امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
کاتب وحی و ارتداد او

کاتب وحی و ارتداد او

ابن اثیر در تاریخ کامل می‌نویسد: عبدالله بن سعد بن ابی سرح از بنی عامر بن لؤی بود. او اسلام آورده بود و برای پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله وحی می‌نوشت. چون پیامبر چنین بر او می‌خواند که: «خدا فرزانه است»، می‌نوشت: «خدا گرامی فرزانه است»؛ و چنین دست‌کاری‌ها می‌کرد. آنگاه از دین برگشت و به قرشیان گفت: من سخنان محمّد (صلّی الله علیه وآله) را در قرآنش به هر گونه که می‌خواهم همی نویسم و آیین شما بهتر از آیین اوست .

چون روز گشودن مکّه فرا رسید، به نزد عثمان بن عفّان گریخت که برادر شیرخوارگی وی بود. عثمان او را نهان کرد تا مردم آرام گرفتند. سپس او را به نزد پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله آورد و برای وی زینهار خواست .

پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله خاموشی گزید و خاموشی به درازا کشاند و سپس وی را زینهار داد. او اسلام آورد و به راه بازگشت . چون از نزد پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله بیرون شد، به یارانش فرمود:

خاموشی گزیدم که یکی از شماها برخیزد و خونش بریزد.

یکی گفت : چرا با چشم یا ابرویی ، نشانی به ما فرا ننمودی ؟ فرمود:

پیامبر را نمی‌سزد که با چشم و ابرو بازی کند و از این راه به کسان و یاران خود چیزی گوید. پیامبران را چشم‌های نیرنگ‌ باز نباشد.(1)

دیگری از آنها عبدالله بن خطل بود. او مسلمان شده بود پیغمبر او را با یکی از انصار و یک غلام رومی که خدمت و آشپزی او را (نان پزی) عهده دار بود برای جمع صدقه (زکات) فرستاده بود آن غلام رومی هم مسلمان شده بود روزی فراموش کرد که طعام را آماده کند او را کشت و مرتد شد. او دو کنیز آوازه خوان و مطرب داشت که هر دو با هجاء (ناسزا) برای پیغمبر آواز می‌خواندند. سعد بن حریث مخزومی برادر عمرو بن حریث و ابو برزه اسلمی هر دو متفقا او را کشته و در ریختن خون وی شرکت جستند. یکی دیگر از آنها حویرث بن نقید بن وهب بن عبد قصی بود. او در مکّه پیغمبر را آزار می داد و اشعار در هجو (آن بزرگوار) انشاد می‌کرد هنگام فتح مکّه از خانۀ خود گریخت. علی بن ابی طالب علیه السلام او را در عرض راه دید و کشت. یکی دیگر مقیس صباته بود. (پیغمبر هم) برای این دستور قتل داده بود که او مرد انصاری را که برادر او را بخطا کشته بود کشت (شرح آن گذشت). او بعد از آن (قتل) مرتد شد. چون اهل مکّه روز فتح منهزم شدند او در محلی با جمعی دیگر مخفی شد. آنها (در آن محل) خمر می‌نوشیدند غیله بن عبدالله کلبی بر اختفاء او آگاه شد او را با شمشیر زد و کشت یکی دیگر عبدالله بن زبعری سهمی بود که پیغمبر را در مکّه هجا می‌گفت و سخن درشت دربارۀ او (آن بزرگوار) می‌پرداخت. او با هبیره بن ابی وهب مخزومی که شوهر امّ هانی دختر ابی طالب بود و هر دو به نجران (محلی در یمن) گریختند. او در آن سرزمین بحال کفر ماند تا مرد. امّا زبعری برگشت و پوزش خواست، عذر او پذیرفته شد و اسلام آورد و گفت :

یا رسول الملیک ان لسانی راتق ما فتقت اذا نابور

اذا باری الشیطان فی سنن الغی و من نال مثله مثبور

امن اللحم و العظام بربی ثم نفسی الشهید انت النذیر؛

یعنی ای نماینده کردگار (خداوند) اینک زبان من می‌دوزد آن چه را که پاره کرده بودم در حال خسران و ناکامی. من در آن زمان با شیطان در راه کج و گمراهی مسابقه می‌نمودم. کسی که چنین حالی دارد (و چنین کاری کند) ناکام و نا امید است. گوشت و استخوانم بخدا ایمان آورده. جان من هم گواه است که تو پیغمبر (انذار و اخطار کننده) هستی. اشعار او که در آنها عذر خواسته بسیار است یکی دیگر از آنها وحشی بن حرب (غلام حبشی) قاتل حمزه که هنگام فتح مکّه به طائف پناه برد سپس با خانواده خود بر پیغمبر وارد شد و گفت : اشهد ان لا اله الا الله وأشهد أنّ محمّداً رسول الله. پیغمبر فرمود: آیا تو  وحشی هستی؟ گفت: آری. فرمود :

