين آفرين! بر كسى كه شناخت كامل بر او داشته باشد . سوگند به خدايى شكافنده دانه و پديد آورنده موجودات است ! آشنايان به آنان بهتر از هر فرشته مقرّب و هر پيامبر مرسل هستند، سوگند به خدا! آنان در درجات پيامبران شركت مى ‏جويند.

 سپس امام رضا عليه السلام رو به من كرد و فرمود:

 يا محمّد ! بخٍّ بخٍّ ، لمن عرف محمّداً وعليّاً عليهما السلام، والويل لمن ضلّ عنهم وكفى بجهنّم سعيراً .

 اى محمّد! آفرين، آفرين! بر كسى كه محمّد مصطفى ‏صلى الله عليه وآله وسلم و على مرتضى ‏عليه السلام را بشناسد، واى بر كسى كه از راه آنان گمراه شود و براى او شعله دوزخ كافى است.(3)

 

 1077 / 4  -  عمادالدين طبرى رحمه الله در كتاب «الثاقب في المناقب» مى‏ نويسد:

    علىّ بن اسباط گويد: در روز عرفه خدمت مولايم امام رضا عليه السلام شرفياب شدم، حضرت به من فرمود:

 الاغ مرا زين كن .

    من الاغ را زين كردم، حضرت سوار شده و از مدينه به سوى بقيع براى زيارت مادرشان فاطمه‏ عليها السلام خارج شدند، من نيز در خدمت حضرتش بودم.

    عرض كردم: آقاى من! به چه كسانى سلام نمايم؟ فرمود: 

 سلّم على فاطمة الزهراء البتول ، وعلى الحسن والحسين ، وعلى عليّ بن الحسين ، وعلى محمّد بن عليّ ، وعلى جعفر بن محمّد ، وعلى موسى بن جعفر عليهم أفضل الصلوات وأكمل التحيّات .

 سلام كن بر فاطمه زهراى بتول، امام حسن، امام حسين، امام سجّاد، امام محمّد باقر، امام جعفر صادق و امام موسى كاظم ، كه بر آنان بهترين درودها و كامل‏ترين سلام‏ها باد.

من طبق فرمايش مولايم بر آقايان خودم سلام نمودم، وقتى بازگشتيم ، در بين راه عرض كردم: سرورم! من فردى فقير و محتاجم، چيزى ندارم كه در اين عيد (براى خانواده‏ ام) انفاق نمايم.

 

در اين هنگام امام رضا عليه السلام با تازيانه‏ اى كه داشت خراشى در زمين ايجاد كرد، آنگاه دست مباركش را بر زمين زد و شمش طلايى كه در آن صد دينار بود، بيرون آورد و به من داد و فرمود:

 بگير اين شمش طلا را .

من آن را گرفته و در اموراتم مصرف نمودم .(4)

 

 1078 / 5  -  باز در همان كتاب آمده است:

    احمد بن محمّد بن ابى نصر بزنطى گويد : من در امامت امام رضا عليه السلام ترديد داشتم، نامه‏ اى به محضرش نوشته و از حضرتش اجازه خواستم كه خدمتش برسم. در دلم تصميم داشتم وقتى خدمتش شرفياب شدم در مورد سه آيه‏ اى كه فهم آنها براى من مشكل بود ، بپرسم .

    پاسخ نامه آن حضرت چنين رسيد:

 كفانا اللَّه وإيّاك ، أمّا ما طلبت من الإذن عليّ ؛ فإنّ الدخول عليّ صعب ، وهؤلاء قد ضيّقوا عليّ في ذلك فلست تقدر عليه الآن ، وسيكون إن شاء اللَّه تعالى .

 خداوند ما و تو را كفايت نمايد ! آنچه تقاضا كرده بودى كه اجازه حضور دهم، هم اكنون ملاقات ما مشكل و امكان‏پذير نيست، چرا كه اينان (حكومت عبّاسى) براى من بسيار سخت گرفته‏ اند و الآن نمى‏ توانى نزد من بيايى، ولى به زودى در آينده - ان شاء اللَّه تعالى - خواهى آمد.

    حضرت در اين نامه پاسخ سه پرسشى كه درباره سه آيه قرآن بود، براى من نوشته بود . در صورتى كه - سوگند به خدا! - هيچ كدام را در نامه ننوشته بودم، من از اين امر خيلى در شگفت شده و حتّى نمى‏ دانستم كه اين نامه، پاسخ نامه من است، تا اين كه آن را خواندم آنگاه متوجّه شدم من در مورد اين سه آيه مشكل داشتم و اينك پاسخ داده شده است ، و من بر معناى آنچه كه حضرت نوشته بود واقف شدم .(5)

 

 1079 / 6  -  باز در همان كتاب آمده است: ابن ابى يحيى گويد:

    وقتى امام كاظم ‏عليه السلام به شهادت رسيد مردم در امامت حضرتش توقّف كردند، من همان سال به حجّ خانه خدا مشرّف شدم، در مكّه امام رضا عليه السلام را ديدم، در دلم نيّتى كرده و اين آيه را خواندم :

 «أَبَشَراً مِنّا واحِداً نَتَّبِعُهُ»(6) .

 «آيا ما از بشرى از جنس خود پيروى كنيم؟» .

آن حضرت برق‏ آسا از كنار من عبور نمود و فرمود :

 أنا البشر الّذي يجب عليك أن تتّبعني .

 منم همان بشرى كه بر تو واجب است از او پيروى كنى.

 عرض كردم: مولاى من! از خداى متعال و از حضرت شما پوزش مى ‏طلبم.

 فرمود : عذر تو پذيرفته است، ان شاء اللَّه تعالى .(7)

 

 1080 / 7  -  باز در همان كتاب آمده است: ابو محمّد غفارى گويد:

    گرفتار قرض سنگينى شدم، با خودم گفتم: براى پرداخت قرضم كسى جز آقا و مولايم امام رضا عليه السلام نيست، به همين جهت ، بامدادان به منزل آن حضرت رفتم، اجازه ورود خواستم.

    آقا برايم اجازه داد، وقتى شرفياب محضرش شدم پيش از اين كه من چيزى بگويم فرمود :

 يا أبا محمّد ! قد عرفنا حاجتك وعلينا قضاء دينك .

 اى ابا محمّد! از حاجت تو آگاه شديم و پرداخت قرضت به عهده ماست.

وقتى شب فرا رسيد، براى افطار غذا آورد، با هم خورديم، پس از خوردن غذا حضرت فرمود :

 اى ابا محمّد! امشب اينجا مى‏ مانى يا مى‏روى؟

عرض كردم: آقاى من! اگر حاجت مرا روا سازى ، برگشتن براى من بهتر است.

    حضرت دست مباركش را زير فرش برد و مشتى دينار به من عنايت نمود. من دينارها را گرفته و بيرون آمدم، نزديك چراغ رفته ديدم دينارهاى سرخ و زردى است. نخستين دينارى را كه برداشتم ديدم روى آن نوشته شده:

 اى ابا محمّد! پنجاه دينار (براى تو عطا نموديم) كه بيست و شش دينار آن را براى قرض تو و بيست و چهار دينار ديگر را براى هزينه خانواده‏ ات مصرف كن .

بامدادان هر چه دينارها را جست و جو كردم آن دينار را نيافتم و اين در حالى بود كه چيزى از آن پنجاه دينار كم نشده بود .(8)

(صاحب كتاب «الثاقب في المناقب» گويد : ) در اين روايت نيز سه امر شگفت ‏انگيز وجود دارد .

