امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
بخش يازدهم: مناقب حضرت امام جواد صلوات اللَّه عليه

 بخش يازدهم

قطره‏ اى از درياى مناقب ابى جعفر

حضرت محمّد بن على ، جواد الأئمّه

صلوات اللَّه عليه

--------------------------------------------------

 

 1100 / 1  -  ابو جعفر محمّد بن جعفر طبرى در «دلائل الإمامه» مى نويسد : ابو محمّد ، حسن بن على ‏عليهما السلام مى ‏فرمايد : 

 امام جواد عليه السلام كودكى دو سال و يك ماهه بود كه چهره زيبايش گندمگون بود، عدّه‏ اى ناباوران و تشكيك ورزان - كه خدا لعنتشان كند - مى‏ گفتند: - العياذ باللَّه - آن حضرت از امام رضا عليه السلام نيست؛ بلكه از غلام او ، بنام سفيف سياه است . و مى‏ گفتند: از لؤلؤ است .

 اين در حالى بود كه امام رضا عليه السلام در خراسان و در نزد مأمون بود، آنان امام جواد عليه السلام را به مكّه نزد قيافه ‏شناسان بردند تا نسب او را شناسايى نمايند ، آنان در اجتماع مردم در مسجد الحرام آن كودك زيبا را به قيافه شناسان نشان دادند .

 وقتى قيافه ‏شناسان به آن حضرت با ديده دقيق و تيزبين خود نگاه كردند محو جمال آن حضرت شدند، با رو به سجده افتادند. آنگاه برخاسته و رو به آن ناانصافان كرده و گفتند: واى بر شما! آيا كودكى را كه همانند ستاره درخشان و نور فروزان است به امثال ما نشان مى‏ دهيد؟

 سوگند به خدا! او داراى حسبى نيكو، نژادى پاك و خالص است، سوگند به خدا! نطفه او بجز در صلب‏هاى نيكو و رحم‏هاى پاك، پرورش نيافته است، سوگند به خدا! او جز از فرزندان امير مؤمنان على‏ عليه السلام و رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نيست، برگرديد و از خداوند پوزش طلبيده و استغفار نماييد و در مورد همچو فرزندى شكّ و ترديد ننماييد .

 در اين هنگام وجود نازنين امام جواد  عليه السلام - كه كودكى دو ساله و يك ماهه بود - لب به سخن گشود و با زبانى كه از شمشير برّان‏تر بود با فصيح‏ترين بيان فرمود:

 

 الحمدللَّه الّذي خلقنا من نوره بيده ، واصطفانا من بريّته ، وجعلنا أمناءه على خلقه ووحيه . معاشر الناس ، أنا محمّد بن عليّ الرضا بن موسى الكاظم بن جعفر الصادق بن محمّد الباقر بن عليّ سيّد العابدين بن الحسين الشهيد بن أميرالمؤمنين عليّ بن أبي طالب‏عليهم السلام وابن فاطمة الزهراء عليها السلام وابن محمّد المصطفى صلى الله عليه وآله وسلم ففي مثلي يشكّ ؟ وعليَّ وعلى أبويَّ يفترى واُعرض على القافة؟

 سپاس خدايى را كه ما را با دست قدرت خويش از نور خود آفريد و از ميان مخلوقاتش برگزيد و ما را امين بر وحى خود و بر مردم قرار داد .

 اى مردم! من محمّد بن على الرضا بن موسى الكاظم بن جعفر الصادق بن محمّد الباقر بن على سيّد العابدين بن الحسين الشهيد بن اميرالمؤمنين علىّ بن ابى طالب ‏عليهم السلام هستم ، من فرزند فاطمه زهرا عليها السلام و فرزند محمّد مصطفى‏ صلى الله عليه وآله وسلم هستم . آيا در نسب همچو من (كه داراى چنين نسب والايى هستم) شكّ و ترديد راه دارد ؟ آيا بر من و پدر و مادر من افترا بسته و به قيافه ‏شناسان ارائه مى‏ شود ؟

 حضرت فرمود :

 واللَّه ! إنّني لأعلم بأنسابهم من آبائهم ، إنّي واللَّه ، لأعلم بواطنهم وظواهرهم ، وإنّي لأعلم بهم أجمعين ، وما هم إليه صائرون ، أقوله حقّاً ، واُظهره صدقاً وعدلاً ، علماً ورّثناه اللَّه قبل الخلق أجمعين ، وبعد بناء السماوات والأرضين . وأيم اللَّه ، لولا تظاهر الباطل علينا ، وغلبة دولة الكفر ، وتوثّب أهل الشكوك والشرك والشقاق علينا ، لقلت قولاً يتعجّب منه الأوّلون والآخرون .

 سوگند به خدا ! من به نژاد و نسب شما از پدرانتان آگاه‏تر هستم، سوگند به خدا! من به باطن و ظاهر شما آگاهم، و از همه آنها و از تمام افكارتان و آنچه در پيش داريد آگاهم، اين مطلب را با حقّ و واقعيّت مى‏ گويم و با راستى و عدل آن را آشكار مى‏ نمايم، كه اين دانشى است كه خداوند متعال آن را پيش از آفرينش همه مخلوقات و پس از بناى آسمان‏ها و زمين‏ها به ما ارزانى داشته است .

