امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
معجزۀ بسیار جالبی از امام رضا علیه السلام

معجزۀ بسیار جالبی از امام رضا علیه السلام

   محدّث نوری در دارالسلام جلد اوّل چاپ جدید ص 273 نقل نموده که شخص‏ موثّقی از اهل گیلان نقل کرد که من به شهرها برای امر تجارت می‏ رفتم تا اینکه اتّفاقاً سفری به هند رفتم و در آنجا به جهت امری و پیش ‏آمدی شش ماه در شهر بنگاله ‏ماندم و حجره ‏ای در سرای تجارتی برای خود گرفتم و به سر می‏ بردم.

   و در آن سرا پهلوی حجرۀ من مرد غریبی بود که دو پسر داشت و در آنجا با پسران خود بسر می‏ برد و من همیشه اوقات آن مرد را ملول و  افسرده و غمناک ‏می ‏دیدم و جهت حزنش را نمی‏ دانستم.

   و گاهی صدای گریه و ناله او را می‏ شنیدم و چون حال حزن و گریه او را خارج از عادت یافتم به فکر افتادم که باید جهت حزن آن مرد را به دست آورم پس وقتی نزد او رفتم و دیدم قوای او کاسته شده و حال ضعف به او روی داده.

   گفتم: آمده‏ ام که جهت حزن و پریشانی شما را سؤال کنم اکنون خواهشمندم که‏ از چگونگی حالت برای من ذکر نمائی گفت حزن من برای پیش آمدی است که برای من روی داده و آن این است که من دوازده سال قبل مال التجاره ‏ای از امتعه‏ نفیسه اندوختم و به خیال تجارت به کشتی حمل نمودم و خود سوار شدم و مدّت بیست روز کشتی در حرکت بود.

   ناگاه باد تندی وزیدن گرفت و دریا را به تلاطم انداخت تا قضا دام اجل گسترانید و تار و پود کشتی را کرباس وار از هم درید و استخوان های وجودش را مانند تار عنکبوت از هم گسیخت، تمامی نفوس و همه اموال غرق شد و من میان آب دریا دل به مرگ نهادم لکن خود را به تخته پاره‏ ای بند کردم و باد مرا به طرف راست و چپ می ‏برد تا به حکم قضای الهی آن اسب چوبی که بر آن سوار بودم مرا از کام‏ نهنگ مرگ رهانید و به جزیره ‏ای رسانید و موج دریا مرا به ساحل انداخت.

   چون چنین پیش آمد شد از هلاکت نجات یافتم. خدای را سجدۀ شکر نمودم و برخواسته مشغول سیر در جزیره شدم.

   و دیدم آنجا جزیره ‏ایست بسیار باصفا و سبز و در نهایت طراوت لکن خالی از بنی آدم است.

   پس مدّت یکسال در آن جزیره بودم و شب ها از ترس درندگان روی درخت بسر می ‏بردم تا اینکه روزی نزدیک درختی که آب باران زیر آن جمع شده بود نشستم که‏ وضو بسازم. ناگاه عکس زنی بسیار خوش صورت میان آب دیدم. تعجّب کرده ‏سربلند نمودم دیدم بلی.

   دختری است بسیار جمیله و خوش رو و زیبا لیکن بی‏ لباس و برهنه است تا آن ‏دختر دید که من به او نظر کردم گفت ای مرد از خدا و پیغمبر شرم نمی‏ کنی که به من‏ نگاه می کنی من از حیا سر به زیر انداخته گفتم تو را به خدا قسم به من بگو بدانم آیا تو از سلسلۀ بشری یا از صنف ملائکه ‏ای یا از طایفۀ جنّی.

   گفت: من از بشرم و مرا قصه‏ ایست و آن این است که پدر من از اهل ایران بود و عازم هند شد و مرا هم با خود حرکت داد و مادر کشتی بودیم و اتّفاقاً کشتی ما غرق ‏شد و من در این جزیره افتادم و حال قریب سه سال است که در اینجا مانده ‏ام.

   چون قصّه او را شنیدم گفتم من هم حکایتی دارم:

   پس سرگذشت خود را باو گفتم و بعد از آن گفتم حال که ما زن و مرد در این جزیره قسمت شده است باشیم اگر راضی می‏ شوی که زن من باشی من تو را به عقد خود درآورم.