 

 1081 / 8  -  باز در همان منبع آمده است: ابو احمد عبداللَّه بن عبد الرحمان معروف به «صفوانى» گويد:

   (در آن ايّامى كه امام رضا عليه السلام را از مدينه به سوى مرو حركت مى‏ دادند) كاروانى از سمت خراسان به سوى كرمان در حركت بود، دزدها راه را بر آنان گرفته و يكى از آنان را كه گمان مى‏ كردند ثروت زيادى دارد دستگير نمودند، دزدان او را آزار داده و مدّتى در ميان برف نگه داشته و دهانش را از برف پر كردند ، به همين جهت ، دهانش زخمى گشته و زبانش از كار افتاد و ديگر قادر به سخن گفتن نبود .

(يكى از زنان دزدان به او ترحّم نموده او را آزاد كرد و او فرار نمود) و به طرف خراسان به راه افتاد . در اين ميان ، خبردار شد كه امام رضا عليه السلام در نيشابور است، تصميم گرفت به طرف خراسان برود، شبى در خواب ديد ، گويا هاتفى به او مى‏ گويد : فرزند رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در خراسان است ، نزد او برو و درد خود را به او بگو تا دوايى به تو بياموزد و بهبود يابى .

    گويد: من در عالم خواب به طرف خراسان رفته و به خدمت با سعادت امام رضا عليه السلام رسيدم و از گرفتارى خود به حضرتش شكوه كرده و بيمارى خود را مطرح نمودم. حضرت به من فرمود:

 خذ من الكمّون والشعير والملح ودقّه ، وخذ منه في فمك مرّتين أو ثلاثاً تعافى .

 مقدارى زيره را با مقدارى جو و نمك مخلوط كن و بكوب و مقدارى از آن را دو يا سه مرتبه در دهان بگير ، خوب خواهى شد .

    من از خواب بيدار شدم، به آن چه در خواب ديده بودم توجّهى نكردم و به راه خود ادامه دادم تا اين كه به دروازه نيشابور رسيدم، سراغ حضرت را گرفتم .

    گفتند : امام رضا عليه السلام از نيشابور خارج شده و همينك در «رباط سعد» است. به دلم افتاد كه در آنجا به خدمت حضرتش رسيده و مطلب خود را عرض نمايم، به همين جهت، به طرف «رباط سعد» به راه افتاده و وارد آنجا شدم .

    وقتى خدمت آقا شرفياب شدم، عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! قصّه من چنين و چنان است، اينك دهانم زخم شده و زبانم از كار افتاده و مشكل حرف مى‏ زنم، تقاضا دارم دوايى به من بياموزيد تا بهبود يابم.

    حضرت فرمود:

 مگر به تو دوا را نياموختم، برو هر چه در خواب گفتم انجام بده.

 من گفتم: اى فرزند رسول خدا! اگر امكان دارد لطفاً دو مرتبه براى من تكرار بفرماييد.

 حضرت فرمود: مقدارى زيره را با مقدارى جو و نمك مخلوط كن و بكوب و دو يا سه مرتبه در دهانت بگير ، خوب خواهى شد .

مى ‏گويد: طبق فرمايش امام رضا عليه السلام عمل نمودم و خداوند مرا شفا داد.(9)

 

 1082 / 9  -  باز در همان منبع آمده است: ابو صلت هروى گويد: روزى در خدمت امام رضا عليه السلام بودم، ناگاه حضرتش رو به من كرد و فرمود :

 اى ابا صلت! برو و از اين قبّه كه قبر هارون است از چهار جانب آن مشتى خاك بياور.

 من رفتم و طبق فرمايش مولايم از چهار جانب آن مشتى خاك آوردم، وقتى در برابر حضرت قرار دادم، حضرت فرمود : آن قسمت از خاك را كه از كنار قبرش بود به من بده.

 من خاك را به حضرتش دادم، حضرت گرفت و بو كرد و بر زمين ريخت و فرمود : سيحفر لي في هذا الموضع ، فتظهر صخرة لو جمع لها كلّ معول بخراسان لم يتهيأ قلعها .

 به زودى براى من در اين قسمت قبر حفر خواهند كرد؛ ولى سنگى پديدار خواهد شد كه اگر همه كلنگ‏هاى خراسان را جمع نمايند نخواهند توانست آن سنگ را بشكنند .

    آنگاه حضرت در مورد خاك قبر خود فرمود :

 در اين مكان براى من قبر حفر مى ‏كنند، به آنان بگو: هفت پله پايين روند و ضريحى بگشايند، اگر امتناع كردند ، دستور بده به اندازه دو ذراع و يك وجب لحد قرار دهند، چرا كه خداوند آن را آنچه مى‏ خواهد گسترش مى‏ دهد.

 وقتى قبر را بدين كيفيت كنده و آماده كردند تو در قسمت بالاى سر رطوبتى خواهى ديد، در آن موقع دعايى كه به تو ياد مى‏ دهم، بخوان، آبى خواهد جوشيد و لحد پر از آب مى‏ شود، در آن آب ماهيان كوچكى را خواهى ديد، از آن نانى كه به تو خواهم داد بر آنها خورد مى‏كنى و آنها مى‏ خورند، وقتى همه نانها را خوردند ماهى بزرگى پديدار خواهد شد كه ماهيان كوچك را خواهد بلعيد به گونه‏ اى كه هيچ ماهى كوچكى نخواهد ماند، آنگاه ماهى بزرگ نيز ناپديد خواهد شد .

 در اين موقع دست بر روى آب بگذار و دعايى را كه به تو ياد مى‏ دهم بخوان و آب فرو مى ‏رود و چيزى باقى نمى‏ ماند و همه اين كارها را در حضور مأمون انجام بده.

    آنگاه امام رضا عليه السلام سخنان خويش را چنين ادامه داد و فرمود:

 يا أبا الصلت ! غداً أدخل إلى هذا الفاسق الفاجر ، فإن أنا خرجت مكشوف الرأس فتكلّم ، اُكلّمك ، وإن خرجت وأنا مغطّى الرأس فلا تكلّمني .

 اى ابا صلت! فردا من، پيش اين فاسق فاجر مى‏ روم، موقعى كه از نزد او خارج شدم اگر ديدى سرم باز و مكشوف است با من هر چه مى‏ خواهى سخن بگو. و اگر ديدى سرم را پوشانيده‏ ام با من سخنى نگو (چرا  كه در اثر زهر ستم توانايى صحبت ندارم) .

    ابا صلت گويد: چون فردا شد امام رضا عليه السلام لباس خود را پوشيد، و در محراب منتظر نشست، در اين هنگام غلام مأمون وارد شد و گفت: امير المؤمنين (!!) شما را احضار نموده است.

    امام رضا عليه السلام كفش پوشيده و عبا بر دوش انداخت و حركت نمود و به من هم امر فرمود كه پشت سر آن حضرت بروم.

    حضرت وارد خانه مأمون شد، در برابر آن لعين ظرفى از انگور و ظرفهايى از ميوه‏ هاى گوناگون بود، در دست آن ملعون خوشه انگورى بود كه مقدارى از آن را خورده بود، وقتى چشمش به امام رضا عليه السلام افتاد از جايش برخاست و با آن حضرت معانقه كرد (!!) و ميان دو چشم حضرتش را بوسيد (!!) و در كنار خود جاى داد (!!) آنگاه خوشه انگورى به حضرت تعارف كرد و گفت: اى فرزند دختر رسول خدا! آيا انگورى بهتر از اين ديده‏ اى؟ حضرت فرمود:

 انگور بهشتى از اين بهتر است.

 مأمون گفت: از اين انگور بخور.

 امام رضا عليه السلام فرمود: مرا از اين امر معاف دار.

    مأمون گفت: بايد بخورى، چرا نمى‏ خورى؟ نكند به من اطمينان ندارى و مرا متّهم مى‏ نمايى.

    مأمون مقدارى از آن خوشه خورد و بقيّه را به امام رضا عليه السلام تعارف كرد .