بگو چگونه عمّ مرا کشتی؟ او خبر داد (شرح داد) پیغمبر گریست. فرمود روی خود را از من نهان کن (ترا نبینم پس از این) او نخستین کسی بود که در عالم اسلام حدّ شرب خمر زده شده (بعد از مسلمان شدن) و او نخستین کسی بود (که در عالم اسلام) جامه پرند زرد در شام پوشید حویطب بن عبدالعزی (هم یکی از آنها بود) گریخت به یک دیوار پناه برد (پشت دیوار) ابوذر او را در مکّه دید و به رسول (اکرم) خبر داد. پیغمبر فرمود: مگر نه این است که بمردم همه امان داده ایم مگر کسانی را که (پیش از این) دستور قتل آنها را دادیم. او (ابو ذر) باو (حویطب) خبر داد و او نزد پیغمبر رفت و مسلمان شد گویند او در زمان حکومت مروان در مدینه بر او وارد شد. مروان بن حکم گفت:

ای پیر (مرد سالخورده) اسلام تو بتأخیر افتاد (دیر مسلمان شدی) گفت: من چندین بار تصمیم گرفته بودم که مسلمان شوم ولی پدرت مانع می‌شد :

اما زنانی که دستور کشتن آنها داده شده بود. هند دختر عتبه (مادر معاویه) از آنها است. پیغمبر برای این فرمان قتل او را داده که به جسد حمزه هتک کرده (جگر او را در آورده و خورده بود که به هند جگر خوار معروف شده). او هم با زنان در حال نهانی نزد پیغمبر رفت و مسلمان شد و تمام بتهای خانه خود را خورد و تباه کرد او به ‌آنها (بتها) گفت: ما بسبب شما گمراه شده بودیم. او برای پیغمبر دو بزغاله هدیه فرستاد و از کمی تناسل گله خود عذر خواست پیغمبر برای افزایش گله او دعا نمود. بر عده آن افزوده شد. او می‌بخشید و می‌گفت: این از برکت پیغمبر است. خدا را سپاس که ما را باسلام هدایت کرد یکی دیگر از زنان ساره کنیز عمرو بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بود او زنی است که نامه حاطب را سوی قریش می‌برد (شرح آن گذشت) قبل از آن نزد پیغمبر رفته اسلام آورد ولی بعد مرتد شد و به مکّه برگشت.

علی بن ابی ‌طالب علیه السلام به امر پیغمبر صلّی الله علیه وآله او را کشت.

دو کنیز عبد الله بن خطل (شرح او گذشت) که با هجاء پیغمبر (ناسزا) ترنّم کرده آواز می‌خواندند. از همان زنان مهدور الدم بودند. امر بقتل آن دو داد یکی کشته شد و دیگری گریخت و پنهان شد تا آنکه در حال ناشناس نزد پیغمبر صلّی الله علیه وآله رفت و اسلام آورد و تا زمان خلافت عمر زنده بود که یک سوار او را زیر گرفت و بخطا کشت. گفته شده که تا زمان عثمان هم زنده بوده که یک سوار یک دنده او را شکست و کشت و عثمان خونبهای او را گرفت. نام کنیز اولی قریبه بود.

هنگامی که پیغمبر صلّی الله علیه وآله وارد مکّه شدند عمامۀ سیاه بر سر داشت. بر در کعبه ایستاد و گفت: «لا اله الاّ الله وحده، صدق وعده و نصر عبده وهزم الاحزاب وحده»، جز پروردگار خدای دیگری نیست که او یکتاست. او وعدۀ خود را (براستی) انجام داد و بندۀ خود را یاری کرد او احزاب (اقوامی که در جنگ خندق شرکت کردند) را منهزم فرمود هان هر خونی که ریخته شده یا هر نحو تفاخر و مباهاتی که در جاهلیّت بوده یا هر مالی که ادّعا می‌شد همه زیر پای من است (پامال و نابود شده) مگر دو چیز تولیّت کعبه (کلید داری و نگهداری) و سقایت حجّاج (آب دادن و آبیاری). سپس فرمود: ای قریش (قوم) چه می‌بینید؟ من نسبت به شما چه باید بکنم؟ (چه خواهم کرد) گفتند :

(قریش) جز نیکی چیز دیگری نخواهی کرد. زیرا برادر و برادرزاده ما هستی.