 سوگند به خدا! اگر نبود كه اينك باطل بر ما چيره گشته و غلبه با دولت كفر است و حركت ناباوران ، مشركان و سركشان بر عليه ماست سخنى را ابراز مى‏ كردم كه پيشينيان و آيندگان در شگفت مى‏ شدند.

 آنگاه آن حجّت خدا دست مبارك خود را بر دهان خويش گذاشته، سپس به خويشتن خطاب فرمود : اى محمّد ! آرام و خاموش باش و سكوت اختيار كن! آنسان كه پدران تو سكوت اختيار كردند ، و اين آيه شريفه را تلاوت فرمود : «فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ اُولُوا الْعَزْمِ مِن الرُّسُلِ وَلاتَسْتَعْجِلْ لَهُمْ...»(1) ؛

 «پس صبر كن آن گونه كه پيامبران اولوالعزم صبر كردند و براى (عذاب) آنان شتاب مكن...».

 در اين هنگام مردى كه در كنار حضرتش بود آمد و دست مباركش را گرفت و او را از ميان جمعيّت عبور مى‏ داد و مردم براى او كوچه باز مى‏ كردند.

 راوى گويد: ديدم كه بزرگانى از اطرافيانش به آن حضرت نگاه مى‏ كنند و اين آيه را مى ‏خوانند : «اَللَّهُ أعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَه»(2) ؛ «خداوند آگاهتر است كه رسالت خويش را در كجا قرار دهد؟!»

 پرسيدم: اينان چه كسانى هستند؟

 گفتند: گروهى از طايفه بنى هاشم از فرزندان عبدالمطلب هستند.

 راوى گويد: اين خبر به محضر مبارك امام رضا عليه السلام رسيد و آن حضرت از رفتارى كه آن ناباوران با فرزند عزيزش داشتند ، آگاه شد .

 در اين حال حضرت ، خداى را سپاس فرمود، آنگاه روى مبارك به برخى از حاضرين از شيعيان خويش نموده و فرمود:

 آيا مى‏ دانيد به همسر حضرت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم، ماريه قبطيّه چه تهمتى زدند ؟ و به هنگام ولادت فرزندش ابراهيم بن رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم چه افترايى به او بستند؟

 آنگاه اين قصّه را با همه تفصيلش بيان فرمود .(3)

 

 1101 / 2  -  در كتاب «الثاقب فى المناقب» آمده است: على بن عبيده گويد: حكيمه، دختر امام كاظم‏ عليه السلام فرمود :

    نزديك زايمان خيزران، همسر امام رضا عليه السلام بود ، من و قابله‏ اى در اتاق خيزران حضور داشتيم ، امام رضا عليه السلام درب آن را بر روى ما بست. شب هنگام ، درد زايمان خيزران شديد شد ، از طرفى چراغ اتاق هم خاموش شد، ما از اين امر ناراحت شديم، ولى ديرى نپاييد كه چهره ماه امام جواد عليه السلام طلوع نمود و اتاق را غرق در نور نمود.

    به مادرش گفتم: خداوند تو را از نور چراغ بى ‏نياز نمود.

    آن نوزاد مبارك در تشتى نشست و جسم نازنينش را پرده نازكى همچون تور پوشانده بود.

    بامدادان امام رضا عليه السلام تشريف ‏فرما شد، او را در گهواره‏ اى گذاشت و به من فرمود:

 مواظب او باش و از كنار گهواره دور نشو!.

    حكيمه گويد: من به پرستارى آن حضرت مشغول بودم، وقتى سه روزه شد، چشمانش را به سوى آسمان نمود و نگاهى به طرف چپ و راست خود افكند و فرمود:

 أشهد أن لا إله إلّا اللَّه وحده لاشريك له، وأنّ محمّداً عبده ورسوله.

 گواهى مى‏ دهم كه معبودى جز خدا نيست ، يكتاست و شريكى ندارد و به راستى حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم بنده و فرستاده اوست.

من از اين امر در شگفت شده و از ترس بدنم لرزيد، برخاستم و به خدمت امام رضا عليه السلام آمده و عرض كردم: امر شگفتى از اين مولود ديدم.

فرمود:

چه ديدى؟ عرض كردم: اين كودك همين الآن چنين و چنان نمود.

امام رضا عليه السلام تبسّمى نمود و فرمود: از اين پس شگفتيهاى زيادى از او خواهى ديد .(4)

 

 1102 / 3  -  باز در همان كتاب مى‏ خوانيم: محمّد بن [ابو] علاء گويد :

از قاضى القضاة، يحيى بن اكثم شنيدم ، پس از آن كه تلاش زيادى نموده و با او مناظره كرده و به گفت‏وگو پرداختم و به او مهربانى نموده و هدايايى براى او فرستادم ؛ از او در مورد علوم آل محمّد عليهم السلام پرسيدم.

