امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
آرزوی عبدالملک هنگام مرگ

آرزوی عبدالملک هنگام مرگ

ابومِسْهَر گوید: در بیماری مرگ به عبدالملک مروان گفتند : خود را چگونه می‌بینی؟

گفت : چنان که خدای بزرگ فرمود:

«به نزد ما تک و تنها آمدید چنان‌که نخستین بار شما را آفریدیم ، آنچه را به شما ارزانی داشتیم پشت‌ سر فروهشتید؛ با شما پایمردان‌تان را نمی‌بینیم که گمان می‌بردید ایشان در میان شما انبازانند؛ رشته‌ها در میان شما از هم گسستند و آنچه را گمان می‌بردید که شما را به کار آید، گم گشت و از میان برخاست»(1).

مفضّل بن فَضاله به گزارش از پدرش گوید: گروهی از عبدالملک بن مروان دستوری گرفتند و بر وی درآمدند و بیماری او به سختی گراییده بود و برده خایه‌ کشیده‌ای او را بر سینه خویش تکیه داده بود.

به ایشان گفت: هنگامی بر من درآمدید که آن جهان به من روی آورد و این جهان از دستم برفت . من به یاد امیدوارکننده‌ترین کارهایم افتادم و دیدم پیکاری بوده است که به هنگام دور بودن از این کارهای آلوده ، به راه خدا کرده‌ام .

 اینک شما را سفارش می‌کنم که خود را از دربارهای پلشت ما به دور دارید و بر گِرد آن مچرخید.

سعید بن عبدالعزیز تَنُوخی گوید: چون بیماری مرگ بر عبدالملک چنگال گسترد، گفت : درهای کاخ مرا بگشایید؛ اینک مرد گازری را دید که رخت می‌شوید؛ گفت : ای کاش ؛ گازری بودم ، ای کاش ؛ گازری بودم .

سعید بن عبدالعزیز گفت : سپاس خدایی را که ایشان را آرزومند جایگاه ما کرد و ما را آزمندِ سوخته پایگاه ایشان نساخت .

سعید بن بشیر گوید: چون بیماری عبدالملک سنگین شد، خود را همی نکوهید و دست افسوس همی بر سر سایید و گفت : ای کاش ؛ روزی خود را روز به روز به دست می‌آوردم و به پرستش خدا می‌پرداختم .

این داستان را برای ابن خازم گفتند؛ او گفت : سپاس خدایی را که ایشان را چنان ساخت که در دم جان کندن ، آرزوی روزگار ما می‌کند و ما به هنگام درگذشت ، آرزوی پایگاه ایشان نمی‌کنیم .

مسعود بن خلف گوید: عبدالملک در بیماری مرگ می‌گفت : به خدا دوست می‌داشتم که برده مردی از تهامه بودم و برای او گوسفندانی در کوهستان‌های آن می‌چراندم و خود از بنیاد هیچ نمی‌بودم .

عمران بن موسی بن مؤدّب گوید: گزارش می‌کنند که چون بیماری‌اش به سختی گرایید، گفت : مرا بر فراز بلندی برید. او را بر فراز کاخ بردند. از روی افسوس بسیار، آهی سرد از نهاد برآورد و گفت : ای گیتی ؛ چه خوش بودی ! درازت کوتاه است و بزرگت خرد و ما سراسر فریفته تو. آن‌گاه این دو پاره را برخواند:

إن تُناقِش یکن نِقاشُکَ یا رَ   بّ عذابآ لا طوق لی بالعذاب

أو تجاوز فأنت ربّ صفوح     عن مسیئٍ ذُنوبُه کالتّراب

بارخدایا؛ اگر به بازخواست‌پردازی ، بازخواستت شکنجه باشد که مرا تاب شکنجه نیست .

و اگر درگذری ، کردگاری بخشایشگری و گناهکاری را می‌آمرزی که گناهانش به اندازه خاک‌های بیابان‌هاست .

گزارش می‌کنند که این سروده‌ها را معاویه برخواند.

باری ؛ عبدالملک را سزاوار بود که این‌گونه ترسان و هراسان شود؛ زیرا کسی که داشتن کارگزاری مانند حجّاج یکی از گناهانش باشد، خود می‌داند که هنگام رفتن بدان سرای ، با چه سرنوشتی روبه‌رو خواهد شد.

یک روز عبدالملک به سعید بن مسیّب گفت : ای ابومحمّد؛ چنان شده‌ام که نیکوکاری می‌کنم و شاد نمی‌شوم و بد می‌کنم و افسوس نمی‌خورم .

گفت : هم‌اکنون دلت پاک پاک مرده است .

عبدالملک نخستین کس در اسلام بود که پیمان‌شکنی کرد. کار او با عمرو بن سعید را پیش‌تر یاد کردیم .

  نخستین کس بود که دیوان را از پارسی به تازی برگرداند.

نخستین کس بود که مردم را از سخن گفتن در برابر خلیفگان بازداشت ؛ چه پیش از وی به نزد ایشان می‌آمدند و گفتار خود را با ایشان در میان می‌نهادند.

نخستین کس بود زفتی پیشه کرد و از بس خشک‌دست بود به او «شبنم سنگ» می‌گفتند.

نخستین کس بود که از فرمودن به کار نیک (امر به معروف) پیشگیری کرد و پس از کشته‌شدن ابن زبیر در سخنرانی خود گفت  : از این پس هر کس مرا به پرهیزکاری از خدا رهنمون گردد، گردنش بزنم !(2)

 --------------------------------------------------------------------------------------

(1) سورۀ انعام ، آیۀ 94.

(2) تاریخ كامل ابن اثیر: 6 /  2744 .

 

 

 

بازدید : 4