فرمود: بروید که شما آزاد شده هستید. (برده و بنده و گرفتار بوده که شما را آزاد کردم. طلقاء - که بعد به همین ننگ موسوم شدند). خداوند او (پیغمبر) را بر آنها غالب نمود پس آنها مملوک و بنده او (و مال قابل تصرف) بودند بدین سبب اهل مکّه را طلقاء (بخشیده و آزاد شده) نامیدند. در کعبه هفت بار طواف فرمود. داخل شد و نماز خواند. در آنجا تصاویر پیغمبران را دید و فرمود آنها را محو (پاک) کنند. در کعبه سیصد و شصت بت بود در دست او (حضرت او) تازیانه بود با آن اشاره کرده می‌فرمود: «قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً»(2) «حق آمد و باطل رفت باطل رفتنی و گم شدنی می‌باشد».

به هر صنمی که اشاره می‌فرمود آن صنم بروی خود می‌افتاد. گفته شده امر فرمود :

که آنها را تباه کنند سپس برای گرفتن (پیمان) در صفا نشست. عمر بن الخطاب زیر نشسته بود که مردم برای بیعت و تسلیم و قبول اسلام جمع شده بودند. او (حضرت او) باین شرط از آنها بیعت می‌گرفت که مطیع و فرمانبردار باشند نسبت بخدا و رسول خدا بقدر توانائی و امکان. این بود بیعت مردان (ذکور).

اما بیعت زنان چون از عهد و پیمان مردان آسوده شد زنان را قبول فرمود.

زنان قریش حاضر شدند که ام هانی دختر ابو طالب (خواهر علی علیه السلام) و امّ حبیبه دختر عاص بن امیّه که همسر عمرو بن عبد ود عامری بود و اروی دختر ابو العیص عمه عتاب بن اسید و خواهر او عاتکه دختر ابو العیص که همسر مطلب بن ابی وداعه سهمی بود و مادر وی (مطلب) دختر عفان بن ابی العاص خواهر عثمان که همسر سعد هم پیمان بنی مخزوم بود و هند دختر عتبه مادر معاویه که همسر ابو سفیان بود و یسیره دختر صفوان بن نوفل بن اسد بن عبد العزی و ام حکیم دختر حارث بن هشام که زوجه عکرمه بن ابی جهل بود (شرح وی گذشت) و فاخته دختر ولید بن مغیره که خواهر خالد و همسر صفوان بن امیه بن خلف بود و ریطه دختر حجّاج که زوجه عمرو بن العاص بود و جمعی از نسوان در مقدمۀ آنها بودند.

هند هم بطور نهانی و گمنام حاضر شد زیرا کار زشت وی نسبت به جسد حمزه موجب بیم او شده بود و از کیفر و عمل خود می ترسید. به ‌آنها فرمود: (پیغمبر) با من بیعت می کنید بشرط اینکه برای خدا قائل بشریک نباشید. هند در جواب گفت: بخدا بر ما سخت می گیری و کار ما را سخت تر از کار مردان می‌کنی با وجود این ما باین شرط عمل می‌کنیم فرمانبرداریم (بهتر و بیشتر از مردان). فرمود: دزدی هم نکنید. هند گفت بخدا سوگند من فقط گاهگاهی از دارائی ابو سفیان چیزی می‌ربودم. ابوسفیان حضور داشت گفت: گذشته فراموش می‌شود و بر تو حلال باد. پیغمبر (آنگاه دانست که او هند است) فرمود آیا تو هند هستی؟ گفت: آری هند هستم از آنچه رفت بگذر و ببخش خداوند ترا می‌بخشد. فرمود : زنا هم نباید بکنید. گفت (هند) آیا بانوی آزاده زنا هم می‌کند؟! زناکار کنیزان و فرومایگان است. فرمود: فرزندان خود را هم نباید بکشید. (هند) گفت ما آنها را پرورانیده و بزرگ کردیم و تو آن بزرگان را در جنگ بدر کشتی. خود دانی و آنها. عمر از (گفته او) خندید. بعد فرمود (پیغمبر) دروغ نباید بگویید و بهتان نباید بزنید و هرزگی با دست و پا (کنایه از کارهای زشت) نباید بکنید. گفت : بخدا بهتان (هرزگی و زشت کاری) زشت است شما ما را به هدایت و مکارم اخلاق دعوت می‌کنید. فرمود: نسبت بمن در کارهای نیک نافرمانی مکنید، گفت ما، در این محضر برای تمرّد و نافرمانی حاضر نشده‌ایم که نسبت بکارهای خوب (معروف) عصیان کنیم. پیغمبر صلّی الله علیه وآله به عمر فرمود: بیعت آنها را بگیر.

