اعتراف بنی العبّاس
به خیانت خود در امر خلافت
علی بن ابراهیم علوی به سند خود روایت کرده که مردی گفت: حسین بن علی علیهماالسلام را (در میدان جنگ) مشاهده کردم که چیزی را در زمین دفن کرد. من خیال کردم چیز قیمتی همراه داشته و (چون از زندگی مأیوس گشته) آن را در آن زمین دفن نموده است ، از این رو (صبر کردم تا) چون جنگ به پایان رسید و حسین علیه السلام کشته شد، بدان محلّ رفتم و پس از کاوش معلوم شد آن چیزی را که دفن کرده بود، پارهای از گوشت صورتش بوده که در حال جنگ قطع شده بود و او آن را در آنجا دفن کرده و دوباره برخاسته بر آن مردم حمله افکنده است .
و حسن بن محمّد به سندش از ابوالعرجاء شتردار حدیث کرده که گفت : موسی بن عیسی مرا طلبید و گفت : شترانت را حاضر کن .
گوید: من رفتم و آنها را که صد شتر بود نزدش حاضر کردم ، موسی دستور داد گردنهای شتران را مهر کردند و به من گفت : اگر مویی از آنها کم شود گردنت را میزنم ، آنگاه آماده حرکت برای جنگ با حسین بن علی ـ صاحب فخ ـ گردید، و همچنان با او بودیم تا به باغهای بنیعامر رسیدیم ، در آنجا فرود آمد و به من گفت : برو و از وضع حسین بن علی و لشکریانش اطّلاعاتی به دست آور و به من گزارش ده.
من رفتم و اطراف سپاه حسین گردش کردم و هیچگونه تشویش خاطر و سستی در میان همراهان حسین ندیدم و از هر قسمت که گذشتم مردانی دیدم که مشغول نماز و یا سرگرم راز و نیاز و زاری به درگاه خدای بینیاز بودند و یا اشخاصی را دیدم که قرآن را پیشروی خود باز کرده و بدان نظر میکردند و برخی هم اسلحه خود را اصلاح و آماده میساختند.
من که آن منظره را دیدم به نزد موسی بازگشته و به او گفتم : این مردمی را که من دیدم پیروزند!
وی با تندی به من گفت : ای زنازاده ؛ مگر آنها را چگونه دیدی ؟
من آنچه دیده بودم برای او شرح دادم ، دیدم دست روی دست زد و گریست به حدّی که من گمان کردم از جنگ با آنها منصرف خواهد شد، آنگاه رو به من کرده گفت : به خدا سوگند؛ اینها در پیشگاه خداوند گرامیتر از ما هستند و بدانچه در دست ماست (یعنی به حکومت و خلافت) از ما سزاوارتر و شایستهترند، ولی چه باید کرد که سلطنت عقیم است ؛ «ولو أنّ صاحب هذا القبر ـ یعنی النبی صلّی الله علیه وآله ـ نازعنا الملک ، لضربنا خیشومه بالسیف!»؛ آری ؛ «اگر صاحب این قبر ـ یعنی پیغمبر صلّی الله علیه وآله ـ دربارۀ سلطنت و حکومت با ما به نزاع و مخالفت برخیزد، بینیش را با شمشیر خواهیم زد»!
در آن زمان گفت : ای غلام ؛ طبل جنگ را بزن . و به دنبال این دستور به سوی آنها حرکت کرد. آری ؛ به خدا از جنگ با آنها منصرف نشد.(1)
--------------------------------------------------------------------------
(1) ترجمۀ مقاتل الطالبیین : 436.