    امام رضا عليه السلام سه دانه انگور خورد و آن را رها كرد و از جاى خود برخاست . مأمون گفت: كجا مى ‏روى؟ فرمود:

 به آنجايى كه مرا فرستادى؟

    ابوصلت گويد : امام رضا عليه السلام عبايش را بر سر مباركش كشيد و از منزل مأمون خارج شد، من چيزى نگفتم تا اين كه وارد خانه شد، ... تا آنجا كه گويد: وقتى به شهادت رسيد (مأمون دستور داد در همان موضعى كه امام ‏عليه السلام فرموده بود قبرى حفر كنند) در اين موقع همه آنچه كه امام رضا عليه السلام فرموده بود آشكار گشت و من آنچه را كه حضرت رضا عليه السلام امر فرموده بود انجام دادم . وقتى مأمون آب و ماهيان را با آن كيفيّت مشاهده كرد، گفت: همواره حضرت رضا عليه السلام در دوران زندگى خويش شگفتى ‏هايى را براى ما نشان مى‏ داد ، اينك پس از مرگش نيز نشان داد .

    وزير مأمون نيز حاضر بود رو به مأمون كرد و گفت: مى‏ دانى حضرت رضا عليه السلام از اين كارها مى‏ خواست چه چيزى به تو بفهماند؟ مأمون گفت: نه.

    وزير گفت: مى‏ خواست به تو بفهماند كه قدرت شما بنى العبّاس با زيادى حاكمانتان و مدّت طولانى حكومتتان همانند اين ماهيان كوچك است، وقتى مدّت شما به سر آيد، آثار شما دگرگون گردد و دولت شما پايان پذيرد ، خداوند متعال شخصى از ما را بر شما مسلّط خواهد كرد و او سلسله شما را منقرض و نابود خواهد نمود.

    مأمون گفت: راست مى‏ گويى.

(صاحب «الثاقب فى المناقب» گويد : ) اين حديث، مفصّل است .(10)

    البتّه نظير اين را «هرثمة بن اعين» نيز نقل كرده است(11) و اين بيشتر نقل شده ، و از طريق عامّه نيز اين روايت نقل شده است .(12)

 

 1083 / 10  -  باز در همان كتاب آمده است :

    روزى امام رضا عليه السلام وارد بازار شده و يك سگ ، يك خروس و يك قوچ خريد ، جاسوسان اين خبر را به هارون گزارش دادند.

    هارون گفت: از ناحيه او ايمن شديم .

    چندى بعد ، زبيرى نوشت: علىّ بن موسى الرضا (عليه السلام) درب خانه‏ اش را به سوى مردم گشوده و آنها را به سوى خويشتن دعوت مى‏كند .

    هارون الرشيد گفت: شگفتا! مى‏ نويسد: علىّ بن موسى (عليه السلام) يك سگ ، يك قوچ و يك خروس خريد، آنگاه چنين و چنان مى‏ نويسد؟!(13)

    عماد الدين طبرى رحمه الله صاحب كتاب «الثاقب فى المناقب» گويد: اين امر شگفت ‏انگيزى است، چرا كه حضرتش مى‏ دانست با اين كار، راهى براى كشتن حضرتش و بهانه‏ اى بر آن نخواهند يافت .(14)

 

 1084 / 11  -  محدّث عالى مقام، عمادالدين طبرى رحمه الله باز در همان منبع مى‏ نويسد:

    ابراهيم بن ابى البلاد گويد: همسايه‏ اى داشتم كه شراب ‏خوار بود، و خدا مى‏ داند كه چه هتك حرمتى انجام مى‏ داد، در عين حال امام رضا عليه السلام را نيز دوست مى‏ داشت. روزى قصّه او را به محضر امام رضا عليه السلام رساندم .

    حضرت فرمود :

 يا أبا إسحاق ! أما علمت أنّ وليّ عليّ عليه السلام لم تزلّ له قدم إلّا ويثبت له اُخرى؟

 اى ابا اسحاق! آيا نمى‏ دانى كه دوست على ‏عليه السلام اگر گامى از او بلغزد گام ديگرش ثابت و استوار مى‏ ماند؟!

    ابراهيم گويد: من از خدمت حضرتش مرخص شدم، ناگاه نامه‏ اى از جانب امام رضا عليه السلام دريافت نمودم كه در آن نامه حضرتش برخى اشيا را خواسته و دستور فرموده بود كه آنها را به مبلغ شصت دينار خريدارى نمايم.

    من با خودم گفتم : سوگند به خدا ! چنين چيزى سابقه نداشته كه براى من چيزى بنويسد ، زيرا من چيزى ندارم و فكر نمى‏ كنم كه او چيزى (از خمس و غيره) نزد من داشته باشد .

    شب شد ، ناگاه درب خانه‏ ام را زدند ، متوجّه شدم كه شخص مستى مرا صدا مى ‏زند، پشت درب آمدم . گفت: بيرون بيا .

    گفتم : در اين موقع از شب چه كار با من دارى؟ براى چه آمده‏ اى؟

    او كه از مستى نمى توانست خوب حرف بزند، گفت: دست خودت را بيرون آور و اين كيسه را بگير و به مولايم بفرست تا در موارد نياز مصرف نمايد.

    من كيسه را گرفتم و او رفت ، نگاه كردم ديدم به اندازه شصت دينار است . گفتم: سوگند به خدا! اين مصداق همان فرمايش مولايم امام رضا عليه السلام است كه در مورد دوست على ‏عليه السلام فرمود و در نامه‏ اش حاجت خويش را نوشت .

    من همه آنچه را كه حضرت خواسته بود خريدم، و طى نامه‏ اى رفتار آن همسايه را نيز نوشته و به حضرتش فرستادم.

    حضرت نوشت :

 اين از همان موارد است .(15)

 

 1085 / 12  -  باز در همان منبع آمده است: ابو واسع، محمّد بن احمد نيشابورى گويد: از مادر بزرگم ، خديجه بنت حمدان شنيدم كه مى‏ گفت:

    وقتى امام رضا عليه السلام وارد نيشابور شد در محلّه «قرفى» كه ناحيه‏ اى بود معروف به «بلاد سناباد» در خانه مادر بزرگم - كه هم اكنون معروف به «پسنده» است - فرود آمد، علّت اين كه معروف به «پسنده» شد اين بود كه امام رضا عليه السلام از ميان خانه‏ ها، آن خانه را پسنديد، و «پسنده» كلمه فارسى به معناى «مورد رضايت و پسند» است .

    وى مى‏ گويد: وقتى آن حضرت وارد خانه ما شد، دانه بادامى را در گوشه‏ اى از حياط كاشت ، آن دانه روييد و درختى شد و در همان سال به ميوه نشست. مردم متوجّه اين معجزه شدند، و از هر ناحيه از بادام آن درخت شفا مى ‏جستند، هر كسى كه بيمار مى‏ شد از بادام آن درخت به عنوان استشفاء مى‏ خورد بهبود مى‏ يافت، و هر كه مبتلا به بيمارى چشم‏درد مى‏شد از آن بادام روى چشمش مى ‏گذاشت ، بهبود پيدا مى ‏كرد .

    همچنين اگر زايمان زنى سخت مى ‏شد از بادام آن درخت مى‏ خورد زايمان او آسان مى‏گشت و همان ساعت مى ‏زاييد .

    و نيز اگر حيوانى گرفتار قولنج مى‏شد، از شاخه‏ هاى باريك آن درخت مى‏ چيدند و به شكمش مى‏ كشيدند و بهبود مى‏ يافت، و به بركت حضرت رضا عليه السلام، بادقولنج از آن برداشته مى ‏شد .

    مدّتى گذشت و آن درخت خشكيد، جدّم حمدان شاخه‏ هاى آن را بريد و كور شد.

