امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
معاویه در آخرین روزها

معاویه در آخرین روزها

در سنه ستّین (60 هـ  / 780 م) هجری معاویة بن ابی سفیان عزیمت عالم آخرت کرد(1)  و بعضی گویند که پیش از آنکه به مرض مبتلا گردد چند روز خطبه خواند؛ و در اثنای خطبه گفت که : مَثَل من مَثَل زرعی است که وقت درودن آن رسیده باشد و مدّت حکومت من در میان شما به دور و دراز انجامیده ، من از شما ملولم و شما از من متنفّر و من بهتر از جماعتی‌ام که در ایام مستقبل به حکومت شما اشتغال خواهند نمود، چنانچه هر که در ایام ماضی خلافت کرد به از من بود. و بعد از آن دست به دعا برداشته گفت : «أللّهمّ إنّی قد أحببت لقاؤک فاحببت لقائی وبارک لی فیه»؛ «بارخدایا؛ من خواهان دیدار توأم ، پس دیدار مرا دوست بدار و کار مرگ بر من خجسته گردان!». آنگاه از منبر فرود آمده به قصر امارت رفت و در همان وقت به مرض موت گرفتار گشت .

و در بعضی از تواریخ مثبت است که چون معاویه از مناسک حج و اخذ بیعت یزید فارغ گشت ، عنان عزیمت به جانب دیار شام منعطف ساخت ؛ و چون به منزل اَبْوا فرود آمد در آن موضع شب جهت قضای حاجت بر سر چاهی رفت و در آن چاه نگریسته لرزه بر اعضاء و لغوه بر وی طاری گشت ؛ و چون صباح شد مردم با او ملاقات کرده صحّت و عافیت وی از خدای تعالی مسألت نمودند. بعد از آنکه خلق از پیش وی بیرون رفتند معاویه دلتنگ شده بگریست ؛ و مروان چون درآمده در روی نگریست گفت : ای امیر؛ از عرض مرض جزع می‌کنی؟

گفت : نه از آن می‌گریم که می‌توانستم که بسیار خیر کنم و نکردم.

دیگر آنکه مرض عارض عضوی از اعضای من شده که آن را پیوسته گشاده باید داشت و می‌ترسم که این بلاء نازل به جهت آن باشد که حقّ امیرالمؤمنین علی علیه السلام را به ستم تصرّف کردم و حُجر بن عدی را با اصحاب او کشتم و یزید را بر امّت محمّد صلّی الله علیه وآله والی گردانیدم و این همه را به سبب دوستی یزید می‌بینم و اگر محبّت او نبودی به سلوک طریق مستقیم موفّق می‌گشتم و رشد خویش می‌شناختم و علاقه ابوّت او مرا باعث بر این حرکات و محاربات گشت و اکنون کار به جائی رسیده که دشمن بر من خندید و دوست بگریست .

و از این نوع مهملات گفته ، فرمان داد تا از آن منزل کوچ کردند و مراحل و منازل می‌پیمودند تا به شام رسیدند؛ و در شام علّت معاویه روز به روز در تزاید بود؛ او در اوان محنت ، خواب‌های شوریده می‌دید و از آن می‌ترسید و آب بسیار می‌آشامید و عطش او تسکین نمی‌یافت ؛ و گاه‌گاه از حال خود می‌رفت و چون به هوش می‌آمد می‌گفت : چه افتاد مرا با تو ای حُجر بن عدی ؛ و ای عمرو بن حمق ؛ و با تو چرا اختلاف کردم ای پسر ابی طالب ؛ الهی و سیدی ؛ اگر مرا عقوبت کنی سزاوار آنم ؛ و اگر عفو فرمائی ؛ از کرم و لطف تو بدیع و بعید نیست .

و لحظه لحظه اضطراب او زیاد می‌شد و یزید از سر بالین او برنمی‌خاست .

و در اثنای آن رنج و بی‌قراری معاویه را غشی روی نمود و چون زمان غش امتداد یافت ، زنی از زنان قریش فریاد کشید که معاویه درگذشت . معاویه در این حال به حال خود آمد و چشم باز کرد و تعویذی که از گردن وی آویخته بگسیخت و بیانداخت و گفت :

  وإذ المَنیة اَنْشَبَت اَظْفارَها     اَلْفَیتُ کلّ تمیمة لاتنفَع

زمانی‌که مرگ چنگال‌های خود را فرو برد، هر بازو بندی را بیهوده می‌یابم .

و در خلال این احوال ، یزید گفت : ای معاویه ؛ مصلحت آن است که به تجدید بیعت من پردازی که اگر عیاذاً بالله مهمّ نوعی دیگر شود و مردم مجدّدآ بیعت نکرده باشند، از آل ابوتراب رنج‌ها به من رسد.

