مطالب پايگاه علمي المنجی
پیرامون جناب جعفر طیار عليه السلام
*********************************************
1) نماز جناب جعفر طيّار
حضرت امام رضا عليه السلام از پدر بزرگوارش حضرت موسى بن جعفر عليه السلام روايت كردهاند كه شخصى از امام صادق عليه السلام از نماز تسبيح - نماز جعفر طيّار - سؤال كرد ، آن حضرت فرمود :
اين نماز ، عطا و بخششى بزرگ است .
پدرم از جدّم حضرت علىّ بن الحسين عليه السلام روايت كرده است كه فرمود :
چون جعفر بن ابى طالب از سرزمين حبشه بازگشتند ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نزديك استراحتگاه خود در خيبر با او ملاقات كرد ، و هنگامى كه جعفر آن حضرت را ديد با سرعت و شتابان آمد ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با او معانقه كرد و از ديدارش خوشحال شد و با او گفتگو كرد ، سپس بر ناقه خود سوار شد و او را سوار كرد و چون مركب براه افتاد به طرف جعفر رو كرد و فرمود :
اى جعفر ؛ اى برادر ؛ آيا هديهاى به تو ندهم ؟ عطائى تو را نبخشم ؟ تو را برنگزينم ؟
مردم كه اين گفتار را شنيدند گمان كردند كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هماكنون به او مال فراوانى خواهد داد ، چون خداوند پيروزى را در جنگ خيبر نصيب پيامبر كرده و غنيمت فراوانى بدست آمده بود .
جعفر عرض كرد : پدر و مادرم به فدايت ؛ عنايت كنيد .
آنگاه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نماز تسبيح را - كه به نماز جعفر طيّار معروف است - به ايشان تعليم نمود .(1)
به حضرت امام رضا عليه السلام منسوب است كه فرمودند :
بر تو باد به نماز جعفر بن ابى طالب ؛ زيرا در آن ، فضل و فضيلت فراوانى است .
... و هر وقت از شب يا روز كه خواستى در صورتىكه وقت نماز واجب نباشد مىتوانى نماز جعفر را بخوانى و اگر خواستى آن را از نوافل حساب كن و اگر عجله داشتى آن را بدون تسبيح بخوان سپس تسبيحات آن را انجام بده .
هرگاه خواستى آن را بجا آورى نماز را با يك تكبير شروع كن ، سپس در ركعت اوّل بعد از «حمد» ، سوره «عاديات» ، در ركعت دوّم (إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْض)(2) ، در ركعت سوّم (إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّه) ، و در ركعت چهارم (قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَد) را بخوان و اگر خواستى در تمام ركعات بعد از سوره «حمد» مىتوانى (قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَد) را بخوانى .
و هر گاه تسبيح را در ركوع يا سجده و يا در حال قيام فراموش كردى ، هر وقت به يادت آمد آن را انجام بده .
و كيفيّت آن چنين است : بعد از قرائت «حمد» و سوره ، پانزده مرتبه بگويى : «سُبْحانَ اللَّهِ وَالْحَمْدُ للَّهِِ وَلا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَاللَّهُ أَكْبَرُ» ، و در ركوع ده مرتبه و پس از سر برداشتن از ركوع ده مرتبه ، و در سجده اوّل ده مرتبه و بين دو سجده ده مرتبه و در سجده دوّم ده مرتبه و بعد از سر برداشتن از سجده دوّم ده مرتبه تسبيحات را بگو كه مجموع آن هفتاد و پنج مرتبه مىشود .
سپس برخيز و ركعت دوّم را مانند ركعت اوّل انجام بده و بعد از آن ، تشهّد و سلام نماز را بخوان و پس از آن ، دو ركعت ديگر را مانند دو ركعت اوّل بجاى آور .(3)
بنابراين ، تعداد تسبيحات اربعه در چهار ركعت ، سيصد مرتبه مى شود .
...................( پاورقی ).................
1) جمال الاُسبوع : 181 ، مستدرك الوسائل : 225/6 .
2) مرحوم شيخ مفيد رحمه الله در كتاب «الإشراف : 31» فرموده است : در ركعت اوّل بعد از «حمد» سوره «إذا زلزلت» ، و در ركعت دوّم بعد از «حمد» سوره «عاديات» خوانده شود .
3) فقه الرّضا عليه السلام : 155 ، مستدرك الوسائل : 224/6 و 231 )با اختصار) ، بحار الأنوار : 209/91 .
منبع: صحیفه رضویه صفحه 162
2) دعا بعد از نماز جناب جعفر طيّار
حضرت امام رضا عليه السلام فرمودند:
بر تو باد به نماز جعفر بن ابى طالب؛ زيرا در آن، فضل و فضيلت فراوانى است.
... هر زمانى كه اراده كردى اين نماز را بخوانى تكبير بگو، و قرائت نماز را شروع كن، (وبا همان كيفيّتى كه قبلاً بيان شد آن را انجام بده) و هنگامى كه نماز را به پايان رساندى، اين دعا را بخوان:
أَللَّهُمَّ إِنّي أَسْأَلُكَ مِنْ كُلِّ ما سَأَلَكَ بِهِ مُحَمَّدٌ وَالُهُ، وَأَسْتَعيذُ بِكَ مِنْ كُلِّ مَا اسْتَعاذَ مِنْهُ مُحَمَّدٌ وَالُهُ. أَللَّهُمَّ أَعْطِني مِنْ كُلّ خَيْرٍ خَيْراً، وَاصْرِفْ عَنّي كُلَّ ما قَضَيْتَ مِنْ شَرٍّ أَوْ فِتْنَةٍ، وَاغْفِرْ لي ما تَعْلَمُ مِنّي وَما قَدْ أَحْصَيْتَ عَلَيَّ مِنْ ذُنُوبي، وَاقْضِ حَوآئِجي ما لَكَ فيهِ رِضاً وَلي فيهِ صَلاحٌ، يا ذَا الْمَنِّ وَالْفَضْلِ، وَسِّعْ عَلَيَّ فِي الرِّزْقِ وَالْأَجَلِ، وَاكْفِني ما أَهَمَّني مِنْ أَمْرِ دُنْيايَ وَاخِرَتي، إِنَّكَ أَنْتَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ.