(صاحب «الثاقب فى المناقب» گويد : ) از آن درخت، شگفتي هاى زيادى روايت شده كه حافظ ابوعبداللَّه در نوشته خود بنام «مفاخر الرضا عليه السلام» آنها را گرد آورده، ما در اينجا به همين اندازه از شگفتي هاى آن بسنده كرديم .(16)

 

 1086 / 13  -  باز در همان كتاب آمده است: على بن موسى عمّانى گويد:

    روزى امام رضا عليه السلام نزد مأمون رفت ، ديد مأمون در غصّه و اندوهى فرو رفته است؛ حضرت فرمود :

 مى‏ بينم كه در غم و غصّه فرو رفته‏ اى.

    گفت: آرى، عرب بيابانى آمده و هفت تار مو آورده و مدّعى است كه از موهاى محاسن رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى‏ باشد، از من جايزه مى‏ خواهد، اگر در ادّعايش راست‏گو باشد و من جايزه ندهم ، شرفم پايين خواهد آمد، اگر دروغ بگويد، و جايزه بدهم مورد مسخره قرار مى‏ گيرم، نمى‏ دانم چكنم؟

امام رضا عليه السلام فرمود:

موها را بياوريد.

 وقتى موها را آوردند، حضرت آن‏ها را بو كرد و فرمود:

 هذه أربعة من لحية رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم والباقي ليس من لحيته .

 اين چهار تار مو از محاسن رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است و بقيّه از محاسن آن حضرت نيست .

 مأمون گفت: از كجا مى‏ گويى ؟

 حضرت فرمود: آتش بياوريد .

    وقتى آوردند حضرت موها را روى آتش انداخت سه تار مو در آتش سوخت ولى آتش در بقيّه موها اثرى نكرد و حضرت آنها را بيرون آورد .

    مأمون گفت: عرب بيابانى را بياوريد.

    وقتى آوردند، و در برابر مأمون قرار گرفت، دستور داد گردنش را بزنند.

    عرب بيابانى گفت: گناه من چيست؟

    مأمون گفت: راستش را بگو، قصّه موها چيست؟

    عرب بيابانى گفت: چهار تار آنها از موهاى محاسن رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود و سه تار از موهاى محاسن خودم .

(وقتى مأمون چنين شگفتى‏ هايى را از امام رضا عليه السلام ديد ، ) حسادت آن حضرت در دلش جاى گرفت .(17)

 

 1087 / 14  -  شيخ صدوق در «عيون اخبار الرضا عليه السلام» مى‏ نويسد:

    ابو حبيب نباجى گويد: شبى در خواب رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را ديدم كه به «نباج» آمده و در مسجدى كه حاجيان هر سال در آن مسجد فرود مى ‏آيند، وارد شده است . من در خواب خدمت حضرتش رفته و سلام نموده و در برابرش ايستادم، در حضور حضرتش طبقى كه از برگ‏هاى خرماى مدينه ساخته شده بود گذاشته و در آن خرماى صيحانى مدينه بود.

    حضرت مشتى از خرماها را به من عنايت فرمود، من شمردم ديدم هيجده دانه خرماست .

    وقتى بيدار شدم خواب خودم را چنين تعبير كردم كه به تعداد هر دانه خرما يك سال زندگى خواهم كرد.

    بيست روز از اين خواب گذشت، در زمينى بودم كه آن را براى زراعت آماده مى ‏كردم ، شخصى آمد و به من خبر داد كه حضرت رضا عليه السلام از مدينه آمده‏ اند و به همان مسجد نزول اجلال فرموده‏ اند و مردم را ديدم كه با تلاش خود را به حضرت مى ‏رساندند ، من هم روانه مسجد شدم، ديدم حضرت در همان جايى نشسته كه در خواب ديدم پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم نشسته بود، زير آن حضرت نيز همانند پيامبر حصيرى فرش شده بود، و در برابرش طبقى از جنس برگهاى خرما گذاشته بودند كه در آن خرماى صيحانى بود.

    من سلام كردم، حضرت پاسخ عنايت فرموده و مرا نزد خود خواند ، و مشتى خرما به من عنايت نمود.

    من خرماها را شمردم، ديدم همان تعداد خرمايى است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در خواب به من عنايت فرموده بود .

    به امام رضا عليه السلام عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! بيشتر عنايت فرماييد!

    فرمود:

 لو زادك رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم لزدناك .

 اگر پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم بيشتر عنايت مى‏ نمود من نيز بيشتر عنايت مى‏ نمودم .(18)

 

 1088 / 15  -  باز در همان كتاب مى‏ خوانيم: بزنطى گويد:

    مولايم امام رضا عليه السلام الاغى را براى من فرستاد ، سوار شده خدمتش رسيدم ، شب فرا رسيد من همچنان در محضرش بودم تا آن كه پاسى از آن گذشت. وقتى خواست به اندرون تشريف ببرد فرمود:

 فكر نمى ‏كنم كه بتوانى به شهر برگردى؟

 عرض كردم: آرى، قربانت گردم.

 فرمود: امشب را نزد ما بمان، فردا صبح در امان خدا حركت كن.

 عرض كردم: قربانت گردم، همين كار را انجام مى‏ دهم.

 حضرت رو به كنيز كرد و فرمود:

 يا جارية ! أفرشي له فراشي واطرحي عليه ملحفتي الّتي أنام فيها ، وضعي تحت رأسه مخادّي .

 اى كنيز! رختخوابى كه من در آن مى‏ خوابم براى او بينداز و ملافه مرا روى او بكش و بالش مرا نيز زير سر او بگذار.

بزنطى گويد: من در دلم گفتم: چه كسى به مقامى كه امشب به من عنايت شده، مى‏رسد، به راستى كه خداوند در نزد امام ‏عليه السلام براى من مقام و منزلتى قرار داده و به من لطفى فرموده كه به كسى از دوستان من ننموده كه امام ‏عليه السلام مركب خود را براى من فرستاد و سوار شدم، رختخواب خود را براى من گسترانيد و در ملافه حضرتش خوابيدم و بالش خود را براى من قرار داد، كسى از اصحاب به چنين مقامى نرسيده است .

 من در اين فكر بودم و آن حضرت نيز در كنار من نشسته بود. ناگاه رو به من كرد و فرمود :

 اى احمد! روزى امير مؤمنان على ‏عليه السلام به عيادت زيد بن صوحان رفت، زيد به جهت اين عنايت بر مردم افتخار مى‏كرد .

 حضرت رو به او كرد و فرمود:

 فلاتذهبنّ نفسك إلى الفخر ، وتذلّل للَّه عزّوجلّ .

 هرگز نفس خود را در معرض فخر و مباهات قرار نده، براى خدا خود را فروتن كن.

امام رضا عليه السلام اين بفرمود و بر دست مباركش تكيه كرده و برخاست.(19)

 

 1089 / 16  -  باز در همان كتاب آمده است: ابن ابى كثير گويد:

    وقتى امام كاظم ‏عليه السلام به شهادت رسيد، مردم در امامت حضرتش توقّف كردند، من همان سال به حج خانه خدا مشرّف شدم، در مكّه امام رضا عليه السلام را ديدم، در دلم نيّتى كرده و اين آيه را خواندم :

 «أَبَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ...» (20) .

 «آيا ما از بشرى از جنس خود پيروى كنيم؟» .

آن حضرت برق ‏آسا از كنار من عبور نمود و فرمود:

 به خدا قسم ! منم همان بشرى كه بر تو واجب است از او پيروى كنى .

 من عرض كردم: مولاى من! از خداى متعال و از حضرت شما پوزش مى ‏طلبم.

