امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
* نمونه ديگرى از بحث ‏هاى حضرت امام رضا عليه السلام با دانشمندان بزرگ آن زمان

نمونه ديگرى از بحث ‏هاى حضرت امام رضا عليه السلام

با دانشمندان بزرگ آن زمان

در «بحار الأنوار» نقل شده : «محمّد بن عمر بن عبدالعزيز انصارى گفت: كسى كه خودش از حسن بن محمّد نوفلى شنيده بود برايم نقل كرد:

   هنگامى كه حضرت امام رضا عليه السلام بر مأمون وارد شدند، مأمون به فضل بن سهل ‏دستور داد تا صاحبان رأى و نظر و آن‏هائى كه حرفى براى گفتن دارند - مانند: جاثليق (مسيحى)، رأس الجالوت (يهودى)، رؤساى صابئين (منكرين دين و خدا و پيامبر)، هربذ اكبر؛ بزرگ زردشتى ‏ها، نسطاس رومى و دانشمندان آگاه به علم كلام - را گردآورد تا گفتار حضرت امام رضا عليه السلام و كلام آنان را بشنود.

   فضل بن سهل به دستور مأمون عمل كرد و آنان را جمع ‏آورى نمود، سپس او را از اجتماع آنان باخبر نمود، مأمون دستور داد تا همه آنان را به حضور او ببرند و چنين‏ كردند.

   مأمون در ضمن خوش ‏آمدگوئى به آن‏ها گفت: من شما را براى كار خيرى جمع ‏كرده و دوست دارم كه با پسر عمويم، اين شخصى كه از مدينه بر من وارد گشته ‏مناظره و گفتگو كنيد، فردا بامدادان همه نزد من آئيد و هيچ‏ كدام از شما از اين دستور سرپيچى نكند.

   همگى گفتند: فرمانت را شنيده و اطاعت مى‏ كنيم، فردا صبح زود خواهيم آمد.

   حسن بن محمّد نوفلى گويد: در حينى كه ما نزد حضرت امام رضا عليه السلام مشغول ‏گفتگو بوديم ياسر بر ما وارد شد. او عهده‏ دار كارهاى حضرت امام رضا عليه السلام بود.

   عرض كرد: اى سرور من؛ مأمون به شما سلام مى ‏رساند و مى‏ گويد: فداى شما برادرتان؛ دانشمندان صاحب ‏نظر و علماى علم كلام از تمام ملّت‏ها نزد من گردآمده ‏اند، اگر دوست داريد گفتار آنان را بشنويد نزد ما بيائيد و اگر كراهت داريد وخوش نداريد خود را به زحمت نيندازيد، و اگر دوست داشته باشيد ما نزد شما بيائيم ‏اين كار بر ما آسان است.

   حضرت امام رضا عليه السلام پيغام دادند:

به او سلام برسان و بگو: آنچه اراده كرده ‏اى دانستم و من فردا صبح انشاء اللَّه به ‏سوى تو خواهم آمد.

حسن بن محمّد نوفلى گويد: هنگامى كه ياسر رفت، امام ‏عليه السلام رو به ما كرد و فرمود:

اى نوفلى؛ تو عراقى هستى و عراقى ‏ها دقّت ‏نظر دارند، چه فكر مى ‏كنى درباره ‏اين كار مأمون پسر عمويت كه اهل شرك و علماى اديان را گرد آورده است؟

عرض كردم: فداى شما شوم؛ مى‏ خواهد شما را بيازمايد و دوست دارد از آنچه ‏نزد شما است از علم و دانش آگاهى پيدا كند، كار خود را بر اساس نامطمئنّى بنا كرده‏ و بد بنائى نهاده است.

   امام ‏عليه السلام فرمود: بناى او در اين باب چيست؟

   عرض كردم: دانشمندان علم كلام و اهل بدعت برخلاف علماء هستند؛ زيرا عالم‏ مطلب درست را انكار نمى‏ كند ولى علماى اديان و متكلّمين و اهل شرك همه اهل ‏انكار و دروغ ‏بافى هستند، اگر بر آنان احتجاج كنى كه خداوند تبارك و تعالى يكتا ويگانه است، خواهند گفت: يكتائى او را اثبات كن، و اگر بگوئى كه محمّد رسول‏ خدا صلى الله عليه وآله وسلم است خواهند گفت: رسالتش را ثابت كن، سپس شخص را كلافه مى ‏كنند و او دليل خود را باطل مى ‏كند، و با او مغالطه مى ‏كنند تا دست از حرف خود بردارد، از آنان پرهيز كن و مواظب باش فدايت شوم.

