نفرین نمودن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
بُسر بن ارطاة را
یک روز عبیدالله بن عبّاس پیش معاویه رفت . بسر بن ارطاة عامری قاتل فرزندان وی نیز نزد او بود. عبیدالله گفت : ای پیرمرد؛ بچّهها را تو کشتی ؟
گفت : بلی .
گفت : دلم میخواست روزی زمین مرا نزدیک تو سبز میکرد.
بسر گفت : حالا سبز کرده است .
عبیدالله گفت : اینجا شمشیر هست ؟
بسر گفت : اینک شمشیر من . و چون عبیدالله برجست که شمشیر از او بگیرد، معاویه و حاضران پیش از آنکه شمشیر را بگیرد دست او را بگرفتند، آنگاه معاویه به بسر گفت : چه پیر سستمایهای ، فرتوت شدهای و خرف شدهای . شمشیر خودت را به یک مرد خونباخته از بنیهاشم میدهی ؟ مثل اینکه از دلهای بنیهاشم خبر نداری ، به خدا اگر شمشیر به دست او میافتاد پیش از تو به ما حمله میکرد.
عبیدالله گفت : به خدا قصدم همین بود.
وقتی حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام خبر یافت که بُسر قثم و عبدالرحمن دو فرزند عبیدالله را کشته است او را نفرین کرد و فرمود: خدایا؛ دین و عقلش را بگیر. پس از آن پیرمرد خرف شد و عقل خود را از دست بداد و پیوسته شمشیر برهنه داشت . برای او شمشیری از چوب ساختند و مشک بادکردهای جلوش میگذاشتند که با شمشیر بدان میزد و چون سوراخ میشد مشک را عوض میکردند، و پیوسته آن را با شمشیر میزد و همچنان بدون عقل بمرد. با کثافت خود بازی میکرد و احیانآ از آن میخورد و به کسانی که ناظر او بودند میگفت : ببینید که این دو پسر فرزندان عبیدالله چه جور به من میخورانند!
بسا میشد برای جلوگیری از این کار دستهایش را از پشت میبستند. یک روز در جای خود کثافت کرد و با دهان روی آن افتاد و بخورد، خواستند منعش کنند، گفت : شما منعم میکنید امّا عبدالرحمن و قثم به من میخورانند.
بُسر به روزگار ولید بن عبدالملک به سال هشتاد و هشتم بمرد.[1]
------------------------------------------
[1] . مروج الذهب : 2 / 165.