او گفت : مى‏ گويم به شرط آن كه تا من زنده هستم آن را كتمان نمايى، پس از مرگ من ، هر طور كه دلت مى‏ خواهد ، انجام بده .

 روزى در شهر مدينه ، وارد مسجد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شدم تا به طواف قبر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مشغول شوم، در اين حال ، محمّد بن علىّ الجواد عليه السلام را ديدم كه به طواف قبر پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم مشغول است . من با آن حضرت در مورد مسايلى كه داشتم مناظره كردم و حضرت همه را پاسخ داد.

    عرض كردم: سوگند به خدا ! مى‏خواهم از مسأله‏ اى بپرسم ، ولى به خدا ! از شما خجالت مى‏ كشم.

فرمود:

 إنّي اُخبرك بها قبل أن تخبرني وتسألني عنها ، تريد أن تسألني عن الإمام .

 اينك من ، پيش از آن كه تو بپرسى ، تو را از آن پرسش آگاه مى ‏نمايم، مى ‏خواهى در مورد امام بپرسى .

عرض كردم: سوگند به خدا! پرسش من همين بود .

 فرمود: امام من هستم .

عرض كردم: نشانه و علامت آن چيست؟

در اين هنگام ، عصايى كه در دست آن حضرت بود به سخن درآمد و گفت :

إنّ مولاي إمام هذا الزمان ، وهو حجة اللَّه .

به راستى كه مولاى من، امام اين زمان و حجّت خداوند است .(5)

 

 1103 / 4  -  باز در همان منبع و نيز در كتاب «اختصاص» منسوب به شيخ مفيد قدس سره آمده است : على بن خالد (كه داراى مذهب زيدى بود) ، گويد:

من در سامرّاء در محلّه عسكر بودم، شنيدم كه شخصى را از ناحيه شام دستگير كرده، به زنجير بسته و در آنجا زندانى نموده‏ اند . مى‏ گفتند: (از حق خبر مى‏ دهد) و ادّعايى دارد .

    من خودم را به زندان رساندم و از دربانان اجازه گرفته و وارد اتاق او شدم، متوجّه شدم كه او داراى فهم و عقل است .

    گفتم: فلانى ! قصّه تو چيست؟

    گفت: من يكى از ساكنين شام هستم، همواره در مكانى كه سر مطهّر امام حسين‏ عليه السلام را نصب كرده بودند، به عبادت خداى متعال مشغول بودم، شبى رو به محراب مشغول ذكر بودم، ناگاه شخص بزرگوارى را در برابر خود ديدم، نگاهش كردم . او به من فرمود:

 برخيز! من برخاستم ، او اندكى با من راه رفت، ناگاه ديدم در مسجد كوفه هستم ، به من فرمود: آيا اين مسجد را مى‏ شناسى ؟

    عرض كردم : آرى ، اين مسجد كوفه است .

    او در آن مسجد مشغول نماز شد، من نيز به همراه او نماز خواندم، آنگاه از آنجا بيرون رفت ، من نيز به همراه او بيرون رفتم و اندكى باهم راه رفتيم، ناگاه ديدم در مكّه هستيم، او كعبه را طواف مى ‏نمود، من نيز مشغول طواف شدم.

    آنگاه بيرون آمد و اندكى راه رفتيم، ناگاه ديدم من در شام ، در همان جايى كه مشغول عبادت بودم، هستم و آن شخص از ديدگانم غايب شد و من از آنچه ديده بودم در شگفت و ترس بودم.

 سال ديگر فرا رسيد، باز آن شخص بزرگوار را همان جا ديدم، خوشحال شدم، مرا خواست و من پاسخ دادم و همانند سال پيش مرا به آن مكان‏هاى مقدّس سير داد و سرانجام به شام بازگرداند.

هنگام جدايى فرا رسيد، به او عرض كردم: سوگند به حق كسى كه اين توانايى را به تو ارزانى نموده ، تو كيستى ؟

    وى لختى سر مبارك خويش را به پايين انداخت، آنگاه نگاهى به من كرده و فرمود:

 أنا محمّد بن عليّ بن موسى عليهم السلام .

 من محمّد بن علىّ بن موسى هستم .

    اين خبر شايع شد و به گوش محمّد بن عبدالملك زيات، وزير معتصم رسيد، وى عدّه‏ اى از مأموران خود را براى دستگيرى من فرستاد، آنان مرا با زنجيرهاى آهنين بسته، و به سوى عراق روانه كردند، و همان گونه كه مى ‏بينى مرا زندانى كرده و به ادّعاى محال متّهم ساخته‏ اند .

    به او گفتم: آيا مى‏خواهى اين جريان را به محمّد بن عبدالملك برسانم؟

    گفت: آرى ، برسان .

    من قصّه او را نوشته و جريان را توضيح داده و طىّ نامه‏ اى به محمّد بن عبدالملك دادم .

    وزير، در پشت ورقه نوشت: به او بگو : كسى كه تو را در يك شب از شام به سوى كوفه و از كوفه به مدينه و از آنجا به مكّه و از آنجا به شام سير داده از اين زندان خلاص نمايد .

