امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
آیا ... تو خلیفۀ پیغمبر این امّتى

آیا ... تو خلیفۀ پیغمبر این امّتى

و نیز نقل شده که بعضى از علماء یهود در زمان خلافت ابى بکر نزد وى آمده گفتند تو خلیفۀ پیغمبر این امّتى؟ گفت: آرى. یهودى گفت: ما در تورات‏ خوانده ‏ایم که خلفاء انبیاء اعلم امم مى ‏باشند، پس خبر ده مرا که خداى تعالى در کجاست: در آسمان است یا در زمین. ابوبکر گفت در آسمان است ‏بر عرش. یهودى گفت: پس زمین خالى است از او، و او در مکانى دون مکان باشد. ابوبکر گفت: این کلام زنادقه است دور شو از من و الاّ گردنت ‏بزنم. پس یهودى استهزاء کنان بر اسلام روان شد. ناگاه على بن ابى ‏طالب‏ علیه السلام به او رسید و گفت: یا یهودى دانستم آنچه پرسیدى، و جوابى که‏ شنیدى آن سخن اهل اسلام نیست. بلکه اعتقاد اهل اسلام این است که من مى ‏گویم:

«إنَّ الله - عَزَّوَجَلَّ - أَینَ الأینَ فَلاَ أَینَ لَهُ، وَجَلَّ أَنْ‏ یحْوِیهِ مَکانٌ وهو فی کلِّ مکانٍ بِغَیرِ مُمَاسَّةٍ وَلاَ مُجَاوَرَةٍ یحیطُ عِلْماً بِما فِیها وَلاَ یخْلُو شَی‏ءٌ مِنْها مِنْ تَدْبِیرِةِ تَعالى» ؛

یعنى ‏خداى تعالى آفریده است مکان را پس او را مکان نتواند بود، و او أعظم است از اینکه احاطه تواند کرد مکان به او. و او در هر مکان حاضر است ‏بى آنکه مماسّ به مکان کند یا مجاور مکان باشد. و هیچ چیز از چیزها که در مکان مى‏ باشند از علم و تدبیر او خالى نیستند.

پس گفت: اى یهودى من‏ خبر دهم تو را به چیزى که در کتاب شماست و مصدّق سخن شماست. آیا نیست در کتاب شما که روزى موسى‏ علیه السلام نشسته بود که آمد ملکى نزد او از جانب مشرق، و موسى به او گفت از کجا آمدى؟ گفت: از نزد خداى تعالى. و دیگرى از زیر زمین برآمد و چنین گفت. و دیگرى از فوق السماء آمده همین گفت. پس موسى گفت: «سُبْحَانَ مَن لا یخْلُو مِنْهُ مکانٌ وَلا یکونُ إلى مکانٍ أقربُ مِنْ مَکانٍ». پس یهودى گفت: «أَشْهَدُ أَنَّ هَذا هُوَ الْحَقّ وَأنّک أَحَقُّ بِمَکانِ نَبِیک مِمَّنْ إسْتَولىَ عَلَیهِ» یعنى گواهى مى‏ دهم که حقّ گفتى و تو سزاوارترى به مکان پیغمبر خود ازاین متقلّب.

و نیز روایت کرده ‏اند که مردى نزد امیرالمؤمنین ‏علیه السلام آمد و گفت: خبر ده مرا که تو دیده ‏اى خدائى را که پرستش مى ‏کنى. حضرت فرمود: که من‏ پرستش نکنم خدائى را که ندیده باشم. مرد گفت: چگونه دیده ‏اى خداى را؟ حضرت فرمود: «وَیحَک لَمْ تَرَهُ العُیونُ بِمُشَاهَدَةِ الأبْصَارِ وَلکن رَأَتْهُ القُلُوبُ بِحَقائِق الإیمانِ مَعْرُوفٌ بِالدِّلالاتِ مَنْعوتٌ بِالعَلاَماتِ لاَیقاسُ بِالنَّاسِ وَلایدْرِکهُ الحَوَاسُّ» یعنى: «واى برتو، خداى تعالى را چشم نتواند دید، بلکه دل هاى مؤمنان وى را تواند شناخت، شناختى که در ظهور مانند دیدن باشد. چه خداى تعالى به دلیل‏ شناخته مى‏ شود: به آثار و علامات راه به او توان برد و دلیل در افادۀ یقین بالاتر است از دیدن. چه دیدن به ظاهر تعلّق گیرد و دلیل به حقیقت راه ‏نماید. و خداى را به مردم قیاس نتوان کرد که هر چه عظمت و شوکت داشته باشند البتّه دیده شود. چه عظمت الهى نه از جنس عظمت مردم است، چه عظمت مردم را حواسّ ادراک کند به خلاف عظمت الهى که حواسّ ادراک نتواند کرد». پس مرد برگردید و مى ‏گفت: «الله أعلمُ حَیثُ یجْعَلُ ‏رسالتَه» یعنى: «خداى داناتر است که رسالت خود را به کدام خاندان باید داد».(1)

--------------------------------------------------------------------------

(1) سرمایۀ ایمان: 128.

 

 

 

    بازدید : 93