   امام‏ عليه السلام تبسّمى كرد، سپس فرمود:

اى نوفلى؛ آيا مى ‏ترسى كه آنان دليل مرا رد كنند؟!

عرض كردم: نه به خدا قسم؛ هرگز در مورد شما ترسى ندارم و اميدوارم كه‏ خداوند انشاء اللَّه شما را بر آنان پيروز سازد.

   امام ‏عليه السلام فرمود:

اى نوفلى؛ آيا دوست دارى بدانى كه مأمون چه زمانى از كار خود پشيمان ‏مى‏ گردد؟ عرض كردم: آرى.

فرمود: زمانى كه احتجاج مرا با اهل تورات به تورات‏شان و با اهل انجيل به ‏انجيل ‏شان و با اهل زبور به زبورشان و با صابئين به كلام عبرى و با زردشتى ‏ها به ‏فارسى و با روميان به رومى و با صاحبان نظر و علماى اديان هر يك به زبان و لغت خودشان بشنود و چون دليل هر يك را باطل كردم و او را محكوم نمودم و او دست از گفتار خود برداشت و سخنان مرا پذيرفت مأمون خواهد فهميد موضعى كه اتّخاذ كرده شايسته او نيست و در اين هنگام است كه دچار پشيمانى ‏مى شود و هيچ حركت و نيروئى جز به وسيله خداوند نيست.

چون صبح كرديم فضل بن سهل نزد ما آمد و به امام ‏عليه السلام عرض كرد: فداى شما شوم؛ پسر عمويت منتظر شما است و همه دعوت ‏شدگان اجتماع كرده ‏اند، نظر شما در آمدن چيست؟

   امام‏ عليه السلام فرمود: تو پيش برو و من إنشاء اللَّه خواهم آمد، سپس وضو گرفت وضوى‏ نماز و شربت سويق (شوربا كه با آرد گندم و جو درست كنند) آشاميد و مقدارى به ما مرحمت كرد، سپس از منزل بيرون آمد و ما به همراه آن حضرت بيرون آمديم تا بر مأمون وارد گشتيم، مجلس سرشار از جمعيّت بود، محمّد بن جعفر (عموى آن ‏حضرت) به همراه گروهى از طالبيين و هاشميين و فرماندهان لشكر حضور داشتند.

   همينكه حضرت امام رضا عليه السلام وارد شدند مأمون بپا خاست، محمّد بن جعفر و تمام ‏بنى‏ هاشم به احترام آن حضرت برخاستند. امام‏ عليه السلام و مأمون نشستند و آنان ايستاده ‏بودند تا دستور داد بنشينند.

   مأمون رو به حضرت امام رضا عليه السلام كرد و مدّتى با آن حضرت گفتگو كرد سپس به‏ جاثليق رو كرد و گفت: اى جاثليق؛ اين پسر عموى من علىّ بن موسى است و او از فرزندان فاطمه ‏عليها السلام دختر پيامبر ما و پسر علىّ بن ابى طالب‏ عليه السلام است، دوست دارم با اوبه گفتگو بپردازى، بحث كنى، دليل آورى و انصاف را از دست ندهى.

   جاثليق گفت: اى امير مؤمنان! چگونه با كسى بحث كنم كه بر من با كتابى احتجاج ‏مى‏ كند كه من منكر آن هستم و با گفتار پيامبرى استدلال مى‏كند كه من به آن ايمان ‏ندارم.

   امام‏ عليه السلام فرمود:

اى مسيحى؛ اگر با انجيل خودت بر تو احتجاج كنم و دليل آورم مى ‏پذيرى و اعتراف مى ‏كنى؟

جاثليق گفت: مگر مى‏ توانم آنچه را كه انجيل به آن گويا است رد كنم، آرى بخدا قسم؛ گرچه بر خلاف ميل من باشد به آن اقرار خواهم كرد.