معاویه سخنان یزید شنیده به لا و نعم زبان نگشاد.

و چون روز دیگر شد ارکان دولت خویش را طلبیده و حاجب را گفت : تا هیچ کس را از دخول و خروج مانع نیاید، و خلایق فوج فوج به دارالإماره رفته معاویه را در غایت ضعف و ناتوانی یافتند و چون استماع نموده بودند که او را در ولی عهدی تردیدی پیدا شده ، ضحّاک بن قیس و مسلم بن عُقْبَه که در سلک مخصوصان و مقرّبان معاویه انتظام داشتند نزد هم رفته گفتند: غالب آن است که امیر از این مرض جان نمی‌برد، ملتمس آنکه پیش او رفته و بگوئیم که خلافت را به پسر خود یزید ارزانی دارد که ما راضی نیستیم که حکومت از دودمان ابوسفیان به خاندان ابوتراب منتقل گردد.

و بعد از آن ، ضحّاک و مسلم به بالین معاویه آمدند و از کیفیت حال او تفتیش کردند. معاویه گفت: از گناهان بسیار گران‌بارم و به (عفو و) رحمت باری سبحانه و تعالی امیدوار.

ضحّاک گفت : خلایق معاویه را ناتوان دیده دل‌تنگ شده و نزدیک به آن رسیده که در ایّام حیات او اختلافی پیدا شود و پیداست که بعد از ممات ، مهم به کجا منجر شود.

مسلم گفت : طبقات حشم و رعیت دل بر سلطنت یزید نهاده‌اند صلاح آن است که مجدّداً از معاویه این معنی را فهم کنند.

معاویه گفت : من از خاطر مردم درنگذرم امّا تجدید، امروز روز چهارشنبه است و هر کاری که در این روز کنند عاقبت آن محمود نباشد.

آن دو ضالّ مضلّ گفتند که جمعی کثیر بر در قصر خلافت مجتمع‌اند و داعیه آن دارند که تا با یزید بیعت نکنند بازنگردند.

معاویه گفت : ایشان را دستوری دهید تا درآیند، و ضحاک و مسلم هفتاد کس را از معارف شام درآوردند و بر معاویه سلام کرده به آواز ضعیف جواب سلام خویش شنیدند.

معاویه از آن جماعت پرسید که : از من راضی هستید یا نه ؟

ایشان اظهار شکر و سپاس کرده امیرالمؤمنین علی علیه السلام را سبّها کردند و گفتند که او از ولایت عراق به شام آمد و چندین هزار مردم را به قتل آورده ! ولایت ما را خراب کرد و ما به خلافت یزید راضی هستیم نه به خلافت اولاد او؛ تا رمقی از حیات در بدن ماست نخواهیم گذاشت که کسی به غیر یزید در این مهم دخالت کند.

معاویه از این کلمات خوش‌دل شده بنشست و به حاجب گفت که سایر مردم را رخصت دخول دهد.

و چون در قصر معاویه اجتماعی عظیم دست داد با خلایق گفت که: بر همگان پوشیده نیست که عاقبت کار دنیا زوال و سرانجام اهل آن فناست و امروز از من نفسی بیش باقی نمانده و خاطر من به جانب شما نگران است ؛ هر که در خلافت ممتاز باشد من او را بر شما حاکم گردانم .

شامیان به اتّفاق گفتند: ما را یزید می‌باید و بس !

معاویه دفعه دیگر گفت که : من جزم می‌گویم شما سخن به رضای من مگوئید و هر که را (مصلحت دانید و) می‌خواهید به خلافت اختیار کنید که وقت رحلت من است و می‌خواهم که مرا نزد خدای تعالی در حوالت خلافت حجّتی باشد!

مردم به آواز بلند گفتند: ما را بر یزید مزیدی نیست و غیر وی دیگری نخواهیم .

چون معاویه دید که سپاهی و رعیت در آن امر یک جهتند، ضحّاک را گفت که : با یزید بیعت کن . ضحّاک به موجب فرموده عمل نمود. بعد از وی مسلم بن عُقْبَه بیعت کرد، آنگاه هر که در قصر امارت بود بر متابعت او مبادرت نمود.

و چون اهل شام از راه دارالإماره بیرون رفتند، یزید به فرمان معاویه خلعت خلافت پوشیده و انگشتری معاویه در دست کرده ، دستار او را بر سر نهاد و پیراهن خون‌آلود عثمان را بر بالای خلعت پوشیده و شمشیر پدر حمایل کرد و از دارالإماره بیرون آمده به مسجد جامع رفت و بر منبر برآمده از چاشت تا وقت زوال خطبه خواند، و هر نوع کلمات بر زبان آورد، باقی مردم شام که حاضر بودند بیعت کردند.