سپس برای آنها زنها مغفرت و بخشش خواست (دعای مغفرت خواند).

قال الحاکم : «إنّ رسول اللّه صلّی الله علیه وآله أمر قبل دخوله مکّه بقتل عبدالله بن سعد وعبدالله بن خطل ، فمن نظر فی مقتل أمیرالمؤمنین عثمان بن عفّان وجنایات عبدالله بن سعد علیه بمصر إلی أن کان أمره ما کان ، علم أنّ النّبی صلّی الله علیه وآله کان أعرف به»(3) ،

رسولُ اللهِ صلّی الله علیه وآله : مروج الذهب : کارگزاران عثمان گروهی بودند ، از جمله : ولید بن عقبه بن ابی معیط (کارگزار کوفه ، که پیامبر صلّی الله علیه وآله او را از زمرۀ اهل آتش خوانده بود) ، عبدالله بن ابی سرح (کارگزار مصر) ، معاویه بن ابی سفیان (در شام) و عبداللّه بن عامر (در بصره) .

او ولید بن عقبه را از حکومت کوفه برکنار و سعید بن عاص را حاکم آن جا نمود. عنه صلّی الله علیه وآله: أنساب الأشراف : امّا [داستان] عبدالله بن سعد بن ابی سرح ، این است که او اسلام آورد و برای پیامبر صلّی الله علیه و آله [قرآن] می‌نوشت . پیامبر صلّی الله علیه و آله به او «الکافرین» املا می‌کرد و او به جای آن، «الظالمین» می‌نوشت و «عزیز حکیم» املا می‌کرد و او «علیم حکیم» می‌نوشت و مانند این .

او گفت: من مانند آنچه محمّد می‌گوید، می‌گویم و مانند آنچه محمّد می‌آورد، می‌آورم. پس، خداوند درباره اش نازل کرد: «و کیست ستمکارتر از آن کس که بر خدا دروغ بست ، یا گفت : به من وحی شد ، در حالی که چیزی به او وحی نشد؟ و یا آن که گفت : به زودی مانند آنچه را خدا نازل کرد ، نازل می‌کنم ؟»(سورۀ انعام، آیۀ 93) .

او مرتد شد و به مکّه گریخت . پس ، پیامبر خدا به کشتنش فرمان داد و چون برادر شیری عثمان بن عفّان بود ، وی خواهش و التماس کرد ، تا پیامبر خدا از او دست کشید.

سپس پیامبر صلّی الله علیه وآله فرمود : «آیا کسی در میان شما نبود که به سوی این سگ برخیزد و پیش از آن که امانش دهم ، او را بکشد؟» .

عمر گفت : اگر با چشم به ما اشاره می‌کردی ، او را می‌کشتیم .

[پیامبر صلّی الله علیه و آله] فرمود : «من ، کسی را با اشاره نمی‌کشم ؛ چون پیامبران، چشم خیانتکار ندارند .

[پس از آن،] او هماره نزد پیامبر صلّی الله علیه وآله می آمد و بر ایشان سلام می‌داد. عثمان ، او را حاکم مصر کرد.

1- به جای «عمر»، «ابو یسر» نیز گفته شده است .