   آن‏گاه امام ‏عليه السلام بر او از انجيل خواند و ثابت كرد براى او كه پيامبر ما در انجيل ذكر شده، سپس به او از عدد حواريّون حضرت عيسى و احوال ايشان خبر داد و با دلايل ‏فراوانى احتجاج كرد و او به آن‏ها اقرار كرد، سپس كتاب شعيا و غير آن را بر او قرائت‏ كرد تا آن‏كه جاثليق گفت: اكنون كسى غير از من از تو سئوال كند، به حقّ مسيح ‏سوگند؛ هرگز گمان نمى ‏كردم در ميان علماى مسلمان مانند شما شخصيّتى باشد.

   پس از آن، حضرت امام رضا عليه السلام رو به «رأس الجالوت» كرد و با تورات و زبور وكتاب شعيا و حيقوق بر او استدلال نمود تا آنكه ساكت ماند و پاسخى براى گفتن ‏نداشت.

   سپس امام ‏عليه السلام «هربذ اكبر» يعنى بزرگ زردشتيان را فراخواند و بر او استدلال ‏فرمود به گونه ‏اى كه موقعيّت خود را از دست داد و جوابى براى گفتن نداشت، آن‏گاه‏ حضرت امام رضا عليه السلام رو به حاضرين كرد و فرمود:

اگر در ميان شما كسى مخالف اسلام است و مى ‏خواهد سئوالى بپرسد بدون ‏هيچ ‏گونه شرمندگى و خجالت بپرسد.

عمران صابى - كه يكى از متكلّمين بود - از جا برخاست و عرض كرد: اى ‏دانشمند؛ اگر تو دعوت به پرسش ننموده بودى اقدام به سئوال كردن نمى‏ نمودم، من ‏به شهر كوفه، بصره، شام و الجزيره سفر كرده‏ ام، متكلّمين فراوانى ديده ‏ام، كسى را تاكنون نيافته ‏ام كه براى من اثبات كند وجود واحدى را كه غير از او كسى قائم به ‏وحدانيّت نباشد، آيا اجازه مى ‏دهى كه از شما سئوال كنم؟

حضرت امام رضا عليه السلام فرمود:

اگر در ميان اين جمعيّت كسى به نام عمران صابى باشد تو همان هستى.

عرض كرد: من عمران صابى هستم.

امام‏ عليه السلام فرمود:

سئوال كن ولى انصاف را رعايت كن و از گفتار زشت و فاسد و انديشه‏ هاى ‏نادرست و بيراهه رفتن بپرهيز.

عمران عرض كرد: به خدا قسم؛ اى سرور من؛ تنها مى ‏خواهم چيزى را برايم ‏ثابت كنى كه بتوانم به آن تمسّك جويم و چنگ بزنم و از آن تجاوز نخواهم كرد.

   امام‏ عليه السلام فرمود: از آنچه در خاطر دارى سئوال كن.

   مردم ازدحام كردند و نزديك هم آمدند، حضرت امام رضا عليه السلام بر او استدلال فرمود و به سئوالات او پاسخ گفت و گفتگو ميان آن دو به طول انجاميد تا آنكه وقت نماز فرا رسيد، امام‏ عليه السلام رو به مأمون كرد و فرمود: هنگام نماز است.

   عمران عرض كرد: سرور من؛ اكنون كه دلم نرم گرديده پاسخ مرا ناتمام نگذار، امام‏ عليه السلام فرمود: نماز مى‏ خوانيم و باز مى‏ گرديم، و از جا برخاست، مأمون نيز برخاست. حضرت در اندرونى نماز خواند، و مردم به امامت جعفر بن محمّد نماز را بپا داشتند. پس از انجام فريضه، امام‏ عليه السلام به جايگاه خود بازگشت و عمران را فراخواند و فرمود: اى عمران؛ سئوال كن.

   او سئوالات خود را پيرامون آفريدگار متعال و صفات او مطرح كرد، و امام ‏عليه السلام به‏ همه آن‏ها پاسخ داد تا آن‏كه فرمود: آيا درست فهميدى اى عمران؟

   عرض كرد: آرى؛ فهميدم اى سرور من و گواهى مى‏ دهم كه خداوند آنگونه است كه ‏توصيف نمودى و او را يكتا دانستى، و اين‏كه محمّد بنده او است كه به هدايت و دين ‏حق مبعوث گشته، سپس رو به قبله به سجده افتاد و اسلام آورد.

