امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
معاویه از نظر پیرمردی که شیعۀ امیرالمؤمنین علیه السلام بود

معاویه از نظر پیرمردی

که شیعۀ امیرالمؤمنین علیه السلام بود

معاويه: اى شيخ! مرا مى ‏شناسى؟ شيخ: نه.

معاويه: من پسر ابوسفيان، شجرۀ زكيّه و شاخه هاى عليّه و سيّد و آقاى بنى اميّه هستم.

شيخ: اى معاويه! بلكه تو همان كسى هستى كه در زبان خدا و رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم به «لعين» ناميده شده اى و مقصود از شجرۀ ملعونه در قرآن توئى و عروق خسيسه توئى و توئى كه ‏ظلم كردى بر نفس خود و خدايت را كفران ورزيدى.

توئى آن كسى كه رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم  در مورد تو فرمود: «خلافت حرام است بر پسر ابوسفيان» و تويى گناه كار و پسر گناه كار و پسر هند جگرخوار و آن گردن كش طاغى كه ظلم و ستم او بندگان خدا را فرا گرفت.

معاويه از شدّت عصبانيّت سرخ شد و رگ هاى گردنش معلوم گشت و دست به قبضۀ شمشير برد و قصد او كرد ولى خشم خود را كنترل كرد و گفت: اگر نه اين بود كه عفو خوب و ستوده بود سرت را بر مى گرفتم. هان اى شيخ! چه مى بينى اگر سر از بدنت بردارم؟

شيخ با كمال آرامش جواب داد: آن وقت به كمال سعادت مى رسم و تو غايت شقاوت را درك خواهى كرد.

معاويه نگريست كه در قتل پير فرتوت كه امروز و يا فردا بدرود جهان خواهد گفت فائده اى نيست، لذا سخن خود را گردانيد و گفت: اى شيخ! روزى كه على عثمان را كشت كجا بودى؟

شيخ: به خدا قسم على ‏عليه السلام عثمان را نكشت. اگر على قصد كشتن او را داشت هرگز به مكر و حيله متوسّل نمى شد بلكه با شمشير برنده و بازوهاى نيرومندش او را تباه مى ساخت ‏ولى على ‏عليه السلام در آن هنگام به حكم وصيّت رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم خاموش بود.

معاويه: اى شيخ! آيا در صفّين حاضر بودى تا خون ريزی هاى على را ببينى؟

شيخ: حاضر بودم و چه بسيار كودكان را از سپاه تو يتيم كردم و چه بسيار زنان را بيوه نمودم و مانند شمشير غضبناكى گاهى با تير و گاهى با نيزه رزم مى كردم و هفتاد و سه تير به سوى ‏تو رها كردم. دو تير به سپر تو فرود آمد و دو تير بر سجده گاهت و دو تير بر بازوى تو كه اگر جامه باز كنى نشان آن ديده مى شود.

معاويه: آيا در جنگ جمل حاضر بودى هنگامى كه على با عايشه، همسر محترم رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم جنگ مى كرد؟ راستى در جمل حقّ با كه بود؟

شيخ: حقّ با على بود.

معاويه: مگر خداوند نفرموده بود: «اَزواجُهُ اُمَّهاتُهُم»(1) زنان پيغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم مادرهاى اين امّت‏ اند و پيغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم عايشه را امّ المؤمنين مى فرمود. پس چرا على با عايشه جنگ كرد؟

شيخ: مگر خدا به عايشه و ديگر زنان پيغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم نفرمود: «وَ قَرْنَ فى بُيُوتِكُنَّ وَلا تَبَرَّجْنَ تَبرُّجَ الجَاهِلِيَّهِ الاُولَى»(2) اى زنان پيامبر! در خانه هايتان بمانيد و تبرّج و خودنمائى زنان ‏زمان جاهليّت را مرتكب نشويد.

ولى از بين زنان پيغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم فقط عايشه بود كه فرمان خدا را نپذيرفت و خانه را رها كرد و با عدّۀ فراوانى از نامحرمان به قانون جاهليّت بيرون شد و بر اميرالمؤمنين على‏ عليه السلام‏ خروج كرد.

شيخ: اى معاويه! بلكه تو همان كسى هستى كه در زبان خدا و رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم به «لعين» ناميده شده اى و مقصود از شجرۀ ملعونه در قرآن توئى و عروق خسيسه توئى و توئى كه‏ ظلم كردى بر نفس خود و خدايت را كفران ورزيدى.

مگر پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم نفرموده بود: «أنتَ يا عَلِيُّ خَليفَتي عَلی نِسوانى وَ طَلاقُهُنّ بِيَدِكَ» يا على! تو پس از من خليفه من و سرپرست زنان من هستى و مختارى كه آنان را از طرف من (وكالتاً) طلاق دهى. با اين وجود عايشه چندين مرتبه فتنه بر پا كرد تا خون مسلمانان ريخته شود و اموال آنان پايمال گشت.

لعنت خدا بر ستمكاران. همانا عايشه ستمگر بود و او مانند زن نوح است و در آتش جهنّم جاى دارد.

معاويه: از براى ما جاى سخن باقى نگذاشتى. آيا مى خواهى به تو جايزه بدهم. بيست شتر سرخ موى كه عسل و روغن و گندم أعلى بار شده باشند؟

شيخ: نمى پذيرم. معاويه: چرا؟

شيخ: براى اينكه رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم فرمود: يك درهم حلال بهتر از فراوان درهم حرام است.

معاويه: اى شيخ چه وقت تاريك شد روزگار امّت و فرو نشست انوار رحمت؟

شيخ: وقتى كه تو امير امّت شدى و عمرو بن العاص وزير امّت گشت.

معاويه: اى شيخ! سريع از نزد من دور شو. اگر بار ديگر تو را در دمشق ببينم حتماً سر از بدنت جدا مى كنم.

شيخ: هرگز در جائى كه تو باشى من در آنجا اقامت نمى كنم چرا كه خداوند فرموده است: «وَلا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَمَا لَكُمْ مِنْ‏ دُونِ اللهِ مِنْ أَوْلِياءَ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ»(3) به ستمكاران مايل نشويد تا از آتش دوزخ زيان نبينيد و جز به رحمت خدا ظفرمند نمى شويد.

پيرمرد با ايمان كه دلش از مهر على ‏عليه السلام مالامال بود نگاهى به قيافۀ احمقانه معاويه و اطرافيانش نمود و طريق بيت المقدّس را پيش گرفت.(4)

---------------------------------------------------

(1) سورۀ احزاب، آيۀ 6.

(2) سورۀ احزاب، آيۀ 33.

(3) سورۀ هود، آيۀ 113.

(4) گروه دين تبيان، انديشۀ قم، برگرفته از ناسخ التواريخ، مربوط به امام حسن عليه السلام ص 124.

 

منبع: از یادداشت های چاپ نشدۀ شخصی (حدیث کساء:  ص 59)

 

 

 

 

 

بازدید : 187