امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
زیاد و معاویه

زیاد و معاویه

معاویه یک مشکل بزرگ دیگر در پیش رو داشت که در وجود زیاد بن عبید خلاصه می‌شد.

زیاد چون زاده‌ای زیرک و هوشمند و با صفات فرماندهی و حکومت و مردی بس موقع شناس و مقتدر بود که پیوسته به درستی شرایط زمان را در می‌یافت و در هر موقع به مقتضیّات زمانه گام بر می‌داشت و همواره بر مسند حکومت و فرماندهی تکیه می‌گرفت و با گذشت زمان نیروی شکننده‌ای یافته و آزمون‌های گرانقدری اندوخته و مرد نامی و بلند آوازۀ روزگار خود گردیده بود.

به هنگامی که معاویه با از میان برداشتن حضرت امام حسن علیه السلام از میدان خلافت، به قدرت مطلب نزدیک شده بود زیاد بن عبید در سرزمین پارس حکومت می‌کرد و معاویه بیم داشت که او خلافتش را نپذیرد و سر به طغیان و آشوب بردارد.

بدین جهت معاویه از فتنه و آشوب «زیاد» می‌ترسید و در اندیشه بود که وی را به خود نزدیک گرداند و از فتنه انگیزی هایش در امان باشد.

«زیاد» از نسب و نژاد خود رنج می‌برد. زیرا مردم روزگارش وی را «زنازاده» می‌خواندند و به وی «زیاد بن ابیه» یعنی «زیاد پسر پدرش» عنوان داده بودند و تازه کسانی که با وی سر بر مهر بودند او را «زیاد بن عبید» می‌نامیدند و گاهی نیز به او «زیاد بن سمیّه» می‌گفتند و به جای پدرش که معلوم نبود کیست، نام مادرش را به دنبال نام خودش به زبان می‌آوردند.

بدتر این بود که «زیاد» را پسر «عبید» بخوانند؛ زیرا «عبدالله» بندۀ زر خرید «حارث بن کلده» بود و در خانۀ او چوپانی می‌کرد و چون «سمیّه» مادر «زیاد» او را در خانۀ همین چوپان به دنیا آورده بود، بسیاری عقیده داشتند که «زیاد» پسر «عبید» چوپان است و البته پذیرش چنین نسب شرم آوری برای مردی که در ردیف سران حکومت معاویه در آمده بود و یکی از بزرگترین آنها شمرده می‌شد، بسی رنج آور بود و «زیاد» همیشه از «بی پدری» خویش درد می‌کشید.

معاویه از این ماجرا به خوبی اطلاع داشت و برای اینکه «زیاد» را به خود نزدیک سازد از همین ضعف او استفاده کرد و «مغیرة بن شعبه» را با نامه ای مشروح و مفصّل به نزد او فرستاد.

معاویه، در این نامه به «زیاد» نوشته بود که تو دست دوستی در دست من بگذار و به نزد من بیا و علاوه بر پارس، بر بصره و قسمتی از عراق به حکومت بنشین؛ من هم به ازای دوستی و صمیمیّت تو علاوه بر اینکه قلمرو حکومتت را توسعه خواهم داد؛ تو را پدرم نیز ملحق خواهم ساخت و ثابت خواهم کرد که تو پسر مردی شریف از قبیلۀ قریش هستی و با من برادری و تو نیز یکی از پسران «ابوسفیان» شمرده می‌شوی و تو خود می‌دانی که به این ترتیب، ننگی که بر دامن شرفت نشسته است، به همّت و گذشت و بزرگواری من، زدوده خواهد شد و دیگر از ننگ «بی پدری» در رنج و سرافکندگی نخواهی بود.

«مغیرة بن شعبه» با چنین نامه‌ای به نزد «زیاد» رفت و پس از چند روز که او را، وسوسه کرد، سرانجام دمدمه‌اش کارگر افتاد و توانست «زیاد» را رام کند که او را به نزد معاویه بکشاند.

وقتی «زیاد» به خدمت معاویه پیوست؛ معاویه صحنه‌ای ساخت؛ به منبر نشست؛ مردمی را که خود آموخته بود گواه گرفت و در مسجد دمشق، آشکارا اعلام کرد که «زیاد» برادر او و پسر «ابوسفیان» است و به مردی که «ابو مریم سلونی» نام داشت دستور داد که شرح ماجرا را باز گوید.(1)

------------------------------------------------------------------------

(1) تاریخ سیاسی اسلام همراه با بررسی زندگی زهرای بتول و فرزندانش علیهم السلام : 300 .

 

 

بازدید : 96