قتل عمر با خنجر دو سر ابولؤلؤ
ابولؤلؤ گفت : ای امیر مؤمنان ! مرا در مقابل ستم مغیرة بن شعبه یاری ده که او خراج سنگینی بر من بسته است .
عمر پرسید: چقدر خراج بر تو بسته است ؟
گفت : ماهی صد درم ، و گفته شده است که گفت : روزی دو درهم .
عمر گفت : پیشه تو چیست ؟
گفت : درودگر و آهنگر و نقّاشم .
عمر گفت : با این کارها که داری خراج تو سنگین نیست و به من خبر رسیده است که تو گفتهای اگر بخواهم میتوانم آسیابی بادی تهیه کنم که با باد حرکت کند.
گفت : آری .
عمر گفت : برای من چنان آسیابی بساز.
گفت : اگر سالم بمانم برای تو آسیابی خواهم ساخت که مردم مشرق و مغرب درباره آن صحبت کنند.
عمر گفت : این مردک برده مرا تهدید کرد و به خانه برگشت .
فردای آن روز کعب الأخبار پیش عمر آمد و گفت : ای امیر مؤمنان ! وصیت کن که پس از سه روز دیگر خواهی مرد.
گفت : از کجا میدانی ؟
گفت : این موضوع را در کتاب تورات دیدهام .
عمر گفت : تو نام عمر بن خطّاب را در تورات دیدهای ؟
گفت : نه ولی صفات و نشانیهای تو را دیدهام ، و عمر هیچگونه بیماری نداشت . فردای آن روز کعب آمد و گفت : فقط دو روز باقی مانده است و پسفردای آن روز آمد و گفت : دو روز گذشت و فقط یک روز باقی مانده است .
در آن روز، سپیدهدم ، عمر برای نماز بیرون آمد و مردی را گماشته بود که صفها را مرتّب کند و چون صفها مرتّب میشد عمر تکبیرة الإحرام میگفت ، ابولؤلؤة میان مردم داخل شد و در دست او خنجر دو سری بود که دستهاش وسط آن بود و به عمر شش ضربه خنجز زد که یکی زیر ناف او بود و همین ضربه او را کشت .
ابولؤلؤة ، کلیب بن بُکیر لیثی و چند نفر دیگر را هم کشت .
روایت شده است که او دوازده یا سیزده نفر دیگر را هم مجروح ساخت که شش نفر از آنها مردند.(1)
--------------------------------------------------------------
(1). نهایة الأرب : 4 / 313 .