   آن زن سکوت کرد و سکوتش موجب رضا بود. پس روی خود را گردانیدم و او از درخت به زیر آمد و من او را به عقد خود درآوردم و با یکدیگر با دل خوش زندگی‏ می‏ کردیم تا خداوند قادر منّان بر بی‏ کسی و تنهائی ما ترحّم فرمود و دو پسر به ما عنایت نمود که اکنون هر دو حاضرند و ایشان را می‏ بینی لیکن یک امری برای ما پیش آمد که از آن زن جدا شویم و حزن من به جهت دوری و جدائی از آن زن است.

   و آن پیش آمد این است: که من و آن زن در آن جزیره به دیدار این دو پسر خوشنود بودیم تا یکی به سنّ نه سالگی و دیگری به سنّ هشت سالگی رسید و در آنجا چون لباس و پوشاکی نبود برهنه بسر می‏ بردیم و موهای بدن ما دراز شده بود و بسیار بد منظر بودیم روزی زوجه ‏ام به من گفت ای کاش جامه ‏ای داشتیم که خود رامی ‏پوشیدیم و ستر عورت می ‏نمودیم و از این رسوائی خلاص می ‏شدیم.

   پسرها که سخن ما را شنیدند گفتند مگر به غیر از این طوری که ما زندگی ‏می‏ نمائیم طور دیگر هم می‏ شود زندگی کرد.

مادر به ایشان گفت بلی خداوند خالق متعال شهرها و جاها دارد پر از جمعیّت و مردم آنجا خوراک های لذیذ و شربت های خوشگوار و لباس های نیکو دارند و ما هم در زمان قبل در آنجا بودیم لیکن چون مسافرت دریا کردیم و کشتی ما شکست و در دریا افتادیم خدا خواست که به توسّط تخته پاره ‏ای به این جزیره افتادیم و در اینجا مانده ‏ایم.

   گفتند اگر چنین است پس چرا به وطن و جای سابق خود نمی‏ روید.

   مادر گفت چون دریا در پیش است و بی‏ کشتی ممکن نمی شود از دریا عبور کرد و در اینجا کشتی فراهم نیست.

   گفتند ما خودمان کشتی می‏ سازیم و در این امر اصرار کردند.

   مادر از اصرار ایشان اشاره کرد به درخت بسیار بزرگی که در آنجا افتاده بود گفت ‏اگر بتوانید وسط این درخت را بتراشید تا خالی شود شاید بشود به خواست ‏خداوند احدیّت به صورت کشتی شده و طوری شود که ما بر آن نشسته برویم و به‏ جائی برسیم.

   پسرها از شنیدن این سخن خیلی خوشوقت شدند و با کمال شوق فوراً برخواستند و رفتند به جانب کوهی که در آن نزدیکی بود و سنگ هائی داشت که ‏سرهای آن تیز بود به مانند تیشه نجاری پس از آن سنگ ها آوردند و کمر همّت بر میان ‏بسته شروع کردند به خالی کردن میانۀ تنۀ آن درخت و مدّت شش ماه خوردن و آشامیدن را بر خود حرام کرده و مشغول کار بودند تا اینکه وسط درخت خالی و به هیئت کشتی و زورقی شد به نحوی که دوازده نفر ممکن بود بنشینند.

   چون ما چنین دیدیم بسیار خوشحال و خوشوقت شدیم از اینکه خداوند قادر منّان بر ما منّت نهاده و چنین پسران کاری بما روزی فرموده.

   پس شکر خدای تعالی را به جای آوردیم و با خود گفتیم شاید بشود باین وسیله‏ خود را به جائی برسانیم و از بی ‏کسی و تنهائی نجات پیدا کنیم آنگاه به فکر جمع‏ کردن عنبر اشهب افتادیم که برای خود در کشتی ببریم و آن مومی است از عسل ‏مخصوص چه آنکه در آن جزیره کوه بسیار بلندی بود و در پشت آن کوه جنگلی بود که تمام اشجارش میخک بود و زنبورهای عسل در فصل بهار از شکوفه میخک‏ می‏ خوردند و بر قلّه آن کوه عسل می‏ کردند و چون باران می ‏بارید باران آن عسل ها را می‏ شست و از کوه فرود می ‏آورد و شربت آن نصیب ماهیان دریا می‏ شد و موم آن که ‏عنبر اشهب باشد در پائین آن کوه می ‏ماند.