 فرمود: مغفور لك ؛ عذر تو پذيرفته است .(21)

 

 1090 / 17  -  برسى رحمه الله در كتاب «مشارق انوار اليقين» مى‏ نويسد:

    مردى از واقفى‏ها مسائل مشكلى را جمع‏آورى كرده و در طومارى نوشت و با خودش گفت: اگر حضرت رضا عليه السلام پاسخ اين مسايل را بداند، او امام و ولىّ امر است .

    وقتى كنار درب امام رضا عليه السلام رسيد، منتظر شد تا مجلس كمى خلوت شود، در اين حال خادم حضرت بيرون آمد در دستش نامه‏ اى بود كه پاسخ همه سؤال‏هاى او به خطّ مبارك امام رضا عليه السلام نوشته شده بود .

    خادم به او گفت : آن طومارى كه نوشتى كجاست؟

    او طومار را بيرون آورد.

    خادم به آن مرد گفت: ولىّ خدا به تو مى‏ فرمايد:

 هذا جواب ما فيه .

 در اين نامه، پاسخ مسايلى است كه در طومار نوشته‏ اى.

    آن مرد نامه را گرفت و رفت .(22)

 

 1091 / 18  -  باز در همان كتاب آمده است: نقل شده: روزى امام رضا عليه السلام در مجلس خود فرمود:

 «لا اله الا اللَّه» فلانى مرد، حضرت اندكى صبر كرد و باز فرمود: «لا اله الا اللَّه» او را غسل داده و كفن كرده و به سوى قبرش بردند .

 آنگاه لختى ديگر صبر كرد و فرمود :

 «لا إله إلّا اللَّه» وضع في قبره وسئل عن ربّه فأجاب ، ثمّ سئل عن نبيّه فأقرّ، ثمّ سئل عن إمامه فعدّهم حتّى وقف عندي فما باله وقف؟

 «لا اله الا اللَّه» او را در قبرش نهادند و از پروردگارش پرسيدند. جواب داد، از پيامبرش پرسيدند، اقرار نمود، سپس از امامش پرسيدند، يك يك آنها را شمرد، وقتى به من رسيد توقّف نمود، چرا توقّف كرد ؟

(گفتنى است كه: ) آن مرد واقفى مذهب بود.(23)

 

 1092 / 19  -  برسى رحمه الله باز در همان كتاب مى‏گويد: وقتى امام رضا عليه السلام وارد خراسان شد شيعيان از اطراف متوجّه حضرتش شدند، علىّ بن اسباط نيز با هدايا و تحفه‏ هايى به سوى حضرتش به راه افتاد .

    در ميان راه ، دزدان به قافله حمله كرده و اموال و هداياى او را به سرقت برده و او را مورد ضرب قرار دادند، ضربه‏ اى بر دهان او زدند كه دندانهاى پيشين او افتاد، او ناگزير به يكى از روستاهاى نزديك برگشت . خوابيد، در خواب امام رضا عليه السلام را ديد ، حضرت به او فرمود :

 لاتحزن إنّ هداياك ومالك وصلت إلينا ، وأمّا فمك بثناياك ؛ فخذ من السعد المسحوق ، واحش به فاك .

 غمگين مباش! هدايا و اموال تو به ما رسيد، ولى در مورد دهان و دندانهايت مقدارى سعد(24) كوبيده شده بگير و دهانت را از آن پر كن .

    راوى گويد: علىّ بن اسباط با خوشحالى از خواب بيدار شد، مقدارى سعد كوبيده شده را گرفته و دهانش را از آن پر كرد ، خداوند دندانهاى او را برگردانيد. وقتى خدمت امام رضا عليه السلام شرفياب شد، حضرت فرمود :

 آنچه در مورد سعد به تو گفته بوديم محقّق شد، اينك وارد اين انبار شو و ببين .

    علىّ بن اسباط وارد شد و ديد همه اموال و هدايايش بى‏كم و كاست در آنجاست .(25)

 

 1093 / 20  -  شيخ صدوق ‏رحمه الله در «عيون اخبار الرضا عليه السلام» مى‏ نويسد: اباصلت هروى گويد:

    به مأمون گزارش دادند كه امام رضا عليه السلام مجالس اعتقادى تشكيل داده (و به پاسخ‏هاى مردم پاسخ مى‏ دهد) و مردم شيفته علم و دانش او شده‏ اند.

    مأمون ، به حاجب خود، محمّد بن عمرو طوسى دستور داد كه مردم را از محفل حضرتش متفرّق كرده و امام رضا عليه السلام را احضار نمايد .

    (محمّد بن عمرو طوسى طبق دستور مأمون ، مردم را از مجلس متفرّق كرده و امام رضا عليه السلام را به حضور مأمون آورد، مأمون كه از اين امر خشمگين بود ، ) وقتى امام رضا عليه السلام را ديد با خشم به آن حضرت نگريست و بى‏ احترامى نمود و او را سبك شمرد .

    امام رضا عليه السلام با خشم از مجلس او بيرون آمد، حضرت زير لب مى‏ فرمود:

 سوگند به حقّ محمّد مصطفى، علىّ مرتضى، و سيّدة النساء فاطمة الزهراء عليهم السلام ! به يارى خداوند چنان او را نفرين مى‏ كنم كه بر او نازل گردد آنچه كه باعث شود اراذل و سگ‏هاى اهل اين سرزمين او را بيرون رانده و خواص و عوام او را سبك شمارند .

    آنگاه امام ‏عليه السلام به اقامتگاه خود تشريف برده و آب حاضر ساختند، حضرت وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند و در قنوت ركعت دوّم نماز چنين دعا نمود : 

 أللهمّ يا ذا القدرة الجامعة ، والرحمة الواسعة ، والمنن المتتابعة ، والآلاء المتوالية ، والأيادي الجميلة ، والمواهب الجزيلة . يا من لايوصف بتمثيل ، ولايمثّل بنظير ، ولايغلب بظهير . يا من خلق فرزق ، وألهم فأنطق ، وابتدع فشرع ، وعلا فارتفع ، وقدر فأحسن وصوّر فأتقن ، واحتجّ فأبلغ ، وأنعم فأسبغ، وأعطى فأجزل.

 يا من سما في العزّ ففات خواطر الأبصار ، ودنى في اللطف فجاز هواجس الأفكار ، يا من تفرّد بالملك فلا ندّ له في ملكوت سلطانه ، وتوحّد بالكبرياء فلا ضدّ له في جبروت شأنه .

 يا من حارت في كبرياء هيبته دقائق لطائف الأوهام ، وحسرت دون إدراك عظمته خطائف أبصار الأنام ، يا عالم خطرات قلوب العالمين ، ويا شاهد لحظات أبصار الناظرين .

 يا من عنت الوجوه لهيبته ، وخضعت الرقاب لجلالته ، ووجلت القلوب من خيفته ، وارتعدت الفرائص من فرقه .

 يا بدي‏ء يا بديع يا قويّ ، يا منيع يا عليّ يا رفيع ، صلّ على من شرّفت الصلاة بالصلاة عليه ، وانتقم لي ممّن ظلمني ، واستخفّ بي وطرد الشيعة عن بابي ، وأذقه مرارة الذلّ والهوان كما أذاقنيها ، واجعله طريد الأرجاس وشريد الأنجاس .

 اى خدايى كه داراى قدرت كامل و فراگير ، رحمت بي كران و گسترده ، نعمت‏هاى پياپى، نيكويى‏ هاى پيوسته و زيبا و كرامت‏هاى بى شمار هستى .

 اى كسى كه با تمثيل وصف نمى‏ گردى و با مانند و نظير ، تشبيه نشوى ، و نيروهايى كه پشتيبان همند نيز توانايى پيروزى بر تو را ندارند .

