8. سخنان ابن عبّاس به معاویه
معاویه گفت : ای بنیهاشم ؛ در دل من از شما اندوه هایی نهفته است و من سزاوارم که از شما خونخواهی کنم و ننگ و عار را بزدایم که خونهای ما بر گردن شما است و ستمهایی که بر ما رفته است ریشهاش میان شماست!
ابن عبّاس گفت : به خدا سوگند؛ ای معاویه ؛ اگر چنین قصدی کنی شیران بیشه و افعیهای خطرناک را بر خود میشورانی که فراوانی سلاح و زخمهای سنگین جلودار آنان نخواهد بود. آنان شمشیرهای خود را بر دوش مینهند و در حالیکه پیشروی میکنند بر کسی که با آنان بستیزد ضربه میزنند. عوعو سگها و زوزه گرگها برای آنان بیارزش و سبک است . خونی از آنان ضایع نمیشود و هیچکس در کسب نام نیک و شهرت بر آنان پیشی نمیگیرد. آنان تن به مرگ دادهاند و همّت آنان آهنگ برتری دارد آنچنان که آن شاعر قبیله ازد سروده است : «مردمی که چون در معرکه حاضر شوند هیچ ضربه و بازداشتی آنان را بازنمیدارد...». و تو در قبال آنان همانگونه خواهی بود که شب هریر اسب خود را برای گریز آماده کردی و مهمترین هدف تو سلامت جان اندک خودت بود. و اگر نه چنان بود که سفلگانی از مردم شام تو را با بذل جان و روان خویش حفظ کردند و بقیه هم همین که تیزی شمشیرها را چشیدند و یقین به شکست و درماندگی کردند قرآنها برافراشتند و به آن پناه بردند، تو پاره گوشتی درافتاده در بیابان میبودی که بادها گرد و خاک بر تو میافشاند و مگسها بر گرد تو میگشتند.
و من این سخن را برای این نمیگویم که تو را از نیت و ارادهات بازدارم بلکه پیوند خویشاوندی که مایه عطوفت و مهربانی بر تو است و اموری که لازم است از نصیحت تو خودداری نشود مرا به این تذکر وامیدارد.
معاویه گفت : ای ابن عبّاس ؛ پاداش تو با خداوند باد که روزگار از سخن تو که چون شمشیر صیقل داده است و از اندیشه اصیل تو پرده برمیدارد. به خدا سوگند؛ اگر هاشم کسی جز تو را نمیداشت شمار بنیهاشم کم نمیبود و اگر برای اهل تو کسی جز تو نمیبود خداوند شمارشان را بسیار میفرمود.
معاویه از جای برخاست . ابن عبّاس هم برخاست و رفت.(1)
------------------------------------------------------------------------------------
(1) جلوۀ تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3 / 321 .