و چون خاطرش از این امر فارغ گشت به بالین پدر آمد و او را دید از هوش رفته و به کربت موت گرفتار گشته ، چندان توقّف کرد که به هوش آمده چشم باز کرد و از یزید پرسیدند که چه کار ساختی ؟

یزید صورت قضیّه را تقریر کرد. معاویه ، ضحّاک را طلبیده صحیفه‌ای که در باب ولایت‌عهدی یزید و قضایای او نوشته بود به ضحّاک داد که روز دیگر در مجمع خاص بخواند.

بعد از آن با یزید گفت که : ای پسر مرا خبر ده که در میان امّت به چه نهج و سیرت زندگانی خواهی کرد؟ آیا بر سیرت ابابکر خواهی رفت که با اهل ردّت در راه خدای عزّ و علا محاربات نمود و در سلک طریق رشادش گرفت که تا چون از دنیا بیرون می‌رفت او از مردم راضی و مردم از وی خشنود بودند!

یزید گفت : من نتوانم که بر سیرت ابی‌بکر روم ولیکن به قدر طاقت خویش بر وفق کتاب خدا و سنّت مصطفی صلّی الله علیه وآله عمل نمایم!

بعد از آن معاویه ، عمر و عثمان را ستوده و مفاخر و مآثر ایشان را بر زبان آورده! از یزید سئوال کرد که در امور مخالفت متابعت آن دو بزرگوار توانی کرد؟

یزید همان جواب باز داد که سابقاً گفته بود.

معاویه چون سخن او بشنید، آهی سرد از جگر پردرد کشیده گفت : ای پسر؛ به سبب محبّت تو، دنیا و آخرت را به باد دادم و در خلافت که حقّ علی بن ابی طالب (علیه السلام) بود تصرّف کردم و بار گناه بر پشت خویشتن نهاده روی به آن جهان آوردم و از آن می‌ترسم که به وصیت من عمل نکنی و اخیار قوم خود را بکشی و رو به حرم خدای تعالی نهاده اهالی آن را به غیر حق در عرصه تیغ آوری.

و بعد از ادای این کلمات و وصیت لاتعدّ ولاتحصی گفت  : اندیشه آن دارم که چهار کس از عظمای قریش تا غایب با تو بیعت نکرده‌اند: امیرالمؤمنین حسین رضی الله عنه ، عبدالرحمن بن ابوبکر، عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر.

امّا از عبدالرحمن زیاده فکری نیست ؛ چه همّت او بر استیفای لذّات و معاشرت زنان مقصور است ، و او نظر بر یاران و دوستان خود دارد و هرچه ایشان گویند آن کند و اگر آن جماعت کاری نکنند و نفرمایند، وی به تمتّع خویش مشغول باشد و از دیدار نسوان نشکیبد، دست از او بازدار و هر چه کند او را به آن مؤاخذه مکن ؛ چه فضل و رجحان پدر او را بر این می‌دانی! به جهت روح پدران ملاحظه حال پسران از واجبات است .

و امّا ابن عمر مردی پسندیده اخلاق است و از مردم متوحّش و به طاعت و عبادت آفریدگار انس گرفته و ترک دنیا گفته و عزلت بر مخالفت گزیده ؛ هرگاه او را ببینی سلام کن و سلام من به وی رسان و در عطا و بخشش او تقصیر و تأخیر جایز نداری .

و از پسر زبیر بسیار می‌ترسم که مردی مکار و محتال است ؛ گاه همچون شیر گرسنه در روی تو جهد، و گاه مانند روباه محیل دستانی پیش آرد که تو در آن حیران مانی و با او همچنان زندگانی کن که او با تو کند و اگر آنکه به محبّت تو گراید و با تو متابعت نماید، آنگاه رعایت جانب او نمای و به عطای وافرش ممنون گردان .

و چون سخن معاویه به ذکر امیرالمؤمنین حسین  رضی الله عنه منجر شد گفت : آه آه ؛ زینهار ای پسر؛ که امام حسین علیه السلام را نرنجانی و اگر از وی مخالفتی فهم کنی بر وعید و تهدیدی اقتصار
نمایی و چندان‌که توانی حرمت او را نگاه داری ، و اگر یکی از اهل وی نزد تو آید باید که او را به عطایای ارجمند مخصوص سازی که منتسبان خاندان نبوّت جز در رفعت و عزّت زندگانی نتوانند کرد، و زینهار که خود را داخل این جماعت نگردانی که چون به حضرت عزّت رسند، خون امام حسین علیه السلام در گردن ایشان باشد.

