پیاده روی زید مجنون و بهلول
از کوفه تا کربلا
در کوفه برخورد کرد به بهلول ، بهلول که اسمش را شنیده اید ، بهلول هم در آن زمان پیرمردی شده بود در کوفه زندگی می کرد تا بهلول را دید به بهلول سلام کرد گفت بهلول شنیده ام قبر امام حسین علیه السلام را خراب کردند آب روی قبر رواندند آنجا را شخم زدند بهلول گفت راسته درسته ولی بگو ببینم تو از کجا من را شناختی تو از آفریقا آمدی تا حالا مرا ندیدی گفت این قلب من روشن شده ، به این فرد به خاطر همین صبر و استقامت هایی که کرده بود در راههای مصائبی می دید و مباحثه و بحث هایی با دشمنان اهل بیت علیهم السلام می کرد که اسمش زید بود معروف شده بود به زید مجنون به این می گفتند زید مجنون ، این زید مجنون به بهلول گفت حالا که اینطوری هست پاشو بریم کربلا ببینیم چه خبره راست است مطلب چطوری هست دو نفری پیاده از کوفه راه افتادند رفتند کربلا ، آنطور که در کتاب ها نوشته متوکل چندین بار قبر امام حسین علیه السلام را خراب کرده و به چندین نفر دستور این کار را داده بوده یکی از آن یک یهودی بوده که به یهودی دستور داده بوده قبر امام حسین علیه السلام را خراب کنید و زوار امام حسین علیه السلام را هم بکشید در همین زمان ما هم صدام حسین داماد خودش حسین کامل را دستور داده بود حرم امام حسین علیه السلام حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام را اینها را خراب کنید به یک نفر مسلمان را ماموریت نداده بود کامل حسین یک نفر یزیدی را پیدا کرده بود از روسای یزیدی که آنها حمله کنند به حرم امام حسین علیه السلام.
متوکل هم یک دفعه به یک نفر یهودی دستور داده بود که تو برو آنجا که رحم اصلا در دلش وجود نداشته باشد و هر کی آمد به زیارت امام حسین علیه السلام بکش و قبر را خراب کن و یک مدتی به یک نفر کشاورزی که آن ظاهرا مسلمان بوده به آن ماموریت داده بود که راه را بر زوار ببند نگذار کسی به زیارت امام حسین علیه السلام برود که اتفاقا زید مجنون و بهلول وقتی که وارد کربلا شدند نوبت کار این کشاورز بود که به ظاهر مسلمان بود از دور کشاورز را دیدند بهلول ایستاد شاید ترسید که به طرف آن کشاورز برود ولی زید مجنون رفت خودش را رساند به آنجا به آن کشاورز گفت تو در اینجا چه می کنی گفت من مامور متوکل هستم خودت را نجات بده که کشته نشوی گفت در اینجا چه می کنی گفت من قبر امام حسین علیه السلام را خراب کردم و بارهای و بارها آب بستم به روی قبر امام حسین علیه السلام ولی آب به قبر امام حسین علیه السلام که می رفته اطراف می ایستاده و بالای قبر نمی رفته و هیچ دفعه هم شخم نزدم قبر امام حسین علیه السلام را فقط اخبار دروغی به متوکل داده بودم که او مرا محاکمه نکند و بارها من معجزه دیدم از این قبر.