   حسن بن محمّد نوفلى گويد: متكلّمين ديگر كه در مجلس حضور داشتند وقتى ‏عمران صابى را مشاهده كردند كه با آن همه سرسختى و جدال كه كسى قادر نبود او را محكوم نمايد در برابر امام ‏عليه السلام چنين كلامى گفت، آن‏ها نزديك آن حضرت نيامدند وسئوالى را مطرح نكردند تا هنگام غروب فرا رسيد، مأمون و حضرت امام رضا عليه السلام ‏برخاستند و به داخل حجره رفتند و مردم پراكنده شدند، من در ميان جمعى از ياران وهمراهانم بودم كه محمّد بن جعفر كسى را به دنبال من فرستاد و من نزد او رفتم.

   محمّد بن جعفر گفت: اى نوفلى؛ ديدى دوستت امروز چه كرد؟ به خدا سوگند؛ هرگز گمان نمى‏ كردم كه علىّ بن موسى بتواند اين‏گونه در اين موضوعات فرو رود و او را اين‏گونه نمى ‏شناختيم، آيا او در مدينه كلام تدريس مى‏ كرد يا دانشمندان علم‏ كلام گرد او مى ‏آمدند؟

   گفتم: آن‏ها كه به حجّ مى ‏رفتند نزد او شرفياب مى ‏شدند و از حلال و حرام و احكام ‏الهى مى ‏پرسيدند و امام‏ عليه السلام به آن‏ها جواب مى ‏داد و گاهى كسى مى‏ آمد كه مناظره كند و امام ‏عليه السلام برايش استدلال مى‏ فرمود.

   محمّد بن جعفر گفت: اى ابا محمّد؛ من بر او نگرانم و مى ‏ترسم كه اين شخص بر او حسد ورزد و او را مسموم سازد يا دچار بلائى نمايد، تو به آن حضرت اشاره كن كه ‏از اين ‏گونه امور خوددارى كند.

   گفتم: از من نمى ‏پذيرد، اين شخص جز آزمودن آن حضرت چيزى در نظر نداشت و مى‏ خواست بفهمد كه آيا از علوم پدرانش چيزى نزد او هست يا نه؟

   محمّد بن جعفر گفت: به آن حضرت بگو: عمويت اين‏ گونه اظهار فضل‏ها را نمى ‏پسندد و به خاطر عللى دوست دارد كه از اين كارها خوددارى كنى.

   هنگامى كه من به منزل حضرت امام رضا عليه السلام بازگشتم گفتار عمويش محمّد بن‏ جعفر را به ايشان رساندم.

   آن حضرت تبسّمى كرد و فرمود:

خدا عمويم را حفظ كند، نمى‏ دانم چرا از اين كار خوشش نمى ‏آيد.

سپس فرمود: نزد عمران صابى برو و او را نزد من آور.

عرض كردم: فداى شما شوم؛ من جاى او را مى ‏دانم، او نزد بعضى از برادران‏ شيعه است.

   فرمود: اشكال ندارد، چهارپائى برايش حاضر كنيد تا بيايد.

   من نزد عمران آمده و او را آوردم. امام‏ عليه السلام به او خوش ‏آمد گفت، جامه ‏اى به او خلعت داد و به او پوشانيد و ده هزار درهم طلبيد و به او هديه نمود.

   عرض كردم: فدايت شوم؛ كار جدّت اميرالمؤمنين ‏عليه السلام را در خاطر ما زنده كردى.

   فرمود: بايد اينگونه رفتار كرد. سپس دستور فرمود شام بياورند. مرا طرف راست ‏خود و عمران را در طرف چپ نشانيد، پس از صرف شام به عمران فرمود:

اكنون به منزل بازگرد و فردا صبح زود نزد ما بيا تا از خوراكى ‏هاى اهل مدينه به‏ تو بدهم.

   پس از آن، عمران با دانشمندان علم كلام از اديان گوناگون اجتماع مى ‏كرد و حجّت‏ و دليل آنان را باطل مى ‏نمود تا آنكه از او كناره گرفتند.» (81)

   بحث و مناظره‏ هاى جالب حضرت امام رضا عليه السلام - كه هميشه همراه با غلبه و پيروزى بر خصم بود - بر محبوبيّت حضرت امام رضا عليه السلام در سراسر كشور پهناور آن زمان افزود و علاقه و توجّه مردم در سراسر كشور به آن حضرت، آنچنان گسترش ‏پيدا كرد كه ترس و هراس از دست رفتن حكومت، مأمون و ساير بنى ‏العبّاس را فراگرفت.