   پس مشغول شدیم به جمع کردن و آوردن آن موم تا آنکه در حدود صد من ‏فراهم آوردیم و از همان موم در یک جانب کشتی حوضی ساختیم و نیز از همان‏ موم ظرف هائی ساختیم پس به توسط آن ظروف آب شیرین آوردیم و در آن حوض‏ ریختیم برای آشامیدن تا آن حوض پر شد آنگاه به جهت خوراک خودمان در کشتی‏ چوب چینی بسیاری فراهم کردیم و آن ریشه‏ ایست که در آن جا فراوان بود و همه را در کشتی قرار دادیم.

   پس از آن دو ریسمان محکم از ریشۀ درخت بافتیم و یک سر کشتی را به یک ‏ریسمان بسته و سر دیگرش را به ریسمان دیگر و آن ریسمان را به درخت بزرگی ‏بستیم و چون کارها تمام شد انتظار داشتیم که ایّام مد دریا برسد.

تا مدّ دریا پیدا شده و آب رو به زیادی نمود به طوری که کشتی ما روی آب قرار گرفت پس خوشحال شده و حمد خدای بجا آورده و تمام سوار شده نشستیم لیکن ‏دیدیم کشتی روی آب است و حرکت نمی ‏کند.

   آن وقت فهمیدیم که سبب حرکت نکردن این است که یک سر ریسمان به‏ درخت بسته شده است و می‏ بایست پیش از سوار شدن ریسمان را از درخت باز می ‏کردیم و ما از این کار غفلت نموده بودیم.

   پس یکی از پسرها خواست پیاده شود برای باز کردن ریسمان مادرش پیشی‏ گرفت و فرود آمد و سر ریسمان را باز کرد. موج دریا یک مرتبه ریسمان را از دست او ربوده و کشتی به حرکت آمد و به وسط دریا رسید و آن زن بیچاره شد و در آن جزیره‏ ماند و شروع کرد به فریاد زدن و گریه و ناله کردن و از طرفی به طرفی دویدن و هیچ‏ علاجی برای او نبود و ما دور شدیم و دیدیم آن بیچاره روی درختی رفت و نظر حسرت به ما می ‏کرد و اشک می‏ ریخت تا وقتی که ما از نظرش غائب شدیم.

   پسرها که از مادر نا امید شدند ناله و گریه و اضطرابشان زیاد شد و گریۀ ایشان‏ گویا نمکی بود که بر روی جراحات دلم پاشیده می ‏شد.

   لکن چون به وسط دریا رسیدیم خوف دریا ایشان را ساکت کرد و کشتی ما هفت‏ روز در حرکت بود تا وقتی به کنار دریا رسیده فرود آمدیم و از آنجائی که همه برهنه ‏بودیم روی رفتن به طرفی را نداشتیم همانجا ماندیم تا اینکه غروب شد و تاریکی ‏شب عالم را فرا گرفت آنگاه من خودم بر بلندی بر آمدم و نظری انداختم با روی‏ شهری و روشنی آتشی از دور دیدم.

   پس پسرها را در آنجا گذاشتم و خود به علامت آتش رو براه نهادم تا رسیدم به‏ در خانه ‏ای که درگاهی عالی داشت.

در را کوبیدم مردی بیرون آمد که معلوم شد از بزرگان یهود است من قدری عنبر اشهب که با خود داشتم به او داده چند جامه و فرشی گرفتم و فوراً برگشتم و خود را به فرزندانم رسانیده و لباس بر ایشان پوشانیدم و صبح ایشان را برداشته به شهر آوردم و آمدیم در این کاروانسرا حجره‏ ای گرفته و شب ها جوالی با خود برداشته و می‏ رفتیم و آن عنبرها را که در کشتی داشتم می‏ آوردم تا تمامی را آورده و اسباب‏ زندگی را فراهم نمودم و اکنون قریب یکسال می‏ شود که در اینجا با پسرها بسر می‏ برم و در زی تجّارم لیکن شب و روز از دوری آن زن مهجوره و بی کسی و بیچارگی ‏او در حزن و اندوهم.

   راوی می‏ گوید از شنیدن این قضیه رقّت تمامی به من دست داد به طوری که به‏ گریه درآمدم.

   پس گفتم «لا رادّ لقضاء الله وتدبیره ولامغیّر لمقادیره وحکمه» «گره تقدیر را بسر انگشت تدبیر نمی توان باز کرد. و حکم الهی را به چاره‏ گری نمی شود تغییر داد».

گر شود ذرّات عالم پیچ پیچ

با قضای ایزدی هیچ است هیچ

   آنگاه گفتم اگر تو خود را به آستان قدس امام هشتم حضرت رضا علیه السلام برسانی و درد دل خود را به آن بزرگوار عرضه بداری امید است که درد تو را علاج کند و این رنج ‏را از تو برطرف سازد و تو را به مقصود برساند چه آنکه هر کس به او پناهنده شود او را یاری می ‏فرماید.