خداوندا؛ از تو مى خواهم از هر چه كه محمّد و آل او از تو درخواست نمودند، و به تو پناه مى برم از همه آنچه محمّد و آل او از آن (به تو) پناه مى بردند. خداوندا؛ از ميان همه خيرها و خوبى ها بهترين را به من عطا كن، و هر آنچه بدى يا فتنه مقدّر كردهاى از من دور گردان، و بيامرز مرا از آنچه از من مى دانى و آنچه از گناهان من شماره نمودهاى، و برآورده ساز از حاجتهاى من آنچه خشنودى تو در آن است و مصلحت من مى باشد، اى دارنده لطف و احسان، در روزى و عُمر من وسعت بده، و آنچه مرا نگران ساخته از امور دنيا وآخرتم كفايتم كن، كه تنها تو بر هر چيزى توانا هستى.
منبع: صحیفه رضویه صفحه 195
3) ثواب نماز جناب جعفر طيّار
در حرم حضرت امام رضا عليه السلام
خواندن نماز جناب جعفر طيّار از جهاتى داراى اهميّت فراوان است :
الف ) خواندن آن ، در حرم حضرت امام رضا عليه السلام تأكيد شده است .
ب ) در يكى از تشرّفات مشاهده شده است كه حضرت امام عصر عجّل اللَّه تعالى فرجه در بالاسر حرم حضرت امام رضا عليه السلام مشغول خواندن نماز جعفر طيّار بودند .
ج ) حضرت امام رضا عليه السلام نماز جعفر طيّار مىخواندند : «احمد بن على انصارى از رجاء بن ابى ضحّاك نقل كرده است كه حضرت امام رضا عليه السلام در سفر خراسان هر شب بعد از هشت ركعت نماز ، چهار ركعت نماز جعفر طيّار مى خواندند... .«(1)
د ) حضرت امام رضا عليه السلام خواندن نماز جعفر طيّار را در روز دحو الأرض (بيست و پنجم ذيقعده) سفارش فرمودند .
مرحوم علّامه مجلسى مىگويد : به خطّ شيخ حسين بن عبدالصمد يافتم آنچه را كه عبارتش چنين است :
شيخ ابو طيّب حسين بن احمد فقيه ذكر نموده كه هر كس حضرت امام رضا عليه السلام يا يكى ديگر از ائمّه طاهرين عليهم السلام را زيارت كند و در حرم آن بزرگوار نماز جعفر طيّار بخواند ، براى او در برابر هر ركعت نوشته شود ثواب كسى كه هزار حجّ و هزار عمره انجام داده و هزار بنده آزاد نموده ، و هزار وقوف با پيامبر مرسل در راه خدا بجاى آورده باشد ، و به هر گامى كه برداشته ثواب صد حجّ و صد عمره و آزاد كردن صد بنده در راه خدا به او دهند ، و صد حسنه برايش بنويسند و صد گناه از نامه عملش پاك نمايند .(2)
علّامه مجلسى رحمه الله در «زاد المعاد» مى نويسد : روايات درباره اين نماز متواتر است و مخالفان نيز اين نماز را مستحب مىدانند مگر اندكى از ايشان ، ولى اكثر آنان به اعتبار عداوت باطنى كه با اميرالمؤمنين عليه السلام و نزديكان آن حضرت دارند ، اين نماز را به عبّاس عموى پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم نسبت دادهاند .
بعد از نوافل شبانه روزى ، نمازى به حسب صحّت سند و كثرت ثواب به اين نماز نمى رسد .(3)
× × ×
مرحوم علّامه مجلسى احكام اين نماز را در چند مقصد بيان نموده كه خلاصه آن را مى آوريم :
اوّل : بدان كه مشهور ميان علما آن است كه نماز جعفر را به جاى نوافل شبانهروزى مىتوان انجام داد كه به جاى هر دو حساب شود و همچنين به نيّت قضاى نافله مىتوان انجام داد و احاديث بر اين مضامين وارد شده است .
دوّم : در روايات وارد شده است و اكثر علما گفته اند : كسى كه ضرورتى و تعجيلى داشته باشد ، مىتواند نماز جعفر را بدون تسبيحات بجا آورد و تسبيحات را در راه بخواند .
سوّم : در حديث صحيح وارد شده است : كسى كه دو ركعت از نماز جعفر را بخواند و براى او كار ضرورى پيش آيد ، مىتواند دنبال آن كار برود و دو ركعت ديگر را در وقت ديگر بخواند و اگر بدون عذر چنين نكند و همه را با هم بخواند بهتر است .
چهارم : روايت معتبرى از حضرت قائم عليه السلام وارد شده است كه اگر كسى تسبيحات نماز جعفر را فراموش كند ، هر وقت به خاطرش آمد بخواند .
پنجم : در تعيين سورههايى كه مستحبّ است در اين نماز خوانده شود اختلاف است و مشهور آن است كه در ركعت اوّل (بعد از سوره حمد) (إِذا زُلْزِلَت) و در دوّم (وَالْعادِيات) و در سوّم (إِذا جآءَ نَصْرُ اللَّهِ) و در چهارم (قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ) بايد خواند .
و ابن بابويه و پدرش در ركعت اوّل (وَالْعادِيات) و در ركعت دوّم (إِذا زُلْزِلَت) گفتهاند .
