داستان دو لخمی(1) و اعتراف عمروعاص
به حقّانیّت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
مسعودی در داستان لخمیین ذکر کرده است که معاویه آنها را تطمیع کرد که اگر عبّاس بن ربیعه هاشمی را بکشند آنها را به مقامی برساند، اینها به طرف میدان رفتند و هر دو بدست امام علیه السلام کشته شدند. هنگامی که خبر کشته شدن آنان به معاویه رسید گفت: خداوند چهره لجاجت را سیاه کند من هرگاه در امری پافشاری کردم منکوب و مخذول شدم.
عمرو بن عاص گفت: تو مخذول و مغرور نشدی بلکه آن دو نفر لخمی گول تو را خوردند و خود را به کشتن دادند.
معاویه گفت : ساکت باش این حرفها به تو مربوط نیست .
عمرو گفت: اگر خداوند بر آن دو نفر لخمی ترحّم نکند و من میبینم که خداوند بر آنان ترحّم نخواهد گرفت .
معاویه گفت: اگر خداوند آنها را نیامرزد ادّعای تو باطل میشود و در این طریق که اینک در پیش گرفتهای ضرر و زیان خواهی دید.
عمرو بن عاص گفت: من یقین دارم که بر طریق حق نیستم و برای اینکه به حکومت مصر برسم دنبال تو افتادهام و از شما یاری میکنم و اگر برای رسیدن به ولایت مصر نبود اکنون خود را از این مهلکه نجات میدادم ، من میدانم که حق با علی بن ابی طالب علیه السلام است و ما مخالف حق هستیم که در برابر او ایستادهایم و با او جنگ میکنیم .
معاویه گفت : به خدا سوگند؛ مصر تو را کور کرده است و اگر چنانچه برای رسیدن به آن نبود میدانم کجا میرفتی ؟!
در این هنگام معاویه خندهاش گرفت . عمرو عاص گفت: علّت خندهات چیست؟
گفت: علّت خندیدن من این بود که چطور متوجّه شدی و فهمیدی که اگر در برابر علی (علیه السلام) کشف عورت کنی از مرگ نجات پیدا میکنی ، روزی که در صفّین گرفتار علی بن ابی طالب (علیه السلام) شدی و نزدیک بود کشته شوی کشف عورت کردی و علی (علیه السلام) هم از تو درگذشت ، به خدا قسم که در آن روز مرگت فرا رسیده بود و نزدیک بود جان بسپاری و اگر علی (علیه السلام) میخواست تو را میکشت ولیکن علی (علیه السلام) برای این که در مقابل این فعل تو بزرگی نشان دهد از کشتن تو صرف نظر کرد.
عمرو گفت: روزی که در طرف راست تو بودم و علی بن ابی طالب تو را برای جنگ دعوت کرد، در این هنگام چشمانت تار شد و حیله و نیرنگ از دستت در رفت، و از تو اعمالی سر زد که شرم دارم اینک بازگو کنم ، اکنون از این کارهای خود خنده کن و یا از اعمال من دست بردار.(2)
-----------------------------------------------
(1) منسوب به لخم که قبیله ای است در یمن .
(2) معاويه و تاريخ : 72.