 اى آن كه آفريده و روزى داده ، الهام نموده و گويا ساخته ، پديد آورده و راه نموده ، برترى و والايى گزيده و نظام بخشيده ، نيكو نموده و نقش داده ، محكم و استوار نموده و استدلال كرده و كامل و رسا نموده و نعمت بخشيده و به نهايت رسانده و عطاى فراوان داده .

 اى آن كه در عزّت و كبريايى چنان اوج گرفته كه از توان ديدگان گذشته و در لطافت چنان نزديك شده كه از درك انديشه‏ ها فراتر رفته است .

 اى آن كه در سلطنت چنان يگانگى گرفته كه در ملكوت سلطنتش همتا و مانندى نيست و در كبريايى يكتايى گزيده كه حريف و ضدّى در برابر قدرت جبروتيش نيست .

 اى آن كه در بزرگى هيبتش انديشه دقيق‏ بينان حيران و سرگردان گشته و ديده بينندگان از ادراك عظمتش بينايى خود را از دست داده است .

 اى داناى بر خاطره‏ هاى دلهاى جهانيان ! و اى بيناى لحظه‏ هاى بينندگان ! اى آن كه از هيبتش صورتها به خاك افتاده و سرها در برابر شكوه و جلالش به زير افتاده و دلها از بيم قدرتش ترسيده و رگها از وحشتش به لرزه افتاده .

 اى پديد آورنده ، اى نو آورنده ، اى توانا ، اى والا مقام ، اى بلند مرتبه! درود فرست بر كسى كه نماز را با درود بر او شرف بخشيدى ، و انتقام بگير از كسى كه بر من ستم نمود و مرا سبك شمرد و شيعيان مرا از در خانه من راند ، تلخى ، خوارى و خفّت را به او بچشان آن چنان كه او به من چشانيده است ، و او را رانده‏شده پليدان و آلودگان قرار بده .

 

    ابا صلت، عبدالسلام بن صالح هروى گويد: هنوز دعاى مولايم امام رضا عليه السلام تمام نشده بود كه يك دفعه زلزله شديدى در شهر رخ داد، شهر لرزيد و صداى داد و فرياد بلند شد، هوا تيره و تار گشت و شهر شلوغ شد، من از جاى خود تكان نخوردم تا اين كه مولايم سلام نماز را داد، آنگاه رو به من كرد و فرمود:

 اى ابا صلت! برو بالاى پشت بام، در آنجا پيرزن بدكاره ، تبه‏كار و احمقى را خواهى ديد ، كه اشرار را تحريك مى‏ كند و لباس چركينى بر تن دارد و مردم اين شهر او را به جهت بى‏حيايى و هتك حرمتش «سمانه» مى‏ نامند او به جاى نيزه ، به شاخه‏ اى از نى توسّل جسته و چادر قرمز خود را بر آن بسته و آن را پرچم قرار داده و اين آشوب را رهبرى مى ‏كند و سپاهيان ستمگر را به سوى قصر مأمون و منازل سپهداران وى سوق مى‏ دهد.

    من بر بالاى پشت بام رفتم، جمعيّتى را ديدم كه با چوب حمله مى ‏كرده و سرها را با سنگها مى ‏شكستند، در اين بين مأمون را ديدم كه زره پوشيده و از قصر «شاهجان» بيرون شده و رو به فرار گذاشت، من ديگر نفهميدم چه شد ، يك وقت ديدم يك شاگرد حجامت‏گير از بالاى يكى از بامها پاره آجر سنگينى را به سوى مأمون پرتاب كرد، و به سر مأمون خورد، كلاه‏خُود از سر وى افتاد و فرق سرش شكست و پوست سرش شكافته شد .

    شخصى كه مأمون را شناخته بود به آن كه آجر پرتاب كرده بود ، گفت: واى بر تو! اين اميرمؤمنان (!!) مأمون بود.

    من شنيدم وقتى سمانه اين سخن را شنيد به او گفت: خاموش باش! بى ‏مادر! امروز روز فرق گذاشتن و طرفدارى از كسى نيست، امروز روز احترام به درجه‏ بندى نيست كه با هر كس طبق مقام خودش رفتار شود، اگر او واقعاً امير مؤمنان بود هرگز مردان بدكاره را بر دختران باكره مسلّط نمى‏كرد.

    و پس از آن بود كه مأمون و لشكريانش را سخت خوار نموده و با ذلّت و خوارى به بدترين وجه از شهر راندند.(26)

 

 1094 / 21  -  باز در همان كتاب آمده است: ابراهيم بن عبّاس (در توصيف ويژگى‏هاى والاى اخلاقى امام رضا عليه السلام) گويد :

    هرگز نديدم كه امام رضا عليه السلام با سخنش كسى را ناراحت نموده و برنجاند.

    هرگز نديدم كه سخن كسى را قطع نمايد، بلكه صبر مى ‏كرد تا صحبت خود را تمام مى‏ كرد.

    هرگز نديدم نيازمندى را رد كند؛ بلكه به اندازه‏ اى كه توان داشت او را يارى مى ‏كرد .

    هرگز پاهاى خود را در برابر همنشين خود دراز نمى ‏كرد و هرگز در برابر همنشين خود ، تكيه نمى‏ داد .

    هرگز نديدم كسى از غلامان و كنيزان خود را دشنام دهد .

    هرگز نديدم (در برابر كسى) آب دهان بيندازد.

    هرگز نديدم در موقع خنده ، قهقهه نمايد، بلكه خنده آن حضرت تبسّم و لبخند بود.

    وقتى محفل خلوت مى‏شد و سفره غذا را مى‏گستردند، همه غلامان خود - حتّى دربانان و چارواداران خود - را بر سر سفره خويش مى‏ خواند.

    امام رضا عليه السلام شبها كم مى‏ خوابيد و بسيار بيدارى مى‏ كشيد، بيشتر شبها از اوّل شب تا بامداد، شب زنده ‏دارى مى ‏كرد.

    آن حضرت زياد روزه مى‏ گرفت و هيچ وقت روزه سه روز از هر ماه را ترك نمى‏ كرد و مى‏ فرمود:

 ذلك صوم الدهر .

 روزه اين سه روز ، مانند روزه تمام عمر است .

    آن حضرت زياد كارهاى خير انجام مى‏ داد، پنهانى صدقه مى‏ داد، و بيشتر اين كارهاى خير را در شب‏هاى تاريك انجام مى‏ داد. بنابراين، اگر كسى گمان مى ‏كند كه در مقام و فضليت و شخصيّت همانند او را ديده ، از او باور نكنيد .(27)

    در كتاب «مقتضب الأثر» مى‏ نويسد: يكى از ياران امام رضا عليه السلام بنام علىّ بن عبداللَّه خوانى(28) در رثاى آن حضرت مرثيه‏ اى سروده كه در آن ، اسامى امامان معصوم ‏عليهم السلام را نام مى‏برد .

    البتّه او امامان پس از امام رضا عليه السلام را درك نكرده است اين اشعار را علىّ بن هارون بن يحيى منجم از او نقل كرده كه :

 يا أرض طوس ! سقاك اللَّه رحمته          ماذا ضمنت من الخيرات يا طوس

طابت بقاعك في الدنيا وطاب بها            شخص ثوى بسناباد مرموس

شخص عزيز على الإسلام مصرعه        في رحمة اللَّه مغمور ومغموس

يا قبره أنت قبر قد تضمّنه                   علم وحلم وتطهير وتقديس

فافخر بأنّك مغبوط بجثّته                     وبالملائكة الأبرار محروس(29)

 في كلّ عصر لنا منكم إمام هدى            فربعه آهل منكم ومأنوس

أمست نجوم سماء الدين آفلة                 وظلّ أسد الثرى قد ضمّها الخيس

غابت ثمانية منكم وأربعة                    يرجى مطالعها ما حنّت العيس

حتّى متى يزهر الحقّ المنير بكم         فالحقّ في غيركم داج ومطموس(30)

 اى سرزمين طوس! خداوند تو را از رحمت خود سيراب كند؛ كه چه خيرات و خوبى ‏هايى را تو اى طوس! در بردارى .