و در روايتى در ركعت اوّل (إِذا زُلْزِلَت) و در دوّم (إِذا جآءَ نَصْرُ اللَّهِ) و در سوّم (إِنَّا أَنْزَلْناهُ) و در چهارم «توحيد» وارد شده است .
و در روايت صحيحى فرمودهاند كه در هر ركعت (قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ) و (قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ) هر دو را بخواند .
و در روايتى وارد شده است : هر سوره را كه مىخواهد بخواند ، و ابن بابويه گفته است : همه را با سوره «توحيد» مىتواند بجا آورد و ظاهراً همه خوبست ؛ اگرچه اوّل و سوّم افضل است .
ششم : مشهور آن است كه تسبيحات را بعد از سجده دوّم ركعت اوّل و سوّم نشسته مىخواند و بعضى گفتهاند بعد از برخاستن به ركعت ديگر پيش از قرائت مىخواند و عمل به مشهور اولى است .
هفتم : بعضى گفتهاند كه چهار ركعت را به يك سلام بخواند و مشهور و اقوى دو سلام است چنانچه گذشت .
هشتم : مشهور ميان علماء آنست كه تسبيحات اين نماز را پيش از ركوع و بعد از قرائت بايد خواند و ابن بابويه موافق بعضى از روايات قائل شده است كه مخيّر است ميان آنكه پيش از قرائت بخواند يا بعد از قرائت و عمل به مشهور اقوى و اولى است .(4)
...................( پاورقی ).................
1) رك : عيون اخبار الرضا عليه السلام : 178/2 .
2) بحار الأنوار : 137/100 ، مستدرك الوسائل : 233/6 و 402/10 .
3) زاد المعاد : 520 .
4) زاد المعاد : 520 .
منبع: صحیفه رضویه صفحه 164
4) سخنرانى جناب جعفر در حضور نجاشى
به گزارش ابن اسحاق به نقل از امّ سلمه، نجاشى كسى را به دنبال مهاجران فرستاد تا ايشان را به دربار بخواند. چون فرستاده نجاشى به نزد صحابه آمد و ايشان را خواند، دانستند كه ايشان را از بهرِ چه مى خوانند. پس همه گرد هم جمعشدند و با هم اتّفاق كردند كه پيش نجاشى چه گويند و جواب سخن وى چه دهند. و اتّفاق بر آن كردند كه آنچه حق باشدبگويند و آنچه خدا و پيغمبر به آنان فرموده، به آنها جواب دهند.
نجاشى دين ترسايى داشت و دستور داده بود همه اسقفها، راهبان و علماى ايشان را حاضر كرده بودند و كتابهاى تورات و انجيل را گسترده بودند.
چون صحابه وارد شدند، نجاشى روى بديشان كرد و گفت: اى قوم؛ اين چه دين است كه شما آن را بر پاى داشتهايد؟
از ميان قوم، جعفر بن ابى طالب به سخن درآمد و گفت: اى پادشاه؛ بدان كه ما از قومى از اهل جاهليّت بوديم و بتان رامى پرستيديم و مردار همى خورديم و ارتكاب فواحش مى كرديم و قطع ارحام و رنجانيدن خاصّ و عامّ و ظلم بر ضعيفان و حيف بر همسايگان كار و عادت ما بود تا حق تعالى بر ما رحمت كرد و از ميان قوم ما كسى را برانگيخت و او رابه رسالت به سوى ما فرستاد كه وى به نسب و حسب از همه معروفتر و به صدق و امانت از همه مشهورتر است، ما را به توحيد و عبادت خداوند تعالى دستور داد و از پرستيدن بتان منع كرد و ما را بر انجام دادن همه اخلاق پسنديده تحريك كرد و از همه فواحش ما را نهى كرد و قرآن و كلام خداوند را براى ما خواند و احكام شريعت را به ما آموخت؛ آنگاه ازميان قوم، ما تصديق وى نموديم و متابعت وى مىكرديم و به دينِ وى درآمديم و ترك بت پرستيدن كرديم و آنچه به ما مى فرمود به جاى آورديم.
پس قوم بر ما تعدّى كردند و دست ظلم و ستم بر ما بگشودند و پيوسته ما را مى رنجانيدند و در فتنه و بلا مى افكندند تاچون پيمغبر ما، عليه السلام، حال ما را اينگونه ديد به ما دستور داد تا هجرت نموديم و به ولايت تو آمديم و در اين جايگاه مقام ساختيم تا حق تعالى فرجى فرستد.
اكنون، قوم چون دانستند كه ما را اين جايگاه خوش است و تو را با ما نظرِ عنايت است، حسد بردند و اين رسولان رافرستادند تا تو ما را به دست ايشان دهى و ايشان ما را به مكّه برند و ديگر باره ما را در بلا و فتنه افكنند.
چون جعفر اين سخن بگفت، نجاشى گفت: از اين قرآن كه محمّد صلى الله عليه وآله وسلم به شما آورده است هيچ مى دانى؟
گفت: بلى.
نجاشى گفت: بخوان.