    من از اين پاسخ ناراحت شده و غمگين گشتم، و دلم به حال آن بنده خدا سوخت و با حزن و اندوه بازگشتم . فردا صبح به طرف زندان رفتم تا او را به صبر و رضا وادارم ، جمعيّت زيادى از مردم ، به همراه عدّه‏ اى از لشكريان، زندانبانان و پاسبانان را ديدم كه ترس و وحشت بر وجود آنان حاكم بود ، از حال آنان پرسيدم .

    گفتند: آن زندانى را كه از شام آورده بودند، شب گذشته مفقود شده و معلوم نيست به زمين رفته يا پرنده‏ اى او را ربوده است.

    وقتى علىّ بن خالد اين صحنه را مى‏بيند، به امامت امام جواد عليه السلام معتقد مى‏ شود و اعتقاد نيكويى پيدا مى‏ كند .(6)

 

 1104 / 5  -  باز در همان كتاب آمده است: علىّ بن اسباط گويد:

    همراه امام جواد عليه السلام از كوفه خارج شدم، حضرت سوار بر الاغى بود، در بين راه، گلّه گوسفند عبور مى‏ كرد، گوسفندى از گلّه جدا شده و به سوى حضرت آمد، آن گوسفند نزديك حضرت رسيد و صدايى كرد.

    امام جواد عليه السلام آن را نگه داشت و به من دستور داد تا چوپان را احضار نمايم.

    من فرمان مولايم را انجام دادم، وقتى چوپان آمد، امام جواد عليه السلام به او فرمود:

 اى چوپان ! اين گوسفند از تو شكايت مى‏ نمايد و گمان مى‏ كند كه در دوشيدن شير به آن ستم مى‏ نمايى، شب هنگام وقتى نزد صاحبش باز مى‏ گردد شير ندارد، از ستم بر او دست بردار و گر نه دعا مى‏ كنم تا خداوند عمرت را كوتاه كند.

    چوپان گفت: «گواهى مى‏ دهم كه معبودى جز خدا نيست و به راستى كه حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم پيامبر خدا است و تو وصىّ و جانشين پيامبرى» ، از شما مى‏خواهم بفرماييد از كجا متوجّه اين امر شديد ؟

    امام جواد عليه السلام فرمود:

 نحن خزّان اللَّه على علمه، وغيبه وحكمته، وأوصياء أنبيائه، وعباد مكرمون .(7)

 ما خزانه ‏داران دانش، غيب و حكمت خدا هستيم، ما اوصياى پيامبران او و بندگان ارجمند هستيم.

 

 1105 / 6  -  باز در همان كتاب آمده است: حسن بن على از پدرش على نقل مى‏ كند كه گويد:

    شخصى نزد امام جواد عليه السلام آمد و عرض كرد: اى فرزند رسول خدا! من از دوستان شما هستم ، پدرم در اثر مرگ ناگهانى از دنيا رفت، او داراى هزار دينار بود، من از محل اموال او اطّلاعى ندارم و اهل و عيال زيادى دارم، اينك مرا بى ‏نياز نماييد.

امام جواد عليه السلام فرمود:

 إذا صلّيت العشاء الآخرة فصلّ على محمّد وآل محمّد مائة مرّة ، فإنّ أباك يأتيك ويخبرك بأمر المال ؛

 وقتى نماز عشا را خواندى صد مرتبه بر محمّد و آل محمّد عليهم السلام صلوات فرست، پدرت (به خواب تو) مى ‏آيد و محل اموالش را به تو مى‏ گويد .

آن شخص دستور امام‏ عليه السلام را انجام داد، شب در عالم خواب پدرش را ديد ، او گفت: فرزندم ! اموالم در فلان مكان است، بردار .

او در عالم خواب به آن مكان رفت و هزار دينار را برداشت و پدرش ايستاده بود، گفت: فرزندم! اينك نزد فرزند رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم برو و به او خبر بده كه تو اين اموال را برداشتى و من تو را راهنمايى كردم ، چرا كه آن حضرت به من امر فرمود.

    آن مرد آمد و جريان را خدمت امام جواد عليه السلام رساند و عرض كرد : حمد و سپاس خدايى را كه تو را گرامى داشته و برگزيد .(8)

 

 1106 / 7  -  باز در همان منبع آمده است: ابوصلت هروى گويد:

در مجلس امام جواد عليه السلام حضور پيدا نمودم، در اين محفل ، گروهى از شيعيان و ديگران نيز حضور داشتند، شخصى برخاست و عرض كرد: آقاى من! قربانت گردم.

پيش از آن كه سخنش را ادامه دهد امام جواد عليه السلام فرمود:

 نمازت را شكسته نخوان، و بنشين.

آنگاه شخص ديگرى برخاست و گفت: مولاى من! قربانت گردم .

باز پيش از آن كه سخنش را ادامه دهد امام جواد عليه السلام فرمود:

 اگر كسى را پيدا نكردى، آن را به آب بيانداز كه به اهلش مى ‏رسد.