 در دنيا سرزمين‏هاى تو پاكيزه باد كه سرزمين طوس را شخصيّتى كه در سناباد آرميده پاكيزه نموده است .

 او شخصيّتى است كه شهادتش بر اسلام گران و سنگين است ؛ و در رحمت خدا فرو رفته و غوطه ور است .

 اى آرامگاه او! تو آرامگاهى هستى كه دانش ، بردبارى ، پاكى و قداست را در خود جاى داده‏ اى .

 اينك فخر و مباهات كن كه تو به سبب جسد شريف او مورد غبطه بوده و به وسيله فرشتگانِ نيك در حفظ و حراستى .

 در هر عصر و زمانى براى ما امام هدايتگرى از شما خاندان است كه محفل او از پيروان شما مملوّ و محفل انس است .

 ستارگان آسمان دين غروب كردند ، و شير بيشه را بيشه دربرگرفته )و دست و پاى او را گرفتند) .

 هشت ستاره فروزان از شما خاندان غروب كرد و چهار ستاره ديگر اميد است تا مادامى كه شتر (به فرزند خود) مهربانى مى‏كند طلوع نمايد .

 تا آن موقعى كه حقّ درخشان شما نورافشانى مى‏كند پس حقّ در غير شما تاريك و نابود است .

 

 1095 / 22  -  در كتاب «بصائر الدرجات»  مى‏ نويسد: عبداللَّه بن ابان گويد:

    به امام رضا عليه السلام عرض كردم : گروهى از دوستان از من خواستند كه شما در پيشگاه خدا براى آنان دعا بفرماييد.

    حضرت فرمود:

 واللَّه ! إنّي لتعرض عليَّ في كلّ يوم أعمالهم .

 سوگند به خدا! به راستى كه هر روز اعمال و رفتار آنان بر من عرضه مى ‏شود.(31)

 

 1096 / 23  -  شيخ صدوق‏ رحمه الله در «عيون اخبار الرضا عليه السلام» در يك حديث مفصّلى نقل مى ‏كند كه: ابا صلت گويد:

    از امام رضا عليه السلام پرسيدم: اى فرزند رسول خدا! معناى اين روايت - كه نقل مى ‏كنند : - «همانا پاداش گفتن «لا إله إلّا اللَّه» نگاه كردن به صورت خداى متعال است» ، چيست؟

    امام رضا عليه السلام فرمود:

 يا أباالصلت! من وصف اللَّه بوجه كالوجوه فقد كفر، ولكن وجه اللَّه أنبياؤه ورسله وحججه‏ عليهم السلام هم الّذين بهم يتوجّه إلى اللَّه عزّوجلّ وإلى دينه ومعرفته .

 اى اباصلت! هر كس خداى را داراى وجه و صورتى همانند وجوه آفريدگان بداند و بدين گونه توصيف نمايد كفر ورزيده؛ ولى مراد از «وجه خدا» پيامبران، فرستادگان و حجّت‏هاى او هستند، آنان كسانى هستند كه به وسيله آنان ، مردم به سوى خدا و دين و معرفت او رو مى ‏آورند .

 خداوند متعال مى‏ فرمايد: «كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ × وَيَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذوُالجَلالِ وَالْإكْرامِ »(32) ؛ «همه كسانى كه روى آن (زمين) هستند فانى مى‏شوند . و تنها ذات ذوالجلال و گرامى پروردگارت باقى مى‏ ماند» .

 و در جاى ديگر مى‏ فرمايد: «كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إلّا وَجْهَهُ»(33) ؛ «همه چيز جز ذات او هلاك و نابود مى‏ شود» .

 پس نگاه كردن به پيامبران خدا و فرستادگان و حجّت‏هاى او در مقامات و درجاتشان در روز قيامت ، پاداش بزرگى براى مؤمنان است .

 و به راستى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مى‏ فرمايد:

 من أبغض أهل بيتي وعترتي لم يرني ولم أره يوم القيامة .

 كسى كه اهل بيت و عترت مرا دشمن بدارد ، در روز قيامت نه او مرا مى ‏بيند و نه من او را مى ‏بينم .(34)

 

 1097 / 24  -  در كتاب «بصائر الدرجات» مى‏ نويسد: عمر بن يزيد گويد:

به امام رضا عليه السلام عرض كردم: من از پدر بزرگوار شما از مسأله‏ اى پرسيدم كه اينك مى‏ خواهم همان مسأله را از شما نيز بپرسم. فرمود:

 از چه چيزى مى‏ خواهى بپرسى؟

 عرض كردم: آيا دانش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و كتابهاى او و همچنين دانش اوصياى او و كتاب‏هايشان نزد شما است؟

 فرمود: آرى، و بيشتر از اين، از آنچه مى‏ خواهى بپرس .(35)

 

 1098 / 25  -  در كتاب «إختصاص» منسوب به شيخ مفيد قدس سره آمده است: مأمون طىّ نامه‏ اى به امام رضا عليه السلام نوشت: مرا پند و اندرز بده.

    امام رضا عليه السلام در پاسخ وى ، اين اشعار را نوشت:

 إنّك في دنيا لها مدّة            يقبل فيها عمل العامل

 أما ترى الموت محيطاً بها         يسلب منها أمل الآمل

 تعجّل الذنب بما تشتهي          وتأمل التوبة من قابل

 والموت يأتي أهله بغتة       ماذاك فعل الحازم العاقل

 به راستى كه تو در دنيا و سرايى هستى كه مدّت ماندنت در آن محدود است ، و در همين مدّت عمل هر عمل كننده مورد پذيرش است .

 آيا نمى ‏بينى كه مرگ از هر سو اين دنيا را فرا گرفته و آرزوهاى آرزومندان را پيوسته سلب مى‏ نمايد؟

 در اين دنيا براى رسيدن به اميال نفسانى و شهوات شتاب مى‏ نمايى ، در حالى كه توبه و بازگشت به سوى خدا را به تأخير مى ‏اندازى.

 و مرگ ناگهانى به سوى اهل آن فرا مى‏رسد ، اينگونه نيست عمل شخصى كه دورانديش و عامل مى ‏باشد .(36)

 

 1099 / 26  -  پند و اندرزى سودمند از امام رضا عليه السلام : در كتاب «الدرّ» مى‏ نويسد:

    امام رضا عليه السلام فرمود: 

 إتّقوا اللَّه أيّها الناس ! في نعم اللَّه عليكم ، فلاتنفروها عنكم بمعاصيه ، بل استديموها بطاعته وشكره على نعمه وأياديه .

 اى مردم! در مورد نعمت‏هاى خدا تقوا پيشه كنيد، آنها را با گناهانتان از خود دور نكنيد ، بلكه آنها را با اطاعت و شكرگزارى از نعمت‏ها و الطاف او ، هميشگى نماييد .

 واعلموا ! أنّكم لاتشكرون بشي‏ء بعد الإيمان باللَّه ورسوله وبعد الاعتراف بحقوق أولياء اللَّه من آل محمّد عليهم السلام أحبّ إليكم من معاونتكم لإخوانكم المؤمنين على دنياهم الّتي هي معبر لهم إلى جنّات ربّهم ، فإنّ من فعل ذلك كان من خاصّة اللَّه .

