امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
گول زدن معاویه عایشه را

گول زدن معاویه عایشه را

در تاریخ روضة الصفا می نویسد:

چون در مدینه فرود آمد مردم به دیدن او رفتند و چون امیرالمؤمنین حسین رضی الله عنه و عبدالله بن عمر، و عبدالرحمن بن ابی بکر و عبدالله بن زبیر خواستند که او را ببینند رخصت ملاقات نداد؛ و ایشان رنجیده خاطر بازگشتند و به وقت فرصت از مدینه بیرون آمده به جانب مکه شتافتند.

و هم در آن اوان روزی معاویه بر منبر برآمده بعد از حمد و ثنای باری تعالی گفت که : نمیدانم که امروز کسی شایستهتر از پسر من به مسند خلافت و سریر ریاست باشد؟ چه آن فضایل که او راست دیگری را نیست و جماعتی این معنی را کارهاند و به عیوبی که ندارد او را منصوب میدارند و تا بلائی از من به ایشان نرسد ترک این (سخن) نخواهند کرد، باید که ترک فضولی دهند و مصلحت روزگار خود نگاه دارند و الّا ببینند آنچه سزای ایشان است .

بعد از آن گفت : اگر امام حسین علیه السلام و عبدالرحمن و عبدالله بن عمر و ابن زبیر را توفیق رفیق گردد با یزید بیعت کنند فبها؛ و الّا با ایشان بکنم آنچه باید کرد. و از این نوع کلمات بسیار گفت و تهدید بیاندازه بر زبان آورد و از منبر به زیر آمده به منزل خویش شتافت .

و چون این خبر به سمع عایشه رسید خشمناک نزد معاویه رفت و با او گفت : این معنی پسندیده نبود که برادر من محمّد را در مصر کشتی و سوختی و امروز به مدینه آمده برادر دیگر را ایذا میکنی و درباره او سخنان درشت میگوئی و فرزند رسول صلّی الله علیه وآله و پسر عمر و پسر زبیر را میرنجانی و به حبس و قتل تخویف میکنی و تو نمیدانی که از طلقائی و طلقا را حلال نیست که متصدّی امر خلافت گردند و پدر تو از لشکر احزاب بود و در مخالفت رسول صلّی الله علیه وآله (دقیقه ای) نامرعی نمیگذاشت و مرا معلوم نیست که تو را از من که گردانیدهاند که اگر تو را بگیرم و به قصاص برادر خویش بکشم مرا از این کار که مانع خواهد آمد.

معاویه گفت : ای مادر مؤمنان! آهسته باش و بدانکه برادر تو را من نکشتهام و نفرمودهام که او را بکشند؛ و او در آن زمان که از قبل علی بن ابی طالب (علیه السلام) والی مصر بود من عمروعاص را بدانجا فرستادم و او با عمرو و معاویة بن حُدَیج جنگ کرده گرفتار کشت و ایشان او را کشتند و من به قتل او راضی نبودم و امر نکرده بودم و بدان همداستان نبودم ، و آنچه گفتی که من تو را بکشم این زمان من در مدینه رسول خدایم و این مکان دار الأمان است .

عایشه گفت : که چنین است امّا به سمع من رسانیدند که تو برادر مرا و امام حسین علیه السلام و عبدالله بن عمر و خواهرزاده مرا تخویف کره و تهدید دادهای و تو را و امثال تو را حد آن نباشد که به نسبت این چهار بزرگوار سخن ناصواب گوئی .

معاویه گفت : معاذالله که به خلاف رضای تو از من امری صادر گردد و این جماعت پیش من عزیزتر از دو دیده روشن است و اگر کسی به یکی از ایشان تعرّض رساند من او را در جهان زنده نگذارم ؛ ولیکن پسر خود یزید را ولیعهد گردانیدم و اکثر معارف و اکابر و عموم مسلمانان با وی بیعت کردهاند و به خلافت او راضی شدهاند و این چهار کس مخالفت میکنند و رضا نمیدهند و تو جایز میداری که این معنی که تأکید یافته و قرار پذیرفته بشکنم و ترک آن گویم .

عایشه گفت : من به نقض بیعت یزید کاری ندارم و به شکستن پیمان نمیفرمایم امّا میگویم که به این چهار کس به رفق زندگانی کن و به نرمی با ایشان سخن گوی که عاقبت این جماعت در تراضی خاطر تو خواهند کوشید؛ و در این مبایعت موافقت به جای خواهند آورد. و زنهار درباره ایشان حکمی نفرمائی که متضمّن مکروهی باشد و مرا آن زمان به مکافات (تو) بر باید خواست  ای معاویه ؛ خدای را حاضر و ناظر دان و از لحد تنگ و مفارقت این دنیای غدّار بیندیش و کاری مکن که از آن پشیمان شوی .

معاویه گفت : آنچه فرمودی قبول کردم و بعد از این به قول تو که متضمّن فلاح و نجاح است عمل خواهم کرد. و عایشه شاکر و راضی گشته به حجره خویش مراجعت نمود و معاویه رفقاء اربعه را طلبیده ، گفتند که ایشان به جانب مکه رفتهاند.(1)

 --------------------------------------------------------------

(1) تاريخ روضة الصفا:  5 / 2152 .

 

 

 

بازدید : 2