 او نيز نشست، وقتى مجلس تمام شد و همه رفتند عرض كردم: قربانت گردم، آقاى من! چيز شگفت انگيزى ديدم؟! فرمود:

 آرى، در مورد آن دو مرد مى‏ پرسى؟

 عرض كردم: آرى، اى سرور من !

 امام جواد عليه السلام فرمود: شخص اوّل برخاست تا در مورد كشتيبان بپرسد كه آيا مى ‏تواند در كشتى نمازش را شكسته بخواند.

 عرض كردم: لا يقصّر ، لأنّ السفينة بمنزلة بيته ليس بخارج منها .

 نه، شكسته نخواند، زيرا كشتى به منزله خانه اوست و از آن خارج نمى‏ شود.

 و آن ديگرى برخاست تا بپرسد در صورتى كه مستحقّى از شيعيان ما پيدا نكند ، زكات مالش را به چه كسى بدهد؟

 عرض كردم: إن لم تجد أحداً من الشيعة فارم بها في الماء ، فإنّها تصل إلى أهلها .

 اگر نتوانستى كسى از شيعيان ما را پيدا كنى، زكات مالت را به آب بينداز كه به اهلش مى‏ رسد .(9)

 

 1107 / 8  -  باز در همان منبع آمده است: اسماعيل بن عباس هاشمى گويد :

    روزى خدمت امام جواد عليه السلام شرفياب شده و از تنگى زندگى خود شكوه نمودم.

    حضرت ، سجّاده خويش را بلند نمود و از ميان خاك شمش طلايى برداشت و به من داد. من شمش طلا را به بازار برده و به صرّاف دادم كه شانزده مثقال طلاى خالص داشت .(10)

 

 1108 / 9  -  در «تفسير عيّاشى» مى‏ نويسد: علىّ بن عباس(11)  گويد:

    من عازم مصر بودم، پيش از سفرم به مدينه رفته و خدمت امام جواد عليه السلام شرفياب شدم، در آن موقع آن حضرت پنج ساله بود، من با دقّت به حضرت مى‏ نگريستم تا وقتى به مصر رفتم قد و قامت حضرتش را به يارانم توصيف نمايم.

در اين هنگام امام جواد عليه السلام نگاهى به من كرد و فرمود:

 يا عليّ ! إنّ اللَّه أخذ في الإمامة ، كما أخذ في النبوّة .

 اى على! خداوند متعال ، امامت را انتخاب نموده؛ همچنان كه پيامبرى را برگزيده .

(و اين آيه را قرائت فرمود: ) «وَلَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَعِلْماً»(12) ؛

«و هنگامى كه به بلوغ و قوّت رسيد ما حكم (نبّوت) و دانش را به او داديم» .

 و (آيه ديگرى را قرائت) فرمود : «وَآتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً»(13) ؛

«و ما فرمان (نبوّت) را در كودكى به او داديم» .

 فقد يجوز أن يعطي الحكم ابن أربعين سنة، ويجوز أن يعطيه الصبيّ؛

 پس به راستى جايز است كه خداوند حكم نبوّت و امامت را به انسان چهل ساله عطا كند ، همچنان كه رواست آن را به كودكى نيز عطا فرمايد .(14)

 

 1109 / 10  -  در مناقب ابن شهراشوب آمده است:

    حكيمه، دختر امام كاظم‏ عليه السلام گويد : نزديك زايمان خيرزان، مادر امام جواد عليه السلام بود، امام رضا عليه السلام مرا خواست و فرمود :

 يا حكيمة ! إحضري ولادتها .

 اى حكيمه! هنگام زايمان خيزران است نزد او بمان.

    آنگاه مرا به همراه قابله به اتاق راهنمايى كرد، و چراغى براى ما روشن نمود و در را به روى ما بست .

    شب هنگام ، وقتى درد زايمانش شديد شد ، در برابرش تشتى بود ، در همان حال چراغ اتاق خاموش شد، ما از اين امر ناراحت شديم، ولى ديرى نپاييد كه چهره ماه امام جواد عليه السلام طلوع نمود و وجود نازنين آن حضرت در تشت قرار گرفت ، پرده نازكى به شكل لباس بر تن داشت كه از آن نور مى‏ درخشيد و اتاق را روشن نمود من او را برداشته و در بغلم نشاندم و اين پرده نازك را از او برداشتم .

    امام رضا  عليه السلام تشريف‏فرما شد و درب را گشود ، ما او را آماده كرده بوديم ، آن حضرت او را گرفت و در گهواره‏ اى گذاشت و به من فرمود:

 يا حكيمة ! إلزمي مهده .

 اى حكيمه ! مواظب او باش و از كنار گهواره‏ اش دور نشو.

    حكيمه گويد: من به پرستارى آن حضرت مشغول بودم، وقتى سه روزه شد، چشمانش را به سوى آسمان نمود و نگاهى به طرف چپ و راست افكند و فرمود:

 أشهد أن لا إله إلّا اللَّه ، وأشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه ؛

 گواهى مى‏ دهم كه معبودى جز خدا نيست و به راستى كه حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم پيامبر خداست

    من از اين امر در شگفت شده و با ترس برخاستم و به خدمت امام رضا عليه السلام آمده و عرض كردم: امر شگفتى از اين مولود شنيدم . فرمود:

 چه شنيدى ؟ من جريان را تعريف كردم .