   به اين جهت او براى حفظ موقعيّت خود و شكست شخصيّت حضرت امام‏ رضا عليه السلام، برنامه ‏هايى را طرح كرد تا شايد بتواند به هدف شوم خود دست يابد؛ ولى ‏نقشه ‏هاى او هميشه با شكست روبرو مى‏شد و سيل علاقه و ارادت مردم در سراسركشور پهناورِ آن زمان به حضرت امام رضا عليه السلام رو به افزايش بود؛ تا سرانجام، آن‏ جرثومه ننگينِ تاريخ، حضرت امام رضا عليه السلام را شهيد نمود.

   بحث‏ها و مناظره ‏هاى حضرت امام رضا عليه السلام و غلبه و پيروزى كامل آن بزرگوار بر آنان، روشنگر احاطه علمى و دانش بى‏ شمار آن حضرت بود.

   آرى؛ بر اثر معجزات شگفت ‏آور و بحث‏ هاى بسيار مهمّ حضرت امام رضا عليه السلام با بزرگترين دانشمندان زمان، محبوبيّت آن حضرت در ميان مردم گسترش يافت وسرانجام مأمون تصميم به شهادت آن حضرت گرفت.

در «عیون أخبار الرضا علیه السلام» نقل شده :

   «هرثمة بن اعين گفت: بر سرور و مولايم حضرت امام رضا عليه السلام در خانه مأمون وارد شدم و در آنجا شايع شده بود كه حضرت امام رضا عليه السلام وفات يافته است و اين درست‏ نبود، من وارد شدم و اجازه ملاقات مى ‏خواستم.

   هرثمه گويد: در ميان خدمتگزاران مورد اعتماد مأمون، جوانى بود كه او را «صبيح ‏ديلمى» مى‏ گفتند، او به حق ولايت سرورم را داشت و او را واقعاً دوست مى‏ داشت، در آن هنگام خارج شد و چون مرا ديد گفت:

   اى هرثمه؛ حتماً مى ‏دانى كه من مورد اطمينان مأمون بر امور پنهان و آشكار او هستم، اكنون بدان كه مأمون من و سى تن از غلامان مورد اطمينان ديگرش را كه اهل سرّ او بودند در ثلث اول شب خواست، بر او داخل شديم در حالى‏ كه شبش از زيادى ‏شمع ‏ها همچون روز شده بود و در مقابلش شمشيرهائى بيرون ‏آمده از نيام بود، تيز و زهرآگين شده، ما را يكى ‏يكى خواست و از هر كدام عهد و پيمان گرفت، و در آن ‏جايگاه از خلق خدا غير از ما كسى نبود، به ما گفت:

   اين كار به عهده شما است و لازم است آنچه را بدان فرمان مى‏ دهم اجرا كنيد و هرگز در مورد آن مخالفت نكنيد، ما سوگند ياد كرديم كه فرمانش را انجام دهيم.

   آن‏گاه گفت: هر يك شمشيرى برداريد و برويد تا بر علىّ بن موسى الرضا در اتاقش وارد شويد، او را در هر حالى كه ديديد نشسته يا ايستاده و يا خوابيده، با او سخن نگوئيد و شمشيرهايتان را بر او فرود آوريد، و گوشت، خون، مو، مغز و استخوان او را بهم بياميزيد، سپس فرشش را بر او بيفكنيد و شمشيرهاى‏تان را با آن‏ پاك كنيد و به سوى من باز گرديد و براى هر يك از شما بر اين كار و كتمان آن، ده كيسه‏ درهم و ده قطعه زمين انتخابى بدهم و نزد من تا آن زمان كه زنده باشم بهره ‏مند خواهيد بود.

   «صبيح» ادامه داد: ما شمشيرها را به دست گرفتيم و بر آن حضرت در اتاقش وارد شديم، به پهلو خوابيده بود و انگشتان خود را حركت مى ‏داد و كلامى مى ‏گفت كه ما نفهميديم.