جعفر آغاز كرد و آواز برداشت و گفت:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
»كهيعص × ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيَّا × إِذْ نَادَى رَبَّهُ نِداءً خَفِيّاً × قَالَ رَبِّ إِنِّى وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّى وَاشْتَعَلَالرَّأْسُ شَيْباً وَلَمْ أَكُن بِدُعَائِكَ رَبِّ شَقِيّاً«.(1)
تا آنجا كه به قصّه مريم رسيد:
»وَاذْكُرْ فِى الْكِتَابِ مَرْيَمَ إِذِ انتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهَا مَكَاناً شَرْقِيّاً × فَاتَّخَذَتْ مِن دُونِهِمْ حِجَاباً فَأَرْسَلْنَا إِلَيْهَارُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِيّاً × قَالَتْ إِنِّى أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنكَ إِن كُنتَ تَقِيّاً × قَالَ إِنَّمَا أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِغُلاَماً زَكِيّاً × قَالَتْ أَنَّى يَكُونُ لِى غُلامٌ وَلَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ وَلَمْ أَكُ بَغِيّاً × قَالَ كَذلِكِ قَالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌوَلِنَجْعَلَهُ آيَةً لِّلنَّاسِ وَرَحْمَةً مِّنَّا وَكَانَ أَمْراً مَقْضِيّاً × فَحَمَلَتْهُ فَانتَبَذَتْ بِهِ مَكَاناً قَصِيّاً«.(2)
تا آنجا كه مريم، فرزندش عيسى عليهما السلام را به دنيا آورد و فرياد اعتراض برخاست:
»فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَهَا تَحْمِلُهُ قَالُوا يَامَرْيَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَيْئاً فَرِيّاً × يَا أُخْتَهَارُونَ مَا كَانَ أَبُوكِ امْرأَ سَوْءٍ وَمَا كَانَتْ أُمُّكِ بَغِيّاً × فَأَشَارَتْ إِلَيْهِ قَالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَن كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيّاً ×قَالَ إِنِّى عَبْدُ اللَّهِ آتَانِىَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِى نَبِيّاً × وَجَعَلَنِى مُبَارَكاً أَيْنَ مَا كُنتُ وَأَوْصَانِى بِالصَّلاَةِ وَالزَّكَاةِ مَا دُمْتُحَيّاً × وَبَرّاً بِوَالِدَتِى وَلَمْ يَجْعَلْنِى جَبَّاراً شَقِيّاً × وَالسَّلاَمُ عَلَىَّ يَوْمَ وُلِدتُّ وَيَوْمَ أَمُوتُ وَيَوْمَ أُبْعَثُ حَيّاً × ذلِكَعِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِى فِيهِ يَمْتَرُونَ«.(3)
ابن اسحاق ادامه مىدهد: چون پارهاى از سوره »كهيعص« را خواند، نجاشى و اسقفها كه حاضر بودند، همگى به گريستن درآمدند و چندان گريستند كه دامنهاى ايشان از آب ديدگان تر شد. آنگاه نجاشى گفت: اين سخن، يعنى قرآن و آنچه عيسى آورده است، هر دو از يك مشكات بيرون آمده است.
پس روى به عبداللَّه بن ابى ربيعه و عمرو بن عاص كرد و گفت: برخيزيد و برويد، به خداى سوگند مى خورم كه من ايشان را هرگز به دست شما ندهم.
عبداللَّه ابى ربيعه و عمرو بن عاص هر دو برخاستند و دلتنگ از پيش نجاشى بيرون آمدند.(4)
از اين جريان، شكست عمروعاص و ساير دشمنان اسلام به خوبى واضح گرديد. به همين دليل آنان سرافكنده به حجاز برگشتند و در برابر، صميميّت جناب جعفر با نجاشى سلطان حبشه آنچنان افزايش يافت كه پسران آندو برادران رضاعى يكديگر شدند.
...................( پاورقی ).................
1) سوره مريم، آيه 4 - 1.
2) سوره مريم، آيه 16 - 22.
3) سوره مريم، آيه 27 - 34.
4) مهاجرت به حبشه: 162.
منبع : معاویه پیشوای اهل سنت
5) صميميّت جناب جعفر و نجاشى
در كتاب «مهاجرت به حبشه» مى نويسد: گويا در اواخر سال سيزدهم بعثت يا اوايل سال اوّل هجرت بود كهخداوند پسرى به جناب جعفر بن ابى طالب عليه السلام ارزانى داشت. اين اوّلين فرزند جعفر و نخستين مولود مهاجران بود كهدر كشور حبشه چشم به جهان گشود. جعفرعليه السلام نوزاد خود را عبداللَّه نام نهاد. از حسن تصادف، چندى بعد ملكه حبشه نيز وضع حمل نمود و پسرى به دنيا آورد.
نجاشى جعفرعليه السلام را خواست و از او پرسيد: پسرت را چه ناميدى؟
جعفر پاسخ داد: عبداللَّه.
نجاشى نيز فرزندش را عبداللَّه ناميد. آنگاه اسماء همسر جعفر، شيردادن فرزند پادشاه حبشه را به عهده گرفت.بدين ترتيب، عبداللَّه نجاشى با شير همسر جعفر بزرگ شد و رشد نمود. از اين رو، پسران نجاشى و جعفر باهم برادررضاعى شدند و در نتيجه بين خانواده جعفر و نجاشى خويشاوندى و پيوند رضاعى حاصل گرديد و از اين رهگذر برتقرّب و منزلت جعفر بن ابى طالب و اسماء بنت عميس در دربار نجاشى و مردم حبشه افزوده شد.
گويند: بعد از بازگشت مهاجران، هر كس از مردم حبشه مسلمان مى شد، نزد اسماء مى آمد و اخبار و حوادث مملكت حبشه را به اطّلاع وى مى رساند.(1)
...................( پاورقی ).................
1) مهاجرت به حبشه: 185.
منبع : معاویه پیشوای اهل سنت
6) نتيجه مهاجرت به حبشه
گرچه پيروان رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در مقابل صدمات جانكاه و فشارهاى شكننده مشركين، همچنان در ايمان خود ثابت قدم بودند، ولى زندگى بر آنان تلخ و غير قابل تحمّل شده بود و بايد هر چه زودتر به اين وضع خطرناك خاتمه داده مى شد. لذا با موافقت رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم قرار شد گروهى از زن و مرد مسلمان، مكّه را ترك گويند و به كشور حبشه مهاجرت نمايند و گروه ديگر همراه آن حضرت به خارج مكّه بروند و در نقطهاى به نام شعب ابى طالب زندگى كنند، تاهر دو گروه مدّتى از مشركين دور و از تجاوزشان مصون باشند. سرانجام اين تصميم عملى شد و به طورى كه در تاريخآمده، هشتاد و سه نفر مرد و هيجده نفر زن، شهر مكّه را ترك گفتند و راه حبشه را در پيش گرفتند(1).
