امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
فرار کردن عمروعاص از جنگ با حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام (هفتم ماه شوال)

فرار کردن عمروعاص از جنگ با حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام

(هفتم ماه شوال سال 37 هـ)

   عمروعاص كه از افسران معاويه و مشاور مخصوص او بود، بر خود مى ‏باليد كه ‏مردى است دلير و شمشيرزن و افسران ديگر به او گفتند: چون تو علىّ بن ابى‏ طالب ‏عليه السلام را محرّك قتل عثمان مى ‏دانى و به خون‏خواهى خليفه سوّم قيام كرده ‏اى ومردى دلير هستى، شايسته است كه به ميدان جنگ بروى و على‏ عليه السلام را به قتل برسانى.

   عمروعاص كه به رشادت خود اعتماد داشت، نمى‏ خواست به ميدان جنگ برود؛ امّا چون در گذشته خويش را مردى شجاع قلمداد كرد و از كسانى بود كه مى‏ گفت بايد انتقام خون عثمان را بگيرم، عاقبت مجبور شد كه راه ميدان جنگ را در پيش بگيرد.

   عمروعاص كه در تاريخ نيمه اوّل از قرن اوّل هجرى به خصوص در زمان خلافت ‏علىّ بن ابى طالب ‏عليه السلام زياد اسمش برده مى‏ شد، فرزند عاص بن وائل بود و پدرش ‏قصّابى مى‏ كرد و مادرش را به اسم «نابغه» مى ‏خواندند.

   راجع به تولّد عمرو بن عاص يا عمروعاص در كتب شيعه و سنّى رواياتى هست‏كه نشان مى‏دهد كه وضع تولّد عمرو عاص مغشوش بوده و مورّخين شيعه و سنّى ‏براى وى چند پدر ذكر كرده‏ اند و مى‏ گويند بين چند تن بر سر اينكه پدر عمرو هستند، كشمكش درگرفت و عاقبت حلّ موضوع را به خود نابغه واگذار كردند و اوگفت كه پدر طفل من عاص بن وائل است و از آن به بعد، آن طفل به اسم عمروعاص ‏خوانده شد و نابغه مادر عمروعاص كنيزى بود از طايفه موسوم به عنتره كه مردى به‏ اسم عبداللَّه بن حذمان وى را خريد و آزاد كرد و پس از اينكه آن زن آزاد گرديد، يك ‏زندگى نامنظّم را شروع نمود.

   در هر حال، عمروعاص بر اثر اصرار افسران معاويه، زره پوشيد و خُود بر سرنهاد و سوار بر اسب شد و به ميدان جنگ رفت و يكى از مورّخين اسلامى نوشته است‏كه عمروعاص روز هفتم ماه شوّال سال سى و هفتم هجرى به ميدان جنگ رفت.

   آن روز، على ‏عليه السلام سوار بر اسب در ميدان قرار گرفته بود و طبق اصطلاح اعراب ‏بانگ زد: «هل من مبارز؟»، يعنى كه به جنگ من مى ‏آيد.

   ناگهان سوارى كه بر خود ابلق زده بود از پشت ‏سر صفوف سربازان معاويه نمايان ‏شد و خود را مقابل سربازان رسانيد و بانگ زد: من به جنگ تو مى‏ آيم.

   علىّ بن ابى طالب ‏عليه السلام بعد از اينكه سوار را شناخت و دانست كه عمروعاص ‏است، حيرت كرد؛ چون انتظار نداشت كه آن مرد براى پيكار با او، قدم به ميدان‏ بگذارد.

طبق رسم اعراب، علىّ بن ابى طالب ‏عليه السلام شروع به خواندن رجز كرد و خود را معرّفى نمود و اجدادش را  برشمرد؛  بعد از اينكه شعر خواندن علىّ بن ابى طالب ‏عليه السلام تمام شد، عمروعاص براى اينكه‏ خود را از خواندن رجز معاف كند، متوسّل به عذر نداشتن صداى خوب شد و گفت: يا على؛ من صدايى مثل تو ندارم تا اينكه بتوانم رجز بخوانم.