 حضرت فرمود: يا حكيمة ! ما ترون من عجائبه أكثر .

 اى حكيمه ! از اين پس ، شگفتيهاى زيادى از او خواهى ديد .(15)

 

 1110 / 11  -  در دو كتاب ارزشمند «اعلام الورى» و «ارشاد» آمده است :

    معمّر بن خلاّد گويد: در محضر امام رضا عليه السلام بودم كه مواردى چند از علامات امام را بيان نمود، آنگاه فرمود:

 چه نيازى به اين علامات داريد؟ اين فرزندم ابو جعفر عليه السلام است كه جانشين خودم نموده و در مكانم قرار دادم.

 حضرت سخن خود را ادامه داد و فرمود:

 إنّا أهل بيت يتوارث أصاغرنا أكابرنا القُذّة بالقُذّة .

 ما خاندانى هستيم كه كوچكترهايمان از بزرگترهايمان به طور مساوى بى كم و كاست، ارث مى‏ برند .(16)

 

 1111 / 12  -  در «عيون المعجزات» مى‏ نويسد: كليم بن عمران گويد:

    به امام رضا عليه السلام عرض كردم: دعا كنيد تا خداوند فرزندى براى شما عنايت فرمايد . حضرت فرمود:

 تنها يك فرزند براى من روزى مى‏ شود و او از من ارث مى‏برد .

 وقتى امام جواد عليه السلام متولّد شد، امام رضا عليه السلام به يارانش فرمود:

 قد ولد لي شبيه موسى بن عمران ، فالق البحار ، وشبيه عيسى بن مريم قدّست اُمّ ولدته ، قد خلقت طاهرة مطهّرة .

 فرزندى براى من متولّد شد كه همانند موسى بن عمران است كه درياها را مى‏ شكافد و همانند عيسى بن مريم است كه مادر پاكيزه‏ اى دارد، به راستى كه پاك و پاكيزه آفريده شده است.

 آنگاه امام رضا عليه السلام فرمود:

 يقتل غصباً فيبكي له وعليه أهل السماء ، ويغضب اللَّه تعالى على عدوّه وظالمه ، فلايلبث إلّا يسيراً حتّى يعجّل اللَّه به إلى عذابه الأليم وعقابه الشديد .

 اين فرزندم از روى ستم و خشم كشته مى‏ شود، اهل آسمان بر او مى‏ گريند، و خداوند متعال بر دشمن ستمگرش غضب مى‏ نمايد و اندكى نمى‏ گذرد كه خداوند او را به عذاب دردناك و كيفر شديد خود گرفتار مى‏ نمايد .

    امام رضا عليه السلام تمام شب را در كنار گهواره فرزندش مى‏ نشست و بر او لالايى مى‏ خواند.(17)

 

 1112 / 13  -  علىّ بن مهزيار - يار باوفاى امام جواد  عليه السلام - گويد:

    از شهر اهواز نامه‏ اى به خدمت مولايم امام جواد عليه السلام نوشته و از كثرت زلزله در آن شهر به خدمتش شكوه نموده ، عرض كردم: آيا اجازه مى ‏فرماييد از آن شهر خارج شويم؟

    حضرت در پاسخ مرقوم فرمودند:

 لاتتحوّلوا عنها ، وصوموا الأربعاء والخميس والجمعة واغتسلوا وطهّروا ثيابكم وأبرزوا يوم الجمعة، وادعوا اللَّه، فإنّه يدفع عنكم.

 از شهر خارج نشويد، بلكه سه روز چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه را روزه بگيريد و روز جمعه غسل كنيد و پاكيزه‏ترين لباسهاى خود را بپوشيد و بيرون رويد و به سوى خداوند دعا كنيد كه خداوند زلزله را از شما دفع مى‏ نمايد.

    مى‏ گويد: ما طبق دستور مولايمان عمل نموديم و زمين آرام گرفت .(18)

 

 1113 / 14  -  در كتاب «عيون اخبار الرضا عليه السلام» مى‏ نويسد: بزنطى گويد:

    نامه‏ اى از سوى امام رضا عليه السلام به فرزندش امام جواد عليه السلام ابلاغ شده بود كه بر فرزندش خواندم، در آن نامه آمده بود:

 يا أبا جعفر ! بلغني أنّ الموالي إذا ركبت أخرجوك من الباب الصغير، وإنّما ذلك من بخل بهم لئلاّ ينال منك أحد خيراً ، فأسألك بحقّي عليك لايكن مدخلك ومخرجك إلّا من الباب الكبير ، وإذا ركبت فليكن معك ذهب وفضّة ، ثمّ لايسألك أحد إلّا أعطيته.