مهاجرين مسلمان - كه اكثرشان نوجوان و جوان بودند - به سلامت وارد حبشه شدند و در كمال آزادى و ايمنى،زندگى عادّى و برنامههاى دينى خود را آغاز نمودند. موقعى كه قريش از ورود آنان به حبشه آگاه شدند، به توطئه تازهاىدست زدند و براى آن كه مهاجرين را با ذلّت و خوارى از حبشه اخراج كنند و به مكّه، يعنى به حوزه قدرت خود،برگردانند، عمرو عاص و عمارة بن وليد را با هدايايى نزد پادشاه حبشه فرستادند.
شرح مسافرت نمايندگان قريش و ورودشان به مجلس ملك و همچنين ملاقات مسلمين با پادشاه حبشه و سخنان جعفر طيّار، مبسوطاً در كتب تاريخ نقل شده است. ولى دو نكته جالب - كه شاهد بحث ماست - از مجموع گفتارهاى رد وبدل شده، به خوبى استفاده مىشود: اوّل تقابل نسل كهن با نسل جوان، و دوّم همآهنگى تعاليم اصولى اسلام با نداى فطرت و وجدان كه مختصراً به هر دو اشاره مى شود:
اوّل: نمايندگان قريش در ملاقات خود با پادشاه حبشه از انحراف دينى نوبالغان و جوانان مسلمان شده شكايت كردند و خويشتن را نماينده پدران و عموها و خلاصه بزرگسالان قوم آنان معرّفى كردند و گفتند:
»أيّها الملك؛ إنّه قد صبا إلى بلدك منّا غلمان سفهاء، فارقوا دين قومهم ولم يدخلوا في دينك وجاؤا بدين مبتدعوقد بعثنا إليك فيهم أشراف قومهم من آبائهم و اعمامهم وعشائرهم ليردوهم إليهم(2).
»اى پادشاه؛ جمعى از نوبالغان و جوانان نادان ما به كشور تو هجوم آوردهاند. اينان دين قوم خود را ترك گفته و به دين تو همدرنيامدهاند، بلكه خود دين تازهاى ساختهاند. اشراف مكّه و پدران و عموها و بستگان اين جوانان، ما را به نمايندگى نزد شما فرستاده اند ؛ آنان را به سوى خود برگردانند«.
از اين عبارت به خوبى استفاده مىشود كه بر اثر دعوت رسول اكرمصلى الله عليه وآله وسلم، نسل جوان و نسل كهن در مقابل يكديگر قرار گرفتهاند. نوبالغان و جوانان به آن حضرت گرويده و اسلام آوردهاند و براى نجات از ايذاى بزرگان قومخود، به حبشه پناهنده شده اند و بزرگسالان به مخالفت برخاسته. از يك طرف در مكّه، با تمام قدرت جوانان راكوبيده اند و از طرف ديگر، به همين منظور نمايندگانى به كشور حبشه فرستاده اند.
پادشاه حبشه - كه مرد متين و عاقلى بود - به اظهارات دو نماينده قريش ترتيب اثر قطعى نداد و به اطرافيان خودگفت: بايد شخصاً مهاجرين مسلمان را به حضور بخوانم و از عقايدشان پرسش كنم. اگر مطلب آن طورى است كه فرستادگان قريش گفتهاند، آنان را تسليم آن دو خواهم كرد و اگر آن طور نبود، از آنها دفاع مى كنم و تا زمانى كه مايل باشند، آنان را در كشور خويش نگاهدارى مى نمايم. سپس دستور داد روز معيّنى مهاجرين را به حضورش بياورند.
امر پادشاه به اطّلاع مسلمين رسيد. قبل از روز مقرّر، آنان با يكديگر شور كردند و با توجّه به اهميّت مجلس، متّفقاً جعفر طيّار را - كه آن روز سنّش در حدود بيست و پنج سال بود - به عنوان سخنگوى خود برگزيدند تا به سئوالات ملك پاسخ دهد.
روز موعود فرا رسيد و مسلمين به مجلس شاه حاضر شدند. در آن روزگار، معمول كشور حبشه چنين بود كه هركس به حضور ملك مى رسيد، بايد او را سجده كند، ولى مسلمين از سجده پادشاه خوددارى كردند.
كسانى كه در محضر ملك حاضر بودند به مسلمين گفتند: چرا سجده نكرديد؟
جعفر در جواب گفت: ما هيچ كس جز خداى يگانه را سجده نمى كنيم.
پادشاه حبشه پرسيد: اين چه دينى است كه شما به آن گرويدهايد؟
جعفر در جواب گفت: قوم ما از نادانى بت مى پرستيدند. مردار مى خوردند. قطع رحم مى كردند. به همسايه آزار مى دادند. زورمندان به جان و مال ناتوانان تجاوز مى نمودند و آنان را طعمه خود مى ساختند. وضع ما بدين منوال بود تاخداوند بر ما پيامبرى را فرستاد، همانطور كه بر اقوام گذشته پيغمبرانى را فرستاده بود. اين پيغمبر از خود ماست. از شرف خانوادگى اش آگاهيم و او را به راستگويى و عفّت و امانت مى شناسيم.
فدعانا إلى اللَّه تعالى لنوحّده، ونخلع ما كان يعبد آباؤنا من دونه من الحجارة والأوثان.