   غلام‏ها با شمشيرها به سوى او حمله ‏ور شدند و من در حالى ‏كه ايستاده بودم و به ‏او نگاه مى ‏كردم شمشيرم را پائين آوردم، گويا آمدن ما را خبر داشت، او لباس به تن  ‏نكرده بود كه شمشيرها بر آن اثر نكند و كارگر نباشد. فرش را بر او پيچيدند و از آنجا خارج شدند تا بر مأمون وارد گشتند، از آن‏ها پرسيد چه كرديد؟

   گفتند: آنچه ما را به آن دستور دادى انجام داديم اى اميرالمؤمنين!!

   گفت: هيچ كدام اين مطلب را اعاده نكنيد.

   چون فجر طلوع كرد و هوا روشن شد مأمون خارج شد، سر برهنه در حالى‏ كه ‏دكمه ‏هايش را باز كرده بود به هيئت عزادار در مجلسش نشست و وفات آن حضرت ‏را اظهار مى‏ كرد، سپس با سر و پاى برهنه برخاست به طرف حجره حضرت امام ‏رضا عليه السلام به راه افتاد و من به همراه او بودم، وقتى در اتاق وارد شد صداى همهمه‏ اى از او شنيد، لزره بر اندامش افتاد، به من گفت: نزد او كيست؟

   گفتم: نمى‏ دانم اى اميرالمؤمنين!!

   گفت: بشتابيد و نگاه كنيد.

   صبيح گفت: به سوى اتاق شتافتيم، سرورم بود كه در محرابش نشسته نماز مى‏ خواند و تسبيح مى ‏گفت، به سوى مأمون بازگشته و گفتيم: در محراب كسى را مى ‏بينم كه نماز مى‏ خواند و تسبيح مى ‏گويد.

   از اين خبر بهت ‏زده شد و دوباره به خود لرزيد و گفت: شما مرا فريب داديد، خدا لعنتتان كند، آن‏گاه از ميان آن گروه رو به من كرد و گفت: اى صبيح؛ تو او را مى ‏شناسى، نگاه كن كيست كه نزد او نماز مى ‏خواند.

   صبيح گفت: من داخل شدم و مأمون بازگشت، چون به درگاه در رسيدم به من ‏فرمود: اى صبيح.

   گفتم: لبّيك مولاى من، و به رو افتادم.

   حضرت فرمود:

برخيز خداوند تو را رحمت كند، «يُريدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَاللَّهُ ‏مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ»(82).

مى خواهند كه با دهان ‏هاى خود نور خداوند را خاموش كنند و خداوند نور خود را كامل مى ‏گرداند؛ گرچه كافران را خوش ‏آيند نباشد.

   صبيح گفت: به سوى مأمون بازگشتم، چهره او را مانند پاره ‏اى از پاره‏ هاى شب ‏تاريك يافتم، به من گفت: اى صبيح؛ چه خبر.

   به او گفتم: اى اميرالمؤمنين!! به خدا قسم او در حجره ‏اش نشسته بود، مرا صدا زدو به من چنين گفت.

   صبيح گفت: مأمون كه از گفته من مطمئن شد، دكمه‏ هايش را بست و دستور داد لباس‏هايش را آوردند، پوشيد و گفت: بگوئيد علىّ بن موسى از هوش رفته بود واكنون به هوش آمده است.

   هرثمه گفت: من خدا را شكر كرده و بسيار سپاس گفتم، سپس بر آقايم حضرت ‏امام رضا عليه السلام وارد شدم، چون مرا ديد فرمود:

اى هرثمه؛ آنچه «صبيح» برايت گفت به كسى بازگو مكن، مگر آن‏كه خداوند قلبش را با محبّت و ايمان به ولايت ما آزموده است.

گفتم: اطاعت مى‏ كنم اى آقاى من. فرمود:

اى هرثمه؛ به خدا قسم مكر آن‏ها هيچ ضررى به ما نمى ‏زند تا آنچه نوشته شده ‏به زمان معيّن خود برسد.»(83)


81) بحار الأنوار: 173/49.

82) سوره صفّ، آيه 8 .

83) عيون اخبار الرضا عليه السلام: 215/2.

 

    بازدید : 6991
    بازديد امروز : 6059
    بازديد ديروز : 30332
    بازديد کل : 95524080
    بازديد کل : 72335353