2- حاکم نیشابوری می‌گوید : پیامبر خدا قبل از ورودش به مکّه، به قتل عبداللّه بن سعد و عبداللّه بن خطل فرمان داد . پس هر کس به ماجرای کشته شدن عثمان بن عفّان و جنایت های عبدالله بن سعد بر او در مصر و نیز به فرجام کار او بنگرد، می‌فهمد که پیامبر صلّی الله علیه وآله به او آگاه تر بوده است(4).(5)

و أمر رسول الله صلّی الله علیه وسلّم بهدم الأصنام و محو الصور التی کانت فی الکعبة و قال: اقتلوا بن خطل و لو کان متعلقا بأستار الکعبة، فقتله أبو برزة الأسلمی. قال أبو الیقظان. و اسم ابن خطل قیس، و قتله أبو شریاب الأنصاری، و کان لابن خطل قینتان تغنیان بهجاء رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم فقتلت إحداهما و بقیت الأخری حتّی کسرت لها ضلع أیام عثمان فماتت، و قتل نمیلة بن عبد اللّه الکنانی مقیس بن صبابة الکبانی، و کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم قد أمر من وجده أن یقتله و ذلک لأن أخاه هاشم بن صبابة بن حزن أسلم و شهد غزوة المریسیع مع رسول الله صلّی الله علیه وسلّم فقتله رجل من الأنصار خطأ و هو یظنه مشرکا فقدم مقیس علی رسول الله صلّی الله علیه وسلّم، فقضی له بالدیة علی عاقلة القاتل، فأخذها و أسلم، ثم عدا علی قاتل أخیه فقتله و هرب مرتداً، و قال:

شفی النفس أن قد بات بالقاع مسنداً یضرج ثوبیه دماء الأخادع

ثأرت به قهرا و حملت عقله‌ سراة بنی النجار أرباب فارع

حالت به و تری و أدرکت ثورتی و کنت عن الإسلام أول راجع

و قتل علی بن أبی طالب رضی اللّه عنه الحویرث بن نقیذ بن بجیر بن عبد بن قصی، و کان النّبی صلّی اللّه علیه وسلّم أمر أن یقتله من وجده و حدثنی بکر بن الهیثم، عن عبد الرزاق، عن مغمر، عن الکلبی، قال :

جاءت قینة لهلال بن عبدالله، و هو ابن خطل الأردمی من بنی تیم إلی النّبی صلّی الله علیه وسلّم متنکرة فأسلمت و بایعت و هو لا یعرفها فلم یعرض لها و قتلت قینة له أخری، و کانتا تغنیان بهجاء رسول اللّه صلّی الله علیه وسلّم، قال: و أسلم ابن الزعبری السهمی قبل أن یقدر علیه، و مدح رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم و کان قد أباح دمه یوم الفتح و لم یعرض له.

حدثنا محمّد بن الصباح البزار،، قال: حدّثنا هشیم، قال أخبرنا خالد الحذاء عن القاسم بن ربیعة، أنّ رسول اللّه صلّی الله علیه وسلّم خطب یوم مکّة فقال «الحمد لله الذی صدق وعده و نصر جنده، و هزم الأحزاب وحده ألا أن کلّ مأثرة کانت فی الجاهلیّة وکلّ دم ودعوی موضوعة تحت قدمی إلاّ سدانة البیت، و سقایة الحاج».

و حدّثنا خلف البزّار، حدّثنا إسماعیل بن عیّاش، عن عبدالله بن عبدالرحمن عن أشیاخه، قالوا: «لمّا کان یوم فتح مکّة قال النّبی صلّی الله علیه وسلّم لقریش ما تظنون، قالوا: نظن خیرا و نقول خیرا أخ کریم و ابن أخ کریم و قد قدرت قال: فانی أقول کما قال أخی یوسف علیه السلام (لا تَثْرِیبَ عَلَیکمُ الْیوْمَ یغْفِرُ اللَّهُ لَکمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ)(6) ألا کلّ دین و مال و مأثرة کانت فی الجاهلیّة فهی تحت قدمی الاسدانة البیت و سقایة الحاج».(7)

----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) تاريخ کامل ابن اثير: 3 /  1104.

(2) سورۀ اسراء ، آیۀ 81 .

(3) المغازی : ج 2 ص 855 ، تاریخ دمشق : ج 29 ص  34 36 ، الاستیعاب : ج 3 ص 50 الرقم 1571 ، المعارف لابن قتیبه : ص 300 کلّها نحوه .

(4) المستدرک علی الصحیحین : ج 3 ص 47 ح 4360.

(5) دانشنامۀ اميرالمؤمنين علیه السلام ، جلد 3 ص 137  .

(6) سورۀ یوسف، آیۀ 92 .

(7) فتوح البلدان، ص 50.

 

 

 

    بازدید : 216