زید مجنون با او صحبت کرد گفت حالا که اینطور هست پس از کارت دست بردار برو به متوکل بگو شاید متوکل بیدار بشود حرف تو را قبول کنه گفت راست گفتی قلب مرا روشن کردی با این حرف بیا با هم برویم سامرا دو نفری پیاده راه افتادند زید مجنون با کشاورز آن کسی که مامور خود متوکل بود رفتند سامرا تا جریان را به متوکل بگویند که من بارها آب بستم و آب روی قبر نرفته و من هیچ بار شخم هم نزدم قبر امام حسین علیه السلام دست از کارت بردار کشاورز رفت جریان را گفت به متوکل، متوکل که شنید این جریان را گفت به کسی گفتی این جریان را، گفت من به هیچ کس نگفتم گفت هیچ وقت حق نداری این جریان را بگویی و دستور داد او را کشتند مامور خودش را آن کشاورز را کشتند دستور داد ریسمان به پایش بستند و در شهر سامرا او را می گرداند مدتی او را گرداندند بعد دستور داد که او را به دار بزنند چندین روز در بالای دار بود زید مجنون هم همینطور برای او گریه می کرد تا پس از چند روز جنازه او را از دار کندند انداختند توی یک مزبله ای زید مجنون شبانه رفت آن جنازه را برداشت برد در آب دجله شست و غسل داد و کفن کرد و دفن کرد سه روز هم سر قبر این کشاورز عزاداری می کرد و قرآن می خواند ...(1)
«روایت شده متوکّل که از خلفای بنی عبّاس بود، با اهل بیت پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم فوق العاده عداوت و بغض داشت. وی همان کسی است که به کشاورزان دستور داد قبر امام حسین علیه السّلام را شخم بزنند، آثار و بناهای آن را خراب نمایند و آب نهر علقمه را به نحوی بر قبر آن حضرت ببندند که اثری از آن قبر باقی نماند و احدی از آن خبری نداشته باشد. وی مردمی را که قبر امام حسین علیه السّلام را زیارت کنند تهدید به بقتل کرد و گروهی از لشکر خود را در کمین گاه قرار داد و به آنان توصیه نمود هر کسی را یافتید که برای زیارت قبر حسین علیه السّلام می رود، او را به قتل برسانید. منظور متوکل این بود که نور خدا را خاموش و آثار ذریه پیغمبر خدا صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم را مخفی نماید. این خبر به گوش زید رسید که او را مجنون می گفتند، ولی او صاحب عقلی کامل و نظریه ای عالی بود. وی بدین لحاظ به مجنون لقب یافت که هر شخص عاقلی را مجاب می نمود و حجت هر شخص ادیب را در هم می شکست، و هیچ وقت از جواب خسته و از خطا به ملول نمی شد.
هنگامی که این زید شنید که ساختمان قبر امام حسین علیه السّلام مورد تخریب قرار گرفته و محل آن را کشت و زرع نموده اند، این عمل به نظرش بزرگ آمد و حزن او شدید و مصیبت امام حسین علیه السّلام برایش تجدید شد. این زید در آن روز ساکن مصر بود. موقعی که غم و اندوه به علت شخم کردن قبر امام حسین علیه السّلام بر او غلبه یافت، از مصر در حالی که پیاده و حیران بود خارج شد و مصیبت خود را به پروردگار خویشتن شکایت می کرد. وی همچنان حزین و مغموم بود تا وارد کوفه گردید.
بهلول آن موقع در کوفه بود. زید با او ملاقات و به وی سلام کرد و جواب شنید. بهلول به زید گفت: تو از کجا مرا می شناسی، در صورتی که هرگز مرا ندیده ای؟ زید گفت: قلوب مؤمنین همه زیر یک پرچم هستند. آن قلب هایی که یکدیگر را بشناسند، نسبت به یکدیگر الفت دارند و قلب هایی که یکدیگر را نشناسند، با یکدیگر اختلاف خواهند داشت. بهلول به زید گفت: چه چیزی باعث شد که تو از شهر خود با پای پیاده خارج شوی!؟ زید گفت: به خدا قسم من از شدت غم و اندوه خارج شدم، زیرا شنیده ام که این لعین - یعنی متوکل - دستور داده قبر امام حسین علیه السّلام را شخم بزنند و ساختمان آن را خراب و زائران آن حضرت را شهید نمایند. این موضوع است که مرا از وطن خود خارج، زندگی را بر من تلخ و اشک مرا جاری نموده و خواب را از چشمانم گرفته است. بهلول گفت: به خدا قسم من نیز همین طور شده ام. زید گفت: برخیز تا به کربلا برویم و قبرهای فرزندان علی مرتضی علیه السّلام را مشاهده نماییم.