وأمرنا أن نعبد اللَّه تعالى وحده، وأمرنا بالصّلاة. وأمرنا بصدق الحديث، وأداء الأمانة، وصلة الأرحام،وحسن الجوار، والكفّ عن المحارم والدّماء.
ونهانا عن الفواحش، وقول الزّور، وأكل مال اليتيم، وقذف المحصنة، فصدّقناه وآمنّا به واتّبعناه على ما جاءبه.
فعدا علينا قومنا ليردّونا إلى الأصنام واستحلال الخبائث، فلمّا قهرونا وظلمونا وضيّقوا علينا، خرجنا إلىبلدك، واخترناك على من سواك.(3)
او ما را به خداى يگانه دعوت كرد و گفت كه: خدايان سنگى و بتها را كه پدرانمان مىپرستيدند، ترك گوييم و تنها خداوندجهان را پرستش نماييم.
او امر كرده است كه نماز بخوانيم. راست بگوييم. در امانتها خيانت نكنيم. صله رحم نماييم و نسبت به همسايگان نيكوكارباشيم.
او به ما دستور داده است از گناه و خونريزى بپرهيزيم، و از بى عفّتى و سخنان ناروا، و تجاوز به مال يتيم، و تهمت به زنان پاكدامن اجتناب نماييم. ما سخنانش را قبول كرديم و به وى ايمان آورديم و عملاً از دستوراتش پيروى نموديم.
بزرگان قوم، ما را مورد تجاوزهاى ظالمانه خود قرار دادند تا دوباره به بتپرستى و رواداشتن ناپاكى هاى گذشته برگرديم. وقتى سختگيرى و ستمكارى آنان نسبت به ما شديد و غير قابل تحمّل شد، ناچار مكّه را ترك گفتيم و به كشور حبشه آمديم وشما را بر ديگران ترجيح داديم.
جعفر طيّار در مجلس ملك، ابتدا از بتپرستى ضدّ عقل و رفتار ضدّ وجدان مردم مكّه سخن گفت و سپس بهيكتاپرستى فطرى و اخلاق انسانى اسلام اشاره نمود.
جعفر طيّار در كلمات خود به طور صريح از عقل و وجدان اخلاقى سخنى به ميان نياورده، ولى در گفتار كوتاه و عميقخود، آيين كهن مردم مكّه را با تعاليم جديد رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم طورى در برابر يكديگر قرار داده و باهم مقايسه نموده كه هر شنونده عاقل و منصفى با معيار عقل و وجدان به بطلان آيين مشركين و حقّانيّت دين اسلام اعتراف مىكند. چنانكه پادشاه حبشه با همين منطق، تحت تأثير قرار گرفت و صريحاً از مسلمين مهاجر حمايت نمود.(4)
...................( پاورقی ).................
1) سيره حلبى: 375/1.
2) سيره حلبى: 378/1.
3) سيره حلبى: 378/1.
4) جوان از نظر عقل و احساسات: 259/2.
منبع : معاویه پیشوای اهل سنت
7) جعفر بن ابى طالب علیه السلام
با عمروعاص در حبشه
امّا موضوع رفتن عمروعاص به حبشه را براى آنكه نسبت به جعفر بن ابى طالب و مهاجران مؤمن پيش نجاشى حيله سازى كند هر كس كه در سيره تأليف كرده، آورده است. از جمله محمّد بن اسحاق در كتاب «المغازى» خود چنين مى گويد:
محمّد بن مسلم بن عبداللَّه بن شهاب زهرى از ابوبكر بن عبدالرحمان بن حارث بن هشام مخزومى، از امّ سلمه دختر ابى اميّة بن مغيره مخزومى، همسر محترم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم برايم نقل كرد كه چنين مىگفته است:
چون به سرزمين حبشه مسكن گزيديم با بهترين همسايه - يعنى نجاشى - همسايه شديم، بر دين خود ايمنى يافتيم و خدا را عبادت مى كرديم بدون آنكه آزارى را كه در مكّه مى ديديم ببينيم و هيچ سخن كه ناخوش داشته باشيم نمى شنيديم و چون اين خبر به قريش رسيد رايزنى كردند تا دو تن از مردان چابك و نيرومند خود را در مورد ما پيش نجاشى گسيل دارند و براى او از چيزهاى طرفه مكّه هدايايى بفرستند.
نجاشى را پوست هاى دبّاغى شده بسيار خوش مى آمد، قرشى ها پوست بسيار فراهم آوردند و براى هر يك از سرداران او هم هديهاى نفيس فراهم ساختند و هدايا را همراه عبداللَّه بن ابى ربيعة بن مغيره مخزومى و عمرو بن عاص بن وائل سهمى گسيل داشتندو دستورهاى خود را به آن دو دادند و گفتند: پيش از آنكه در مورد مسلمانان با نجاشى سخن بگوييد هديه هر يك از سردارانش را بدهيد.
آن دو پيش نجاشى آمدند در حالىكه ما در كشور نجاشى در بهترين خانه و كنار بهترين همسايه بوديم. هيچ يك از سرداران نجاشى باقى نماند مگر آنكه پيش از آنكه با نجاشى سخن گويند به او هديهاى دادند و سپس به آنان گفتند: گروهى از غلامان سفله ما -كه از دين قوم خود بريدهاند و به آيين شما هم نگرويدهاند خود آيين تازهاى كه ما و شما آن را نمى شناسيم آورده اند - به كشور پادشاه گريخته اند؛ اشراف قوم ايشان ما را به حضور پادشاه فرستادهاند تا ايشان را برگردانيم. هنگامى كه با پادشاه در مورد برگرداندن ايشانگفتگو كرديم شما به پادشاه پيشنهاد كنيد آنان را به ما تسليم كند و با آنان گفتگو نكند، به هر حال اقوام اين گروه بر آنان و عيب و نقص ايشان آگاهترند.