 اى ابا جعفر! باخبر شدم كه غلامان به هنگام بيرون رفتنت، تو را از درب كوچك بيرون مى‏برند و اين به جهت بخلى است كه آنان دارند و دوست دارند از دست تو خيرى به كسى نرسد . به خاطر حقّى كه بر تو دارم ! مى‏خواهم ورود و خروج تو جز از درب عمومى نباشد، وقتى خواستى بيرون روى به همراهت طلا و نقره بردار، و هر كه از تو درخواست كمك نمود، به او احسان كن.

 اگر از عموهايت خواستند كه به آنان كمك نمايى كمتر از پنجاه دينار نده، و زياد هم بخشيدى اختيار با توست و اگر از عمّه‏ هايت كمك خواستند كمتر از بيست و پنج دينار نده و زياد هم بخشيدى اختيار با توست، و اين بدين جهت است كه مى ‏خواهم خداوند مقام تو را بلند فرمايد. در راه خدا انفاق كن و نترس كه از ناحيه صاحب عرش گرفتار فقر و تنگدستى شوى.(19)

 

 1114 / 15  -  علّامه مجلسى‏ رحمه الله در «بحار الانوار» مى‏ نويسد: حسن بن شمّون گويد: نامه‏ اى را كه امام جواد عليه السلام به دستخطّ مبارك خود براى علىّ بن مهزيار نوشته بود، خواندم . در آن نامه آمده بود:

[بسم اللَّه الرحمن الرحيم ]، يا عليّ ! أحسن اللَّه جزاك ، وأسكنك جنّته ، ومنعك من الخزي في الدنيا والآخرة ، وحشرك اللَّه معنا .

 يا عليّ ! قد بلوتك وخيّرتك في النصيحة والطاعة والخدمة والتوقير والقيام بما يجب عليك ، فلو قلت : إنّي لم أر مثلك لرجوت أن أكون صادقاً ، فجزاك اللَّه جنّات الفردوس نزلاً .

 فما خفي عليّ مقامك ولاخدمتك في الحرّ والبرد في الليل والنهار ، فأسأل اللَّه إذا جمع الخلائق للقيامة أن يحبوك برحمة تغتبط بها ، إنّه سميع الدعاء .(20)

 [بنام خداوند بخشنده مهربان] ، اى على! خداوند به تو جزاى نيكو دهد، و تو را در بهشت خود جاى داده و از رسوايى دنيا و آخرت حفظ كرده و با ما محشور نمايد.

 اى على! به راستى كه تو را آزمودم و تو را براى نصيحت، اطاعت، خدمت، بردبارى و انجام وظايفى كه به عهده دارى ، برگزيدم، اگر بگويم: من همانند تو را سراغ ندارم ، اميدوارم كه در اين گفته راست‏گو باشم، خداوند پاداش تو را سكونت در بهشت برين قرار دهد .

 مقام تو در نزد من و نيز خدمت تو براى من در گرما و سرما و شب و روز ، بر من پنهان نيست، از خداوند متعال مى‏ خواهم در روز قيامت كه همه خلايق را جمع مى‏ نمايد ، تو را عنايتى از رحمتش دهد كه همه خلايق براى مقام والاى تو غبطه بخورند، كه او شنونده دعاست .

 

 1115 / 16  -  در كتاب «مقتضب الأثر» مى‏ نويسد: مغيرة بن محمّد مهلبى گويد :

 يكى از شعراى نامى، بنام عبداللَّه بن ايّوب خريبى ، اخلاص تامّى نسبت به امام رضا عليه السلام داشت .

وى اشعارى را پس از شهادت امام رضا عليه السلام سروده - البتّه ما همه اشعار را نقل نمى‏ كنيم، بلكه آنچه اينجا مورد نياز است، مى ‏آوريم - او در آن اشعار امام جواد عليه السلام را مورد خطاب قرار داده و مى‏ گويد:

 يابن الذبيح ويابن عراق الثرى

 طابت أرومته وطاب عروقا

 يابن الوصيّ وصيّ أفضل مرسل

 أعني النبيّ الصادق المصدوقا

 ما لفّ في خرق القوابل مثله

 أسد يلفّ مع الخريق خريقا

 يا أيّها الحبل المتين متى أعذ

 يوماً بعقولة أجده وثيقا

 أنا عائذ بك في القيامة لائذ

 أبغي لديك من النجاة طريقا

 لايسبقني في شفاعتكم غداً

 أحد فلست بحبّكم مسبوقا

 يابن الثمانية الأئمّة غرّبوا

 وأبا الثلاثة شرّقوا تشريقا

 إنّ المشارق والمغارب أنتم

 جاء الكتاب بذالكم تصديقا

 اى فرزند اسماعيل ذبيح! و اى فرزند رگه‏ ها و ريشه‏ هاى زمين! كه اصل و ذات و رگ‏هاى تو پاك گرديد .

 اى فرزند جانشين بهترين پيامبران ؛ يعنى حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم كه راستگو و تصديق شده است .

 تاكنون قابله‏ ها مانند او را در خرقه نپيچيده‏ اند، شيرى كه از شجاعت ، طعمه خويش را به طعمه ديگرى مى‏پيچيد .