ایشان دست یکدیگر را گرفتند و آمدند تا نزد قبر امام حسین علیه السّلام رسیدند و دیدند آن قبر به حال اولیه خود باقی و تغییر نکرده است. ولی ساختمان های آن را خراب نموده اند. هر چقدر آب بر آن قبر مبارک می بستند، آب فرو می رفت و به قدرت خدای توانا حیران می شد و در اطراف قبر دور می زد و یک قطره از آن آب به قبر امام حسین علیه السّلام نمی رسید. هر گاه آب نزدیک قبر آن حضرت می آمد، زمین آن قبر به اجازه خدای توانا ارتفاع پیدا می کرد. زید از آن منظره تعجب کرد و گفت: ای بهلول، نگاه کن! {می خواهند نور خدا را با دهان های خود خاموش نمایند. خدا نمی پذیرد مگر این که نور خود را کامل کند، ولو این که برای مشرکین ناپسند باشد.{
متوکّل همچنان مدت بیست سال دستور می داد تا قبر امام حسین علیه السّلام را شخم بزنند، ولی قبر آن بزرگوار همچنان به حال خود بود و تغییری نمی کرد و قطره ای از آب بر بالای آن قبر مقدس نمی رفت. وقتی آن شخص کشاورز با آن منظره مواجه شد گفت: به خدا و حضرت محمّد صلّی الله علیه و آله ایمان آوردم. من سر به بیابان ها می گذارم و می روم، ولی قبر حسین علیه السّلام را که پسر دختر پیامبر خدا صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم است شخم نمی زنم. مدت بیست سال است که به قدرت و آیات خدا نظر می کنم و دلیل و برهان های آل پیغمبر خدا صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم را مشاهده می نمایم و باز هم عبرت نمی گیرم! سپس آن کشاورز یوغ را از گردن گاوها برداشت و گاوها را رها کرد و متوجه زید مجنون گردید و به زید گفت: ای شیخ! از کجا آمدی؟ گفت: از مصر! گفت: برای چه به اینجا آمده ای؟ من می ترسم تو را به قتل برسانند. زید گریان شد و گفت: وقتی به من رسید که قبر حسین علیه السّلام را شخم زده اند، غم و اندوه من به هیجان آمده است.
آن کشاورز به قدم های زید افتاد، پاهای او را بوسید و گفت: پدر و مادرم به فدای تو باد! از آن موقعی که تو نزد من آمدی، رحمت به من روی آورده و قلبم به نور خدا نورانی گردیده است. من به خدا و رسول ایمان آورده ام. مدت بیست سال است که من این زمین را شخم می زنم و هر گاه آب به قبر حسین علیه السّلام می بندم، آب فرو می رود و حیران می شود و در اطراف قبر حسین دور می زند و یک قطره از آن به قبر حسین علیه السّلام نمی رسد. گویا من در حال مستی بودم و اکنون به برکت قدم تو به هوش آمدم. زید گریست و به این ابیات تمثل جست:
به خدا قسم اگر کفار بنی امیّه پسر دختر پیامبر خدا را در حالی که مظلوم بود به قتل رسانیدند
پسران پدر او یعنی بنی عبّاس نظیر آن عمل را انجام دادند و به جان تو قسم که قبر امام حسین علیه السّلام را خراب کردند بنی عبّاس متأسّف بودند که چرا در قتل امام حسین علیه السّلام مشایعت از بنی امیّه نکردند (چون به آن منظور نائل نشدند لذا) به جستجوی استخوان های آن حضرت رفتند (و قبرش را خراب نمودند)
آن کشاورز گریان شد و گفت: ای زید! تو مرا از خواب غفلت بیدار و هدایت کردی. من اکنون به سامراء نزد متوکل می روم و این قضیّه را برایش شرح می دهم. اگر خواست که مرا می کشد و الا آزادم می نماید. زید گفت: من هم با تو می آیم و سخن تو را تأیید می کنم. هنگامی که آن کشاورز نزد متوکل آمد و جریان معجزات قبر حسین علیه السّلام را شرح داد، غیظ و بغض متوکل لعین نسبت به اهل بیت پیامبر اسلام صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم شدید شد و دستور داد تا آن کشاورز را به قتل برسانند. امر کرد تا طناب به پای او بستند و او را از ناحیه صورت در میان بازارها کشیدند. سپس جسد پاکش را در محل اجتماع مردم به دار زدند تا برای دیگران عبرت باشد و ابدا کسی باقی نباشد که اهل بیت علیهم السّلام را به خوبی یاد نماید!
موقعی که زید مجنون با این منظره مواجه شد، غم و عزا و گریه او شدّت یافت. بعدا صبر کرد تا جنازه آن کشاورز را از بالای دار فرود آوردند و در محل خاکروبه ها انداختند. زید آمد و جنازه او را به دجله حمل کرد. سپس آن را غسل داد و کفن کرد و به خاک سپرد و مدت سه روز از قبر او جدا نشد و قرآن برایش تلاوت می کرد».(1)
---------------------------------------------------------
(1) بحارالانوار: 45 / 403.