سرداران گفتند: آرى؛ همين گونه خواهيم كرد.
عبداللَّه بن ابى ربيعه و عمروعاص هداياى پادشاه را تقديم داشتند كه از ايشان پذيرفت. سپس با او سخن گفتند و چنين اظهار داشتند: پادشاها؛ گروهى از غلامان سفله ما كه از آيين قوم خود گسيخته و به آيين تو هم درنيامده اند و خود آيينى تازه پديد آورده اند كه ما و تو آن را نمى شناسيم به كشور تو گريخته اند. اينك اشراف قوم ما كه پدران و عموها و خويشاوندان آناناند ما را به حضورت گسيل داشته اند تا آنان را برگردانيم و آنان به احوال و معايب اين گروه و آنچه از ايشان ديده اند داناترند.
امّ سلمه مى گويد: هيچ چيز در نظر عبداللَّه بن ابى ربيعه و عمروعاص بدتر از اين نبود كه نجاشى سخن مسلمانان را بشنود. در اين هنگام سرداران و ويژگان نجاشى كه بر گرد او بودند گفتند: اى پادشاه؛ اين دو راست مى گويند، قوم آنان بر اين گروه و معايبايشان آگاهترند. مناسب است پادشاه آنان را به ايندو بسپارد تا پيش قوم خود و كشورشان ببرند.
پادشاه خشمگين شد و گفت: هرگز خداوند چنين نخواهد؛ آنان را به ايندو تسليم نمى كنم و هرگز حمايت خود را از قومى كه به من پناه آورده و در سرزمين من فرود آمده اند و مرا بر ديگران برگزيدهاند برنمى دارم تا آنكه آنان را بخواهم و از ايشان درباره آنچه ايندو مى گويند بپرسم، اگر همچنان بودند كه اين دو مى گويند آنان را به ايشان مى سپرم و پيش قوم خودشان برمى گردانم و اگر جز اين بودند آنان را حمايت مى كنم و تا هنگامى كه در همسايگى و پناه من باشند با آنان به نيكى رفتار خواهم كرد.
امّ سلمه مى گويد: نجاشى به ياران رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم پيام داد و ايشان را فراخواند. چون فرستاده نجاشى پيش ايشان آمد، جمع شدند و به يكديگر گفتند: چون پيش اين مرد برويم چه مى گوييد؟
گفتند: به خدا سوگند؛ همان چيزى را كه مى دانيم و پيامبرمان - كه درود خدا بر او باد - به ما فرمان داده است خواهيم گفت، هر چه پيش آيد.
هنگامى كه آنان پيش نجاشى آمدند او اسقفهاى خود را فراخوانده بود و ايشان كتابهاى خود را گشوده و بر گرد او نشسته بودند، نجاشى از ياران پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم پرسيد: اين آيين كه شما داريد و از آيين قوم خود دورى گزيده ايد و در آيين من و آيين هيچ يك از اين ملّتها هم در نيامده ايد چيست؟
امّسلمه مى گويد: كسى كه با نجاشى گفتگو كرد جعفر بن ابى طالب بود كه به او چنين گفت: پادشاها؛ ما قومى بوديم در جاهليّت كه بتها را پرستش مى كرديم و گوشت مردار مى خورديم و مرتكب كارهاى ناپسند مى شديم؛ پيوند خويشاوندى را مىگسيختيم و حقوق همسايگى و پناهندگى را به فراموشى مى سپرديم، نيرومند ما ناتوان ما را مى خورد و بر اين حال بوديم تا آنكه خداى عزّوجلّ براى ما پيامبرى از ميان خودمان مبعوث فرمود كه نسب و راستى و امانت و پاكدامنى او را مى شناسيم، او ما رافراخواند تا خداوند يكتا را پرستش كنيم و معتقد به توحيد شويم و آنچه را كه خود و پدران ما غير از خدا پرستش مى كرديم، يعنى سنگ ها و بتها را از خدايى خود خلع كنيم و ما را به راستگفتارى و پرداخت امانت و رعايت پيوند خويشاوندى و حسن همجوارىو خوددارى از كارهاى حرام و ريختن خون ها فرمان داده است و ما از ديگر كارهاى ناپسند و سخن زور گفتن و خوردن مال يتيم و تهمت زدن به زنان شوهردار پاكدامن نهى فرموده است و فرمان داده است تا خداوند يكتا را پرستش كنيم و نماز گزاريم و زكات بدهيم وروزه بگيريم.
امّ سلمه مى گويد: سپس جعفر تمام امور اسلام را بيان كرد و گفت: ما پيامبر خود را تصديق كرديم و به او ايمان آورديم و در آنچه كه از سوى خدا آورده بود از او پيروى مى كرديم و خداوند يكتا را پرستش كرديم و هيچ چيز را شريك و انباز او قرار نمى دهيم وآنچه را بر ما حرام فرموده است حرام مى دانيم و آنچه را حلال فرموده است حلال مى دانيم. در اين حال قوم ما بر ما ستم كردند و ما را شكنجه دادند و خواستند ما را فريب دهند و از دين خود به پرستش بتها و از بندگى نسبت به خدا به بندگى آنها بازگردانند و همانكارهاى پليد را كه در گذشته روا مى داشتيم روا داريم، و چون بر ما چيره بودند و سخت گرفتند و ستم روا داشتند و ميان ما و انجام مراسم دينى مانع شدند، به سرزمين تو آمديم و تو را بر ديگران برگزيديم و راغب شديم تا در پناه و همسايگى تو قرار گيريم وپادشاها؛ اميدواريم كه در پيشگاه تو بر ما ستم نشود.
