امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
زیاد مردانی را که خبر یافته بود شیعیان علی (علیه السلام) هستند فرا خواند

زیاد مردانی را که خبر یافته بود

شیعیان علی (علیه السلام) هستند فرا خواند

روایت شده که زیاد مردانی را که خبر یافته بود شیعیان علی (علیه السلام) هستند فرا خواند، تا آنان را [به] لعن علی (علیه السلام) و بیزاری از او دعوت کند یا ایشان را گردن زند، و آنان هفتاد مرد بودند، پس بمنبر برآمد و سخن از وعید و تهدید آغاز کرد. پس یکی از آنان همانطور که نشسته بود خوابید [1] و دیگری از همراهانش باو گفت: با اینکه برای کشته شدن احضار شده‌ای بخواب می‌روی!

گفت: ستون بستون فرج است! راستی که در این خوابم چیز شگفت‌آوری دیدم. گفتند: چه دیدی؟ گفت: مرد سیاهی دیدم که بمسجد در آمد و سرش به سقف می‌خورد، پس گفتم: تو کیستی؟ گفت: [2] نقاد گردن‌شکن [3]. گفتم: کجا می‌روی؟ گفت: گردن این بیدادگری را که روی این چوبها سخن می‌گوید می‌شکنم.

پس همانطور که زیاد سخن می‌گفت، ناگاه انگشت خود را گرفت و فریاد کشید: دستم، و از منبر افتاد و از هوش رفت و او را بکاخ بردند در حالی که انگشت کوچک دست راستش طاعون گرفته بود پس پزشک را فراخواند و باو گفت: دست مرا قطع کن. گفت: ای امیر مرا بگو که درد را در دست خویش احساس می‌کنی یا در دلت؟ گفت: بخدا قسم فقط در دلم [4] گفت: پس بی‌نقص و عیب زنده باش. و چون مرگ زیاد فرارسید، به معاویه نوشت: من در حالی بامیر مؤمنان نامه نوشتم که در واپسین روز دنیا و نخستین روز آخرتم و خالد بن عبد الله بن خالد [بن] اسید را بجای خویش بکار گماشتم.
پس چون زیاد درگذشت و نعش او برای نماز نهاده شد، پسرش عبید الله جلو ایستاد اما خالد بن عبد الله او را دور کرد و خود بر زیاد نماز گزارد.[5]

اکنون که از سرانجام عمر زیاد آگاه شدید خوبست از آخرین روزهای معاویه و پشیمانی او در آخر عمر نیز آگاه شوید.

--------------------------------------------------------------

(۱) بروایت شیخ مفید در مجالس و ابن عساکر در تاریخ ج ۵ ص ۴۲۱ عبدالرحمان بن سائب» و بروایت کراجکی در کنز کثیر بن صلت. و خواب خود را چنین بنظم آورد. ما کان منتهیا عما اراد بنا حتی تناوله النقاد ذو الرقبه فاثبت الشق منه ضربة ثبتت کما تناول ظلما صاحب الرحبه.

(2) ن، نفاد گردن دار.

(۳) ب، منم نقاد گردن شکن.

(۴) ن، بخدا قسم که درد در دلم هست.

(5) ترجمۀ تاریخ یعقوبی جلد 2 ، صفحۀ 170 .

 

 


 

    بازدید : 698