امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
پیاده روی زید مجنون و بهلول از کوفه تا کربلا

پیاده روی زید مجنون و بهلول

از کوفه تا کربلا

 

«بهلول آن موقع در کوفه بود. زید با او ملاقات و به وی سلام کرد و جواب شنید. بهلول به زید گفت: تو از کجا مرا می شناسی، در صورتی که هرگز مرا ندیده ای؟ زید گفت: قلوب مؤمنین همه زیر یک پرچم هستند. آن قلب هایی که یکدیگر را بشناسند، نسبت به یکدیگر الفت دارند و قلب هایی که یکدیگر را نشناسند، با یکدیگر اختلاف خواهند داشت. بهلول به زید گفت: چه چیزی باعث شد که تو از شهر خود با پای پیاده خارج شوی!؟ زید گفت: به خدا قسم من از شدت غم و اندوه خارج شدم، زیرا شنیده ام که این لعین - یعنی متوکل - دستور داده قبر امام حسین علیه السّلام را شخم بزنند و ساختمان آن را خراب و زائران آن حضرت را شهید نمایند. این موضوع است که مرا از وطن خود خارج، زندگی را بر من تلخ و اشک مرا جاری نموده و خواب را از چشمانم گرفته است. بهلول گفت: به خدا قسم من نیز همین طور شده ام. زید گفت: برخیز تا به کربلا برویم و قبرهای فرزندان علی مرتضی علیه السّلام را مشاهده نماییم.

ایشان دست یکدیگر را گرفتند و آمدند تا نزد قبر امام حسین علیه السّلام رسیدند و دیدند آن قبر به حال اولیه خود باقی و تغییر نکرده است. ولی ساختمان های آن را خراب نموده اند. هر چقدر آب بر آن قبر مبارک می بستند، آب فرو می رفت و به قدرت خدای توانا حیران می شد و در اطراف قبر دور می زد و یک قطره از آن آب به قبر امام حسین علیه السّلام نمی رسید. هر گاه آب نزدیک قبر آن حضرت می آمد، زمین آن قبر به اجازه خدای توانا ارتفاع پیدا می کرد. زید از آن منظره تعجب کرد و گفت: ای بهلول، نگاه کن! {می خواهند نور خدا را با دهان های خود خاموش نمایند. خدا نمی پذیرد مگر این که نور خود را کامل کند، ولو این که برای مشرکین ناپسند باشد.{

متوکّل همچنان مدت بیست سال دستور می داد تا قبر امام حسین علیه السّلام را شخم بزنند، ولی قبر آن بزرگوار همچنان به حال خود بود و تغییری نمی کرد و قطره ای از آب بر بالای آن قبر مقدس نمی رفت. وقتی آن شخص کشاورز با آن منظره مواجه شد گفت: به خدا و حضرت محمّد صلّی الله علیه و آله ایمان آوردم. من سر به بیابان ها می گذارم و می روم، ولی قبر حسین علیه السّلام را که پسر دختر پیامبر خدا صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم است شخم نمی زنم. مدت بیست سال است که به قدرت و آیات خدا نظر می کنم و دلیل و برهان های آل پیغمبر خدا صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم را مشاهده می نمایم و باز هم عبرت نمی گیرم! سپس آن کشاورز یوغ را از گردن گاوها برداشت و گاوها را رها کرد و متوجه زید مجنون گردید و به زید گفت: ای شیخ! از کجا آمدی؟ گفت: از مصر! گفت: برای چه به اینجا آمده ای؟ من می ترسم تو را به قتل برسانند. زید گریان شد و گفت: وقتی به من رسید که قبر حسین علیه السّلام را شخم زده اند، غم و اندوه من به هیجان آمده است.

آن کشاورز به قدم های زید افتاد، پاهای او را بوسید و گفت: پدر و مادرم به فدای تو باد! از آن موقعی که تو نزد من آمدی، رحمت به من روی آورده و قلبم به نور خدا نورانی گردیده است. من به خدا و رسول ایمان آورده ام. مدت بیست سال است که من این زمین را شخم می زنم و هر گاه آب به قبر حسین علیه السّلام می بندم، آب فرو می رود و حیران می شود و در اطراف قبر حسین دور می زند و یک قطره از آن به قبر حسین علیه السّلام نمی رسد. گویا من در حال مستی بودم و اکنون به برکت قدم تو به هوش آمدم. زید گریست و به این ابیات تمثل جست:

به خدا قسم اگر کفار بنی امیّه پسر دختر پیامبر خدا را در حالی که مظلوم بود به قتل رسانیدند

پسران پدر او یعنی بنی عبّاس نظیر آن عمل را انجام دادند و به جان تو قسم که قبر امام حسین علیه السّلام را خراب کردند بنی عبّاس متأسّف بودند که چرا در قتل امام حسین علیه السّلام مشایعت از بنی امیّه نکردند (چون به آن منظور نائل نشدند لذا) به جستجوی استخوان های آن حضرت رفتند (و قبرش را خراب نمودند)

آن کشاورز گریان شد و گفت: ای زید! تو مرا از خواب غفلت بیدار و هدایت کردی. من اکنون به سامراء نزد متوکّل می روم و این قضیّه را برایش شرح می دهم. اگر خواست که مرا می کشد و الا آزادم می نماید. زید گفت: من هم با تو می آیم و سخن تو را تأیید می کنم. هنگامی که آن کشاورز نزد متوکّل آمد و جریان معجزات قبر حسین علیه السّلام را شرح داد، غیظ و بغض متوکل لعین نسبت به اهل بیت پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله و سلّم شدید شد و دستور داد تا آن کشاورز را به قتل برسانند. امر کرد تا طناب به پای او بستند و او را از ناحیه صورت در میان بازارها کشیدند. سپس جسد پاکش را در محل اجتماع مردم به دار زدند تا برای دیگران عبرت باشد و ابدا کسی باقی نباشد که اهل بیت علیهم السّلام را به خوبی یاد نماید!

موقعی که زید مجنون با این منظره مواجه شد، غم و عزا و گریه او شدّت یافت. بعدا صبر کرد تا جنازه آن کشاورز را از بالای دار فرود آوردند و در محل خاکروبه ها انداختند. زید آمد و جنازه او را به دجله حمل کرد. سپس آن را غسل داد و کفن کرد و به خاک سپرد و مدت سه روز از قبر او جدا نشد و قرآن برایش تلاوت می کرد...».(1)

---------------------------------------------------------

(1) بحارالانوار: 45 / 403.

 

 

 

بازدید : 21410