نجاشى به جعفر گفت: آيا چيزى از كتابى كه پيامبرتان آورده است همراه دارى؟
جعفر گفت: آرى.
گفت: براى من بخوان.
جعفر آيات نخستين سوره مريم را خواند. نجاشى چندان گريست كه ريش او خيس شد، اسقفهاى او هم چندان گريستند كه ريشهايشان خيس شد(1) آنگاه نجاشى گفت: به خدا سوگند؛ اين سخن و آنچه موسى آورده است از يك چراغ سرچشمه مىگيرد، به خدا سوگند؛ شما را به آنان تسليم نمى كنم.
امّسلمه مى گويد: چون مسلمانان و آن قوم از پيش نجاشى بيرون رفتند، عمروعاص گفت: به خدا سوگند؛ فردا در حضور نجاشى عيبى بر آنان خواهم گرفت كه همه را ريشهكن سازد.
عبداللَّه بن ابى ربيعه - كه از عمروعاص باپرواتر بود - گفت: اين كار را مكن، بر فرض كه آنان با ما مخالفت كرده اند حقّ خويشاوندى دارند.
عمروعاص گفت: به خدا سوگند؛ فردا به نجاشى خواهم گفت كه مسلمانان در مورد عيسى بن مريم اعتقاد دارند كه بندهاى از بندگان خداوند است.
صبح روز بعد عمروعاص پيش نجاشى رفت و گفت: پادشاها؛ اين قوم درباره عيسى بن مريم سخن عجيب مى گويند آنان را احضار كن و بپرس كه چه مى گويند؟
نجاشى كسى را فرستاد و مسلمانان را احضار كرد.
امّ سلمه مى گويد: اين بار هم چون فرستاده نجاشى آمد و مسلمانان جمع شدند به يكديگر گفتند: اگر در مورد عيسىعليه السلام از شما بپرسد چه مى گوييد؟
جعفر بن ابى طالب گفت: به خدا سوگند؛ همان چيز را مى گوييم كه خداوند عزّوجلّ فرموده است و پيامبر ما بيان كرده است، هر چه مى خواهد بشود.
چون پيش نجاشى رفتند به آنان گفت: شما درباره عيسى بن مريم چه مى گوييد و چه اعتقادى داريد؟
جعفر گفت: مى گوييم او بنده و فرستاده و روح خدا و كلمه الهى است كه آن را به مريم عذراء كه از جهان دل كنده بود القا فرموده است.
در اين هنگام نجاشى دست به زمين برد و خراشه چوبى را برداشت و گفت: ميان عيسى بن مريم و آنچه جعفر گفت به اندازه اين خراشه چوب تفاوت نيست.
امّ سلمه مى گويد: هنگامى كه جعفر آن سخن را گفت سرداران نجاشى همهمه كردند و نجاشى به آنان گفت: هر چند شما همهمه و هياهو كنيد.
آنگاه نجاشى به مسلمانان گفت: برويد كه شما در كشور من در كمال امن و آسايش خواهيد بود و سه بار گفت: هر كس شما را دشنام دهد زيان خواهد كرد. دوست نمى دارم در قبال آزار رساندن به يكى از شما كوهى از طلا داشته باشم.
سپس گفت: هداياى آن دو نفر را كه براى من آوردهاند به خودشان برگردانيد كه مرا نيازى به آن نيست. به خدا سوگند؛ خداوند آنگاه كه پادشاهى مرا به من برگرداند از من رشوه نگرفت و از گفتار مردم درباره من اطاعت نفرمود كه من اينك رشوه بگيرم و سخن مردم را در مورد ايشان اطاعت كنم.
امّ سلمه مى گويد: آن دو مرد با زشتى و در حالى كه خواسته ايشان برآورده نشده بود از پيش نجاشى برگشتند و ما با بهترين حال و در بهترين جايگاه و همراه بهترين همسايه باقى مانديم. به خدا سوگند؛ در همان حال بوديم كه مردى از حبشه براى ستيز بانجاشى و گرفتن پادشاهى از او قيام كرد و با لشكرى آنجا آمد.
گويد: نجاشى به مقابله او رفت و رود نيل ميان آن دو بود. ياران پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم گفتند: كدام مرد آماده است برود و از آوردگاه براى ما خبرى آورد؟
زبير بن عوام كه از جوانترين مسلمانان بود گفت: من اين كار را انجام مى دهم. براى او مشگى را پر باد كردند و آن را زير سينهاش قرار داديم و او شناكنان از رود نيل گذشت و بر ساحل ديگر نيل رفت و در معركه حاضر شد. ما دعا مى كرديم تا خداوند نجاشى رابر دشمن خود پيروز و بر كشور خويش مسلّط فرمايد، و ترس و اندوهى به آن بزرگى هرگز بر ما نرسيده بود كه اگر آن مرد بر نجاشى پيروز شود حق ما را آنچنان كه او مى شناخت نشناسد. در همان حال كه ما منتظر سرانجام كار بوديم ناگاه زبير در حالىكه جامه خويش را تكان مى داد ظاهر شد و مى گفت: هان؛ مژده دهيد كه نجاشى پيروز شد و خداوند دشمن او را نابود ساخت. به خدا سوگند؛ براى خود چنان شادى اى به خاطر نداريم، و خداوند دشمن او را نابود و او را بر سرزمين خود مسلّط كرد و حكومت حبشه براى نجاشى استوار شد. و ما پيش او در بهترين حال بوديم تا آن گاه كه به مكّه و حضور پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم برگشتيم.(2)
...................( پاورقی ).................
1) در سيره ابن هشام و دلايل النبوّه بيهقى آمده است كه كتابهاى ايشان خيس شد.
2) جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 326/3.
منبع: معاویه پیشوای اهل سنت