و عبدالله بن عبّاس با من گفته که در حالت نزع بر سر بالین رسول صلّی الله علیه وآله حاضر شدم دیدم که امام حسین علیه السلام را به سینه خویش ضم کرده بود و می‌فرمود:

این فرزند از ابرار عترت و اخیار ذریّت من است . ای خداوند؛ برکات از آن کس برگیر که بعد از وفات من حرمت او نگاه ندارد.

و چون این کلمات بر زبان معجزنشان جاری شد غشی بر او طاری گشت و چون به هوش آمد فرمود:

مرا و کشنده تو را روز قیامت مقاومتی و خصومتی خواهد بود؛ و دل من خوش است که خدای تعالی در روز قیامت مرا خصم آن کس خواهد گردانید که با تو جنگ کرده تو را بکشد.

بعد از آن معاویه به یزید گفت که : من خود از مصطفی صلّی الله علیه وآله شنیدم که فرمود:

روزی جبرئیل نزد من آمد و گفت : پسر تو را امّت تو خواهند کشت و کشنده او لعین اهل امّت خواهد بود.

و آن حضرت نیز قاتل امام حسین علیه السلام را لعنت کرده است .

  معاویه امثال این سخنان گفته و یزید را بر تعظیم و تکریم امیرالمؤمنین حسین علیه السلام وصیت کرده با ضحّاک بن قیس و مسلم بن عقبه گفت : شما هر دو گواه باشید این سخنان که با یزید گفتم .

آن‌گاه گفت : ای یزید؛ جانب اهل مدینه و مکه را نگاه دار که ایشان اصل و فرع تواند، هر کس از ایشان که نزد تو آید به انعام او را مخصوص گردان و آنکه غایب گردد وی را مترسان ، و بدان‌که اهل عراق هرگز تو را دوست نگردند و نیک‌خواه تو نگردند، با ایشان مدارا کن و اگر هر روز از تو امیری طلبند حاکم منصوب را عزل کرده ، دیگری به جای او فرست که عاملی معزول کردن آسان‌تر است از صد هزار کس را با شمشیر کشیده که در برابر خود داری.

ای پسر؛ در رعایت اهل شام خود را معاف مدار که ایشان در سرّ و علن دوستان تواند؛ چه آن طایفه را بارها آزموده‌ام و بر نیابت و ضمایر ایشان پیدا کرده.(2)

-------------------------------------------------------------------------------- 

(1) ابن اثیر نژاد و زن و فرزندان او را در الكامل چنین آورده است : معاویة بن ابى سفیان (صَخْر) بن حرب بن امُیة بن عبدشمس بن عبدمناف بن قُصَی بن كلاب و كنیه او عبدالرحمان بود.آنگاه دربارۀ زنان و فرزندان او مى‌نویسد: یكى میسون دختر بَجْدَل بن اُنیف كلبى مادر یزید بود.گویند: این زن دخترى بزاد كه او را «ربّ المشارق ؛ خورشید خاوران» خواندند و او در خردسالى بمرد. یكى دیگر فاخته دختر قَرَظَة بن عبد عمرو بن نَوفَل بن عبدمناف بود كه براى وى عبدالرحمان وعبدالله را آورد. عبدالله مردى گول و نابخرد بود. روزى بر آسیابانى گذشت دید كه استرى براى او آس مى‌چرخاند و در گردنش زنگ‌هاست . از آسیابان پرسید كه این زنگ‌ها به چه كار آید؟ آسیابان گفت : براى آن است كه اگر بدانم استر مى‌پوید كه اگر بایستد، زنگ‌ها آرام شوند. عبدالله گفت: هیچ اندیشیده‌اى كه اگر بایستد و سرش را تكان دهد چه باید كرد؟ آسیابان گفت:  استر من خِرَد شاهزاده را ندارد. امّا عبدالرحمان در خردسالى درگذشت .دیگر از همسران او نایله كلابى دختر عُماره بود. معاویه او را به زنى گرفت و به مَیسون گفت : به پیكر و پاى و ران و پستان وى بنگر كه نرم و سخت است یا نه ؟ میسون گفت : او را زیبا یافتم ؛ ولى در زیر نافش خالى است و این نشانه آن است كه سر شوهرش را خواهند برید و بر سینه‌اش خواهند گذاشت .  معاویه او را رها ساخت و حبیب بن مسلمه فِهرى او را به همسرى برگزید.پس از وى نعمان بن شبیر شوى او شد، او را نیز سر بریدند و سرش را روى سینه آن گذاشتند. دیگر از همسران معاویه ، كَتْوَه خواهر فاخته ، دختر قرظه بود. هنگامى كه معاویه به جنگ قبرس شد، او را همراه برد. «تاریخ كامل : 5 /  2173 ـ 2174».

(2) تاریخ روضة الصفا: 5 / 2165.

 

 

بازدید : 6