 بدانيد! شما پس از ايمان به خدا و پيامبر او و پس از اعتراف به حقوق اولياى او از آل محمّد عليهم السلام به چيزى سپاس نمى‏ گوييد كه محبوبتر از يارى شما براى برادران مؤمنتان باشد كه آنها را در اُمور دنيوى آنها - كه محل عبور آنان به سوى بهشت پروردگارشان است - يارى مي ‏كنيد، چرا كه هر كس چنين عملى را انجام دهد از بندگان برگزيده خداوند خواهد بود.

 من حاسب نفسه ربح ، ومن غفل عنها خسر ، ومن خاف أمن ، ومن اعتبر أبصر ، ومن أبصر فهم ، ومن فهم عقل .

 هر كه (اعمال و كردار) خود را محاسبه كرده و بسنجد، سود مى ‏برد و هر كه از محاسبه خويش غفلت ورزد، زيانكار است، و هر كه بترسد در امان خواهد بود، و هر كه عبرت بگيرد داراى بينش و بصيرت مى‏گردد . و كسى كه داراى بينش باشد مى‏ فهمد و هر كه بفهمد مى‏انديشد.

 وصديق الجاهل في تعب ، وأفضل المال ما وقي به العرض ، وأفضل العقل معرفة الإنسان نفسه .

 دوست نادان در رنج و زحمت است . بهترين مال آن است كه به وسيله آن آبرو حفظ شود. بهترين عقل، خود شناسى است .

 والمؤمن إذا غضب لم يخرجه غضبه عن حقّ ، وإذا رضي لم يدخله رضاه في باطل ، وإذا قدر لم يأخذ أكثر من حقّه .

 هنگامى كه مؤمن خشمگين شود، خشمش او را از حق بيرون نمى‏ سازد، و وقتى خشنود گردد، خشنوديش او را وارد باطل نمى‏ نمايد، و هنگامى كه قدرت پيدا كند ، بيش از حقّش نمى ‏گيرد.

 كشندگان پيامبران مردمان پست و بدكاره بودند، عامّه اسمى است كه از عما (كورى) گرفته شده است، خداوند از آنان راضى نگشته، تا اين كه آنان را به چهارپايان تشبيه نموده و فرموده: «بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبيلاً»(37) ؛ «بلكه آنان گمراه‏ترند».

 صديق كلّ امرء عقله ، وعدوّه جهله ، العقل حباء من اللَّه عزّوجلّ ، والأدب كلفة فمن تكلّف الأدب قدر عليه ، ومن تكلّف العقل لم يزده إلّا جهلاً .

 دوست هر انسانى خرد او و دشمنش نادانى اوست. عقل هديه‏ اى از سوى خداوند است. ادب زحمت است، هر كه زحمت ادب را تحمّل كند بر آن توانائى پيدا مى‏ كند . و هر كه عقل خود را به زحمت اندازد جز نادانى چيزى اضافه عايدش نمى ‏شود .

 التواضع درجات ، منها أن يعرف المرء قدر نفسه فينزلها منزلتها بقلب سليم لايحبّ أن يأتي إلى أحد إلّا مثل ما يؤتى إليه ، إن أتى إليه سيّئة واراها بالحسنة . كاظم الغيظ ، عاف عن الناس ، واللَّه يحبّ المحسنين .

 تواضع داراى درجاتى است، يكى از درجات آن : اين كه انسان ارزش خويش را بداند، و آن را با قلب سليم در جايگاه خود قرار دهد، دوست ندارد با كسى رفتارى كند جز همان رفتارى كه نسبت به خودش مى‏پسندد ، اگر گناهى انجام دهد آن را با حسنه‏ اى مى ‏پوشاند. خشم خود را فرو بر، از مردم بگذر، خداوند نيكوكاران را دوست مى‏ دارد .(38)

 


1) سوره شعراء ، آيه 83 .

2) بشارة المصطفى : 215 ، الخرائج : 653/2 ح 6 (با اندكى اختلاف) ، بحار الأنوار : 7/49 ح 11 .

3) دلائل الإمامة : 376 ح 37 .

4) الثاقب في المناقب : 473 ح 1 .

5) الثاقب في المناقب: 477 ح4، عيون اخبار الرضا عليه السلام: 213/2 ح 18، بحار الأنوار : 36/49 ح 17 .

6) سوره قمر : آيه 24 .

7) الثاقب في المناقب : 477 ح 5 .

8) الثاقب في المناقب: 477 ح 6، عيون أخبار الرضا عليه السلام: 219/2 ح 29، بحار الأنوار : 38/49 ح 22 .

9) الثاقب في المناقب : 484 ح 2 ، عيون أخبار الرضا عليه السلام : 211/2 ح 16 ، بحار الأنوار : 124/49 ح 6 و 159/62 ح 1 .

10) الثاقب في المناقب : 489 ح 4 ، عيون أخبار الرضا عليه السلام : 244/2 ح1 ، بحار الأنوار : 300/49 ح 10 .

11) كشف الغمّة : 266 - 265/2، عيون اخبار الرضا عليه السلام : 248/2 ح1، بحار الأنوار : 293/49 ح 8 .

12) الثاقب في المناقب : 491 ح 5 .

13) عيون أخبار الرضا عليه السلام : 205/2 ح4 ( با اندكى تفاوت) ، بحار الأنوار : 114/49 ح 4 .

14) الثاقب في المناقب : 492 ح 8 .

15) الثاقب في المناقب : 493 ح 9 .

16) الثاقب في المناقب : 496 ح 4 ، عيون أخبار الرضا عليه السلام : 131/2 ح 1 (با تفاوت در الفاظ( ، بحار الأنوار : 121/49 ح 2 .

17) الثاقب في المناقب : 497 ح 3 .

18) عيون أخبار الرضا عليه السلام : 210/2 ح 15 ، بحار الأنوار : 35/49 ح 15 .

19) عيون أخبار الرضا عليه السلام : 213/2 ح 19 ، بحار الأنوار : 36/49 ح 18 .

20) سوره قمر ، آيه 24 .

21) عيون أخبار الرضا عليه السلام: 219/2 ح27 ، بحار الأنوار : 38/49 ح21 . نظير اين روايت در ص 676 ح 6 گذشت.

22) مشارق انوار اليقين : 96 ، بحار الأنوار : 71/49 ح 95 .

23) مشارق انوار اليقين : 96 ، بحار الأنوار : 71/49 ح 95 .

24) سعد ؛ دواى خوشبويى است .

25) مشارق أنوار اليقين : 96 ، بحار الأنوار : 72/49 ضمن ح 95 .

26) عيون أخبار الرضا عليه السلام : 170/2 ح 1 ، بحار الأنوار : 82/49 ح 2 .

27) عيون أخبار الرضا  عليه السلام : 182/2 ح7 ، بحار الأنوار : 90/49 ح4 .

28) در نسخه‏بدل همين كتاب آمده: خوافى و همين موافق با منبع روايت، عيون اخبارالرضاعليه السلام و بحارالأنوار است.

29) عيون أخبار الرضا عليه السلام : 254/2 ضمن ح1 ، بحار الأنوار: 317/49 ضمن ح2 .

30) مقتضب الأثر : 47 و 48 ، بحار الأنوار : 318/49 ذ ح2 .

31) بصائر الدرجات : 430 ح 11 .  

32) سوره الرحمان ، آيه 26 و 27 .

33) سوره قصص ، آيه 88 .

34) عيون أخبار الرضا عليه السلام : 94/1 ضمن ح 3 .

35) بصائر الدرجات : 511 ح 19 ، بحار الأنوار : 176/26 ح 54 .

36) الإختصاص : 94 و 95 .

37) سوره فرقان : آيه 44 .  

38) بحار الأنوار : 355/78 ضمن ح 9 ، و 352 ح 9 (بخشى از روايت).

 

 

    بازدید : 10147
    بازديد امروز : 2065
    بازديد ديروز : 4212
    بازديد کل : 73336795
    بازديد کل : 61000553