 اى ريسمان محكم و استوار ! هر زمان كه به آستانه خانه‏ ات فرود آمده و به ريسمان محكمت چنگ زنم آن را محكم و قابل اطمينان مى ‏يابم .

 من در روز رستاخيز به تو پناه مى‏آورم و در پناه تو هستم؛ و راه نجات را از طريق تو مى ‏جويم .

 فرداى قيامت ، براى شفاعت شما از من ، كسى پيشى نخواهد گرفت ؛ چرا كه از من در محبّت شما سبقت گرفته نشده است .

 اى فرزند پيشوايان هشتگانه‏ اى كه غروب كردند ! و اى پدر بزرگوار سه امام همامى كه ظاهر خواهند شد !(21)

 به راستى كه شرق و غرب جهان شما هستيد ، و كتاب خداوند نيز اين را براى شما تصديق نموده است . (22)

    موعظه و اندرزى از امام جواد عليه السلام : (امام جواد عليه السلام در يك سخن زيبايى مى‏ فرمايد: )

 كيف يضيّع من اللَّه كافله؟ وكيف ينجو من اللَّه طالبه؟ ومن انقطع إلى غير اللَّه وكّله اللَّه إليه ، ومن عمل على غير علم [ما] أفسد أكثر ممّا يصلح .(23)

 چگونه ضايع مى‏ شود، كسى كه خداوند كفيل اوست؟

 و چگونه نجات پيدا مى‏ كند كسى كه خداوند در جست و جو و تعقيب اوست! هر كس به غير خدا دل ببندد ، خداوند او را به آن واگذارد .

 هر كس بدون دانش كارى را انجام دهد ، خرابكارى او از اصلاحش بيشتر مى‏ شود .

 


1) سوره احقاف ، آيه 35 .

2) سوره انعام ، آيه 124 .

3) دلائل الإمامة : 384 ح 2 ، بحار الأنوار : 8 /50 ضمن ح 9 . نظير اين روايت را ابن شهراشوب در «المناقب : 387/4» آورده است .

4) الثاقب في المناقب : 504 ح 1 .

5) الثاقب في المناقب : 508 ح 1 (در اين منبع آمده : او حجّت خدا بر مردم است) ، بحار الأنوار : 68/50 ح 46 . نظير اين روايت را ابن شهراشوب در «المناقب : 393/4 و 394» آورده است .

6) الثاقب في المناقب : 510 ح 2 . اين روايت به صورت اختصار در «صراط المستقيم : 200/2 ح6» نقل شده است ، و همچنين در كشف الغمّة : 359/2 ، المناقب : 498/3 و بحار الأنوار : 38/50 ح3 (با اندكى تفاوت) نقل گرديده است .

7) الثاقب في المناقب : 522 ح 3 .

8) الثاقب في المناقب : 522 ح 5 .

9) الثاقب في المناقب : 523 ح 6 .

10) الثاقب في المناقب : 526 ح 12 . اين روايت در الخرائج : 383/1 ح 12 ، كشف الغمّة : 368/2 و بحار الأنوار : 49/50 ح 26 نيز نقل شده است .

11) به نظر مى‏رسد كه اشتباهى رخ داده ، چرا كه راوى اين حديث «علىّ بن اسباط» است ، چنانچه در منابع ديگر نيز چنين آمده است .

12) سوره يوسف ، آيه 22 .  

13) سوره مريم ، آيه 12 .

14) بحار الأنوار : 20/50 ح6 و 37 ح 1 . نظير اين روايت در الخرائج : 384/1 ح 14 نقل شده است .

15) المناقب : 394/4 ، بحار الأنوار : 10/50 ح 10 . نظير اين روايت در ص 708 ح 2 همين مجلّد گذشت .

16) إعلام الورى : 93/2 ، الإرشاد : 318 ، بحار الأنوار : 21/50 ح9 .

17) بحار الأنوار : 15/50 ح 19 .

18) علل الشرائع : 555/2 ح 6 (با اندكى تفاوت) ، بحار الأنوار : 150/91 ضمن ح 8 و 101/50 ح 14 .

19) عيون أخبار الرضا عليه السلام : 7/2 ح 20 ، بحار الأنوار : 102/50 ح 16 و 121/96 ح 24 .

20) بحار الأنوار : 105/50 ذيل ح 22 .  

21) علّامه مجلسى رحمه الله مى ‏فرمايد : منظور از غروب «هشتگانه» شايد كنايه از وفات و شهادتشان مى‏باشد ، همان گونه كه منظور از «تشريق سه گانه» كنايه از ظهور آن بزرگواران است . يا اين كه در معرض ظهور هستند .

    و «تغريب» كنايه از سكونت غالب آنان يا ولادتشان در شهرهاى حجاز و يثرب است ، كه اين شهرها نسبت به عراق در بخش غربى واقع هستند .

22) مقتضب الأثر : 50 و51 ، بحار الأنوار : 325/49 ح 7 .

23) بحار الأنوار : 364/78 ح 5 .

 

 

    بازدید : 9987
    بازديد امروز : 1999
    بازديد ديروز : 4212
    بازديد کل : 73336662
    بازديد کل : 61000486