   ولى علّت واقعى اين بود كه عمروعاص نمى ‏خواست مثل علىّ بن ابى طالب ‏عليه السلام‏ اجداد خود را معرّفى كند و علم و فضلى نداشت تا اينكه چون على‏ عليه السلام اشعار جالب‏ توجّه را بخواند.

   علىّ بن ابى طالب‏ عليه السلام فرمود: آيا براى پيكار آماده هستى يا نه؟

   عمروعاص گفت: بلى؛ آماده ‏ام. و آنگاه ركاب كشيد و به على‏ عليه السلام حمله‏ ور شد ونيزه خود را به سوى او حواله كرد.

   نوك نيزه عمروعاص در سپر چرمى و خشك على ‏عليه السلام فرو نرفت؛ ولى از آن ‏نگذشت و على ‏عليه السلام كه در دست راست شمشير داشت، به سرعت تيغ خود را به طرف‏ چوب نيزه عمروعاص انداخت و آن چوب قطع شد و عمروعاص كه ديد بيش ازقطعه چوبى در دست ندارد، آن را به سوى على ‏عليه السلام پرتاب نمود و شمشير خويش را از غلاف كشيد.

  على ‏عليه السلام كه در شمشير زدن استاد بود، وقتى مشاهده نمود عمروعاص شمشير ازغلاف كشيد، اسب را برانگيخت و تيغ خود را انداخت و شمشير او طورى به شدّت ‏با تيغ عمروعاص تصادم كرد كه شمشير از دست آن مرد خارج شد و بر زمين افتاد.

   عمروعاص خلع سلاح شد و مرگ را با دو چشم ديد. او فهميد كه اگر مرتبه ‏اى ‏ديگر شمشير على ‏عليه السلام به حركت درآيد، كشته خواهد شد و على‏ عليه السلام هم تيغ خود را به‏ حركت درآورد.

   در آن موقع عمروعاص براى نجات خود متوسّل به حيله‏ اى شد كه بين اعراب‏ يك عمل ننگين و بى ‏شرمانه بود و آن اينكه جامه خود را بالا زد و عورت خويش را آشكار نمود.

   علىّ بن ابى طالب‏ عليه السلام از فرط حيا تيغ خود را فرود آورد و صورت را برگردانيد و بانگ زد: اى بى‏ شرم؛ عورت خود را بپوشان.

   ولى عمروعاص از چند لحظه عدم توجّه على ‏عليه السلام استفاده كرد و عنان را برگردانيد و با حدّ اعلاى سرعت اسب، از ميدان جنگ خارج شد.

   در كارزار، پشت به دشمن كردن علامت مقهور شدن بود و عمروعاص به على ‏عليه السلام‏ پشت كرد و گريخت.

   آن روز صداى قهقه از دو قشون برخاست و حتّى افسران و سربازان معاويه قاه‏ قاه‏ مى‏ خنديدند و واضح است كه خنده آن‏ها ناشى از تحقير نسبت به عمروعاص بود.

   هر عرب ديگرى كه به جاى عمروعاص بود، بعد از آن تحقير و شماتت از فرط خجلت جان مى ‏سپرد يا ترك وطن و ديار مى‏ كرد و مى‏ رفت و ديگر بر نمى ‏گشت؛ ولى عمروعاص آن‏قدر وقاحت داشت كه بعد از آن ننگ و شرمسارى كه به وجود آورده بود، به جا ماند و همچنان عليه علىّ بن ابى طالب ‏عليه السلام دسيسه مى ‏كرد.(1)

 


1) زندگى پرافتخار حضرت على‏ عليه السلام؛ خداوند علم و شمشير: 183.

 

منبع: معاويه ج ... ص ...

 

بازدید : 2208