   این سخن من در آن شخص بسیار اثر کرد و با خدا عهد کرد که از روی اخلاص ‏یک قندیلی از طلای خالص بسازد و پیاده به آستان آن حضرت مشرّف شود و زوجۀ ‏خود را از امام رضا علیه السلام طلب کند.

   پس فوراً برخواست و همان روز طلای خوبی تحصیل کرد و بعد از آن قندیلی‏ ساخت و با دو پسر خود به کشتی نشست و رو به راه نهاد و بعد از پیاده شدن از کشتی بیابان را پیمود تا به مشهد مقدّس رسید و در شب آن روزی که وارد می‏ شد متولّی آستان قدس حضرت رضا علیه السلام را در خواب دید که به او فرمود فردا یک‏ شخصی به زیارت ما می ‏آید تو بایستی او را استقبال کنی.

   لذا صبح که شد متولّی با جمعی از صاحب منصبان به استقبال او از شهر بیرون ‏آمدند و آن مرد را با پسرها به احترام تمام وارد کردند و منزلی برای او معیّن نمودند و قندیلی که آورده بود در محلّ خود نصب نمودند.

   پس آن مرد غسل کرد و به حرم مطهّر مشرّف و مشغول زیارت و دعا گردید تا پاره ‏ای از شب گذشت و خدّام حرم مردم را برای در بستن بیرون کردند به غیر آن ‏مرد را که در آنجا گذاشته و در را بسته و رفتند.

   آن شخص چون حرم را خلوت دید شروع کرد حضور قبر مطهّر به تضرّع و زاری ‏و گریه و اظهار درد دل نمودن که من آمده ‏ام زوجه‏ ام را می‏ خواهم و به آن حال تضرّع ‏بود تا دو ثلث از شب گذشت.

   حال خستگی به وی دست داد و سر به سجده گذاشت و چشمش به خواب رفت ‏ناگاه شنید کسی می‏ گوید برخیز.

   سر برداشت نگاه کرد دید وجود مقدّس حضرت رضا صلوات الله علیه است.

   می‏ فرماید: من زوجه ‏ات را آورده ‏ام و اکنون بیرون حرم است برخیز و او را ملاقات کن.

   می‏ گوید: عرض کردم فدایت شوم درها که بسته است چگونه بروم.

   فرمود کسی که زوجه ‏ات را از راه دور آورده است می‏ تواند درهای بسته رإ بگشاید.

   پس برخواسته روانه شدم به هر دری که رسیدم باز شد تا از رواق بیرون شدم‏ ناگاه چشمم به زوجه ‏ام افتاد و او را وحشت‏ناک و به همان هیئتی دیدم که در جزیره ‏بود او نیز مرا دید پس یکدیگر را در آغوش گرفتیم و من پرسیدم چگونه در اینجا آمدی.

   گفت من از درد فراق و بسیاری گریه مدّتی درد چشم شده بودم و امشب در آنجا نشسته و از شدّت درد چشم ناله می‏ کردم.

   ناگاه جوانی پیدا شد نورانی که از نور رویش تمامی جاها روشن شد پس دست ‏مرا گرفت و فرمود چشم بر هم بگذار.

   من چنان کردم خیلی نگذشت چشم گشودم خود را در اینجا دیدم.

   پس آن مرد زوجۀ خود را نزد پسرها برد و به اعجاز امام ثامن ضامن به وصال‏ یکدیگر رسیدند و مجاورت آن حضرت را اختیار کرده تا وفات نمودند.

   گوهری هراتی گوید:

یا رب بعلو و جاه و قرب شه طوس

کز درگه او نرفته مأیوس مجوس

ما را زدرش مران به درهای دگر

وز فیض زیارتش مگردان مأیوس(1)

* * *

این جریان یکی از نمونه های بسیار فراوانی است که دلالت بر ولایت تکوینیّۀ اهل بیت علیهم السلام می کند که دانستن آن ها بر معرفت، مودّت و محبّت ما نسبت به آن بزرگواران می افزاید. بنابراین آگاه شدن از این گونه جریان ها بر مودّت و معرفت ما به آن بزرگواران می افزاید.

-------------------------------------------------------------------------------

(1) کرامات رضویّه: ج 1 ص 205.

 

منبع: یادداشت های چاپ نشدۀ شخصی ص 314

 

 

    بازدید : 192